« March 2010 | صفحه اول | May 2010 »

April 28, 2010

حرف دل آخر

خب من ظاهرن می‌توانم کیفم را بردارم و شبه پیروزمندانه بروم دنبال کارم ولی اصلن حال خوبی ندارم. تمام ام‌روز را داشتم فکر می‌کردم. جنگ بی‌هوده‌ای شد کل این ماجرا. چیزهایی از دلش بیرون آمد ولی چیزهای بدتری از دست رفت. کسی چندان حرف کسی را نشنید،‌ ملت به هم پریدند و دل‌خوری‌‌ها پیش آمد. من اگر هر سهمی در شکل‌گیری این وضعیت ناگوار داشتم تعمدی در آن نداشتم و انتظار نداشتم به این جا بکشد. با این همه عذرخواهی می کنم.

یک نفر جایی کامنت گذاشته که "اي حامد قدوسي! برايت در وبلاگت كامنت نمي گذارم، چون كامنتهايي را كه دوست نداري منتشر نميكني! ... اما تو نمي تواني ادعاي مستثني بودن كني، چون حداقل يكبار از اين دست كارها كرده اي! اردوي كاشان را يادت هست كه هشدار دادي:"دختران در اتوبوس آواز نخوانند" و ما خفقان گرفتيم؟ شايد امروزعقيده ات تغيير كرده باشد و آدم ديگري شده باشي و به حرفهاي آن روزت بخندي! اما شادي درست مي گويد:" دست كم يكبار" اين كار را كرده اي ! بغض آن آواز هنوز در گلوي من است"

در مورد جمله اول ودومش اشتباه می‌کند ولی بقیه حرفش راست است. من آن کار را کردم. دفعه اول و آخرم بود که چنین کاری می‌کردم ولی خب آن روز کردم. الان هم هیچ بهش نمی‌خندم. هر وقت یاد آن شب و موقعیت‌هایی شبیه به آن می‌افتم سخت خجالت می‌کشم و آرزو می‌کنم روزی جبران کنم.

من جزو استثناها نبودم و مطلب شادی صدر به خود من برنخورده است. البته یادم نمی‌آید به کسی متلک گفته باشم ولی حتمن موقعیت‌هایی بوده که از قدرت مردانه‌ای که طبیعت و جامعه به من داده سوءاستفاده کرده‌ام. به همین خاطر هم از اول تا الان هیچ جایی از این مطالب اشاره‌ای به دفاع از خودم نیست که اگر قرار بود در حال دفاع از خودم باشم نمی‌توانستم این قدر محکم بایستم. ماجرا به بقیه‌ مردان دیده و ندیده‌‌ای که ممکن است مرتکب این ماجرا نشده باشند مربوط است و به نقد ذهنیتی که این قدر زود و راحت و بی‌ملاحظه خط‌کشی می‌کند و جمع می‌بندد و همه را به یک چوب می‌راند و بعدتر هم احساس گناه نمی‌کند. چوب خشک ماجرای کمان‌گیر هم نبوده‌ام. هر جا شده با مردان دنبال مردسالاری جنگیده‌ام و سعی کرده‌ام برای زن‌های دور و برم در حد خودم کمی جا باز کنم و وضع را به‌تر کنم.

رنج زنان را خیلی خوب می‌فهمم، قدر خودشان نه ولی خب به سهم خودم ذهنم پر است از ده‌ها و صدها صحنه‌ و موقعیت وحشتناکی که زنانی به صرف زن بودن له و تحقیر شده‌اند. این صحنه‌ها منحصر به زنان و یک جامعه هم نبوده. رنج مردانش را هم البته دیده‌ام که بیانش این روزها کم‌تر مد روز است. مهاجران افغانش را هم دیده‌ام. زن محجبه‌ای که دی‌روز در مترو مورد توهین قرار گرفت را هم دیدم و چون دستم از همه جا کوتاه بود فقط نصف روز غصه خوردم. وقتی احساس کردم که همه نوشته‌های این یکی دو روز هرچند ممکن است از دید خودم و دوستانم به لحاظ منطقی خیلی هم درست باشند ولی به خاطر تبعاتشان - ولو بخشی به خاطر بی‌سلیقه‌گی یا بی‌تدبیری طرف مقابل - اندکی به پوشاندن اصل این رنج کمک کند احساس گناه کردم و این را نوشتم.

مدت‌ها است که از سر و صدای زیاد بدم می‌آید. الان هم سخت خسته شده‌ام.

موردکاوی‌هایی در مغالطه

داشتم اتفاقات دو روز پیش را برای خودم جمع‌بندی می‌کردم که دیدم یک نکته آموزنده در این بین هست و آن‌هم تمرین خوبی که در این روز روی شناخت مغالطه‌ها انجام شد. به لطف کامنت‌های دوستان و بحث‌هایی که شد من خودم متوجه مثال‌های ملموسی از مغالطه شدم که خب این قسمتش برایم به لحاظ متدولوژیک آموزنده بود. آموخته‌های خودم را جمع‌بندی می‌کنم. حتمن مریم اقدمی که حق الامتیاز سفسطه‌شناسی وبلاگ‌ستان را دارد و بقیه دوستان نکته‌‌سنج هم اگر نکته‌ای بود اضافه می‌کنند یا اگر خطایی بود تذکر می‌دهند. این‌جا در نام‌گذاری مغالطه‌ها رفتار دل‌خواهانه‌ای در پیش گرفته شده و لزومن عین اصطلاحات رایج علم منطق به کار نرفته است.

1) مغالطه تعمیم مشاهدات محدود به همه جامعه: این نیاز به توضیح ندارد چون اصل مطلب خانم صدر حول این مغالطه بود.

2) مغالطه نیت‌خوانی یا مصداق چوب و گربه:‌ در این نوع مغالطه هر کس به نادرستی سخنی که خطاب به گروهی گفته شده اعتراض کند خود مصداق آن دانسته می‌شود. بارها دیدیم که گفته شد مردانی که به این مطلب واکنش نشان‌ داده‌اند حتمن خود مصداق آن بوده‌اند. به این ترتیب منتقد ساکت می‌شود. اجازه دهید مثالی بزنیم. فرض کنید قانونی تصویب شود که طی آن کسانی که ماشین‌دزدی کرده‌اند فوری زنده زنده در قیرمذاب انداخته شوند. طبعن کسانی به این ماجرا اعتراض خواهند کرد. احتمالن مدافعین قانون با استفاده از این مغالطه خواهند گفت که حتمن معترضین خود زمانی ماشین‌‌دزد بوده‌اند. کاربرد این مغالطه در بحث‌های داخل ایران خصوصن در بحث دفاع از حقوق متهمین بسیار رایج است.

3) مغالطه یک‌سان‌سازی یا مساله مجرمین و ساکتین: فرض کنیم در روستایی کسانی افراد بی‌گناه را به دل‌خواه می‌کشند. بقیه هم از ترس تفنگ‌داران آن‌‌ها سکوت می‌کنند. در این جا قاتلین مرتکب یک عمل غیراخلاقی بسیار بزرگ و تماشاگران احتمالن مرتکب یک ضعف اخلاقی کوچک شده‌اند. بعد کسی از بازماندگان قربانیان آن روستا مقاله‌ای می‌نویسند و همه اهالی را به قاتل بودن متهم می‌کند. وقتی اعتراض می‌شود که فقط عده‌ای قاتل بودند می‌گویند شما هم که ساکت بودید در جرم آن‌‌ها شریک هستید بی‌آن‌که به تفاوت میزان گناه دو نفر اشاره شود.

4)‌ مغالطه بی‌ربطی: فرض کنید من روزی سر شما در جلسه داد می‌کشم. فردا شما من را به دروغ به دزدیدن خودنویس‌تان متهم می‌کنید. وقتی به این موضوع اعتراض می‌کنم داد کشیدن من را پیش می‌کشید (گزاره صادق ولی بی‌ربط). به قول یکی از دوستان "چرا راجع به ظلم زنان حرف نمیزنید و فقط به نوشته شادی صدر ایراد میگیرید" مصداق این مغالطه است.

5) مغالطه پوشاندن خطا با بدیهیات: فرض کنیم من مقاله‌ای می‌نویسم و در جمله اول می‌گویم شکر شیرین است و در جمله دوم به کذب می‌گویم ماندانا قاتل است. اعتراض ماندانا که بلند می‌شود می‌گویم خب خب حالا قاتل نیستی ولی آیا من درست نگفتم که شکر شیرین است؟ چرا در اعتراضت این نکته درست من را تحسین نکردی؟

6) مغالطه ترکیب طرف‌داران: لوا می‌نویسد "چرا «بیشتر» کسانی که نوشته حامد را دوست داشتند و به کلی گویی مطلب شادی اعتراض کرده‌اند( بر اساس مشاهده من از روی تعداد «لایک» ها در فیدخوان) «مردان» ما بودند؟". فرض کنید یک نفر در بلژیک مقاله‌ای می‌نویسد و به ریش و کلاه مردان سیک توهین می‌کند. طبعن اکثریت کسانی که برای اعتراض جمع خواهند شد سیک‌ها خواهند بود و نه هندوها و یهودی‌ها و مسلمانان. به کاربرنده مغالطه خواهد گفت که عمده معترضین سیک‌ها بودند و فقط تعداد اندکی از افراد دیگر به این موضوع کردند و همین نشان می‌دهند که حرف غلطی زده نشده است.

7) مغالطه نتیجه‌گیری شتاب‌زده از یک مشاهده بدون مقایسه با روند: باز لوا می‌نویسد "چرا «بیشتر» کسانی که نوشته حامد را دوست داشتند و به کلی گویی مطلب شادی اعتراض کرده‌اند( بر اساس مشاهده من از روی تعداد «لایک» ها در فیدخوان) «مردان» ما بودند؟". لوا دقت نمی‌کند که ترکیب مرد/زن در اکثر مطالب آن وبلاگ "تقریبن" همیشه همان است یا حداقل مقایسه‌ای به دست نمی‌دهد. پس پدیده اکثریت مردان منحصر به آن مطلب خاص نیست و نمی‌شود ازش هیچ نتیجه‌ای گرفت. شاید به این دلیل که مردان بیش‌تری مشترک خوراک‌خوان آن وبلاگ هستند و شاید به دلایل دیگر.

8) مغالطه منکوب کردن حریف: آقایی در ذیل مطلبی در گوگل‌ریدر مغالطه شماره دو را به کار برد. اعتراض کردم و گفتم این منطق عجیبی است. جواب داد "منطق فمینیسم برای مردسالاران همیشه عجیب است". در واقع ایشان با استفاده از چسباندن اتهام مردسالار به من و برچسب فمینیست به خودش سعی کرد منتقد را در موقعیت روانی بدی قرار داده و از پاسخ به انتقاد اصلی فرار کند.

