« ظرافت | صفحه اول | مهندس عزیز است ولی حقیقت عزیزتر »

1 آذر 88

شهر انسانی

ده روز دیگر بیش‌تر برکلی نیستم و بر می‌گردم آستین. این دو ماه این‌جا بودن برش فراموش‌نشدنی از زندگی‌ام بود. با آن‌که اولش که آمدم دوستان زیادی نداشتم ولی حتی یک ثانیه هم احساس تنهایی و دل‌گرفتگی نکرده‌ام. آدم این‌جا فورن عضو قبیله می‌شود. پیرمرد راننده اتوبوس می‌داند من کی می‌روم و می‌آیم. ام‌شب پرسید چی شده که داری زودتر می‌روی خانه؟ کافه نزدیک دانش‌گاه می‌داند ساندویچ گیاهی می‌خورم و هر وقت ظهر می‌روم خبر می‌دهد که تمام شده یا هنوز دارند. صاحب رستوران پاکستانی می‌داند که بریانی بدون ادویه با ماست اضافی می‌خواهم. هر وقت می‌روم خودش به شاگردش می‌گوید. استادها می‌دانند از کجا آمده‌ام و چه‌کار می‌کنم و کی می‌روم. استاد دانش‌کده اقتصاد که فقط 15 دقیقه باهاش مشورت کرد‌ه‌ام هر باری در کافه یا رستوران می‌بیندم فراموش نمی‌کند که حتمن به رفیقی که باهاش هست معرفی‌ام کند تا به قول خودش این‌جا وارد شبکه شوم.من به عنوان یک انسان این‌جا دیده می‌شوم. من هم البته بقیه را می‌شناسم. مثلن همه بی‌خانمان‌های دور و بر را. آن یکی که هر وقت کسی را می‌بیند با صدای خوبی اذان می‌گوید. یا سیاه‌پوست عینکی که من اسمش را گذاشته‌ام آقای فیلسوف چون به نظرم تمام مدت در حال قدم زدن در خیابان شتوک و تامل در باب هستی و سرشت انسان است. می‌دانم هر کدام‌شان کجا است و مشغول چه کاری.

فضای برکلی درست خلاف وین است. تا به حال به خاطر ندارم در وین جرات کرده باشم در یک کافه با کسی سرصحبت باز کنم. دو روز پیش با یکی نشسته بودیم پسری آمد و رد شد و دست تکان دادیم. گفت کیست؟ گفتم نه اسمش را می‌دانم و نه می‌دانم چه کاره است ولی ده باری تصادفی دور یک میز کافع نشسته‌ایم و هر باری گپی زده‌ایم و حتی در بحث یکی‌مان با رفیق‌اش نظری داده‌ایم. چیزی که در قلب همه این‌ ماجراها است به نظرم نبودن این پرده آهنین حریم خصوصی (Privacy) است که در اروپا و خصوصن اتریش بسیار قوی و افراطی است و همیشه عامل دل‌زدگی برای من بوده. هم‌خانه‌های من که فقط دو ماه را دیده‌اند خیلی خیلی بیش‌تر از زندگی و علایق من می‌دانند و من هم در مورد آن‌ها می‌دانم تا هم‌آفیسی‌ها و هم‌‌کلاسی‌هایی که چند سال است هم را می‌شناسیم.

من این شهر را خیلی دوست داشتم. این‌جا یک زندگی انسانی آزادمنشانه در جریان است.



   نظرات

میزمویز :

وطن فروش، عامل استکبار جهانی، خط گرفته از رادیوی بیگانه، ضد ولایت فقیه، منافق، خوارج، اسرائیلی، بچه سوسول، ضدامنیت ملی، انقلاب رنگی کن، جاسوس ...
دیگه فحش روز یادم نمیاد بهت بدم
چرا دوروغ مینویسی؟ اونجا فقط ادم های کافر و بی بند و بار و بد پیدا میشه. به زودی هم خدا همتون را با عذاب میفرسته جهننم کافرهای امپرالیس.

 

ابوذ :

این لعنتی که خود بهشت بود

 

بابک :

آدم این همه راجع به وضعیت یه جا غر بزنه بعد برنامه زندگیش رو هم برا همونجا بچینه. آخه برا دکترا که دیگه مجبور نبودی وین بمونی :)ملانصرالدین...

 

Kimia :

Your perception and power of discription makes concepts reachable and appealing. Your vision of life outside Iran, comparison between Europre and States is very clear and detailed. you know what you like, how you like and what bothers you exactly and this is more of a blessong Hamed.You can always facilitate this to choose a final destination for settlement, if you ever decide to do so.

