سرخوشی و کار
دیگر تقریبن از برگشت حرفهای به ایران در کوتاهمدت قطع امید کردهام. با این موج بازداشتها و تصفیه استادان و قصد اختصاص کامل دانشگاهها و موقعیتهای تحقیقاتی به مداحان نظام قدرت و الخ دیگر فعلن جایی برای امثال ما نیست. احتمالن هنوز هم میتوانم بروم و کارهایی بکنم ولی اگر قرار باشد باید تهدید دائم در محیط کار و خفه شدن و محتاط و ساکت در مرزهای آفتاب رفتن و آمدن یکی را انتخاب کنم و اگر قرار است طرف حسابم کسانی باشند که بودنشان را در آن موقعیت هیچ رقمی قبول ندارم ترجیح میدهم اصلن وارد بازی نشوم.
برکلی که بودم زنده شده بودم. دقیقن جایی بود که آرزویش را داشتم. آدمها با عشق کار میکردند و عشق خیلیهاشان هم همان چیزی بود که من دوست دارم زندگیام را تمامن وقفش کنم. شریعتی یکی توصیفی داشت که میگفت یک ساعت بحث با دانشجویم را با تمام امکانات مادی دنیا عوض نمیکنم. من هم وقتی در سمینارها و ناهارهای توسعه برکلی مینشستم و بحث آدمها را در باب ایدز در آفریقا و کار بچهها و توسعه بهداشت در بنگلادش و رابطه کودتاهای آمریکایی با گسترش روابط تجاریاش و الخ میشنیدم نمیخواستم آنرا با هیچ چیز عوض کنم.
اقامت کوتاه آنجا و دیدار آدمهایی که در آن حوالی دیدم (و باید از بهنام تبریزی به طور خاص اسم ببرم) یک جوری سرحالم کرد و امید و بلندپروازی را که این چند سال تحصیل در وین در درونم کشته بود تا حد خوبی بهم برگرداند. حالا میدانم که جمعهای جذابی در این دنیا هست که آدمهایش رویای کم کردن رنج انسانها را میپرورانند و میخواهند چیزی را در این دنیا عوض کنند. حیف که همین هفته نامه رد شدنم از موقعیت پستداکی که درخواست داده بودم رسید و یک باب برگشت برایم بسته شد. هم خودم تعجب کردم و هم چند نفر استاد آنجا که برایم توصیهنامه نوشته بودند و در نوشتن پروپوزال بهم کمک کرده بودند و مطمئن بودند قبول میشوم. حالا قول دادهاند دنبال راههای دیگری باشند ولی با این اوضاع خراب اقتصاد کالیفرنیا بعید میدانم اتفاق جدی بیفتد و امید زیادی ندارم.
از الان یک سال و نیم وقت دارم تا بیرون از ایران کار گیر بیاورم. نمیخواهم در بانک و صندوق سرمایهگذاری کار کنم. نمیخواهم بروم و درس ام.بی.ای بدهم. نمیخواهم مقالههایی بنویسم که فقط پنج نفر در دنیا میخوانند. نمیخواهم جاهایی کار کنم که رانت ایرانی بودنم را بخورم و بابت نوشتههای بدیهی از اوضاع داخل ایران پول بگیرم. نمیخواهم جایی باشم که آدمهای دور و برم به اجبار کار میکنند تا پول خوبی بگیرند و کنار دریا و توی خانه ویلاییشان از مواهب ناشی از پولشان لذت ببرند. بودن در این جمعها من را به مرز نابودی میرساند.
