« January 2011 | صفحه اول | March 2011 »

February 24, 2011

وبلاگ‌نویسی در زمانه حاضر

شرایط عوض شده است. گذشت آن موقع که راحت مطلب وبلاگی می‌نوشتی و سوء‌برداشت‌ها کم بود و آدم‌ها عصبی نبودند و می‌شد دور هم حرف زد. اوضاع الان متفاوت است. هر حرفی هزار جور تفسیر مرتبط و غیرمرتبط به بستر مطلب می‌شود. فی‌المثل، در پی یک گفت و گوی خاص، مطلب نوشته‌ام در باب ذوق‌زده نشدن از اخبار و اشاره‌ام بیش‌تر به تیترهای ژورنالیستی اقتصادی و فناوری و غیره است. ظاهرن انتشارش درست همان همان روز‌هایی بوده که خبرهای خوبی از مصر می‌رسیده است. دوست عزیزم ازم گله‌مند است که چرا وقتی همه دنبال اخبار مصر هستند تو این رفتارشان را به باد انتقاد می‌گیری و این را جزیی از یک رفتار بلندمدت گرفته است. این تازه دوست قدیمی است که من را خوب می‌شناسد. از این موارد فراوان است.

من به آن دوستم و بقیه خوانندگان حق می‌دهم که برداشت خودشان را (که متفاوت با نیت نویسنده است) داشته باشند. وقتی ذهن خواننده عمیقن درگیر یک موضوعی است طبعن هر اشاره‌ای را هم در چارچوب شبکه معنایی که آن لحظه فعال است می‌بیند. آدم اگر وبلاگ‌نویسی حرفه‌ای باشد، خب طبعن اتفاقات را می‌سنجد و همه این جوانب را می‌بیند و بعد مطلب پخته می‌نویسد که این سوء‌برداشت‌ها پیش نیاید. نکته این است که من الان در چنین شرایطی نیستم. ذهن و انرژی‌ام به صورت تمام وقت درگیر نوشتن مقاله بازار کارم است و وبلاگ‌ نوشتن برایم شبیه کسی است که در یک زنگ تنفس سیگاری آتش می‌زند یا لیوان چایی می‌ریزد. این آدم وقت ندارد که به اندازه یک مهمانی برای این لیوان چای وقت و دقت بگذارد.

من تا حد امکان سعی کرده‌ام که موضوع حساسیت‌برانگیز یا دوپهلو ننویسم. شما هم لطفن تا اطلاع ثانوی هر چیزی نوشتم را خارج از همه اتفاقات روز ایران و جهان تفسیر کنید و به صورت یک نوشته انتزاعی (به قول رفقا غیرمعطوف به عمل) ببینید، مگر این‌که خودم به صورت روشن به یک اتفاق خاص اشاره کنم. وبلاگ می‌نویسم که هوایی تازه کنم و از گپ با رفقایم انرژی بگیرم، نه این‌که درگیری و فرسایش ذهنی و روحی جدیدی برای خودم درست کنم. متاسفم که باید این طور صریح این توضیح را می‌دادم. می‌توانید خواندن را همین‌جا متوقف کنید چون پاراگراف بعدی مخاطب خاص دارد.

این را به طور خاص هم باید به کسانی گفت که کتاب بی‌شعوری ترجمه می‌کنند ولی متاسفانه فاقد این شعور متعارف هستند که بفهمند افراد حق دارند عقیده خودشان را داشته باشند، استدلال‌های با دلایل غیرقوی را نپذیرند، بدون دلیل کافی با باور عمومی هم‌راه نشوند، بستگی به شرایط و محدودیت‌های شخصی‌شان در مورد نوع موضع‌گیری‌ عمومی‌شان تصمیم بگیرند و هر شکلی که دوست داشتند در وبلاگ شخصی‌شان مطلب بنویسند. این یک جمله مخاطب خاصی داشت که آن‌قدر اهمیت نداشت که یک پست مفصل برایش خرج کنم.