9) مغالطه پس چرا فقط به این توجه کردید؟: خورشید می‌نویسد "این همه شادی مطلب نوشته در مورد ... من تا حالا ندیده بودم "بیشتر" مردهای دور و برم اینقدر جدی توجه کنن به نوشته هاش و کامنت بذارن و نقد بنویسن که الان فقط به خاطر جنرالایز کردن نوشته اش دارن توجه می کنن ... این فکر می کنین چی می گه در مورد بعضی از شماها به بعضی از ماها؟". فرض کنید من پنجاه‌ تا مقاله منتزع و نه چندان مهم می‌نویسم در باب اخلاق محیط‌زیست. بعد در پرتیراژترین روزنامه کشور سرمقاله‌ای زن‌ستیزانه یا نژادپرستانه علیه افغان‌های مقیم ایران می‌نویسم. وقتی سر و صدای منتقدین بلند شود آیا حق دارم بگویم شما چرا از مقالات دیگر من دفاع نکردید ولی به این یکی حمله کردید؟

10) مغالطه مطالبه دلیل برای مثال: "آقای قدوسی شما مثلا اومدی بگی که شادی صدر بدون آمار این موضوع رو به همه مردان تعمیم داده ولی خودتونم بدون مدرک .. تعداد متلک پرانان را هم %5 درصدی پیش خودت تخمین زدی و تمام". مثال معمولن برای روشن کردن یک مفهوم نظری به کار می‌رود. اعداد داخل مثال اگر رفتار مفهوم را دست‌کاری نکنند اهمیتی ندارند ولی می‌شود همین اعداد را گرفت و از آن‌ها برای منکوب کردن سخن‌گو استفاده کرد.

خطاهای خود من چه بود؟ نباید در مورد کیفیت مقاله خانم صدر نظر می‌دادم، می‌توانستم نگویم که ایشان فقط با افراد نا به هنجار سر و کار داشته‌اند، می‌توانستم برچسبی برای گزاره ایشان قایل نشوم و نهایتن این‌که باید روشن‌تر می‌نوشتم که نقد من صرفن متوجه یک اشتباه زبانی نیست که با آوردن کلماتی مثل "خیلی" یا "اکثریت" به جای همه مشکل منطقی آن رفع شود. به عقیده من معضل در اصل ذهنی بود و باید این را روشن‌تر می‌کردم.

پ.ن: مرتبط با همین موضوع: یادداشت کاوه

آب در خواب‌گاه مورچگان تقلیل‌گرا

ممنون از خانم صدر. اگر این نوشته را یک روز قبل نوشته بودند و این قدر واضح سخن گفته بودند دیگر نیازی نبود که ما این قدر در کامنت‌ها بحث کنیم و نیت اصلی فرعی را جدا کنیم که مبادا بی‌‌دقتی کرده باشیم و جفا به نیت و حرف اصلی ایشان روا کنیم. اصل نوشته ایشان را بخوانید. من فقط از طرف خودم بگویم که خیلی متاسفم که وضعیت به این‌جا رسید. قصد یک نقد خرده‌گیرانه معمول در یک متن بود. واقعن یک لغزش ذهنی - زبانی آشکار را می‌شد با یک جمله تصحیح کرد و شرایط قبل را حفظ نمود. من البته از شیوه لینک دادن ذیل پست هم چیزهایی آموختم.

April 27, 2010

چند نکته

1) استدلال‌ شبیه‌به‌هم برخی افراد که به دفاع از نوشته خانم صدر برخواسته‌اند دارای یک مشکل اساسی است: "نسبت به مدعای اصلی نقد بی‌دقت است". فرای بخش توهین‌آمیز و جنجال‌برانگیزش،‌ مقاله خانم صدر هیچ حرف بدیع یا متفاوت یا نکته‌بینانه‌ای نزده است. تصویری کاملن عیان و ابتدایی از آزارها و تبعیض‌ها علیه زنان را نشان داده است که اکثریت مخاطبان مقاله به خوبی نسبت به آن‌ها آگاهند. در این بین یک تعمیم تقلیل‌گرایانه، کینه‌‍پراکنانه و غیراخلاقی نیمه دوم مقاله را پوشانده است. واکنش منتقدین به خاطر حرف‌های بدیهی مقاله "نیست"، دچار خطا نشوید و برای نویسنده اعتبار بی‌هوده قایل نشوید. نقد به این تعمیم سست است. تلاش برای نشان دادن هر چه بیش‌تر این موضوع ‌که زنان دچار تبعیض هستند (مثلن نوشته بلوط) هر چند ممکن است گزاره‌های درستی را بیان کند ولی تقریبن هیچ کمکی به تحکیم اعتبار موضوع نقد نمی‌کند.

2) فعالان زنان با این نوع نوشته‌ها به هدف خود لطمه فراوان می‌زنند. فهم جامعه مردانه از مشکلات زنان در دهه گذشته به طرز معنی‌داری رشد کرده و بیش‌تر شده است. یکی از ده‌‌ها نشانه‌اش این که هر اشاره‌ای در یک نوشته که جنبه تبعیض جنسیتی یا صکصیستی داشته باشد معمولن به طور برابر مورد حمله مردان و زنان قرار می‌گیرد. نوشته‌هایی از جنس نوشته خانم صدر همان پل‌های ضعیف هم‌دلی را که در این چند سال شکل گرفته به سرعت ویران کرده و به کلیشه‌ها و دیوارها دامن می‌زند. عمل تغییر اجتماعی دقتی به مراتب بیش از این می‌طلبد. اشتهار سیاسی یا محبوبیت صنفی موضوع جداگانه‌ای است که موضوع بحث ما نیست.

3) گویی برخی باور دارند که مورد ستم واقع شدن مجوزی برای زیر پا گذاشتن اخلاق و انصاف سیاسی (Political Correctness) است. چنین نوشته‌ای در یک جامعه حساس به بی‌انصافی سیاسی با واکنش‌هایی به مراتب سخت‌تر مواجه می‌شود. آیا منطق نوشته تفاوت خاصی با گزاره‌هایی از جنس "هر آلمانی یک افسر اس اس بالقوه است" و "هر عراقی یک سرباز صدام است" دارد؟ آيا یک یهودی که خانواده‌اش را در آشویتس از دست داده یا یک ایرانی قربانی جنگ عراق علیه ایران حق دارد چنین گزاره‌هایی صادر کند؟

4) بعید نیست که نویسنده به خاطر نوشتن این نوشته از هم‌‌فکران خودش مدال افتخار و شاخه‌های گل دریافت کند. امیدوارم این موضوع نویسنده را گول نزند. "حرف دل کسانی را به هر قیمتی زدن" لزومن هنر یک نوشته نیست، حرف دل را درست و اصولی زدن و به گوش مخاطبش رساندن هنر است. سرمایه حرفه‌ای سخت به دست می‌آید و به آسانی از دست می‌رود. کافی است خانم شادی صدر چند مقاله بی‌دقت و جنجالی دیگر شبیه این بنویسند تا عمده اعتبارشان نزد اهل انصاف خرج شود.

در همین رابطه: آن پنج درصد را لااقل حفظ کنید

April 26, 2010

مردان ایرانی؟

خانم شادی صدر مقاله‌ای (به باور من کلیشه‌ای و تبلیغاتی) نوشته که تقریبن نیمی از آن توهین به مردان ایرانی است. ادعا شده که "به من نگویید که می‌توان در ایران پسری تازه به سن بلوغ رسیده بود و بزرگ و بالغ شد، بی آنکه به زنان متلک گفت؛ بی‌اغراق، این بخشی از روند بزرگ‌شدن برای مردان در ایران است. تجربه‌ای که بدون آن، مرد ایرانی، مرد نمی‌شود".

خانم صدر ظاهرن هیچ ایده‌ای از تنوع در جامعه مردان ایرانی ندارند و تنها با نمونه‌های ناهنجار سر و کار داشته‌اند و آن‌را به آسانی به بقیه تعمیم داده‌اند. من انبوهی از دوستانم را تصور می‌کنم که به دلایل مذهبی هرگز در صورت یک زن غریبه نگاه نکرده‌اند، کسانی را تصور می‌کنم که این قدر مودب هستند که غیر از شما به یک غریبه نمی‌گویند،‌ پسرانی را تصور می‌کنم که در طبقاتی بزرگ شده‌اند که رابطه زن و مرد برای‌شان تابو نبوده و متلک برای‌شان بی‌معنی بوده و الخ. این‌ها اکثریت آدم‌های دور و بر خود من هستند. حتی فاشیستی‌ترین بیان‌ها هم این قدر آشکار به همه یک جمعیت توهین نمی‌کند و حداقل کسانی را که با گوینده هم‌راه هستند را استثنا می‌کند. ماجرای اتهام ایجاد محدودیت برای زنان برای همه مردان ایرانی هم به همین قیاس.

بعید نیست که افاضات سست و کوتاه‌بینانه‌ای (Myopic) از این دست از استدلالی شبیه به این به دست آمده باشد: "هیچ زن ایرانی نیست که حداقل یک بار مورد آزار جنصی زبانی یا بدنی قرار نگرفته باشد پس همه مردان ایرانی درگیر این قضیه بوده‌اند.". کافی است 5 درصد مردان یک جامعه بیمار باشند و هر هفته یک بار چنین کاری را بکنند. آن وقت همه زنان حداقل یک‌بار چنین تجربه‌ای خواهند داشت بی‌ آن‌که آن 95٪ دیگر روح‌شان خبر داشته باشد.

پ.ن: این مطالب مرتبط را بعدن اضافه کردم. مطلب اول، مطلب دوم، مطلب سوم

مساله پورت‌فولیو در گودر

ام‌روز تصمیم گرفتم به گوگل ریدرم سر و سامانی بدهم که بتوانم آن‌را جدی دنبال کنم. خب تصمیم برای انتخاب سایت‌هایی که مشترک‌شان شوم سخت نبود. مساله سخت‌تر و غیربدیهی‌تر این بود که آیتم‌های هم‌خوان شده چه کسانی را دنبال کنم. به لحاظ فنی نمی‌دانم که کلن این دنبال کردن‌ها و دنبال شدن‌ها از کجا آمده است. من جز دو سه مورد درخواست دنبال کردن نداده‌ام ولی ظاهرن دارم 907 نفر را دنبال می‌کنم که نمی‌دانم چرا این 907 نفر خاص در لیست من هستند و چرا آدم‌های دیگری نیستند. این‌جا شما سرگودرها و کهنه‌‌گودری‌ها من را از نادانی دربیاورید.

حالا سوال این است که چه کسانی را حساب شده دنبال کنیم؟ صورت مساله بی‌شباهت به مساله پورت‌فولیو (انتخاب سبد سهام با بودجه محدود) نیست. در مساله پورت‌فولیو قصد این است که سهامی را برداریم که از یک طرف روی هم بیش‌ترین بازده را بدهد ولی هم‌زمان نوسانات کل سبد هم خیلی زیاد نشود. این کار وقتی میسر است که سهامی را انتخاب کنیم که خیلی با هم‌دیگر بالا و پایین نروند (همبستگی قوی نداشته باشند) که وقتی یکی ضرر می‌دهد آن‌یکی جبران کند.