یک و سال و نیم وقت دارم تا خودم را به جامعهای که به خاطر سوابق تحصیلیام هنوز به طور کامل عضوش نیستم در بیاورم و جایی برای خودم پیدا کنم. میخواهم کاری داشته باشم که روزی پانزده ساعت برایش فعالیت کنم و خسته نشوم. باید جایی کار کنم که آدمهای دور و برم هم با عشق و سرخوشی کار کنند و رویاها و خاطرههایشان را با تو اشتراک بگذارند. میدانم که آنقدر شرط گذاشتهام که یافتن چنین شغلی برایم اصلن اسان و بدیهی نیست. لذا اصرار هم ندارم که مسیر استاندارد را بروم. اگر لازم شد مدرک و سن و سال و تجربه و بقیه زرق و برق رزومهام را دور میریزم و از اول شروع میکنم. سرخوشیاش به این سختیها میارزد.

نظرات
saeid :
سلام
1- واقعاً از تفکرت لذت می برم
2- حتماً به اونچه می خوای، می رسی
3- ما رو تو راهت با نوشتن شریک کن، باور کن چیز یاد می گیریم.
موفق باشی
saeid - February 4, 2010 05:24 PM
:
سلام،من همیشه نوشته هاتو می خونم.وبلاگ قشنگی داری.امیدوارم هر جاهستی موفق باشی
Anonymous - February 4, 2010 05:34 PM
:
سلام،من همیشه نوشته هاتو می خونم.وبلاگ قشنگی داری.امیدوارم هر جاهستی موفق باشی
Anonymous - February 4, 2010 05:35 PM
:
آقا من یک جاهایی از این متن را که می خواندم دوست داشتم مثل فیس بوک "لایک" بزنم. تازه یک دونه هم نه...!
راستی به خاطر جواب ندادن ایمیل معذرت خواهی لازم نبود خودم می دونم چقدر سرتون شلوغه. اگر یادتون رفت بعداً خودم یادآوری می کنم :)
Anonymous - February 4, 2010 05:47 PM
صالح فرازی :
آقا من یک جاهایی از این متن را که می خواندم دوست داشتم مثل فیس بوک "لایک" بزنم. تازه یک دونه هم نه...!
راستی به خاطر جواب ندادن ایمیل معذرت خواهی لازم نبود خودم می دونم چقدر سرتون شلوغه. اگر یادتون رفت بعداً خودم یادآوری می کنم :)
صالح فرازی - February 4, 2010 05:48 PM
کاوه :
آقا اول صبحی سر حالمون آوردی. دمت گرم و سرت خوش باد.
کاوه - February 4, 2010 06:29 PM
Negar :
حامد جون، با این اوصافی که تو نوشتی، این کارو پیدا کردی یه سوت بزن اگه "اینترن" خواستین!
Negar - February 4, 2010 07:46 PM
مانی ب :
برات تندرستی و نیروی زیاد آرزو می کنم.
مانی ب - February 4, 2010 07:54 PM
محمد :
عالي بود. مردان بزرگ از راههاي استانداردي كه همه مي روند بيزارند و دنبال كاري هستند متفاوت.
با تركيب اين پست و قبلي حتي دعا مي كنم كه اين كار ايده آل اگر هم ظرف يك سال و نيم آتي نشد (كه همه اميدواريم بشود)، در اولين فرصت در ايران فراهم شود. انشاءا...
محمد - February 4, 2010 08:49 PM
Vowels :
Try not to become a man of success but rather to become a man of value.
Albert Einstein
Vowels - February 4, 2010 11:15 PM
حسام :
اینجور نوشتهها برای ثبت در تاریخ خیلی خوبه!
حسام - February 4, 2010 11:42 PM
:
http://www-cs-faculty.stanford.edu/~knuth/smullyan.html
Anonymous - February 4, 2010 11:57 PM
مهدی :
دست شما را میفشارم.
مهدی - February 4, 2010 11:58 PM
سارا :
اینکه از بازگشت به ایران برای کار ناامید شده ای مرا که میخواهم برای کار آنجا برگردم غصه دار کرد.
حامد: متاسفام. امید.وارم این اثر را نداشته باشد. هم هیچکس را برای عدم بازگشت تشویق نمیکنم. خودم هم هنوز هم اگر یک ذره اوضاع بهتر شود دوست دارم برگردم.
