« تحقیق مرتبط با ایران؟ | صفحه اول | ظرافت »

28 آبان 88

ما آدم‌ها

اگر شب قبل خوب نخوابیده باشم و ظهر هم غذای اندکی سنگینی خورده باشم عصر اصلن اصلن حوصله کار ندارم. مگر این‌که چند تایی چای سبز بخورم و یک چیز خوب بخوانم یا با یکی دو ساعتی حرف بزنم و صبر کنم تا آفتاب پایین برود و یک کم خوابم بپرد و بتوانم کار کنم. بعد تصور می‌کنم که این آزادی عمل را در زندگی‌ام نداشتم که خودم تصمیم بگیرم کی و کجا روی چه چیزی کار کنم. فرض می‌کنم کارمندی بودم که تمام عصر بعد از ناهار قیمه‌پلوی اداره‌های ایران، باید پرونده‌های طولانی و خسته‌کننده‌ای‌ را می‌خواندم و به ده‌ها ارباب رجوع عصبانی و پرتوقع پشت در جواب می‌دادم (ارباب رجوع خودش هم جزیی از همین قصه است. غریبه نیست). قضیه را واقعی‌تر می‌کنم. صبح ساعت پنج صبح باید بیدار شوم و اگر زن هستم غذا درست کنم و بچه‌ها را برسانم یا ساعت شش صبح سرویس اداره را سوار شوم. غروب هم باید سر کار دومم باشم و شب ده یازده شب با اتوبوس برسم خانه‌. روزها هم دائم ذهنم درگیر ده‌ها مشکلی باشد که مردم معمول سرزمین ما دارند. از حساب و کتابی که جور در نمی‌آید و مریضی اطرافیان و پسر نوجوانی که سر به راه نیست و دختر جوانی که به ساز من نمی‌رقصد و حکومتی که سرکوب می‌کند و هم‌سری که سال‌ها است به طبع من نیست و الخ. خودم را جای این آدم می‌گذارم و فکر می‌کنم که اگر این همه فشار برای سال‌ها و مداوم بهم وارد می‌شد چه جور آدمی بودم؟ آن بعد از ظهر چه قدر خوش اخلاق بودم؟ چه قدر قانع بودم؟ اصلن می‌توانستم تحمل کنم؟

همه این‌ها را که مرور می‌کنم یاد ده‌ها و صدها صحنه‌ای می‌افتدم از آدم‌هایی که احتمالن در آن شرایط هستند ولی به منی که ارباب رجوع‌شان یا مسافرشان یا هم‌سفرشان بوده‌اند لب‌خند زده‌اند یا کارم را با حوصله دنبال کرده‌اند یا حتی فراتر از وظیفه‌شان کار من را راه‌انداخته‌اند. بی آن‌که ادعایی داشته باشند.

بزرگی روحی چنین آدم‌های گم‌نامی چه قدر به چشم امثال من می‌آید؟



   نظرات

:

I don't why, but this interesting post reminded me this quote:
God is in the details, Ludwig Mies van der Rohe

 
 

Kimia :

This post, I specifically adored. Thank you for posting it

 

مهدی :

Dear Hamed...
You are talking about rarity..

 

نوری :

من شاید یکی از همین آدم ها باشم با یک کمی بالا و پایین.
همیشه خودم از خودم راضیم و از این که خداوند این قدرت رو بهم داده خوشحال!
متشکرم از نگاه زیباتون که من رو مصمم تر و مطمئن تر کرد.

 

:

what a point of view, such rare subtle points never gonna happen intentionally in their life

 

جفنگ میرزا :

انسان موجود عجیبی است به راحتی خود را با شرایط سخت وفق میدهد

 

a.j :

8c
سلام آقای قدوسی،
پنجره اتاق من تو محل کارم، رو به اتوبان مدرس باز میشه. الان چند وقته اون پایین چند تا کارگر دارن (واسه یک تونل جدید)کار می کنن که اگه به این فکر کنیم که واقعا به چه امیدی زندگی می کنن،اصلا نوع نگرششون به زندگی چطوری هستش و با این سختی که دارن کار می کنن چه مزد کمی می گیرن و زندگیشونو با چه سختی و محرومیت هایی سپری می کنن، و هزار تا بدبختی دیگه، حالا ممکنه از اینا هم باشن که یکی از اعضای خانوادشون هم مریضه و با این هزینه بالای دکترو...
وای که چقدر زیاده این محرومیت ها برای این مردم که اصلا مجازاتی که دارن میشن متناسب نیست با گناهانی که ممکنه مرتکب شده باشن، اونوقت حداقل من از زندگیم راضی میشم. پستتون خیلی قشنگ بود. خیلی وقتا فکر می کنم کاش می شد برای این مردم یک کار اساسی کرد.یک کار مشتی.
در مقابل سختی هایی که ممکن بود برای من، حداقل وجود داشته باشه (و برای خیلی از آدم هایی که این سایتو می خونن و حتی خود شما که فرصت اینو دارین این پستو بنویسین) من الان خیلی زندگی خوبی دارم.
دوستدار شما و وبلاگتون