 

پایین :

این «پرده آهنین حریم خصوصی» که نبودش، آمریکا را برای شما جذاب تر از اروپا کرده، در ایران هم احتمالآ وجود ندارد. کاش مقایسه ای می کردی بین تجربه ات از نبود حریم خصوصی در ایران و هم در آمریکا، و فرضیات ی مطرح می کردی که چرا در یکی از این دو، این موضوع قابل تحمل و در دیگری (احتمالآ) آزار دهنده است.

 

آزيتا :

خيلی خوب مي شد اگر در مورد تجربه های خودتون از اونجا بيشتر می نوشتين. چون بعضيها از اين اطلاعات شما (که نگاه دقيق تری نسبت به بعضی دوستان من در اونجا داريد) برای تصميم گيری به من و همسرم در مورد رفتن به امريکا کمک ميکنه.

 

red :

توی فرانسه هم دقیقا مشابه وین هست. شما هیچ وقت احساس نمی کنی که عضوی از اینجا شده ای.

 

:

شما از هر شهر ۲ میلیونی (مخصوصا پایتخت) به یک شهر ۱۰۰ هزار نفری دانشگاهی تشریف ببرید همین اتفاق می افتد. به وین و اروپا ربطی ندارد. از لندن به کمبریج، از فرانکفورت به مانهایم، از پاریس به گرونوبل... ضمنا اگر هر روز یا هر هفته در وین به رستوران پاکستانی یا افغانی یا ایرانی محلتون رفتین و هنوز هم طرف نمیدونه شما چه جور غذایی میخورید، اشکال از هوش و حواس طرف مقابل هست نه شما. البته سفر کردن و تغییر مکان دادن همیشه تجربه‌های جالبی به همراه داره و انسان رو از عادات روزمره خودش خارج میکنه.

 

:

اين چارچوبِ آهني تعريف شده‌ي روابط در اروپا هيچ زمان دست از سرمان برنمي‌دارد. هميشه مي‌داني كه بايد جايي دورتر بايستي و با احترام لبخند بزني، و اگر دعوت شدي به رسم ادب دقايقي را در جمع‌شان سپري كني. دقيقا مانند غذايي كه تعارفت كرده‌اند و به رسم ادب لقمه‌اي برمي‌داري؛ خودت هم مي‌داني كه نه اين غذا باب طبع توست و نه تو باب طبع صاحب غذا.

 

اويس :

اين چارچوبِ آهني تعريف شده‌ي روابط در اروپا هيچ زمان دست از سرمان برنمي‌دارد. هميشه مي‌داني كه بايد جايي دورتر بايستي و با احترام لبخند بزني، و اگر دعوت شدي به رسم ادب دقايقي را در جمع‌شان سپري كني. دقيقا مانند غذايي كه تعارفت كرده‌اند و به رسم ادب لقمه‌اي برمي‌داري؛ خودت هم مي‌داني كه نه اين غذا باب طبع توست و نه تو باب طبع صاحب غذا.

 

علی :

اویس عزیز، شما احتمالا از افسردگی یا خیال بافی (Autism) مزمن رنج میبری. مطمئنا در انتخاب حلقه دوستان و نزدیکانت یا اشتباه کرده‌ای یا همه را از خود ترسانده‌ای. با پزشک خود مشورت کن، امیدوارم نگویی درمان پزشکان را به رسم ادب میپذیری گرچه میدانی نه درد تو را درمان میکند و نه اصولا درمان تو است!

 

اويس :

علي جان، چقدر راحت بر اساس يك كامنت نسخه پيچيده‌اي و نوع بيماري را هم تشخيص داده‌اي:
"پزشك مكاتبه‌اي، كشف عميق‌ترين و پيچيده‌ترين بيماري‌ها و درمان آن‌ها در يك دقيقه (يا حتي كمتر)، با تضمين، كل هزينه در صورت عدم درمان مسترد خواهد شد"
جسارتا، حتا به رسم ادب هم پيشنهاد شما را نمي‌پذيرم. البته اين بيمار رواني نشاني‌اي هم از خود به جا گذاشته است كه پزشكش مي‌تواند در صورت نياز و براي شناخت بيشتر بيمارش با مراجعه به وبلاگ او اطلاعات لازم را كسب كند. (البته شما كه نياز به اطلاعات بيشتر هم نداريد و به قول شاعر درد را ناديده درمان مي‌كني!) ولي بيا از پزشكي هم حرف بزنيم كه حتي به اندازة بيمار رواني‌اش، نام و نشاني از خود به جا نگذاشته است...

