چرا امیدوارم؟
آیا در نوشته قبلی فقط خواستم رتوریکی به کار برده باشم و امیدی بدهم یا واقعن به آن چیزی که گفتم باور داشتم؟ نه باور داشتم. در ابتدا فقط میخواستم راجع به این امید بنویسم که سرم شلوغ شد و رسید به آن نوشته کوتاه شخصی. حالا یک توضیح کوتاه میدهم.
آیا دچار توهم هستم؟ چیزی که همیشه سعی کردهام دچارش نشوم و بقیه را هم به خاطرش سخت نقد کنم خوشبینی در برتری دادن ایرانیان و تحقیر پیشرفتهای کشورهای دور و بر است. در این امیدواری قبلی هم طبعن قصد ندارم تا نژاد برتر آریایی! را به رخ بکشم و افتخارات بیربط دو هزاره قبل را به امروز پیوند بدهم. در عین حال چیزهایی هست که به همین امروز مربوط است و مایه امیدواری است.
مهمترینش این تجربه زیسته جامعه ما در این صد سال گذشته است. تا جایی که من از صحبت با نخبگان کشورهای منطقه و خواندن مطالب از آنجا ها میفهمم هیچ کدام به اندازه ما درک درست و دقیق و واقعبینانهای از رابطه سنت و تجدد ندارند. ممکن است عملگرا رفتار کرده باشند و مثل ترکیه و مالزی این دو را ظاهرن آشتی داده باشند و راه خودشان را رفته باشند ولی به نظرم هیچ کدام از این کشورها این قدر در پیچ و خم مساله و دشواریهای آن در عمل و نظر درگیر نبودهاند و راهحلهایی را دنبال کردهاند که آتش زیر خاکستری را پروانده است. چند سال پیش فکر میکردم این موضوع بیاهمیت است. الان که کمی بیشتر به مساله ساختار اجتماعی کشورها و متوازن بودن رشدشان فکر کردهام میبینم اتفاقن کلیدی است. ما خرد ناشی از تجربه داریم.
یک چیز دیگر هم هست. با تقریب خوبی احتمالن همه آدمها دلشان برای وطنشان تنگ میشود. با این همه تئوری خام من میگوید کشورها دو گروهاند. گروه دومشان مثل یونان و اسپانیا و ایران و ترکیه یک چیزهایی دارند که هیچ جای دیگر دنیا پیدا نمیشود. این مملکتها آدمهایشان را از هر جای دنیا که باشند میکشانند و آورند. به نظرم این جذابیت مقاومتناپذیر این خاک است که صدها هزار آدمی را که میتوانند جهت بادهای غربی را بگیرند و راحتیشان را تضمین کنند این قدر "نگران" و دلواپس نگه داشته. مگر جلو رفتن یک مملکت چند نفر آدم نخبه لازم دارد که امور را هدایت کنند؟ چند برابرش را همین الان در داخل و خارج داریم. ارتش ذخیره نخبگان در همه رشتهها برای روزهای سبز.
یک چیزی البته مایه ناامیدی است و آن اینکه این لشکر نخبهگان هنوز آنقدر که باید درگیر امور جدی نبوده. این چیزی است که باید بعدن در موردش حرف بزنیم.

نظرات
Vowels :
Turbulence is life force. It is opportunity. Let's love turbulence and use it for change.
Ramsay Clark
Vowels - February 3, 2010 03:18 AM
:
:)
Anonymous - February 3, 2010 06:37 AM
Kimia :
Please do.. Please discuss that(Refrence to the last sentence)
I've been doing so too.. I never saw any exceptional strength nor beauty in our past, that was not found anywhere lese in the world.I adored it, my culture, my literature, my history, but it was never the best, never the success factor.
I live in the Gulf among Arabs and I detest the very statement of: 'these Arabs with no past, no culture, eating aligators....' How disgusting is that? How sad could it be, so be great and look down upon everyone lese around you, petying them for the lack of history and inteligence to soothe our condemnation for our weak progress.
Yet Im also with you in saying that, Iran, Our Country, our People, are 'monhaser be fard' unique in their talents and potentials. Its such that our expertise had never had the chance nor the determination nor the concentration to address the issues directly and follow up on a specific route to achieve a certain result. There have been a pull of knowledge, great goals, high wishes, but somehow we became absent minded as we hold positions and pursued change... Hamed, I think our feelings are too vulnerable towards cruelty and our actions too easily excited/distracted towards taking any solid step. We have moved though... ALot, and I feel the change.
You are right; Experience is present
Kimia - February 3, 2010 07:03 AM
بابک :
این ژاپنی ها یا چینی ها و سایرین که چندین سال از ما جلو هستند خیلی روی سنت و تجدد کار کرده اند.