مساله گودر چیست؟ من می‌خواهم تعداد محدودی از افراد را دنبال کنم که در زمان محدود بیش‌ترین اطلاعات مورد علاقه من (بازده) را بهم بدهند ولی حرف‌‌های‌شان تکراری (همبستگی مثبت قوی) نباشد. این مساله بدیهی نیست و حتی یک قدم از مساله پورت‌فولیو سخت‌تر است. من از یک طرف باید کسانی را انتخاب کنم که درصد بیش‌تری از موضوعاتی که هم‌خوان می‌کنند در حوزه‌های مورد علاقه من هم باشد (اقتصاد، سینما، جنسیت، تکامل، کیهان‌شناسی، تاریخ معاصر ایران، علوم عصبی، فلسفه سیاسی، فلسفه علم، فلسفه دین و الخ). از آن طرف باید خود لینک‌هایی که هم‌خوان می‌کنند برایم تکراری نباشد. این جا است که اتفاق غیربدیهی می‌افتد: اکثریت دوستان نزدیکم را باید دیگر دنبال نکنم چون تحلیل گذشته می‌گوید که با این‌که علایق‌مان نزدیک است ولی محتوای مطالبمان هم خیلی شبیه است و لذا برای هم لینک جدید زیادی نداریم.

پس باید کسانی را پیدا کنم که علایق کلی‌شان با من یک‌سان است ولی منابع اطلاعاتی‌شان هم با من و هم با هم‌دیگر خیلی متفاوت است و هم‌بستگی روزانه مطالبی که هم‌خوان می‌کنند نزدیک به صفر باشد. دشواری دیگری هم رخ می‌دهد. نزدیک بودن علایق خودش با هم‌خوان کردن مطالب مشابه هم‌‌بستگی دارد. گفتم که مساله از انتخاب سهام سخت‌‌تر است.

در مساله پورت‌فولیو استثناهایی هم داریم. مثلن چیزی داریم به اسم تمایل به خانه خود (Home-Bias) که مردم در آن سهام شرکت‌های منطقه یا کشور خود را فرای این محاسبات وارد سبد می‌کنند. همین پدیده در مورد مساله گودر هم مشاهده می‌شود و اسمش هم هست تمایل به گودر هم‌خانه خود :)

April 24, 2010

زیاده‌خواهی

دارم غذایی درست می‌کنم. قطعه‌ای از زنجبیل تازه را که خرد می‌کنم از روی تخته می‌‌غلطد و روی زمین می‌افتد. زنجبیل به اندازه کافی دارم ولی خوب ملکه ذهنم شده که نباید اسراف کرد. مجبور می‌شوم خم شوم و بگردم و قطعه زنجبیل را پیدا کنم و حسابی بشورم و بعد بریزم توی غذا. احتمالن هزینه آب گرمی که مصرف کردم تا این قطعه کوچک را تمیز کنم بیش از قیمت خود زنجبیل بود.

به نظر می‌رسد فهم عادی ما از مقوله اسراف خیلی مطلق‌نگر است و بده بستان (Trade-Off) بین مسرف نبودن و هزینه‌های دیگر را چندان در نظر نمی‌گیرد. گاهی برای اسراف نشدن غذایی را می‌خوریم که ممکن است (به صورت احتمالی) بیمارمان کند. گاهی برای نیم ساعت بیرون بودن لامپی را خاموش می‌کنیم که هزینه خاموش و روشن کردن مجددش از پنج ساعت روشن ماندنش بیش‌تر است (مساله قدیمی مورد علاقه مهندسان برق). باید مفهوم غنی‌تر اسراف را در چارچوب هزینه و فایده اسراف کردن/نکردن سنجید و تصمیم گرفت.

...
...
...
...
...
...
...
...
...

یک بار دیگر فکر می‌کنم. حالا یک جور دیگر قضیه را می‌بینم. تحلیل بدیهی و به ظاهر منطقی فوق، از تعمیم‌های نابه‌جا و ساده‌لوحانه یک ذهن عادت‌کرده به هزینه - فایده اقتصادی ناشی می‌شود. امر اخلاقی انفسی مساله محاسبه‌هایی از این دست نیست، مساله مراقبه است.. هر چند بعید نیست که دغدغه محدودیت منابع هم عاملی برای توصیه به مسرف نبودن بوده باشد ولی من این طوری می‌خوانمش که اصل توصیه برای این بوده که لجامی به این خودمحوری و زیاده‌خواهی و غره بودن انسانی بزند. مساله قیمت یا کم‌یابی آن قطعه زنجبیل و مقایسه‌اش با قیمت آب گرم نیست. مساله این است که باید یاد بگیری که در هر آنی دل‌واپس باشی، خم شوی و همان قطعه کوچک را هم برداری.

April 23, 2010

کدام خود؟

مساله خودهای متضاد در طول زمان به نظرم یکی از جذاب‌ترین و عمیق‌ترین سوالاتی است که می‌توان در حیطه روان‌شناسی و اقتصاد به آن پرداخت و هنوز هم جای کار فراوان دارد. تبیین ساده مساله این است:

در یک سری آزمایش‌های رفتار با موضوع تصمیم‌گیری در افق کوتاه‌مدت و بلند مدت از افراد می‌خواهند که مثلن در مورد تغذیه وسط روز امروزشان سر کار تصمیم بگیرند: کیک شکلاتی یا سالاد میوه؟ اکثریت کیک شکلاتی را انتخاب می‌کنند. خیلی هم عالی! منتها از همان افراد می‌خواهند تغذیه هفته بعدشان را هم سفارش بدهند. اکثریت همان قبلی‌ها سالاد میوه سفارش می‌دهند. باز هم عالی. پس مشکل چیست؟ این قسمت جزو آزمایش نیست ولی من برای روشن شدن اضافه می‌کنم: احتمالن اگر زمان را ببرند هفته بعد و از همان افراد دو ساعت مانده به زمان پخش تغذیه دوباره سوال کنند،‌ اکثریت دوباره کیک شکلاتی را سفارش می‌‌دهند.

در دنیای واقع این رفتار اصلن دور از ذهن نیست. سیگاری‌ها آخرین سیگارشان را ام‌روز می‌کشند و می‌خواهند از فردا ترک کنند، معتادان اینترنت آخرین علافی‌شان را در فیس بوک می‌کنند و قرار است فردا سراغش نیایند، چاق‌ها آخرین غذای چرب‌شان را سفارش می‌دهند و قرار است از فردا ورزش کنند و الخ. چیزی که در همه این‌ها مشترک این است که نوع برخورد نفس ما با مسایل در افق نزدیک و دور با هم متفاوت است. البته آزمایش‌های جذاب‌تری هم هست که همین پدیده را از زاویه مبانی علوم عصب‌شناسی هم بررسی کرده و تاثیر شرایط فیزیکی فرد را در این دوگانگی ارزیابی می‌کنند که فعلن وارد آن نمی‌شویم.

مشکل این رفتار چیست که مشاهده و تحلیل آن اهمیتی داشته باشد؟ ساده‌ترین مشکل یک مشکل فنی است. کسانی که با روی‌کرد برنامه‌ریزی پویا و کنترل بهینه آشنا هستند می‌دانند که این رفتار ناسازگار در طول زمان (Time Inconsistent) قواعد سنتی این نوع بهینه‌سازی را مختل می‌کند. اصل بهینگی بلمن دیگر برقرار نیست. وقتی به پریود بعدی رسیدیم مسیری که قبلن انتخاب کرده بودیم دیگر بهینه نیست! روش‌های سنتی پاسخ‌گو نیست و مساله باید به شکل یک بازی بین بهینه‌سازی کوتاه‌مدت "خودهای مختلف" روی زمان مدل شود.

مشکل جدی‌تر این است که زندگی افراد به خاطر این ویژگی انسانی دچار اختلال‌هایی می‌شود که یک نتیجه‌اش این است که برخی کارهای سخت هرگز انجام نمی‌شود چون تصمیمی که در افق بلندتر گرفته شده بوده با نزدیک شدن زمان آن کنار گذاشته می‌شود. خیلی‌ها سیگار و اینترنت را ترک نمی‌کنند و چاق‌ها لاغر نمی‌شوند. از آن مهم‌تر برنامه‌های بلندمدت مالی افراد دچار اختلال می‌شود. همه می‌دانند که باید برای بازنشستگی برنامه‌ریزی کنند ولی وقتی حقوق ماهانه را گرفتند وسوسه می‌شوند تا فعلن با آن غذای حسابی بخورند یا سفری بروند یا مبلمان خانه را ارتقاء دهند و از ماه بعد پس‌انداز را شروع کنند. مساله مقابله با گرم شدن زمین هم می‌تواند به همین مشکل مبتلا شود. فعلن که تغییرات آب و هوایی آن‌قدر جدی نبوده، پس به تولید گازهای گل‌خانه‌ای ادامه داده و از دهه بعد مشکل را حل کنیم. از این مثال‌ها بی‌شمار هست.

راه‌حل عملی برای این مشکل البته چندان سخت نیست. افراد وقتی سفر چند روزه خارج از شهر می‌روند سیگار نمی‌خرند، معتادان فیس بوک لپ‌تاپ‌شان را سر کلاس نمی‌برند، کشورها قراردادهایی را برای سال آینده امضاء می‌کنند که متعهدشان می‌کند انتشار گازها را کم کنند، در بسیاری از کشورها (نه آمریکا) پرداخت حق بازنشستگی اجباری است و الخ. راه‌هایی از این جنس که به اصطلاح ابزار تعهد (Commitment Device) تعبیه کرده و رفتار دوره‌های بعد را از الان محدود می‌کند.

و این‌جا است که یکی از جذاب‌ترین سوال‌‌های فلسفی در اقتصاد رخ می‌دهد: "خود" الان من هوس‌باز است و فعلن کیک شکلاتی می‌خورد ولی نسبت به تصمیم بهینه "خود" هفته بعد عاقلانه رفتار می‌کند و برای آن "خود" از الان دسر میوه سفارش می‌دهد و جلوی رفتار "بد" توسط او را می‌گیرد. در سطح اجتماعی هم این "خودهای" الان ما تعهداتی از این جنس برای "خودهای" سال‌های بعد می‌سازند.

آیا خود الان من چنین حقی دارد که برای خودهای بعدی تصمیم بگیرد وقتی می‌داند آن خودها به آن تصمیم اعتراض خواهند کرد؟ (وسیله ترسناکی در شهربازی سوار شده‌‌اید که بعد از سوار شدن بگویید این چه کاری بود من کردم؟) من باید برنامه زندگی را از دید چه کسی بهینه کنم؟ چرا خود یک سال بعد من باید اسیر تصمیمی شود که خود الان گرفته است حال آن‌که خودش در آن زمان چیز دیگری می‌خواهد؟ بر خلاف حالت‌های استاندارد این مساله بهینه‌سازی جواب راحتی ندارد. مساله اقتصادی البته به شدت به سوال قدیمی فلسفه که بلاخره عنصر وحدت‌بخش بین "من" در طول زمان چیست گره می‌خورد. اگر آن هویت فرازمانی خودم و ترجحات او را دقیق بشناسم شاید جواب آن سوال اقتصادی هم راحت‌تر تحلیل شود. مهم این است که بدانیم خود لحظه‌ای من در زمان بهینه‌سازی قرار است در خدمت چه کسی باشد؟ خودش یا آن هویت فرازمانی.

April 21, 2010

لذت شب‌کاری

غروب که می‌شود و آفتاب پایین می‌رود تازه ساعت کار مفید برایم شروع می‌شود. قبلش بیش‌تر وقت تلف‌کنی است. این‌جا ساعت پنج عصر دیگر همه چیز تعطیل است. آمریکا یک کم به‌تر بود. بعضی آدم‌ها گاهی تا ساعت هفت و هشت در دانش‌کده بودند. بخشی از سرخوشی فراموش‌نشدنی کار کردن در ایران را مدیون حضور در جلساتی هستم که تازه ساعت هشت و نه شب شروع می‌شد و گاهی تا نیمه شب و در اندک مواردی تا خود سپیده صبح طول می‌کشید. نمی‌دانم چرا حرف‌های جلسات شبانه این قدر بردل‌نشین بود. این‌جا یک بار هم فرصت چنین لذتی نداشته‌ام. بماند که آن آدم‌های پرشور و پررویا هم کنارم نیستند.