سارا - February 5, 2010 06:26 AM
احسان :
حامد جان، 2 سال هست که وبلاگتان را میخوانم و از هر پستش بهره ها برده ام. بسیاری از مواقع بوده که فریاد درون خودم را نشنیده ام، ولی خواندن پستی از این وبلاگ، صدای این فریاد را به رسا ترین نحو به گوشم رسانیده است. موفق باشی.
احسان - February 5, 2010 06:57 AM
: :
آقای حامد ظاهرا شما دجارخودبزرگ بینی شدی. قبول دارم که آدم گاهی دلش میخواد توی یه جای ناشناخته و کوچیک کار کنه ولی شما طوری حرف می زنی که انگار تخصص کامل تو همه این زمینه ها داری و از شما دعوت به همکاری شده ولی نمی خوای قبول کنی!
حامد: اینا اصلن چیز عجیب و دور از دسترسی نیست. بلی همین الان برای بعضیهاش امکانش را دارم. بعدش هم آدم اول تصمیم میگیرد که چه کار نکند بعد تلاشش را میکند برای کارهایی که میخواهد بکند.
: - February 5, 2010 07:43 AM
مهدی :
حامد جان باعث افتخار مایی حتی اگر دچار خود بزرگ بینی شده باشی....
راستی در بحث های ما نام تو با قهوه عجین شده است بد رقم...به خصوص در بوردرز...
مهدی - February 5, 2010 08:04 AM
جوینده :
به عنوان یک پست داک در امریکا که این دوران کاریابی رو چند بار تجربه کردم، خواستم خدمتتون یادآوری کنم که از جستجو در دانشگاهها و مراکز تحقیقاتی شرق امریکا غافل نشید. کالیفرنیا وضعش خیلی بده ولی در ایست کوست شانسهای بهتری هستن. به خصوص دانشگاههای با رتبه بندی کمی پایینتر. البته رشته من متفاوته ولی امیدوارم که این در مورد رشته شما هم صدق کنه. هرچه هست زود نا امید نشید و از جستجو و پیگیری دست برندارید. با بهترین آرزوها
جوینده - February 5, 2010 05:06 PM
kimia :
Beautifull, and it left me tearfull out of honesty and purity
kimia - February 5, 2010 07:02 PM
:
Hamed,
First of all, thanks for sharing your feeling with us, it should not be easy to say these things in public. Your post actually made me feel good because I’m also in the same situation, looking for a job I like for almost a year. Almost every day I blame myself for what I’m doing. I don’t know it’s because of the situation we had back home, or what that we demand so much from ourselves and think deserve more. This feeling started almost a year ago when the economy slowed down quite a bit. After doing some research I noticed that there are lots of people who don’t even have a job or got graduated from top 10 school but just teaching in some colleges. The bottom line, keep searching my friend, the current situation of North America is nothing close to what it was even 2 years ago. Good luck. HH
Anonymous - February 5, 2010 08:05 PM
archigrad :
gute entscheidung Herr Hamed!ich freue mich dass du nicht nach Iran fährst , da es richtig für dich und deine Frau gefährlich werden könnte . ich wunsche dir alles gute und viel Erfolg .
LG aus Berlin
archigrad - February 5, 2010 08:21 PM
شیرین :
سلام
این خط آخر خیلی خوب بود. شاید کاری که دقیقا من میخوام انجام بدم :)
شیرین - February 5, 2010 09:31 PM
حمید :
حامد جان ....
اینجا ایران است!
کوتاه قامتان بر بلندای آن و
بالا بلندان در کومه ها ...
...