February 23, 2011

لیبی و بازار نفت

ظاهرن قیمت نفت خام در واکنش به شایعات مربوط به تخریب عمدی تاسیسات نفتی بر حسب دستور قزافی حسابی بالا کشیده است و از مرز 100 دلار رد شده است که در 2.5 سال گذشته بی‌سابقه بوده. قیمت قراردادهای آتی (تحویل در ماه‌های آينده) هم به تبع جهش کردند. می‌توانید این‌جا روند قیمت برای هر ماه را ببینید.

این افزایش قیمت، ناشی از ریسک است و نه کاهش واقعی تولید. وقتی چنین شایعاتی به وجود می‌آید بازار انتظار دارد که در ماه‌های آینده از تولید کاسته شود. لذا معمولن ذخایر روزمینی نفت خام بالا می‌رود و چون بالا رفتن ذخایر به معنی افزایش فوری تقاضا در همین لحظه است (تقاضا برای پرکردن مخازن و نه مصرف فوری) قیمت‌های فعلی هم جهش می‌کند. حالا دو حالت متصور است: یا واقعن تولید نفت لیبی قطع می‌شود که در آن صورت ذخایر به داد عرضه در دوره‌های بعد می‌رسد و کسانی که ذخیره‌سازی کردند سود خوبی می‌برند. یا هیچ اتفاقی نمی‌افتد که در آن صورت باید این ذخایر بالا رفته دوباره به وضع قبل برگردند که معنی‌اش افزایش غیرعادی عرضه و افت جدی قیمت در ماه‌های آینده است که باعث ضرر سوداگران می‌شود.

این وسط تولیدکنندگانی مثل ایران تنها در صورتی از افزایش قیمت فعلی سود می‌برند که تولید نفت لیبی واقعن افت کند. اگر نکند جمع سود آن‌ها از این افزایش موقت و کاهش بعدی آن ممکن است ناچیز باشد.

اگر تولید نفت لیبی برای چند ماه قطع شود چه پیامدی برای خود این کشور دارد؟ ممکن است بگوییم نفت کالای پایان‌پذیر است و لذا لیبی ضرر خاصی نمی‌کند. هر قدر که این چند ماه نفروخته را بعدن جبران می‌کند. در عمل حداقل دو چیز مانع از این جبران زیان می‌شود. اولن اوپک سهمیه‌های مشخص به هر کشور می‌دهد و خیلی جای افزایش ندارد. ثانین خیلی کشورها با حداکثر ظرفیت تولید می‌کنند و لذا صرفه‌جویی در تولید الان کمکی به افزایش تولید حداقل در آینده میان‌مدت نمی‌کند و این توقف تولید، نوعی درآمد از دست‌رفته برای لیبی خواهد بود.

February 10, 2011

ذوق‌زدگی از خبر

شاید ده سال پیش بود. با یکی جلسه‌ای داشتیم برای کار روی پروژه‌ای. همان چند دقیقه اول مدلش دستم آمد. از آن‌هایی که مخاطب را می‌ترسانند و نقش مسلط می‌گیرند. با اعتماد به نفس گفت آقا این پروژه‌ای که داریم حرفش را می‌زنیم بساطش جمع خواهد شد، فراموشش کنید. گفتم چه طور؟ گفت مگر شما آخرین ژورنال‌ها را نخوانده‌اید؟ گفتم نه! گفت من همین هفته آخرین شماره این و آن دستم رسید که گفته بودند بعد از 11 سپتامبر دیگر این مفاهیم از بین رفته‌اند! آقا دنیا دارد عوض می‌‌شود.

خلاصه این‌که با ایشان توافق نکردیم. پروژه هم بدون حضور او انجام شد. آن مفاهیم هم در دنیا تعطیل نشد و ظاهرن هنوز هم موضوع داغی در دنیا است. اتفاقن بنده هم همین یکی دو سال پیش ایران بودم و کارفرمای همان پروژه در حال انقراض در ده سال پیش (که با تعجب هنوز سرکار بود) دوباره دعوتم کرد که برای‌شان یک کارگاه جدید برگزار کنم. آن دوست‌مان هم احتمالن دارد ژست جدیدترین وضعیت جهان بر اساس آخرین اخبار آخرین ژورنال‌ها و مجلات هفتگی را به بقیه می‌فروشد.