April 20, 2010

کم‌فروشی

احمد کسروی در توصیف اوضاع تبریز قبل از مشروطه می‌نویسد: "این زمان کم‌فروشی خود یکی از گرفتاری‌ها می‌بود. چون سنگی نبود و کسی جلو نمی‌گرفت نه فقط نانوایان بل‌که همه دکان‌داران کم می‌فروختند. آن چه در این میان بر مردم گران می‌افتاد کم‌فروشی نانوایان بود. زیرا نانی را که با بهای گران و رنج فراوان به دست می‌آوردند به جای یک من سه چارک یا کم‌تر می‌گرفتند."

این رفتار می‌تواند یک پازل اقتصادی باشد. سوال این است که چرا اصولن پدیده‌ای به شکل کم‌فروشی سیستماتیک و همه‌گانی در بازار وجود دارد وقتی که به جای کم‌فروشی در مقدار ، قیمت کالا می‌تواند تطبیق پیدا کند. در مثال کسروی فرض کنید قیمت صوری یک من نان یک قران باشد. (برای راحتی فرض کنیم یک من چهار چارک باشد). نانواهای کم‌فروش (اکثریت آن‌ها) یک قران را گرفته و به جایش سه چارک نان می‌دهند. چرا نباید به جای این اتفاق، قیمت ناناز یک قران برای هر من به 1.333 (معادل چهار سوم) برسد و به جایش کم‌فروشی در میان نباشد. در هر صورت که قیمت واقعی نان یک‌سان خواهد بود ولی در حالت دوم گناه و نفرین و مجازات احتمالی متوجه نانوا نخواهد بود. پس برای صنف نانوا بهینه است که قیمت را بالا ببرد و مقدار را درست بفروشد. به طور ضمنی هم فرض می‌کنیم که قیمت به صورت دستوری تعیین نمی‌شود و می‌تواند توسط بازار تنظیم شود (و شواهد تاریخی هم این موضوع را تایید می‌کند).

من حدس‌های ابتدایی دارم ولی دوست دارم توضیحات شما را بشنوم.

زیبایی و حقیقت

یکی از چیزهایی که در این یکی دو ساله به آن رسیدم تفکیک کیفیت و جذابیت استدلال مدافعان یک اندیشه یا یک نقد از حقیقت پشت آن است. اعتراف می‌کنم که همیشه برندگی و ظرافت استدلال (و البته هوش راوی) من را شیفته خودش می‌کند و در مقابل استدلالی که فاقد این جنبه‌های زیبایی‌شناختی باشد برایم دافعه داشته است. تا این جای حرفم بدیهی است و نکته خاصی ندارد. نکته‌ای که درکش حداقل در عمل و رفتار برایم جدید بود این بود که گاهی ممکن است حرفی درست یا تا اندازه‌ای درست به طور انحصاری (حداقل در زمان و مکان) توسط کسانی تبیین و نمایندگی شود که قابلیت چندانی در تدوین یک استدلال قانع‌کننده و جذاب و فریبنده ندارند و لذا حرف‌های‌شان خسته‌کننده و نادقیق یا بی‌ربط باشد یا حداقل این طور به نظر برسد. با استدلال‌های آن‌ها و فرمالیسم و شیوه صورت‌بندی‌شان می‌توان مخالف بود و آن را ضعیف و غیر قابل باور دانست یا نسبت به آن بی‌اعتنایی کرد ولی این استدلال‌های غیرجذاب لزومن به معنی مبتذل بودن اندیشه اصلی که آن‌ها راویان یا مفسران معاصر یا محلی آن هستند نیست. چه بسا خود اندیشه اصلی هم مشکل داشته باشد ولی این را باید فارغ از کیفیت گفتمان مدافع آن بررسی کرد.

این یک پست وبلاگی کوتاه است و گرنه می‌شد عینک انتقادی‌تری به چشم زد و به طور جزیی‌تر این موضوع را کاوید که چه طور توزیع قدرت باعث می‌شود تا استدلال‌های طرف غالب همیشه از کیفیت ظاهری و انسجام و پختگی بالاتری برخوردار باشد چرا که امکان استخدام مغزها و قلم‌ها و زبان‌های ورزیده را برای صورت‌بندی خوب گفتمانش و امکان تخصیص منابع برای نقد درون گفتمانی و صیقل زدن عناصر کارش را دارا است. عجیب نیست که گفتمان اقلیت - که می‌تواند درست باشد - به این جهت از حیث زیبایی‌شناسی بلنگد. حکایت تفاوت شب‌نامه چاپ دستی آزادی‌خواهان و روزنامه تمام‌‌رنگی نظام قدرت است.

شاید برای ملموس کردن حرفم باید منطق خود این پست را مثال بگیرم و بگویم که مثلن باید اصل حرف نقد به بازار آزاد رادیکال یا سیاست‌های آزادسازی و غیره را از بیان ضعیف و گاه آشفته و آمیخته به ناآگاهی برخی راویان آن جدا کرد.

April 15, 2010

پاره‌های منفی

اين وبلاگ به قول خودش در نقد روی‌کرد جریان اصلی علم اقتصاد شکل گرفته است. از ديدنش هيجان‌زده و خوش‌حالم و آرزو می‌کنم امتداد پیدا کند و به سرنوشت سایت‌های مشابه دچار نشود. همان طور که نويسنده‌‌(های) وبلاگ هم گفته‌اند نوشته‌های جریان اصلي اقتصادي ایرانی در اینترنت متاسفانه فرصت چندانی برای شنيدن نقدهاي خارج از روي‌کرد چپ ارتدوکس را ندارند. این وضعیت باعث تنبلي فکری و بی‌دقتی قابل توجه در نوشته‌های جريان اصلی شده و نقدهای درون گفتمانی هم متاسفانه آن‌قدر جدی نبوده که تکاني به مساله بدهد. خوش آمد مي‌گوییم و منتظریم.

من هم مثل نويسندگان پاره‌های منفی معتقدم نویسنده وقتی نوشت مرده است و بقیه بحث مستقل از خود او است و اميدوارم بقیه هم از همین منطق پی‌روی کنند. لذا فایده چندانی در ادامه مناظره‌گونه بحث نمي‌بينم. به این خاطر به دو نقد کوتاه در باب اولین نوشته‌‌ای که به طور خاص روي نقد یک نوشته این وبلاگ است اکتفا می‌کنم.

1) بخش مهمی از متن به نمایاندن تفاوت روشن‌فکر / تکنوکرات اختصاص داده شده و ماجرا به شکل شتابزده‌ای فراتر از آگاهي نویسنده چای داغ به کل درک نظری علم اقتصاد تعمیم داده شده است. نقاد اگر فقط اندکي در خواندن متن دقت می‌کرد مي‌دید که تيتر نوشته کوتاه در مورد دو گروه "تکنوکرات / روشن‌فکر " است چون سرنوشت این دو در برخي زمان‌ها با هم پیوند خواهد خورد ولی معني این نیست که نويسنده فکر مي‌کند این دو یک گروه هستند. در یک پاراگراف متن اسامی "روشن‌فکراني" (با اغماض لازم) مثل سید جواد طباطبایی و ملکیان آمده و دو پاراگراف بعدتر از نوشته ديگری یاد شده که در آن راجع به "تکنوکرات‌هايي" مثل امیرکبیر و کرباسچي صحبت شده است. هیچ جای متن این دو گروه اسم با هم خلط نشده‌‌‌اند. فکر کنم همین اشاره کافی است.

2) مشکل نقدهایی از جنس این نقد کتابی بودن و غيرانضمامی بودن آن‌ها است و شاید با قبول بي‌دقت‌بودن حرفم بشود کمابیش ادعا کرد که نکته اصلی آن‌ها را می‌‌توان در این جمله خلاصه کرد که "اقتصاددان‌های جریان اصلي از نقش رهایی‌بخش روشن‌فکران و منتقدان رادیکال و ذات تغیردهنده عمل سیاسي رادیکال غافلند". این حرف تازه‌اي نيست ولي هرگز خودش را به وضعیت دنیای واقع متصل نمي‌کند. این خصلت باعث می‌شود تا مکالمه واقعی شکل نگیرد.

اميدوارم همين دو نکته پاره‌‌هاي منفي نويس(ان) را تحریک کند تا بیش‌تر بنویسند. حتي اگر نویسدگان هم مرده باشند کلمات راه خودشان را می‌یابند و گاه منجر به مکالمه انتقادی می‌شوند.

April 14, 2010

ستارخان و میرزا حسن رشدیه

خوبی کوروش این است که ظرافت قلم هم دارد. به نظرم ته حرفش همان چیزی است که من هم در نوشته روشن‌فکر منتقد گفته بودم و پایش هستم ولی چون با ظرافت گفته احتمالن احساس قهرمانی بقیه را تحریک نکرده تا با اسم مستعار در نقد "میان‌مایگی" و الخ کامنت بدهند. بخوانید و لذت ببرید و نقد کنید.

دوست عزیز "سرو چمان" لطف کرده و این نقد را برای مطلب قبلی من فرستاده‌اند. شاید بد نباشد در همین‌ پست منتشرش کنم و پاسخ خودم را به پست دیگری موکول کنم.

باري "تبلیغات‌چی میدان" بودن نه عيب است و نه حسن. آنچه عيب است دروغ‌زني، دريوزگي و چاپلوسي کردن و سابقه استاليني داشتن و فرصت‌طلبانه ژست آزادي‌خواهي گرفتن است.[1]

مناظره‌ي قلمي دو وبلاگ نويس نام‌آشنا و گمنام درباب "تركيب بهينه" عمل اجتماعي قطعاً از اين زاويه كه دايره‌ي نظري دلمشغولي‌ها را فراخ‌تر مي‌كند و به تبع آن، فردِ درگير در عمل اجتماعي را ملزم به تدارك چهارچوب اخلاقي، براي تبيين و تشريح عمل اجتماعي خود مي‌كند، بسيار مفيد و ثمربخش است.
اگر اين فرض را صادق بيانگاريم كه فعالان عرصه‌ي اجتماعي ايران معاصر چه روشنفكران و چه متخصصان و چه عامه مردم تاكنون ضوابط مشخصي براي تعريف كنش‌هاي سياسي-اجتماعي خود تبيين نكرده‌اند و هر كس بنا بر دغدغه‌هاي ملي و ميهني، ديني و مذهبي، قومي و نژادي، صنفي و گروهي و حزبي (اگر بپذيريم كه در ايران حزب به مفهوم واقعي آن داشته‌ايم) خود رابطه‌اي غير مدون و در برخي موارد متلون و غير شفاف (مورد مظفر بقايي) با نهاد قدرت داشته است و اين موضوع خود بر دامنه‌ي گمانه‌زني‌ها در خصوص چند و چون رابطه‌ي برخي از نامداران تاريخ معاصر با نهاد قدرت افزوده است (براي مثال رابطه آيت ا... كاشاني با دربار بعد از كودتا، اتهام همكاري دكتر شريعتي با ساواك، رابطه اعضاي نهضت آزادي با سفارت آمريكا در بحبحوحه‌ي انقلاب، ديدار نمايندگان كارتر با كارگزاران اتقلاب در فرانسه و ...) آنگاه مي‌توان اهميت بحث اين دو وبلاگ نويس را دريافت. كه البته سهم آقاي قدوسي در پي‌افكندن اين بحث به مراتب بيشتر است و بايد از ايشان تشكر كرد.