هر آنچه آرزو داشتیم بر باد شد،
هر آنچه توان داشتیم بر خاک شد،
هر آنچه کاشتیم، افسٌرد
هر آنچه بافتیم، نه که رشته، نه حتی پنبه، پوسید
هر آنچه که می توانستیم بسازیم،
ساخته شویم،
و در لم این آسودگی آفریدن، بیاسایم
ویران شد
می خواستیم هم چون بزرگان
وقتی که به پیچ آخر زیستنمان گام می نهیم
توان آن را داشته باشیم که با صدای بلند فریاد برآریم
که ما، هر آنچه در توان داشتیم، گذاشتیم و ساختیم
اما شاید آن زمان نمی دانستیم ...
تنها همت ما کافی نیست
به قول شاملو خار و پیچ خم های روزگاران را ندیده، آرزو کردیم و بر این آرزو شب بیداری ها کشیدیم و ...
دنیای ما خار داره، بیابوناش مار داره ....
نمی دانم حامد،
افســــــــــــــــــــــــــــرده ام به شدت این لنگ درازی سین ش
حمید - February 6, 2010 03:15 PM
حمید :
حامد جان ....
اینجا ایران است!
کوتاه قامتان بر بلندای آن و
بالا بلندان در کومه ها ...
...
هر آنچه آرزو داشتیم بر باد شد،
هر آنچه توان داشتیم بر خاک شد،
هر آنچه کاشتیم، افسٌرد
هر آنچه بافتیم، نه که رشته، نه حتی پنبه، پوسید
هر آنچه که می توانستیم بسازیم،
ساخته شویم،
و در لم این آسودگی آفریدن، بیاسایم
ویران شد
می خواستیم هم چون بزرگان
وقتی که به پیچ آخر زیستنمان گام می نهیم
توان آن را داشته باشیم که با صدای بلند فریاد برآریم
که ما، هر آنچه در توان داشتیم، گذاشتیم و ساختیم
اما شاید آن زمان نمی دانستیم ...
تنها همت ما کافی نیست
به قول شاملو خار و پیچ خم های روزگاران را ندیده، آرزو کردیم و بر این آرزو شب بیداری ها کشیدیم و ...
دنیای ما خار داره، بیابوناش مار داره ....
نمی دانم حامد،
افســــــــــــــــــــــــــــرده ام به شدت این لنگ درازی سین ش
حمید - February 6, 2010 03:15 PM
:
merci hamed, 1.5 digeh kheyli chizaa avaz mishe, berkeley ro too listet bezaar ke motmaenam hanooz hast. albate khob manzooram bekeley serfe Berkeley boodanesh nist , age kaari ke doost daashtiyo oonjaa peydaa kardi.
be omide didare zood
shaad baashi javoon
mokhless
Anonymous - February 7, 2010 01:16 AM
Siamak :
We are proud of you
Siamak - February 7, 2010 10:41 AM
شهریار :
خیلی وقته که کلی هوس دارم که با یک نفر در باب مسائلی مشابه همین چیزها که گفتی یک گپ مفصل و اساسی و بنیان شکن بزنم ...
شهریار - February 7, 2010 01:58 PM
معصومه :
سلام م ازوقتیکه دانشجوی اقتصادشدم دارم وبلاگتون رو می خونم دیدم نسبت به خیلی چیزها تغییرکردممنون ازشما.
ازبچگی دغدغه این جورمسایلو داشتم تادلتون بخواددور وبرم مخالف هست که فکرمیکنندوقت تلف کردن و عمرهدر دادنه امامن اعتقاددارم اگه به رویاهامون ایمان داشته باشیم حتما بهشون میرسیم حتی اگه همه دنیا فکرکنندغیرممکنه اجازه ندید کسی رویاهاتون روازبین ببره.شادباشید وسبز
معصومه - February 8, 2010 11:01 AM
امیرعلی :
به نظرم نفست از جای گرم در میاد. اشکال نداره، من هم دو سال پیش که در موقعیت تو بودم همین فکرها را میکردم : این کار اهه اون کار اخه. بعد یکی یکی نامههای ردّ شدن پستداکها (و البته فکالتی پوزیشن) اومد از م.ای.ت شروع شد به یونیورسیتی آف پشم آباد ختم! آخرش در یکی از این پشم آبادها با بد بختی یه کاری گرفتم. یه توصیه دارم: خیلی خودت رو جدی نگیر، موضوع به این سادگیها نیست. اگه پرفایلت به خوبی من باشه که احتمالا نیست تازه باید التماس کنی که یه کاری بهت بدن. م.بی.ای درس دادن که از نظرت اهه رو فراموش کن، تقریبا با اطمینان بهت میگم با التماس هم چنین کاری بهت نمیدن.