دو سه سال پیش بحران مالی رخ داد. برخی جو گیر شدند. بر اساس همان آخرین اخبار مجلات دائم سخن از تمام شدن دوران محصولات ساختاری (Structural Products)، ریاضیات مالی، علم اقتصاد، جهان سرمایه‌داری، سیطره غرب و الخ بود. ماجرا گذشت و هیچ اتفاقی انقلابی هم نیفتاد. چند ماه پیش قرار بود اسناد ویکی‌لیس منتشر شود. دوستانی را می‌شناختم که آن شب را بیدار مانده بودند تا آخرین اخبار سری را بخوانند و منتظر جهانی جدید باشند. جو ویکی‌لیس که فرونشست از دل آن انبوهی از خبرهای غیرمعتبر و شایعات باقی ماند.

نمی‌گویم جهان تغییر نمی‌کند یا در برخی موارد استثنایی خبرها منشاء تغییرات بزرگ نمی‌شوند (چرا اتفاقن گاهی می‌شوند: واتر گیت) ولی به تجربه دریافته‌ام که هم ساختارها مستحکم‌تر و هم این تغییرات خیلی بطئی‌تر از این حرف‌ها هستند. هم برای یک تغییر خیلی چیزها کنار هم لازم است و با یکی دو تا اتفاق لزومن تغییر راه نمی‌افتد. بلاخره از هر ده خبر دست آخر نه‌ تایش برای من منشاء هیچ چیزی نشده است. وقتی چیزی پیش‌بینی‌کننده این قدر ضعیفی است دلیلی ندارد که برایش خیلی ذوق‌زده شوم

راستش گاهی پشت صحنه ارجاع به آخرین شماره این مجله و آن سایت خارجی و صحبت از آخرین تحولات، تا حدی ژست و نمایش آن آقای پاراگراف اول را می‌بینم. بیزنس رسانه‌ها که باید اخبارشان را مهم جلوه‌ بدهند هم به کنار.

February 09, 2011

اعتبار استاد بودن

یک) مدرک و جای‌گاه شغلی و ثروت و الخ دلیلی برای بیش‌تر محترم‌داشتن یک فرد نیست. آدم‌ها در هر جای‌گاه‌ اجتماعی و اقتصادی به یک اندازه محترمند.

دو) در بحث‌های فکری و علمی - خصوصن در مواردی که تخصص دقیق نداریم -، جای‌گاه شغلی گوینده‌ یک سخن علامتی از قابلیت اطمینان ما به او است. ما در دنیایی پر از اطلاعات نامتقارن و نظرات مختلف زندگی می‌کنیم و فرصت یا توان فکری یا اطلاعاتی کافی برای ارزیابی تک‌تک سخنان را نداریم. اگر یک استاد زیست‌شناسی هاروارد چیزی راجع به ساختار سلولی بگوید من شنونده با اتکا به موقعیت او به حرفش اعتماد می‌کنم.

سه) طبعن این اعتماد یک اعتماد منطقی نیست و جنبه آماری دارد. ممکن است استاد هاروارد هم گاهی حرف غلط بزند یا استاد یک دانش‌گاه بی‌نام و نشان حرف درست‌تری داشته باشد. وقتی که فرصت یا توان نداریم که به دقت بین سخنان مختلف به داوری بنشینیم به اعتماد این‌که استخدام در یک دانش‌گاه درجه یک نشان از پیشینه علمی و توانایی ذهنی فرد داشته، وزن بیش‌تری به سخنان او می‌دهیم. این نوع تصمیم‌گیری مبتنی بر اصول "بیز" قاعده معمول زندگی است و گریزی از آن نیست. طبعن هرقدر که موضوع حرف برای‌مان اهمیت بیش‌تری داشته باشد این اعتماد را کنار می‌گذاریم و دست به قضاوت دقیق می‌زنیم ولی خب همه حرف‌هایی که می‌شنویم این قدر اهمیت ندارند که بخواهیم به صورت مستقل در مورد آن‌ها پژوهش کنیم و لذا باید اعتماد کنیم.