بي‌گمان تمامي فعالان خيرخواه عرصه سياسي اجتماعي ايران براي توضيح رابطه خود با نهادهاي قدرت دليل و حجت كافي داشته‌اند. نمي‌توان فرض كرد كه آيت ا... كاشاني تنها از روي اميال شخصي، كودتا عليه دولت دكتر مصدق را تاييد كرد و هيچ ادله‌ي ديگري نداشته است و يا دكتر مصدق از روي چاپلوسي و تملق دست همسر شاه را بوسيد يا مرحوم مهندس بازرگان در طلب قدرت با نمايندگان سفارت آمريكا ديدار داشته است. آنچه مشكل‌زا بوده و هست اين است كه هيچ يك از (به گمان من) بزرگان سياسي – اجتماعي تاريخ معاصر ما مرامنامه‌ي مشخصي در باب مراوده با نهاد قدرت ارئه نكرده‌اند و چون اين مهم صورت نگرفته از نعمت نقد هم بي‌بهره مانده و در حد اتهام‌زني و برچسب‌زني تنزل يافته است. از اينرو ايجاد فضاي اجتماعي و فرهنگي (حداقل در فضاي مجازي) كه كنشگران مختلف را ملزم به ارائه‌ي اصول نمايد بسيار ضروري است. اصول‌گرا بودن شرط فعاليت در عرصه اجتماعي و سياسي است كه متاسفانه در تاريخ معاصر ايران به آن بهايي داده نشده است.

بي‌شك آقاي رئيس‌دانا براي اقدامات خود ادله‌ي كافي داشته‌اند و خطاب كردن ايشان به عنوان "تبليغات‌چي" كه فاقد بار معنايي مثبت است داوري درستي نيست. در همين حين حتماً مرحوم عظيمي نيز تكليف ديگري براي خود تصوير مي‌كردند كه عطاي حضور در فعاليت سياسي را به لقاي آن بخشيده بودند. از طرفي با توجه به اينكه اهداف و ادله‌ي كنشگران اجتماعي-سياسي (كه از برخي از آ‌نها در مناظره‌ي قلمي دو بزرگوار وبلاگ نويس نام برده شده است) بر ما مكشوف نيست و از طرفي ديگر ما اخلاقاً مجاز به حدس و گمان در باب نيات نهايي آن‌ها نيستيم لذا بايد عملكرد و بازخورد رفتارها و تصميمات آنان را به محك داوري بگذاريم. صد البته در وادي امر مي‌بايد در خصوص نحوه و چارچوب داوري نيز به تفاهم برسيم. حداقل مي‌توانيم گزاره‌هاي اخلاقي را براي داوري برگزينيم.

اشكال نوشته‌ي اول آقاي قدوسي اين است كه ايشان بي‌محابا معيار ضرب مي‌كنند و تحمل شدن توسط قدرت را في‌نفسه واجد ارزش مي‌شمارند و براي رمزگشايي از آن بساط استدلال مي‌گسترند. به نظر نمي‌رسد كه اين تحمل شدن توسط قدرت معيار مناسب و اخلاقي‌اي در اين داوري باشد. ايشان بايد يا ارزش افزوده‌ي عمل اجتماعي كساني را كه به زعمشان سلوكشان تقليدشدني است تفصيل دهند يا ملاك اخلاقي مورد توافقي براي مقايسه‌ي رفتار دو تيپ مختلف ارائه كنند.

عمل‌گران اجتماعي مورد علاقه‌ي آقاي قدوسي " با گروه‌های سیاسی داخلی مراوده سیستماتیک ندارند و عضو گروه‌های سیاسی نیستند، از دولت‌های خارجی جایزه و بورس و کمک مالی نمی‌گیرند، در مصاحبه با رسانه‌های خارجی و ارتباط با ماموران خارجی محتاط هستند" از طرفي رياضت‌كشانه خود را "از مزایای مادی و تبلیغاتی این نوع مراودات و هم‌کاری‌ها محروم می‌کنند".

بر راقم اين سطور مكشوف نيست (شايد براي خواننده باشد) كه چگونه تحمل شدن توسط قدرت داراي "مزاياي مادي و تبلیغاتی " نيست اما درافتادن با آن مي‌تواند "مزاياي مادي و تبلیغاتی " داشته باشد. شايد آقاي قدوسي بفرمايند مراد امكانات و فرصت‌هايي است كه طرف‌هاي بيرون قدرت براي فرد تحمل ناشونده مهيا مي‌سازند. آنگاه در جواب بايد پرسيد اولاً از جوار خوان واسعه‌ي نفت مزاياي بيشتري فراهم است يا از جانبِ طرفِ بيرونِ قدرتِ يه لاقبا يا دولت خارجي بخيل و منت‌گذار، درثاني كدام عقل مزيت‌انديشي جهنم درافتادن با قدرت را به مزاياي نسيه و نامعلوم آن ترجيح مي‌دهد. اين خود گواه آن است كه درافتادگان با قدرت ملاحضات فرا مادي ديگري دارند و در جستجوي رستگاري ديگري هستند.

آقاي قدوسي بي‌آنكه تعريفي از تأثير اصلاحي به دست دهند و تعيين كنند كه آيا اين تأثير اصلاحي بايد محدود به تقويت بنيان‌هاي اجتماعي در برابر نهاد قدرت باشد يا صرفاً هرگونه افزايش كارامدي نهاد سلطه مي‌نويسد: "ولی می‌توان هم‌چنان در حاشیه‌های نظام قدرت بود و با بخش‌های عاقل‌تر و مترقی‌تر گفت و گو و هم‌کاری ضمن حفظ اصول را در پیش گرفت تا در هر موقعیت بتوان بر مسیر امور تاثیر اصلاحی گذاشت."

آقاي قدوسي معلوم نمي‌كنند كه "چاقوي قدراه‌بندي را تيز كردن هم در چارچوب تأثير اصلاحي است يا خير". به زعم بسياري از تحمل شدگان توسط قدرت كه زماني هم در قدرت بودند ايجاد صندوق ذخيره‌ي ارزي يكي از تأثيرات مثبت حضور آن‌ها در قدرت بوده است. اما بنا به نوشته‌هاي صريح آقاي عباس عبدي (كه از معدود كساني است كه ساخت قدرت در ايران را به خوبي مي‌شناسد) همين صندوق ذخيره‌ي ارزي عامل محركي براي قبضه دولت توسط محافظه‌كاران بوده است. [2] قطعاً بدون آن صندوق ارزي حال و هواي سياست ايران امروز چهره‌اي ديگر داشت. واضح است كه نمي‌توان از استدلال‌هايي كه تا اين حد ژلاتيني هستند مبناي محكمي براي قضاوت ساخت.

آقاي قدوسي ميافزايد:
"فعالیت سیاسی/رسانه‌ای بی‌هوده چیست؟ به نظرم هر چیزی که صرفن جنبه خالی کردن احساسات یا حس هم‌سویی با جمعیت در آن است و تاثیرش در دنیای واقعی اندک است ولی در مقابل فرد را از ایفای نقش واقعی‌‌اش در جامعه محروم می‌کند و باعث می‌شود تا فعالیتش در جایی که تاثیرگذاری خیلی بیش‌تری دارد از بین برود."

نمي‌دانم آيا آقاي قدوسي دفاع امام علي از فيروز، غلام ايراني كه در ماجراي ترور خليفه دوم، توسط پسر وي به اتهام همدستي بدون محاكمه به قتل رسيد نيز اقدام سياسي/رسانه‌اي بيهوده مي‌انگارند يا خير. اگر خير پس چطور مي‌شود امضاي بيانيه‌اي براي بي‌گناهاني سلاخي شده اقدام تبليغاتي تلقي مي‌شود. مگر بالاتر از جان انسان در اين دنيا مطاعي هست. مگر همه‌ي علوم بشري در خدمت انسان نيستند مگر اقتصاد در اين بين مستثناست كه اقتصاد دان مستثنا باشد.

من هم با آقاي قدوسي موافقم كه : " همه قرار نیست و توان و ترجیح این را ندارند که گل‌سرخی و زیدآبادی و منتظری باشند ولی قرار نیست هر کسی که مقداری از حد عدول کرد را به برچسب میان‌‌‌مایگی نواخت. آدم‌های متوسط هم در حد و اندازه‌های خود شجاعت و وجدان اخلاقی دارند." اما اگر قرار بر قضاوت اخلاقي باشد قطعاً گل‌سرخی و زیدآبادی و منتظری بر صدر مي‌نشينند و قدر مي‌بينند. ولي اگر آنان را تبليغات‌چي و ساده‌لوح خوانديم چگونه بر داوري خود نظر كنيم؟ منتظر پاسخ آقاي قدوسي مي‌مانيم.

اما نكته‌ي ديگري كه در نوشته‌ي هر دو بزرگوار وجود داشت اين است كه به گمان من هر دوي آن‌ها در خصوص مفهوم تكنوكرات بر خطا رفته‌اند. بر اساس دانشنامه ويكي پديا تكنوكرات‌ها افرادي هستند كه تلاش دارند براي موضوعات اجتماعي راه‌ حل‌هاي تكنولوژيكي ارائه دهند. [3] بر همين اساس مي‌توان گفت ما عملاً تكنوكراتي در تاريخ معاصر نداشته‌ايم. امير كبير و سپهسالار و داور و كرباسچي در نهايت روشنفكراني به قدرت رسيده يا مديراني توانمند بوده‌اند. براي همين من در اين يادداشت استفاده از واژه تكنوكرات را بر خود مجاز ندانستم و به جاي آن واژه‌ي عمل‌گران سياسي اجتماعي را بكار بردم كه فكر كنم مقصود هر دو وبلاگ‌نويس هم از واژه‌ي تكنوكرات همين بوده است.


---------------
[1] برگرفته از يكي از نامه‌هاي دكتر سروش: باري شيخ ستاد بودن نه حسن است، نه عيب. آنکه عيب است دروغ زني و دريوزگي و چاپلوسي کردن و سابقه استاليني داشتن و فرصت‌طلبانه ژست آزادي‌خواهي گرفتن است

[2] به سايت آقاي عبدي رجوع شود. متاسفانه دقيقا در خاطرم نيست كه در كدام نوشته ايشان به اين مطلب پرداختند. اما گمان كنم در مناظره مكتوب با آقاي حجاريان در هنگامه‌ي انتخابات مجلس هشتم بود. ولي اطمينان ندارم.

[3]Technocrats are individuals with technical training and occupations who perceive many important societal problems as being solvable, often while proposing technology-focused solutions. The administrative scientist Gunnar K. A. Njalsson theorizes that technocrats are primarily driven by their cognitive "problem-solution mindsets" and only in part by particular occupational group interests. Their activities and the increasing success of their ideas are thought to be a crucial factor behind the modern spread of technology and the largely ideological concept of the "Information Society." Technocrats may be distinguished from "econocrats" and "bureaucrats" whose problem-solution mindsets differ from those of the technocrats.