 

:

از آن جا که این جا تقریبا کم تر کسی است که "وظیفه" اش را درست انجام بدهد، من معتقدم باید از کسی که "وظیفه اش" را درست و کامل انجام می دهد بسیار تشکر و قدردانی کرد و "علنا" این کار را کرد. این کار دو حسن دارد: طرف را تشویق می کند و آگاه از این که درستکاری اش درک شده، نمونه ای جلوی چشم دیگران می گذارد که ببینند با همه ی مشکلاتی که همه دارند می شود درست کار کرد. این کوچکترین کاری است که برای ترویج درست کار کردن و "اصلاح" اوضاع می شود انجام داد. معتقدم حتی باید از مستخدم جوان جدیدی که سرویس ها را تمیز می شوید و آبدارخانه اداره را تمیز و منظم اداره می کند باید به جمله ای دلگرم کننده و به وضوح و با اشاره دقیق به کاری که می کند تشکر کرد.

 

اعظم :

مي دوني اگر از همه جا خسته شده باشم به خصوص سرزدن به استهاي استخدام و هيات علمي ميام اينجا را مي خونم تا بيخود بيخودم به اينترنت وصل نشده باشم. كمي روحيه مي گيرم وقتي مي خوانم البته اگر از اقتصاد فقط ننوشته باشيد

 

:

salam, agar zan bashad va sar e kar ham beravad, chera bayad ghaza ham dorost konad? midoonam manzoor az postetoon in mozoo nabood

 

عادله :

به چشمتون میاد یعنی چی؟
یعنی این که در قضاوتتون ادم ها رو بهتر ببینید؟یا این که بهتر باشید واسه این که میخواین دیگران هم با شما بهتر باشند؟یا شاید اصلا عمق ارزش این کارا تا همین حد هست؟؟
ضمن این که بنده تصور میکنم به این علت که اغلب توقعمون از افراد به طرز تاسف آوری پایین اومده و استانداد هامون نزول کرده که اگر کسی تک مضراب بزنه خیلی ممنونش میشیم
شاید من بد فهمیدم حرفتون را
شاد باشید

 
 

نسرین(گلچهره) :

خب ئرسته ولی گرفتارترین ادما دلخوشی های کوچیکی هم دارند..گمونم اونا خوشبخت ترند..جوش نیار تا بگم.ادما وقتی مشکلاتشون بیشتره قاعدتا آرزوها و امیدهاشون هم بیشتره.همیشه منتظر یه فردای بهتر هستند...وقتی زندگی عالی باشه و همه چیز رو غلطک! واقعا آدم می مونه که الان چه ارزویی داره؟

اونوقته که غمباد میگیره و نشسته واسه خودش مشکل تراشی می کنه و به فلسفه ی هستی و عدم اندیشیده دچار یاس فلسفی شده و خودکشون و الی اخر

 
 

:

حامد جان سلام
چقدر خوشحال شدم تو را در اینترنت پیدا کردم. من وین هستم و دوست داشتم ببینمت. منتظر ایمیلت هستم.

 

زهرا :

همیشه از خودمون (ما آدمها) تعجب می کنم، حد تحملمون غایت نداره، اینی که امروز می گی نمی تونم تحمل کنم، وقتی فردا برات اتفاق می افته تحمل می کنی. بعد دوباره می گی که اون یکی را دیگه نمی تونم تحمل کنم، ولی وقتی اتفاق می افته، باز ....

 

آزاده :

و چه خوب میبود اگه ارباب رجوع هم با یه تشکر ساده ، یا حتی یه خداحافظ گفتن بعد از انجام شدن کارشون (!) ؛ به تداوم این لبخند کمک میکردن... به نظر بدیهی میزسه ها ؛ ولی در عمل من به ندرت چنین رفتارهای ساده انسانی رو میبینم...

 

من :

دم شما گرم

 

صدرالله :

با سلام
خواستم عرض کنم که اصلا نه اصلن
امیدورام که پیام ها بدون تأیید شما نشون داده نشن تا شرمندت نشم
به هر حال ...

 

محمد :

نکته جالبی بود.

 

عطیه علی نقی :

راستش من اصلا به ایران به این دید نگاه نمی کنم شاید چون سختی زندگی تو ایران رو ندیدم.
من الان دلم لک زده برای اینکه با لباس راحت ورزشی برم والیبال، برم استخر، برم تنیس. اما تنها کاری که می تونم بکنم اینه که برم پینگ پونگ و کلی هم از گرما خفه بشم.
اگه بخوام با هم آفیسی هام دوست باشم برم مشروب خوردنشون رو تما شا کنم و منتظر بشینم ببینم کی به چرت و پرت گفتن می افتند.
شبها بی حوصله بشینم توی خونه و دلم نخواد تلویزیون رو روشن کنم .
من کلا به عنوان یک خانم مذهبی دارم اینجا یه جورایی دق می کنم.

 

آزيتا :

لذت برديم بسی

 

   ارسال نظر:

 

all right reserved for hanif.ir & behzadbashu.com - Copyright © 2007