چهار) قاعده اعتماد به کسی که کرسی دانش‌گاهی معتبر دارد، برای من در یک مورد بی‌اعتبار می‌شود: این مورد جایی است که فرد استاد حوزه‌هایی است که اسم‌شان را حوزه‌های رانتی می‌گذارم. رانت به این معنی که رقابت علمی در آن‌ها از یک طرف محدود به گروه بسیار اندکی است که زبان محلی یا اطلاعات محلی یا علایق خاصی غیر حوزه اصلی دارند و از طرف دیگر دلایل خاصی برای بر کشیدن خارج از قاعده آن‌ها در محیط‌های دانش‌گاهی و پژوهشی وجود دارد.

پنج)‌ به این ترتیب اگر یک ایرانی ببینم که در یک دانش‌گاه خارجی معتبر استاد اندیشه سیاسی یونان باستان است یا متخصص تحولات اجتماعی آمریکای لاتین است یا روی زبان‌های آسیای دور کار می‌کند یا متخصص علوم‌عصبی یا جبرمجرد یا اقتصادسنجی یا منطق فلسفی و الخ است از آن قاعده شماره دو پی‌روی می‌کنم و به او اعتماد می‌کنم. او در یک رقابت جهانی قابلیت خودش را نشان داده است. ولی اگر فرد کل تحقیقاتش از "ابتدا" تا کنون حول مساله اصلاحات ارضی (یا ارزی) در ایران یا قانون ارث در اسلام یا نرخ رشد حضور زنان در دانش‌گاه‌های ایران یا گفتمان بلاگستان فارسی و امثال آن باشد و به اتکای آن‌هم شغل گرفته و مطرح شده باشد مقدار زیادی از آن اعتماد اولیه ناشی از موقعیت را کم می‌کنم. این به معنی کم‌احترامی به این فرد یا حتی کاهش ارزش کار او نیست. تنها چیزی که از دست می‌رود این است که فرد حتی اگر استاد هاروارد هم باشد آن اعتباری که به هم‌کار ایرانی‌اش که روی فلسفه یونان کار می‌کرد می‌دادم (به زبان نظریه بازی: تعادل جداکننده) را به او نمی‌دهم و اعتماد پیشینی‌ام به حرف‌های او را در حد متوسط همه محققان دنیا (تعادل مخلوط) پایین می‌آورم. چه بسا به صورت پسینی او را فرد دقیق و خوش‌فکری بیابم و ارزیابی‌ام را به صورت فردی دوباره ارتقاء بدهم.

شش) بعضی افراد درایت و جدیت خاصی دارند. ابتدا روی مسایل جهانی کار می‌کنند و به اتکای آن اعتبار کسب کرده و استاد می‌شوند و وقتی آردها را بیختند و الک‌ها را آویختند، شروع به کار جدی روی مسایل ایران و خاورمیانه و جهان اسلام و الخ می‌کنند. این‌ها به نظرم هم آن اعتبار واقعی را کسب می‌کنند و هم لذت ناشی از صرف وقت روی موضوعات مورد علاقه را. سعادت‌مند دنیا و آخرت.