April 12, 2010

در اهمیت مفهوم درد

بسیاری از مقالات اخلاقی با این فرض تصریح‌شده یا ضمنی کارشان را شروع می‌کنند که "باید نسبت به رنج بقیه بی‌تفاوت نبود". تجربه بلاواسطه درد برای انسان‌ها آن‌قدر قوی است که کم‌تر نکته‌ای برای تردید در باب آن فرض باقی می‌گذارد. بعد من از خودم می‌پرسم آیا دردی که ارزش حساس بودن دارد منحصر به انسان است؟ باز احتمالن تعداد زیادی از ما (البته شاید نه به اندازه پاسخ مورد قبل) نوعی پیوستگی میان مساله درد انسان‌ها و (فعلن) حیوانات پرسلول (و موجودات پرعصب) برقرار می‌کنند.

یک بار در باغ وحشی در بابلسر میمونی را دیدیم که وسط راه به زمین زنجیر شده بود. کمابیش من را یاد عنتری که لوطی‌اش مرده بود (صادق چوبک) می‌انداخت . وضعیت و چهره و تنهایی و رفتار میمون متاثرکننده بود. به نظر می‌رسید که عابران از دیدن این صحنه ناراحت می‌‌شدند. ولی هم‌زمان در همان اطراف هزاران راس گاو و اسب و گوسفند و موجودات دریایی در وضعیتی شاید بدتر از میمون مزبور قرار داشتند یا در حال جان دادن بودند ولی وضعیت‌شان تاثر کسی را بر نمی‌انگیخت. چرا درد میمون باید برای ما مهم‌تر از درد میگوی داخل تور صیادی باشد؟

چند سال پیش چیزی نوشته بودم مرتبط با این سوال. از خودم پرسیده بودم که دقیقن چرا باید نسبت به پنج ثانیه آخر عمر حیواناتی که ذبح می‌شوند حساس باشیم؟ طرف‌داران حقوق حیوانات مدافع روش‌هایی هستند که درد زمان کشتن آن‌ها را به حداقل برساند. به نظر آن‌ها کشتن لحظه‌ای با برق یا شلیک به مغز (صحنه‌های اول فیلم ویدئوهای بنی، مایکل هانکه) کم‌دردتر از مثلن بریدن گلو است که طی آن حیوان چند ثانیه‌ای درد می‌کشد تا بمیرد. سوال من این بود که وقتی حیوان ده ثانیه بعد مرد چه چیزی در این جهان تغییر می‌کرد اگر در کسری از ثانیه با برق مرده بود یا پنج ثانیه دست و پا زده بود؟ در هر صورت او الان مرده است. الان فکر می‌کنم جواب دقیق‌‌تر به آن سوال بر می‌گردد به همان سوال اولی که اساسن چرا درد موضوع مهم و قابل اعتنایی است؟ اگر اثر درد در جهان امری ماندنی و مستقل از سلول‌های حیوان باشد همان پنج ثانیه درد کشیدن مهم می‌شود و گرنه چه بسا موضوعیتی ندارد.

آیا درد در ما و میمون‌ها و پرندگان و ماهی‌ها و عروس دریایی و جلبک‌ها از یک جنس و یک چیز است؟ آیا درد یک مکانیسم کاملن فیزیولوژیکی - شیمیایی است که در یک فرآیند تکاملی شکل گرفته تا شانس بقای موجودات را در تقابل با خطرها ارتقاء دهد؟ در قدم بعدی، آیا حساسیت ما نسبت به درد هم‌نوعان و موجودات نزدیک به خودمان (و نه کرم خاکی که زیر کفشمان له می‌شود) جزیی از یک اخلاق تکاملی است که برای حفظ بقای گروه یا گونه بهینه بوده؟ یا نه کاملن برعکس، هر دردی از آن رو که علامتی است از ضربه‌ای که کم یا زیاد مقداری از حیات و شعور را در جهان به خطر می‌اندازد اصالتی دارد که آن‌را واجد ارزش توجه می‌کند.

جواب دقیق این سوال‌ها را ندارم و بعید هم می‌دانم جواب قاطعی وجود داشته باشد. دارم می‌خوانم و امیدوارم در آینده نزدیک ترجمه برخی مقالات خوب را این‌‌جا منتشر کنم. طبق معمول سوال خودم را می‌نویسم تا از راهنمایی بقیه بهره‌مند شوم. اهمیت ماجرا برای من از این جهت است که به این نتیجه رسیده‌ام درک درست و دقیق از مفهوم درد، یک گزاره پایه‌ای برای ساختن هر نظام اخلاقی فردی و اجتماعی است. چرا باید برای کاستن از درد دیگران تلاش کنیم یا حداقل بر درد آن‌ها اضافه نکنیم؟ جواب این سوال برای من موقوف به درک‌مان از این سوال است که اصلن این درد که می‌گوییم چیست و چرا و تا چه مرزی از حیات اهمیت دارد؟

April 10, 2010

خنده و فراموشی: 2

افرادی هستند که شغل‌شان تماس تلفنی با افراد ناشناس برای گرفتن آگهی برای روزنامه یا مجله‌شان است. طرف مقابل تماس آن‌ها بسته به موقعیتی که در آن قرار دارند ممکن است رفتاری سرد، مهربانانه یا توهین‌آمیز داشته باشند یا حتی ماجرا را به فرصتی برای آزار جنصی کلامی تبدیل کنند. مثلن اگر کسی با صدای تلفن مزاحمی از این جنس، ناگهان از خواب ناقصی بیدار شود یا از وسط رابطه‌اش با معشوق(ه)‌اش بیرون بپرد ممکن است به طرف تلفن‌کننده فحاشی کند و داد بزند. هر چه هست تماس‌گیرنده حق ندارد پاسخ متقابلی بدهد. در به‌ترین حالت می‌تواند تماس را قطع کند. این شغل مستلزم تحمل درجه‌ای از تحقیر است. فکر می‌کنم موافق باشیم که تحقیر شدن حق هیچ انسانی نیست.

من می‌توانم یک راننده اتوبوس، معلم مدرسه، مامور جمع‌آوری زباله، مشاور مالیاتی، کارگر ذوب فلز، نظامی لب مرز، آش‌پز یا پزشک باشم و هیچ نیازی هم نداشته باشم که فرای محصول یا خدمت عینی که تولید می‌کنم از احساساتم هم مایه بگذارم یا تحقیر مستمر و بی‌دلیل بشنوم. خوش‌خلق بودن در هر شغلی پسندیده است ولی خوش‌خلقی تصنعی الزامی برای این مشاغل نیست. ممکن است این شغل‌ها به لحاظ فکری یا بدنی سخت یا آزاردهنده باشد ولی احساسات منحصر به فرد و کم‌‌یاب و شخصیت فردی طرف را به خدمت نمی‌گیرند. من ممکن است زباله‌های پزشکی کسی را جمع کنم ولی هیچ نیازی ندارم که به او احترامی خارج از احترام معمول بین دو انسان بگذارم.

بی‌آن‌که از مشاغل خاصی اسم ببرم می‌توانم به فهرست نه چندان کوتاهی فکر کنم که در آن علاوه بر یک کار مشخص، خرج کردن احساسات روحی و جسمی فرد به درجات مختلف جزو وظایف روزمره می‌شود. آن‌که مجبور است دائم لب‌خند بزند خنده‌اش را ارزان می‌فروشد، آن‌که باید هر شب در وصف کسانی که اصلن نمی‌‌شنادشان مداحی کند آیا حسش برای ابراز محبت صادقانه را تضعیف نمی‌کند؟ آن‌که باید لحظه منحصر به فرد حس تنش را با کسانی که نسبتی ندارد تجربه کند، و الخ. فهرستش طولانی است. خواننده خودش به‌تر می‌داند.

تکلیف اخلاقی ما در این موقعیت چیست؟ به عبارتی آیا ما با خرید و مصرف این موقعیت‌ها به گسترش تحقیر کمک می‌کنیم؟ آیا این معضلی اخلاقی است؟
من جواب شخصی خودم را به اشتراک می‌گذارم. جواب دم دستی‌ام این است که اولن ماهیت غیرانسانی این شغل‌ها را بر ملا کنیم و در نقد این موقعیت‌ها بنویسیم. دوم این که اگر در موقعیت عرضه کننده هستیم این عناصر را از کار زیردستانمان حذف کنیم و سوم - موقعیتی که معمول‌تر است - تقاضا برای نوع رفتار را از بین ببریم. احساسات بقیه را با پول نخریم. وقتی نهضت‌های فراوانی برای تحریم محصولات غیرمحیط‌زیستی هست و یا تشویق به تجارت برابر (Fair Trade) می‌شویم چرا نتوانیم نهضتی برای تحریم این نوع خدمات پیش‌نهاد کنیم.

April 08, 2010

یک میلیون برای هر نوزاد

احمدی‌نژاد گفته دولت از سال 1389 برای هر نوزاد یک میلیون تومان به حساب سرمایه‌گذاری واریز می‌کند و پدر و مادرها را هم تشویق کرده است که ماهیانه 20 هزار تومان به آن اضافه کنند. این که آیا این هم یک حربه تبلیغاتی است و یا واقعن در عمل دنبال خواهد شد را کنار می‌گذاریم و روی خود طرح متمرکز می‌شویم.

اولین سوال این است که منابع طرح از کجا تامین خواهد شد؟ برای این که تخمینی داشته باشیم باید دقت کنیم که میزان موالید در ایران الان حدود 1.3 میلیون نوزاد در سال است. به عبارت دیگر طرح نیازمندی منابعی در حدود 1.3 میلیارد دلار در سال است. این مبلغ رقم کمی نیست خصوصن وقتی که با بودجه جاری 40 میلیاردی کشور مقایسه شود. به عبارت دیگر رییس دولت در یک سخن‌رانی به اندازه 3 درصد بودجه جاری کشور خرج می‌تراشد. قلمی که از بودجه بسیاری از بخش‌های کلیدی بزرگ‌تر یا تقریبن هم‌اندازه است. منابع این طرح یا باید از کاستن از بخش‌های دیگر و یا از طریق کسری بودجه تامین شود و در هر صورت بی‌هزینه نیست.

از آن طرف اگر دولت تعهد کند که از پول درآمد نفت این رقم را برداشته و به حساب نوزادان واریز کند قدمی رو به جلو و بسیار قابل دفاع است. این سیاست باعث می‌شود تا دست‌رسی برابر شهروندان به بخشی از درآمدهای ناشی از منابع طبیعی تضمین شود و میزان دست‌یابی برابر اقشار مختلف به فرصت‌های خاصی مثل تحصیل در دانش‌گاه افزایش یابد.