حامد: چه طور این قدر با اطمینان در مورد چیزی که اطلاع نداری (تدریس ام بی ا) حرف میزنی؟ اگه بهت بگم همین الان امکانش را دارم ولی نه خودم و نه کسی که میخواد شغل را بهم بده چندان این را برای بلندمدت کارم مفید نمیدونه چی میگی؟
امیرعلی - February 10, 2010 11:40 AM
زهرا :
نوشته شما من را یاد خودم و ارزشها و معیارهام انداخت، نمی دونم چرا حس می کردم شما عاقل تر از منید؟!
اون پسر توی نون و گلدون یادتونه که در توصیف شغل و کار آینده اش می گفت می خوام بشریت را نجات بدم؟ (و البته یادمه یه جا خوندم که مخملباف گفته بود اون بچگی های خودش بوده)
خلاصه که خدا آخر و عاقبتمونو به خیر کنه
زهرا - February 11, 2010 01:45 AM
:
حامد عزیز٬
در حال حاضر خودت بهتر از هرکس شرایط و امکانات و محدودیت های دور و برت رو میدونی٬ چیزی که میخوام بگم درباره یه تجربه شخصی است. دانشگاه هایی مانند برکلی٬اکسفورد٬ استنفورد و... در سطوح بالا و رشته های بخصوصی مانند اقتصاد و ... برای افراد بسیار خاصی است٬ که بنابه دلایل کمی تا قسمتی حتی سیاسی انتخاب میشوند٬ حتی گاهی خود آمریکایی هم راهی به این دانشگاه ها ندارند. ولی در آمریکا فقط این چند دانشگاه وجود ندارد. به نظر من روی دانشگاه خوب دیگه ٬ خصوصا اونهایی که اساتید ایرانی در رشته های مورد نظرت دارند٬ کار کن. به مجرد اینکه آمدی اینجا٬ وقت و فرصت داری که از روبه رو و صورت به صورت ٬ با اساتید دانشگاه های مورد نظرت رودر رو صحبت کنی٬ تماس و گفتگوی حضوری بسیار متفاوت است با ایمیل و سفارش اساتید دیگه. بسیاری از دانشجویان ایرانی بعد از لیسانس٬ بدنبال اسم و رسم دانشگاه میگردند٬ و توجه نمی کنند که بعضی از دانشگاه های نامدار در بسیاری از رشته ها حرفی برای گفتن ندارند٬ حتی در انتهای لیست هستند و متاسفانه امکان ادامه تحصیل را از دست میدهند. در حالی که بسسیاری از دانشجویان موفقی که در حال حاضر در مقطع دکترا و فوق دکترا هستند٬ از روش دیگری استفاده کرده اند. دانشگاه متوسط و خوبی رو برای شروع انتخاب کردند٬ وقتی که رسیدند اینجا٬ شروع به تماس و تلاش برای رفتن به دانشگاه ها و یا کار با اساتید مورد نظرشان کردند.
خلاصه اینکه هرطور میتونی بیا آمریکا( اینترشیب٬ کنفرانس٬ کارآموزی٬ پروژه مشترک و....) بعد امکانات و شرایط بهتری داری برای رفتن به دانشگاه مورد نظر و یا کار کاردن با استاد مورد نظر.
امیدوارم این متن چیزی به اسم فضولی را تداعی نکند.