February 06, 2011

فقدان حلقه

ام‌روز یکی عکس سیبیلوهای ادبیات ایران در دهه شصت را جایی گذاشته بود. یک گروه 10 نفره از یارعلی کافه شوکا تا هوشنگ گلشیری. عکس را که دیدم داغ بی‌حلقه‌گی‌ام دوباره تازه شد. مریم بارها برای من از حلقه نویسندگان اصفهان و حلقه دور و بری‌های گلشیری تعریف کرده است. راجع به موج نوی فرانسه که می‌خوانی همه چیز حول کایه دو سینما است؛ مجله‌ای که حلقه‌اش دست آخر دوران‌ساز می‌شود. بخش عمده‌ای از کارهای مهم نظریه بازی در درون حلقه‌ای که در موسسه RAND جمع بودند بیرون آمده است. حوزه هنری دهه شصت و دفتر مطالعات و نقطه سر خط شریف و موسسه نیاوران و مرکز تحقیقات استراتژیک دهه هفتاد هم حلقه‌های دیگری بودند.

در درون حلقه است که نقد و تندی و سازندگی زایندگی و هم‌دلی و رقابت را با هم تجربه می‌کنی. از درون حلقه است که کار اساسی و صیقل خورده بیرون می‌آید.

ما ها حلقه نداریم. کسی کار کسی را نمی‌خواند. کسی ایده‌هایش را با بقیه به اشتراک نمی‌گذارد. کسی حرف گوش نمی‌کند. سایت‌ها و وبلاگ‌های اقتصادی هم به همه چیز شبیه شده‌اند جز یک حلقه مجازی. از بس نسبت به این ماجرا و حواشی‌اش خسته و مایوسم که اصلن نمی‌خواهم برای بار دهم پیش‌نهاد کنم چنین حلقه‌ای شکل بگیرد. فقط درد نداشتنش را این‌جا می‌گویم.

تحقیق و تدریس

فرضیه غالب در آکادمی این است: شما نمی‌توانید معلم خوبی باشید مگر این‌که به طور جدی و پیوسته مشغول تحقیق باشید و معنی تحقیق هم یعنی انتشار مقاله در ژورنال‌های خوب. احتمالن این فلسفه یکی از دلایلی است که در اکثر دانش‌گاه‌ها توانایی تدریس فرد تقریبن هیچ اهمیتی برای استخدام هیات علمی ندارد و تنها عامل مورد توجه کیفیت تحقیق فرد است.

من مطمئن نیستم این فرضیه برای جایی مثل ایران که به علت نبود شبکه تحقیق هزینه تحقیق خوب در آن خیلی بالا است لزومن این قدر قاطعانه درست باشد. البته با این ملاحظات:

1) رشته به رشته یا حوزه با حوزه متفاوت است. حدس می‌زنم برای کسی که درس‌های مرتبط با تکنولوژی می‌دهد تحقیق اهمیت بیش‌تری داشته باشد تا استادی که قرار است درس‌های کلاسیکی مثل تئوری اقتصاد خرد یا استاتیک یا جبر خطی را ارائه کند. می‌توانم تصور کنم که کسی هیچ تحقیقی نکند ولی برای سال‌ها هم‌چنان معلم بسیار خوبی برای درس مبانی تعادل عمومی یا حتی نظریه بازی باشد. البته اگر فرد تحقیق نکند احتمالن درس‌ روش‌های عددی در اقتصاد یا تئوری‌های رشد را بروز درس نخواهد داد.

2) باید بین بروز بودن، به طور دائمی مساله مهم حل کردن و انتشار مقاله خصوصن در ژورنال‌ها تفاوت گذاشت. حداقل در اقتصاد انتشار مقاله در ژورنال چنان کار وقت‌گیری است و آن‌قدر فرد را دچار وقت‌گذاشتن برای جزییات فنی و گاه غیرلازم می‌کند که فکر نمی‌کنم منفعت حاشیه‌ای زیادی برای دانش عمومی که فرد برای تدریس لازم دارد داشته باشد. احتمالن این درست است که اگر کسی به اصطلاح چوب خشک باشد و خودش را از دنیای تحقیق جدا کند بعد از چند سال معلم چندان جذابی نخواهد بود ولی می‌توانم حالت دیگری را متصور باشم که فرد مقاله‌ای منتشر نمی‌کند ولی در عوض ژورنال‌های رشته خودش را با دقت دنبال می‌کند، در کنفرانس‌های هفنگی موسسه خودشان و چند کنفرانس خوب در سال شرکت می‌کند و دانش‌جویان فوق لیسانس خوبی دارد و با این روش معلمی بروز و دارای ذهن آماده‌ است. در واقع این فرد به جای صرف وقت برای انتشار یک مقاله در سال، وقتش را صرف خوب خواندن 50 مقاله و چند کتاب به درد بخور می‌کند و شاید از آن کسی که مقاله منتشر کرده دانش عمومی‌اش نسبت به کل جریان علمی رشته‌اش بروزتر هم باشد.