البته می‌توان گزینه مقابل این سرمایه‌گذاری را هم پیش کشید. دولت می‌تواند همانند بسیاری از کشورهای دارای دولت رفاه به جای ذخیره‌سازی این پول در حسابی با مدیریتی نامعلوم و احتمالن دولتی، آن‌را طی سیاست مشخصی صرف تغذیه و به‌داشت نوزادان کند. این را می‌دانیم که به‌بود تغذیه نوزادان در سنین پایین تاثیر بسیار مهمی در رشد ضریب هوشی و موفقیت آتی آن‌ها دارد. یک میلیون تومان پول خیلی زیادی نیست ولی اگر منابع طرح به سمت اقشار نیازمندتر هدف‌گیری شود می‌تواند بخشی از سوء تغذیه نوزادان در دهک‌های پایین را جبران کند. بازده سرمایه‌گذاری روی تغذیه و بهداشت نوزادان احتمالن بسیار بزرگ‌تر از نرخ بازگشت حقیقی حسابی است که این پول‌ها در آن ذخیره شده است. همانند پست قبلی این سیاست نیازمند طراحی ابزارهایی است که اطمینان دهد که عمده پول صرف تغذیه نوزاد و نه افزایش بودجه نقدی عمومی خانوار بشود.

می‌رسیم به نکته ثابت در سخنان رییس دولت یعنی اغراق و بازی با اعداد. "از پدر و مادرها خواست آنها نیز ماهیانه حداقل ۲۰ هزار تومان به این حساب اضافه کنند تا وقتی که او بزرگ شد این صندوق ۱۲۰ میلیون تومان برای اشتغال، مسکن و ازدواج در اختیار او بگذارد". من نمی‌دانم ضریب تنزیل برای این محاسبات چه قدر بوده ولی هر چه بوده بخش مهمی از آن مربوط به تورم است که صرفن افزایش ظاهری پول را نمایندگی می‌کند و چیزی در مورد قدرت خرید واقعی نمی‌گوید. اگر خوش‌بین باشیم نرخ رشد حقیقی یک حساب سرمایه‌گذاری بدون ریسک از پنج درصد فراتر نمی‌رود. در این صورت یک میلیون تومان الان، بیست سال بعد می‌شود چیزی حدود 2650 هزار تومان به قیمت‌های ثابت ام‌روز. اگر پدر و مادرها هم سالیانه 250 هزار تومان (به قیمت‌های ام‌سال) کمک کنند این رقم در آخر سال بیستم به چیزی حدود 12650 هزار تومان افزایش می‌یابد که باز یک دهم رقم اعلام شده است.

April 07, 2010

قدرت جنسیتی و طرح اصلاح یارانه‌ها

مدعای طرح اصلاح یارانه‌ها به زبان 101 ای می‌شود: به جای این‌که کالاهای مصرفی با قیمت غیرواقعی را به خانوار بدهیم، پول نقد را بدهیم تا خود خانوار در مورد تخصیص بهینه تصمیم بگیرد.

با یک نمودار ساده دو کالایی می‌توان نشان داد که این کار منجر به مطلوبیت بالاتری می‌شود. شهود ناشی از این نمودار ساده ولی فقط در شرایطی معتبر است که تصمیم‌گیرنده یک فرد منفرد (یا خانواده‌ای با قدرت چانه‌زنی برابر و ضرایب مساوی در تابع مطلوبیت خانوار) باشد. لذا احتمالن نتایج همین شهود ساده برای مثلن یک زوج تحصیل‌کرده طبقه متوسط برقرار است. سوال این است که وقتی به طبقات پایین‌تر و شرایط جنسیتی نابرابرتر برویم آیا نتایج را می‌توان به همان سادگی تعمیم داد؟ به نظر می‌رسد جواب به سادگی قبل نیست.

مطالعات متعددی نشان می‌دهند که نقش درآمد مادر و پدر در بهبود وضعیت بهداشتی فرزندان یک‌سان نیست. همان طور که انتظار می‌رود به نظر می‌رسد مادران توجه بیش‌تری به خرید کالاهایی که سلامت فرزندان را ارتقاء می‌دهند دارند. البته از آن طرف لزومن نمی‌توان نتیجه گرفت که پدران درآمد خانواده را هدر می‌دهند. برای رفتار متفاوت پدر و مادر حداقل دو حالت محتمل است:‌ پدران ممکن است بخش بیش‌تری از درآمد را صرف مصرف شخصی خود کنند یا این‌که صرف ابعاد دیگری از نیازهای خانواده (مثلن به‌بود مسکن یا سرمایه‌گذاری روی زمین کشاورزی) کنند.

حتی همان محور اول مصرف پدر یعنی مصرف شخصی بیش‌تر هم در تامل دوباره و مطالعات دقیق‌تر لزومن همیشه معنی منفی ندارد. وقتی خانوار بیش از یک حدی فقیر باشد گاهی بهینه است که یک عضو بیش از بقیه مصرف کنند تا حداقل صلاحیت لازم برای حضور در بازار کار و تولید درآمد برای خانوار را به دست بیاورد. لذا حتی پدری که پول قابل توجهی را صرف سیگار یا بقیه تفریحاتی از این جنس می‌کند ممکن است این سرمایه‌گذاری را به منظور رهایی از فشارهای عصبی محیط کار و کسب انرژی برای ادامه فعالیت و تامین درآمد خانواده انجام دهد (در جامعه ما مثال‌هایی از این جنس فراوان است). مثال خیلی دم دست‌ترش در جوامع مدرن‌تر این است که عضوی از خانواده (چه زن و چه مرد) که شغل پردرآمدی در یک بخش خاص (مثلن بانک‌داری یا مشاوره یا سیاست یا بازرگانی و الخ) دارد گاهی بسیار بیش‌تر از عضو دیگر برای پوشاک و عطر و غذای رستورانی و مهمانی و آرایش و غیره هزینه می‌کند تا از قبل آن بتواند در شغلش بماند و رشد کند و درآمد بالا برای همه اعضاء تولید کند. این مصرف نابرابر نهایتن از زاویه دید خانواده بهینه است.

توضیح مختصر پاراگراف قبلی را رها کنیم و به بحث اصلی برگردیم. طرح آزادسازی هزینه بسیاری از کالاهای پایه خانوار (مثل شیر، سوخت، نوشت‌افزار، نان و الخ) را افزایش خواهد داد. این افزایش قیمت خصوصن برای طبقات پایین با انتقال نقدی تا حدی (و اگر طرح فکرشده و دقیق اجرا شود تا حد خوبی) خنثی می‌شود ولی نکته این است که انتقال سیستم از وضعیت درآمد کم - کالای ارزان به وضعیت درآمد بیش‌تر - کالای گران، توزیع قدرت در خانواده را هم به خواهد زد. اگر کمک نقدی به مرد خانواده باشد اکنون در فرآیند چانه‌زنی بین مرد و زن برای تخصیص بودجه به مصارف غذایی - بهداشتی مرد دست بالاتر دارد و لذا ممکن است قدرت خرید واقعی زن برای نیازهای داخل خانه کاهش پیدا کند. از آن طرف اگر مثلن قیمت سوخت افزایش پیدا کند ممکن است هزینه تحصیل فرزندانی که نیازمند استفاده از سیستم حمل و نقل برای رسیدن به مدرسه هستند بالا برود و بودجه لازم برای آن تخصیص پیدا نکند. اگر هزینه سوخت بالا برود ممکن است اعضای داخل خانه مجبور به تحمل سرمای بیش‌تری شوند و الخ.

این که این تغییرات دست آخر چه تاثیری روی وضعیت سلامت و سرمایه انسانی خانواده‌های ایرانی خواهد گذاشت سوال جدی است که زمان به آن پاسخ خواهد داد ولی حداقل از تجربه کشورهای دیگر می‌دانیم که دولت باید برای تضمین دست‌رسی خانوارهای با قدرت پایین به مواد اساسی زندگی سیاست‌های جانبی طراحی کند. یک سیاست جانبی می‌تواند این باشد که کوپن‌های برخی مواد غذایی و بهداشتی پایه هم‌چنان در اختیار دو یا چند دهک اول (خصوصن زنان خانوار) قرار گیرد. به عبارت دیگر طرح هدف‌مندسازی برای این دو یا چند دهک اول استثنا قایل شده و برخی کالاهای اساسی مورد نیاز آن‌ها را هم‌چنان در قیمت یارانه‌ای حفظ می‌کند تا تضمین کند که میزان مصرف این نوع کالاها (که همین الان هم احتمالن زیر مقدار استاندارد است) کاهش پیدا نخواهد کرد. برای تحصیل فرزندان هم می‌تواند بلیط‌های مجانی یا ارزان‌قیمت برای مسیر خانه تا مدرسه (و معتبر در ساعت‌های مشخص) را در اختیار دانش‌آموزان با درآمد پایین گذاشت. برای جلوگیری از سوء استفاده و بازفروش این بلیط‌ها در بازار توسط والدین، باید آن‌ها را عکس‌دار کرد تا فقط صاحب بلیط بتواند به منظورهای آموزشی از آن استفاده کند.

این‌‌ها فقط فکرهای اولیه‌ای بود. امیدوارم نظرهای تکمیلی دریافت کنیم و نهایتن موضوع را در قالب یک مقاله بلندتر بازنویسی کنم.

April 06, 2010

خنده و فراموشی

یک بار پرواز نسبتن کوتاهی داشتم. از این پروازهای اروپایی ارزان‌قیمت و کوچک بود که مهمان‌دارانش یکی دو نفر خانم (معمول جوان) هستند و بر خلاف روش معمول شلوار جین می‌پوشند و سعی می‌کنند کول باشند. من هم در پرواز خلوت آن شب مسافر پرتقاضا و غیراستانداردی بودم: روزنامه اف تی انگلیسی (که دیگر فهمیده‌ام در این نوع خطوط ندارند ولی باز می‌‌پرسم)، آب گوجه فرنگی با فلفل، ساندویچ گیاهی، قهوه، آب، باز هم قهوه و الخ. خانم مهمان‌دار وقوع ورود لب‌خند زده بود، هر بار که چیزی خواسته بودم لب‌‌خنده زده بود، موقع خداحافظی لب‌خند زده بود، حتی طبق همان اصولی که در دوره‌های آموزشی به‌شان یاد داده‌اند -و لب‌خندهای قبلی را هم پیش‌ می‌راند - فراموش نمی‌کرد که موقع رد شدن اگر چشمش احیانن در چشم من می‌افتاد باز هم لب‌خند بزند. خلاصه در یک پرواز کم‌تر از یک ساعت شاید بیش از ده بار لب‌خند زده بود و منم اگر لازم بود سرم را تکان داده بودم.