سرخوش و سلامت باشی همیشه
با احترام
حامد: خیلی ممنون از توصیهات. راستش سال قبل را تقریبن به همین شیوه آمریکا بودم و اتفاقن همین نتایجی که میگویی حاصل شد. الان هم احتمالنمیتوانم برای یکی دو سال به عنوان معلم و اینها برگردم و همان روش را که گفتید دنبال کنم.
Anonymous - February 11, 2010 07:08 PM
:
حامد عزیز٬
در حال حاضر خودت بهتر از هرکس شرایط و امکانات و محدودیت های دور و برت رو میدونی٬ چیزی که میخوام بگم درباره یه تجربه شخصی است. دانشگاه هایی مانند برکلی٬اکسفورد٬ استنفورد و... در سطوح بالا و رشته های بخصوصی مانند اقتصاد و ... برای افراد بسیار خاصی است٬ که بنابه دلایل کمی تا قسمتی حتی سیاسی انتخاب میشوند٬ حتی گاهی خود آمریکایی هم راهی به این دانشگاه ها ندارند. ولی در آمریکا فقط این چند دانشگاه وجود ندارد. به نظر من روی دانشگاه خوب دیگه ٬ خصوصا اونهایی که اساتید ایرانی در رشته های مورد نظرت دارند٬ کار کن. به مجرد اینکه آمدی اینجا٬ وقت و فرصت داری که از روبه رو و صورت به صورت ٬ با اساتید دانشگاه های مورد نظرت رودر رو صحبت کنی٬ تماس و گفتگوی حضوری بسیار متفاوت است با ایمیل و سفارش اساتید دیگه. بسیاری از دانشجویان ایرانی بعد از لیسانس٬ بدنبال اسم و رسم دانشگاه میگردند٬ و توجه نمی کنند که بعضی از دانشگاه های نامدار در بسیاری از رشته ها حرفی برای گفتن ندارند٬ حتی در انتهای لیست هستند و متاسفانه امکان ادامه تحصیل را از دست میدهند. در حالی که بسسیاری از دانشجویان موفقی که در حال حاضر در مقطع دکترا و فوق دکترا هستند٬ از روش دیگری استفاده کرده اند. دانشگاه متوسط و خوبی رو برای شروع انتخاب کردند٬ وقتی که رسیدند اینجا٬ شروع به تماس و تلاش برای رفتن به دانشگاه ها و یا کار با اساتید مورد نظرشان کردند.
خلاصه اینکه هرطور میتونی بیا آمریکا( اینترشیب٬ کنفرانس٬ کارآموزی٬ پروژه مشترک و....) بعد امکانات و شرایط بهتری داری برای رفتن به دانشگاه مورد نظر و یا کار کاردن با استاد مورد نظر.
امیدوارم این متن چیزی به اسم فضولی را تداعی نکند.
سرخوش و سلامت باشی همیشه
با احترام
Anonymous - February 11, 2010 07:09 PM
nazi :
I am agree with AmirAli , when you want to get a job , it is totally different , not same as what you think , you need to prove yourself for high profile jobs , but wish you best of luck anyway , because your success makes all us more hopeful.
Hamed: Thanks, that is why I wrote that it is not simple at all and I may even need to start from a lower rank.
nazi - February 13, 2010 01:56 PM
سهیل سیادت نژاد :
از همه ی این پست لذت بردم. به آدم انگیزه می دهد. مهم ترین و رویایی ترین موقعیت، بودن در جمعی است که آدم در آن بارور شود. در نظر من بهترین پست ماه های اخیر بود.
سهیل سیادت نژاد - February 13, 2010 10:28 PM
:
خیلی قشنگ بود. من هم عاشق اینم که جایی کار کنم با کسایی کار کنم و کاری بکنم که خسته نشم. همه سعیت رو بکن حتما موفق می شی. آرزوهای خاص احتیاج به تلاش های خاص و باور های خاص داره و انقد خاص هستین که از پسش بر بیایین.
Anonymous - February 16, 2010 02:58 PM