بودجه تحقیق در اروپا

یک تفاوت اروپا و آمریکا از حیث تامین مالی تحقیق به نسبت حقوق شخصی محقق و بودجه عمومی تحقیق مربوط است. این نکته‌ای است که شاید برای محققان ایرانی جالب باشد. سیستم اروپایی به طور متوسط بی‌شباهت به فلسفه نظام‌های کمونیستی نیست: محقق یا استاد پول خیلی زیادی نمی‌گیرد (گیر زندگی هم نیست ولی زندگی لوکسی ندارد) ولی زندگی علمی جذاب و راحتی دارد. در آمریکا بر عکس حقوق شخصی محقق (خصوصن استاد دانش‌گاه) نسبتن بالا است ولی گرفتن بودجه تحقیق انرژی خیلی زیادی می‌طلبد. به عنوان یک مثال از این موضوع، بودجه سفر من به عنوان دانش‌جوی دکترا در اروپا چند برابر بودجه سفر دوستان‌ هیات‌علمی‌‌ام در آمریکا است ولی در عوض حقوق استاد یک دانش‌کده بیزنس آمریکایی ممکن است دو یا سه برابر حقوق استاد من باشد. در اروپا اگر کسی محقق کمی برجسته‌ای باشد تلاش چندانی برای تامین مالی تحقیقاتش نیاز ندارد. ام‌روز یکی از استادان دانش‌گاه ما که عضو هیات علمی یاسا هم هست برنده جایزه ویتگنشتاین اتریش شد که مبلغی معادل یک و نیم میلیون یورو را برای تحقیق به او می‌دهد ولی احتمالن خودش یک سنت از این پول گیرش نمی‌آید. حقوق شخصی‌اش هم ممکن است به نسبت این بودجه تحقیق چندان بزرگ نباشد.

قاعدتن این موضوع برای متوسط نظام اروپایی خصوصن در کشورهای ثروت‌مندی مثل اسکاندیناوی و اتریش و آلمان مرتبط است. مدارس جدید اروپایی خصوصن بیزنس اسکول‌های خصوصی جدید روز به روز به سیستم آمریکایی نزدیک‌تر می‌شوند.

بودجه دولتی تحقیق و منابع خصوصی

بخش اعظمی از منابع مالی تحقیق در دنیا از طریق دولت یا بخش عمومی تامین می‌شود. منابع مالی این بخش‌ها هم از مالیات یا سایر منابع بودجه عمومی است و لذا دست آخر به شهروندان تعلق دارد. پس دانش‌مندی که در یک مرکز تحقیقاتی یا دانش‌گاه دولتی یا تامین مالی شده توسط دولت کار می‌کند در واقع با پول مردم کار می‌کند و بابت زمانی که صرف می‌کند حقوق می‌گیرد. سوال این است که نتیجه و منافع کار محقق متعلق به چه کسی است؟ خود شخص او یا دولت (یا عموم شهروندان)؟ به نظر می‌رسد دو گزاره رقیب در این بین وجود دارد:

1) وقت کار دانش‌مند توسط مردم تامین مالی شده و لذا محصول کارش هم مال مردم است. درست شبیه شرکت ساختمانی که با پول دولت ساختمانی را می‌سازد ولی ساختمان متعلق به خود او نیست یا برنامه‌نویسی که با پول یک شرکت نرم‌افزاری را تهیه می‌کند ولی حق‌امتیاز نرم‌افزار مال خودش نیست. اگر به این گزینه معتقد باشیم باید بپذیریم که هر گونه منفعت شخصی از محل مهارت‌های ناشی از کار تحقیقاتی و نتایج تحقیق باید ممنوع بوده و به دولت تعلق بگیرد. به این ترتیب جایزه‌ای که محقق بابت مقاله‌اش می‌گیرد، محصولاتی که ممکن است بر اساس آن بسازد و غیره مال مردم است.