پرواز تمام شد. این را یادم نیست ولی چه بسا اگر اتوبوس مسافران و خدمه هم یکی بود هنوز هم لب‌خند می‌زد. بعید نبود اگر آدم خیلی کم‌تجربه‌ای بودم دوره‌های آموزشی که طرف دیده بود را فراموش می‌کردم و به اشتباه یک لحظه خیال می‌کردم دارد به من لب‌خند می‌زند و خوش‌حال می‌شدم. می‌‌دانم که بعضی‌ها گاهی از این اشتباه‌ها می‌کنند. خب آخر قضیه اتفاق جالبی افتاد که حتی آدم‌های کم‌تجربه را هم از اشتباه‌شان در می‌آورد. تصادفن موقع رفتن به خانه در قطاری که به شهر می‌رفت در دو صندلی رو به روی هم افتادیم. شب بود و احتمالن هر دو خسته بودیم و داشتیم کارهایی از جنس تلفن زدن و موسیقی گوش کردن و این طرف و آن طرف را نگاه کردن انجام می‌دادیم. لذا در مسیری که فقط اندکی کوتاه‌‌تر از طول پرواز بود ده بیست باری نگاه‌مان به هم افتاد. در شرایطی که کسی عجله‌ای هم نداشت. با این همه نه کسی به کسی لب‌‌خند زد، نه کسی سری تکان داد، نه کسی سعی کرد به دیگری در جا دادن چمدانش در قسمت بالای سرش کمک کند، نه یکی صبر کرد تا آن یکی اول رد شود، در یک کلام کسی اصولن وجود آن یکی را به رسمیت نشناخت. درست مثل هر دو آدم دیگر در قطارهای این کشور. آن خانم شد خودش و ماسکی که به زور به صورت کرده بود را بیرون آورد و نفسی به راحتی کشید. منم که از اول خودم بودم ولی به لحاظ "دیگری" بودن برای آن خانم شدم همان خارجی همیشگی مسافر قطار. فکر کنم وسط راه هر دو داشتیم با معشوق(ه)‌های‌مان حرف می‌زدیم و فقط از بابت این نقطه اشتراک‌مان خوش‌‌حال بودیم.

پ.ن: من چند بار باید خواهش کنم مطالبم را به بالاترین نفرستید. این بار دیگر واقعن حالم از این ماجرا و تیتر و کامنت‌های پای مطلب بد شد. لطفن اگر کسی که لطف "نکرده" و مطلب را فرستاده می‌تواند آن را حذف کند.

April 04, 2010

تغییرات آب و هوایی برای فقرا

ادبیاتی که تعامل اقتصاد توسعه و محیط‌زیست را بحث می‌کند نکته دردناکی را در محور توجه دارد: تغییرات جهانی آب و هوا (Climate Change) به دلایل مختلف تبعات منفی خیلی شدیدی برای کشورهای فقیر دارد. اولن اقتصاد این کشورها عمدتن مبتنی بر بخش‌هایی است که آب و هوا روی آن تاثیر جدی دارد (کشاورزی، جنگل‌داری، دام‌داری، توریسم طبیعی و مواردی از این دست). ثانین به علت فقدان یا ضعف بازارهای مالی امکان مدیریت ریسک‌های ناشی از تغییرات اب و هوایی (مثلن خشک‌سالی یا سیل) برای فقرای این کشورها خیلی کم‌تر است و لذا گاهی یک شوک می‌تواند باعث از دست رفتن بخش مهمی از سرمایه ثابت خانواده شود. مثلن اگر خشک‌سالی برای یکی دو سال ادامه یابد خانواده فقیری در اتیوپی یا سنگال مجبور می‌شود بزها یا حتی زمین کشاورزی خود را بفروشد تا با آن غذا بخرد. به این ترتیب حتی اگر شوک هم رفع شود و مثلن سال بعد وضعیت آب و هوا نرمال شود خانواده به علت از دست دادن دارایی‌ها و سرمایه دیگر قادر نیست که حتی به اندازه سابق درآمد تولید کند.

سال‌ها توجه اقتصاددانان توسعه و رشد روی سیاست‌هایی بود که این کشورها را تا حدی از تله فقر بیرون بیاورد. حالا با تغییرات آب و هوایی حتی همان وضعیت و چشم‌انداز محدود سابق هم گاهن قابل دست‌یابی نیست و وضعیت به علت این تغییرات بیرونی می‌تواند بدتر از سابق هم بشود. نومیدی در نومیدی.

از این به بعد مطالب اقتصادی و فنی چای داغ در این وبلاگ هم قابل دست‌رسی است. قاعدتن نباید دلیلی برای مسدود کردن آن وجود داشته باشد.

April 03, 2010

ما اقتصاددانیم!

آقای احمد سیف لینک برنامه‌ای را که در بی‌بی‌سی داشته‌‌اند گذاشته‌اند. علاوه بر ایشان شخصی به اسم دکتر حسن منصور (که ظاهرن طرف‌دار سرسخت بازار آزاد هم هست) حضور دارند. سوال برنامه مشخصن حول مساله یارانه‌ها و مسایل اقتصاد سیاسی آن است. برنامه را گوش کردم تا چیزی یاد بگیرم. متاسفانه هیچ کدام از دو مهمان گرامی:

1) یک تحلیل اقتصادی از مساله ارائه نکردند. این‌که مدل ساده‌ شده‌ای از اقتصاد و تاثیر آزادسازی یارانه‌ها بر اقتصاد کلان و منافع بازی‌گران مساله را در یک چارچوب اقتصادی مشخص تحلیل کنند.

2) در صحبت‌های‌شان حتی یک جمله که نتایج یک مطالعه یا مقاله که تاثیر آزادسازی یارانه‌ها روی متغیرهای اقتصاد کلان کشورهای دیگر را بحث کند نداشتند.

3) در صحبت‌های‌شان حتی یک جمله که تئوری‌‌های اقتصاد سیاسی یارانه و آزادسازی را بحث کند و یا به نتایج مطالعه یا مقاله‌ای در این زمینه ارجاع بدهد نداشتند.

در عوض صحبت‌های زیادی در مورد مغایرت آماری بانک مرکزی و گمرگ، لزوم قانون‌گرایی، اهمیت مطبوعات آزاد، خصوصی‌سازی بانک‌ها و الخ داشتند که خب هر کدام در جای خود موضوع مهم و قابل بررسی است ولی من ربط مستقیمش به مساله یارانه‌ها را درک نمی‌‌کنم و نمی‌دانم وقت برنامه‌ای که میلیون‌ها نفر آن‌را تماشا می‌کنند باید صرف حرف‌هایی شود که سی سال است در نقد هر سیاست اقتصادی و غیراقتصادی گفته می‌شود.

یک جای مصاحبه برای من خیلی جالب بود که وقتی مجری به درستی این سوال خیلی مهم و کلیدی را مطرح می‌کند که بلاخره تیم دولت و مجلس هر دو تئوری برای حرف‌شان دارند و به نوعی دعوت به نقد منطق اقتصادی دولت در زمینه اجرای برنامه هدف‌مندی یارانه‌ها می‌کند، دکتر حسن منصور فقط جواب دادند که "ایشان حرف می‌زنند، ما اقتصاددانیم!" و من آخر سر نفهمیدم که ایشان که اقتصاددان هستند بلاخره به چه نکته مشخصی در بسته هدف‌مندسازی نقد دارند و مبنای نقدشان کدام مطالعه نظری یا تجربی است.

در جریان بحران اقتصادی آمریکا میزگردهای رادیویی فراوانی برگزار شد. چیزی که من از اقتصاددان‌های آمریکایی آموختم این بود که وقتی در رادیو حرف می‌زنید به زبان ساده و خیلی روشن ولی بر پایه اصول اقتصادی روی مسایلی بحث ورشکستگی بانک‌ها، مخاطره اخلاقی در بسته کمک، میزان بهینه تزریق نقدینگی به جامعه، سرنوشت‌ دارایی‌های مسموم و غیره صحبت کنید. کم‌تر یادم هست که وقتی بحث حول بحران مالی بود اقتصاددانی در مورد شخصیت بوش یا اوباما یا مثلن در انتقاد از جنگ‌طلبی بوش یا مساله گازهای گل‌خانه‌ای آمریکا و مواردی مثل آن صحبت کند.

پ.ن: ممکن است گفته شود این‌ها هم موضوعات مهمی هستند. بلی همه چیز در اقتصدد به همه چیز ربط دارد ولی در هر مساله سیاست‌گذاری یک منطق مرکزی هست که اثرات درجه اول و کلیدی دارد و باید روی آن متمرکز بود.

...

بیانیه‌های میرحسین حداقل دو پیام آشکار و پنهان داشته است: اول ایستادگی و بیان روشن‌ در مسیر حق و عدالت و دوم مثال عالی از انسانیت و برخورد منصفانه و برادرانه و بزرگ‌وارانه و متین و غیرتحقیرآمیز با بدنه طرف مقابل.

قسمت دوم پیامش چه قدر راه‌نمای عمل ما قرار گرفته است؟

April 01, 2010

بر سر کامنت‌ها چه آمده است؟

پنهان نمی‌کنم که بزرگ‌ترین پاداش و فایده وبلاگ‌نویسی برای کسی مثل من کامنت انتقادی و یادگرفتن از بازخورد خوانندگان است. این اواخر چند باری سر و کارم با مطالب قدیمی افتاده است و دیدم چه قدر بحث جدی پای آن‌ها شکل می‌گرفت که الان دیگر خبری از آن نیست. با دوستان صحبت کردم و بازخوردهایی گرفتم و به نظرم مفید است این پرسش را عمومی کنم و از خوانندگان بپرسم. هر چند خود پست می‌تواند مشمول موضوعش باشد. بر سر کامنت‌ها چه آمده است؟

خودم را جای یک تحلیل‌گر بیرونی می‌گذارم و دلایل محتمل را ذکر کنم.

1) چای داغ یک زمانی با علاقه یک سری مباحث اقتصادی پایه و ساده را مطرح کرد که جایش در وبلاگستان خالی و تازه بود. الان دیگر این موضوعات همه‌گیر شده، وبلاگ‌های زیادی در این زمینه می‌نویسند و خلاصه دیگر جذابیتی برای این نوع مباحث وجود ندارد ولی چای داغ هم‌چنان در همان فضا می‌نویسد.

2) موضوع اقتصادی دیگر مساله درجه اول (First-Order) نیست. تا یکی دو سال قبل این موضوعات برای ملت جدی بود و با علاقه ابراز مخالفت می‌کردند. الان دیگر نیست. خود وبلاگ‌نویس این را می‌داند و قبلن هم گفته ولی به خاطر فشار خوانندگان دوباره اقتصادی نویسی را از سر گرفته است که خودش هم می‌داند موضوع اولویت‌داری برای اکثر افراد (حتی اقتصاددان‌های ایرانی)‌ نیست.

3) چای داغ به لحاظ فردی حال و حوصله و انگیزه سابق را ندارد. مطالبش را الکی و از سر باز کنی می‌نویسد و چون مطالب کیفیت سابق را ندارد کسی واکنش نشان نمی‌دهد.

4) مطالب اقتصادی بیش از حد فنی و تخصصی شده و مخاطب عام را از دست داده است. نویسنده هم ارتباط کاری‌اش رفته رفته با ایران کم شده و بیش‌تر درگیر زندگی آکادمیک و حرفه‌ای خارج از ایران شده و لذا بیرون از کانتکست مسایل ایران چیزهای بی‌ اهمیت می‌نویسد.

5) حلقه خوانندگان پی‌گیر سابق پراکنده شده است. خیلی‌ها درگیر دکترای‌شان و مسایل بازار کار و غیره شده‌اند. خیلی ها هم به طبع مسایل اخیر حوصله بحث و مطلب خواندن ندارند.

6) گوگل ریدر و فیلترینگ کلن زندگی ما را بر باد داده است. کلن نوع ارتباط مخاطب با وبلاگ یک طرفه شده است.

7) اساسن سطح بحث داغ در وبلاگستان از بین رفته است. کسی دیگر دعواهای داغ سه چهار سال پیش را دنبال نمی‌کند.

8) ...

واقعیت ماجرا را دوست دارم از زبان خوانندگان بشنوم.

 

all right reserved for hanif.ir & behzadbashu.com - Copyright © 2007