زخمنخوردگان آزاده
یکی از شگردهای غیراخلاقی حاکمیت و رسانههای وابستهاش در مهار اعتراضات بعد از انتخابات، چسباندن برچسبهایی است که به نوعی معترضان را تحقیر کند یا آنها را مورد نفرت طرفداران میانهرو خودش قرار دهد. یکی از تاکتیکها در این راستا این است که معترضان را مشتی سلطنتطلب یا "زخم خوردگان انقلاب" معرفی کنند. زخمخورده انقلاب بودن البته در نظر وجدانهای منصف برچسب منفی برای کسی نیست. بسیاری از آدمها در این کشور به ناحق (حالا گیرم اجتنابناپذیر) از جریان انقلاب زخم خوردهاند و حاکمیت مغرور و اقلیتکش هرگز سعی نکرده تا در زمانهای بعدی این اشتباهات را جبران کند. با این همه، من هزاران نفر "غیر زخمخورده" را میبینم که داخل و خارج فعالانه پای این جنبش ایستادهاند و هزینه میدهند.
ما "زخمنخوردهها" عضو جنبش سبزیم چون دیگر نمیتوانیم در مقابل ندای وجدانمان بیتفاوت باشیم. من در این جنبش استادی را در فیلمها در حال شعار دادن میبینم که سالهای برای این کشور و حکومت جنگیده و هر بار با هم صحبت کردهایم دغدغهاش بالندگی "نظام" بوده است. کسانی را میبینم که پدرانشان را در دفاع از انقلاب از دست دادهاند، دهها مدیر زحمتکشیده سابق را میبینم که تحمل نکردهاند و بیرون آمدهاند، محافظهکاران سابق را میبینم که کژرویها را تحمل نکردهاند و به صف اعتراض پیوستهاند. اینها هیچ کدام زخمخورده مستقیم نیستند. چه بسا نمکخورده هم هستند. اینها به دعوت وجدان انسانیشان به میدان آمدهاند و هزینه دوچندانی نسبت به بقیه میپردازند چرا که علاوه بر هزینه معمول، از منافع سهلالوصول همراهی با نظام قدرت چشم میپوشند (محمد نوریزاد را در ذهن بیاورید). اینها همه آدمهایی هستند که اگر حکومت اندکی خردگرایی بیشتری را در رفتارهایش به کار میگرفت و در پذیرش خطاهایش متواضعتر بود حاضر بودند با همه کمبودها و ناملایمات بایستند و کمک کنند تا کشور ساخته شود و مردم زندگی بهتری را تجربه کنند. حالا به جای این مشارکت باید همین هفته در خیابانها در مقابل ضربه باتوم بایستند. این آدمها قطعن از آدمهایی که همه منبع خبریشان رسانههای تبلیغاتی و رسمی حاکمیت است هم کم اطلاعتر نیستند که بگوییم فریب خوردهاند. ترسو و دنیاطلب هم نیستند که شجاعانه و دست خالی در برابر قدرت ایستادهاند.
فهمیدنش سخت نیست که حدس بزنیم این حکومت این روزها تا حد زیادی دارد چوب غرور و پاسخگو نبودن بیحد و حسابش را میخورد. اگر آقایان حاضر بودند اندکی از آن تقدس خودساختهشان پایین بیایند و بپذیرند که حکومتی هستند مثل همه حکومتهای مشابهشان با هزاران ضعف و مشکل اجتناب پذیر و ناپذیر، کار همه ما خیلی آسانتر بود. اگر ما یکبار برای نمونه شاهد بودیم که یک قاضی حکومتی یا یک فرمانده پلیس یا مامور بسیج به خاطر تعدی به حقوق مردم یا سلب آزادیها محاکمه و محکوم میشد یا یک بار میدیدیم که حاکمیت یکی از سیاستهای اساسی قبلی خودش را نقد و لغو میکند (کاری که حکومت چین کرد)، آن وقت میشد امیدوار بود که این حکومت هم مثل خیلی نظامهای مشابه که عاقلتر و دوراندیشتر هستند مکانیسم Check & Balance و انعطافپذیری برای خودش تدارک دیده تا حداقل ظاهر را حفظ کند. آن وقت شاید لازم نبود کار به سنگپرانی و آتشسوزی برسد. یک دهه قبل حکومت حاضر نشد به اصلاحات تدریجی که هم به نفع خودش بود و بقای بلندمدت و بیدردسر و محترمانهاش را تضمین میکرد و هم وضع مردم کشور را بهتر میکرد تن بدهد. حالا باید شاهد شورشهای خیابانی باشد که مهمترین کارکردش زایل کردن چهرهای بود که طی سالها سعی کرده برای خودش بسازد. این جنبش ماسک "اقتدار" و "معصومیت" را از صورت حاکمیت برداشت.
من نمیدانم این وضعیت به کجا خواهد انجامید چرا که پیشبینی در مورد نظامهای پیچیده اجتماعی که دینامیکشان به صورت جهشی به اتفاقات تصادفی وابسته است کار آسان نیست. ولی میفهمم که معلق ماندن بلندمدت در وضعیت فعلی به نفع هیچ کس از جمله خود نظام قدرت نیست. به نفع ما نیست چون جریان جنبش را به سمت رادیکالیسم نسبتن کور و غیرقابل دفاعی پیش میبرد و به نفع حاکمیت نیست چون چرخ امور مملکت را مختل میکند. حالا ما منتظریم ببینیم که آیا نظام قدرت با این چهره اجبارن عریانشده و زمینیاش حاضر میشود برای اولین بار در عمرش متواضعانه به جمع مردم (ولو مردم در اقلیت عددی) بیاید و در شرایط برابر سر میز مذاکره بنشیند و خواستهها را بشنود و اشتباهات را جبران کند و امتیاز بگیرد و بدهد و بگذارد مسیر اصلاح دوباره باز شود یا انتخاب خواهد کرد تا مثل همیشه راه دیگری را برود که آسان ولی بیآینده است.