2) در عمل نتیجه گزاره یک لزومن برقرار نیست. بسیاری از موسسات عمومی به دانش‌مندان‌شان اجازه می‌دهند تا نتیجه تحقیق را به نام خود ثبت کنند (هر چند ممکن است سهمی دریافت کنند) یا برخی بودجه‌های تحقیق دولتی به محقق این اجازه را می‌دهد تا با استفاده از نتایج تحقیق شرکت شخصی راه اندازی کند. مشاهده این واقعیت ممکن است ما را به سمت این گزاره ببرد که به دلایل انگیزشی منفعت شخصی (ولو از بودجه دولتی) باید جزیی از بسته حق‌الزحمه محقق باشد. در واقع می‌توانیم این گونه فکر کنیم که قرارداد بین دولت (شهروندان) و محقق از دو جزء تشکیل می‌شود. جزء اول حقوق ثابتی است که محقق می‌گیرد و جزء دوم اختیار (Option) است که به محقق تعلق می‌گیرد و صرفن زمانی ارزش مثبت دارد که تحقیق به نتایج خوبی برسد. وجود این عنصر اختیارگونه (ضمنی) در قرارداد حق‌الزحمه باعث می‌شود تا انگیزه محقق برای کار سخت بیش‌‌تر شود. چون تحقیق جزو کارهایی که اندازه‌گیری بهره‌وری آن بسیار مشکل است باید مکانیسم انگیزشی طراحی کرد که منافع شخصی محقق بهره‌وری را ارتقاء دهد.

ادب ساده‌لوحانه

صبح سوار تاکسی شدم. راننده از قضا آقای ایرانی محترمی بود و طول راه را گپ زدیم. وقتی رسیدیم کرایه شده بود 8.5 پوند. لطف کرد و گفت هشت پوند بدهی کافی است. مثلن مودب بودم و لذا قبول نکردم و اصرار کردم همان نه پوند را بردارد. وقتی رفت یک دفعه از رفتار ساده‌لوحانه خودم عصبانی شدم. احتمالن برای آن آقای محترم حس دل‌نشین تخفیف دادن (ولو مختصر) به یک هم‌وطن خیلی جذاب‌تر بود تا آن یک پوند پول سیاه ناقابل. آن حس شاید نصف روزش را می‌ساخت. آن یک پوند پول یک بطری آب هم نیست.

چرا گروهی از افراد درآمدشان را بیشینه می‌کنند؟

تحلیل پست قبلی در مورد انتخاب شغل تا حدی خوش‌بینانه یا شاید درست‌تر بگوییم شکم‌سیرانه بود. بد نیست این طرف فضیه را هم ببینیم و بپرسیم چرا با وجود آن مقدمات ظاهرن منطقی، عده زیادی عملن نوعی رفتار می‌کنند که فقط درآمدشان را بیشینه کنند. فکر کنم یک دلیل اصلی قضیه (در واقع مهم‌ترین دلیل)‌ بدیهی باشد: اگر دست‌مزد نسبی از حدی کم‌تر باشد مطلوبیت نهایی پول هم‌چنان از هر کالای دیگری بالاتر است. بنا براین فرد عملن تمام وقت امکان‌پذیرش را کار می‌کند تا هر چه بیش‌تر و به‌تر نیازهای پایه‌‌ای مثل مسکن و تغذیه و بهداشت و تحصیل فرزندان را رفع کند. به احتمال زیاد هنوز هم بیش از 85 درصد جمعیت جهان در چنین وضعیتی قرار دارند. اضافه کنید که برای اکثریت جمعیت عملن گزینه‌های زیادی برای انتخاب کیفی بین شغل‌ها وجود ندارد و درآمد تنها فاکتور قابل توجه یا قابل انتخاب است.