 

ملک ااشعرا :

آقایون نه درد در وین هست و نه درمان در برکلی. کسی که در دلش آفتابی نمی تابد، تا ثریا هم رود از آفتاب خبری نیست. کسی که کلاه خود را قاضی نکند و خود را نشناسد تا ابد این شهر غریب و آن شهرک سرد و آن استاد بیبخار و آن همسایه نژادپرست و این همکار حسود را مقصر امراض و روانپریشی خود خواهد دانست. دوستی داشتم که دوره ریاست جمهوری خاتمی با چه زحمتی و با چه آرزوهایی برای ادامه تحصیل (و در کنار آن، رفتن از ایران{ راهی نیویورک شد. این برادر درست در اواخر دوران کارشناسی ارشد یعنی پس از دو سال به آن چنان افسردگی و تنهایی دچار شد که خانواده‌اش و دوستانش را نگران کرد. تمام مدت هم حرفش این بود که این آمریکاییهای نابکار همه نژادپرستند و اصلابه من سلام هم نمیکنند چه رسد به معاشرت! این چشم بادامی‌ها همه زیرآب میزنند و هندی‌ها حسودند. راستش را بخواهید هنوز هم برای من و خیلی‌های دیگر سخت است که باور کنیم کسی در نیویورک احساس تنهایی کند، که یکی از معدود دنیاشهرهای جهان است. این دوست ما از قضا در طول دو سال هیج «دوست واقعی« پیدا نکرده بود، و با هیج دختری در دانشگاه از نظر فکری و عاطفی ارتباطی پیدا نکرده بود. آدم مذهبی هم نبود که به بهانه الکل و عیاشی از دانشجویان دیگر دوری کند. یک بار هم از بخت بدش گروهی جوان سفید و سیاه جیبش را زدند. جالب اینجاست که پیش از رفتن هم تصورش از زندگی در نیویورک چیزی شبیه دوستان در سریال «فرندز« بود. در نهایت خانواده و دوستان از راه دور و نزدیک دست بکار شدند برای اینکه به ایران برنگردد او را به لس انجلس راهی کردند تا ازدواج کند، ازدواج همان و اختلاط با جامعه ایرانیان آنجا همان، افسردگی دست کم در ظاهر برای مدتی از زندگی او رخت بربست. ماه پیش تلفنی به من میگفت فلانی من ۱۰ سال پیش در تهران صدها نفر دوست و آشنا و معاشر داشتم، همه آن را رها کردم رفتم نیویورک. این همه دو سال به بالا و پایین شهر فحش دادم، تا آمدم اینجا برای ازدواج و اقامت دایم. اما الان در کالیفرنیا زندگی‌ام شده مثل زندگی یک دهاتی چون تمام معاشرین و اطرافیانم را که بشمارم از ۲۵ نفر تجاوز نمیکنند. اگر توفیق اجباری در محل کار هم نبود همان چهار نفر هندی و آمریکایی و چینی را هم که میشناسم وجود نداشتند. حالا که با خودم فکر میکنم میخواهم برگردم ایران و به همه بدبختی‌های مملکت و حکومت زندگی شهری سابقم را پیدا کنم، خورشید دلم که ۱۰ سال پیش در تهران گذاشتم پیدا کنم، اما نه مطمئنم تهران همان تهران باشد نه فکر میکنم همسرم راضی به برگشت ایران باشد.

خلاصه که دوستانی که از زندگیتان و محل کار و شهرتان راضی نیستید، به آمریکا و اروپا و آسیا ربطی ندارد. کسی افسار شما را نبسته، بقولی:

Go Home and Rethink your Life!

حامد: اصلن موافق نیستم. من در سه شهر خارج از ایران زندگی و در سه چهار شهر هم اقامت نسبتن طولانی داشته‌ام و دیده‌ام این که فضای شهر چه قدر به علایق تو بخورد زمین تا آسمان وضع رضایتت را تغییر می‌دهد. ماجرا خیلی ساده‌تر از این حرف‌ها است. هر کس روحیه‌ای دارد. هر شهری با این روحیه سازگار نیست. همین.

 

Amin :

I do not need to add any comment! You described it (at least about Vienna) exactly!


Wien= Waste it easily now!

 

Reza :

@شما از هر شهر ۲ میلیونی (مخصوصا پایتخت) به یک شهر ۱۰۰ هزار نفری دانشگاهی تشریف ببرید همین اتفاق می افتد:

نه خیر من شهر ۲۰۰.۰۰۰ نفری تو اتریش هستم همینه كه تو مقاله است خیلی مزخرفه اینجا. خدا گذار هیچ مسلمون و نامسلمانی رو اینجا نندازه...

 

:

welcome to the republic of Berkeley. Love to have a cup of cooffee or lunch before you leave. ghorbant va be omid didar

Hamed: thanks, it is a pitty since I left yesterday. hopefully next time.

 

   ارسال نظر:

 

all right reserved for hanif.ir & behzadbashu.com - Copyright © 2007