بابک - February 3, 2010 09:49 AM
بابک :
این ژاپنی ها، چینی ها و سایرین که ما حالا با دویدن با حداکثر سرعت هم به گرد پایشان نمی رسیم خیلی روی مسئله سنت و تجدد کار کرده اند؟ تو به چنین متن هایی ازشان برخورده ای؟
بابک - February 3, 2010 09:56 AM
:
سلام
به حق کارهای نکرده ای که کردی
دستت درد نکنه
خدایک در دنیا صد در آخرت عوضت بده
نه اینکه تصمیمم نهایی شد یا مثلا دیګه همه چی حل شد ولی دلم آروم شدږ می فهمی که چی می ګم؟؟؟؟؟؟
در ضمن دفعه قبل یادم رفت بګم
many happy returns
Anonymous - February 3, 2010 11:18 AM
Mehdi :
" هیچ کدام به اندازه ما درک درست و دقیق و واقعبینانهای از رابطه سنت و تجدد ندارند" سال هاست مسائل مختلف را از هر جهت نگاه میکنم در آخر به این رابطه میرسم، در مورد درک آن با شما موافقم ولی در مورد راه حل، هم زیستی، کنار آمدن، تعامل و یا چیزهایی از این قبیل نه! ما مسئله ای داریم که همه (خیلی ها) صورت آن را میدانند و در مورد آن توافق دارند ولی در مورد جواب، طیف "از نوک پا تا سر فرنگی شدن" تا کنار گذاشتن تمام علوم غربی پوشانده شده است.
Mehdi - February 3, 2010 05:18 PM
Omid :
"Our"? "Our" country? "Our" people? Who is this implied "we" and how do you all presume this category exists? To what extent do we share a culture that can put us together as a "nation"? This Iran is an illusion that does not actually exist
Omid - February 3, 2010 05:57 PM
محمد :
اين دوتا پست آخرو دوست ندارم.به نظرم دري وريه ولي نميتونم توضيح بدم چرا.
محمد - February 3, 2010 07:36 PM
علی :
مصر؟ ده برابر متفکرهای ما در مورد سنت و تجدد کار کرده اند. لطفا کلی گویی نکن و شاهد ارائه بده در مورد میزان و عمق درک سنت و تجدد بین ایرانیها. این مطالبی که اینور و آنور خواندی که به این موضوع رسیدی چه هستند دقیقا؟
علی - February 3, 2010 10:11 PM
:
عمو سیبیلو شدی رفته
Anonymous - February 4, 2010 01:17 AM
:
حامد جان از کی تا بحال بحث درباره سنت و تجدد به هنگام صرف چای کار روی مفاهیم سنت و تجدد تلقی می شود؟ و در ضمن "ما متفاوتیم" از چه جهت؟ ما چه درک درستی از سنت و تجدد داریم آخر؟ اگر واقعا چنین درکی داریم کی در صحنه جامعه از آن استفاده کردیم؟ در مالزی و یا ترکیه چه آتشی زیر خاکستر نهفته است که بقیه از آن خبری ندارند؟
Anonymous - February 4, 2010 04:38 AM
مهدی :
با برخی از دوستان موافقم. انتظار خوانندگان برای ارایه شواهد و منابع شما منطقی است و گرنه این نوشته بیشتر بیان یک احساس خواهد بود تا واقعیت بیرونی.
مهدی - February 4, 2010 07:20 AM
:
سلام رفیق قدیمی
با این حرفت که ما در مقایسه با کشورهای منطقه احتمالا درک نظری بهتری از مسئله مدرنیته داریم موافقم. در اروپا آلمان در مقایسه با فرانسه و بریتانیا در قرن ۱۸ و ۱۹ اینگونه بود. بریتانیا به شیوه کاملا بی سر و صدا و پراگماتیک از سنت فاصله گرفت، و فرانسه با انقلابی پر شور و پر سر و صدا. اما آلمان از قافله عقب ماند. سنت در آلمان خیلی سخت جانی می کرد. آلمان به فکر فرو رفت و مانند یک بیمار لاعلاج در مورد درد مزمنش به نظریه پردازی پرداخت و اینچنین شد که فلسفه کلاسیک آلمان، بهترین بیان فلسفی مدرنیته، زاده شد. اما نهایتا چه شد؟ در قرن ۲۰ نازیسم و آشویتس از آلمان سر بر آورد و همان فرانسه و انگلیس عملگرا در برابرش مقاومت کردند و به توحش آن سر فرود نیاوردند. نمی خواهم شبیه سازی تاریخی بی وجه بکنم. اما از دل ایران با سنت روشنفکری قوی اش احمدینژادیسم و کهریزک بیرون آمد و از دل مالزی ماهاتیر محمد و از دل ترکیه اسلامگرایی لیبرال، معتدل و موافق حقوق پاتیمال شده کردها. پس ای بسا که در چشم انداز تاریخی همان عملگرایی ترکیه ای یا مالزوی(!) بهتر از روشنفکری ایرانی باشد.
Anonymous - February 4, 2010 07:52 AM
:
نفت+اسلام+...
اگر دردم یکی بودی چه بودی
Anonymous - February 4, 2010 08:45 AM
سید نادر رسولی :
سلام حامد
می شه با مثال و مصداق حرف بزنی.
راستش من هم مثل بعضی های دیگر نفهمیدم چرا از نظر تو ما از مالزی یا ترکیه وضع بهتری داریم. میفهمم که بعضی از مشکلات آنها هنوز سرباز نکرده؛ ولی می شه لطف کنی و به چند مثال مشخص اشاره کنی که بشه کمی تر بجث کرد.
سید نادر رسولی - February 4, 2010 10:10 PM