دو فاکتور دیگر هم شایسته توجه است.

1) فقدان بازار بیمه در ابعاد مختلف (بیمه درمانی،‌ بی‌کاری،‌ از کار افتادگی و ...) و ضعف بازار مالی برای تامین پیشاپیش هزینه سرمایه‌گذاری (خرید خانه، تحصیل فرزندان، ازدواج و جهیزیه فرزند و ...) باعث می‌شود تا مطلوبیت داشتن دارایی‌های نقد یا نقدشونده یا درآمدزا (مثل منزل) بالا برود و لذا مساله بهینه‌سازی را به سمت انتخاب درآمد بیش‌تر و تهیه اندوخته احتیاطی برای آینده نامطمئن یا جمع‌کردن مقدار اولیه لازم برای یک فعالیت خاص سوق دهد.

2) اگر در جامعه‌ای دایره انتخاب کالاهای غیرمادی محدود باشد طبعن عامل‌ها متمایل می‌شوند تا بیش‌تر از کالاهای مادی کسب مطلوبیت کنند و لذا درآمدشان را زیاد می‌کنند. وقتی گزینه زیادی برای رفتن به سینما و شنیدن سخن‌رانی و برنامه موسیقی و فعالیت ورزشی و انتخاب کتاب و ... نباشد، اصلن عجیب نیست که آدم‌ها سعی کنند از طریق ارتقاء مدل خودرو و موبایل و مارک لباس و رفتن به رستوران گران‌قیمت و غیره کسب لذت کنند و لذا به دنبال بیشینه کردن درآمد برای حداکثر کردن مصرف این نوع کالاها بروند.

آیا افراد لزومن درآمدشان را بیشینه می‌کنند؟

پست قبلی نظرات جالبی را به دنبال داشت. برای پاسخ به برخی از آن‌ها شاید به این سوال مرتبط باشد که آیا افراد لزومن درآمدشان را بیشینه می‌کنند؟ تصور فرض بیشینه‌سازی درآمد یک کج‌فهمی شایع از روش تحلیل اقتصاددان‌ها است. من با استفاده از چارچوب استاندارد اقتصادی نشان می‌دهم که چه طور عوامل مختلف باعث می‌شود عامل‌های اقتصادی لزومن درآمدشان را بیشینه نکنند. این به این معنی نیست که هیچ کسی درآمد را بیشینه نمی‌کند و در پست بعدی بحث می‌کنم که چه فاکتورهایی ممکن است گروهی از جمعیت را به سمت این جواب سوق دهد.

اول از همه می‌توانیم توافق کنیم که چیزی که افراد بیشینه می‌کنند مطلوبیت یا لذت و چیزهایی از این جنس است که اسمش اهمیت زیادی ندارد. فرض می‌کنیم دو نوع کالای مصرفی وجود دارد:‌ کالاهایی که مطلوبیت ناشی از آن‌ها مستقیمن و صرفا تابع پول است. گوشت با کیفیت به‌تر، خانه بزرگ‌تر، هتل لوکس‌تر، لباس راحت‌‌تر یا شیک‌تر، عطر خوش‌بو‌تر، ماشین امن‌تر و غیره مثال‌هایی برای گروه اول است. گروه دوم شامل کالاها یا خدماتی است که مطلوبیت آن‌‌ها تابع زمان مصرف نیز هست. خواندن کتاب، گذراندن وقت با دوستان، مراسم مذهبی،‌ تمرینات معنوی، کوه‌پیمایی، دیدن فیلم، عکاسی شخصی، شنیدن موسیقی، فعالیت عام‌المنفعه و الخ. نکته این گروه این است که هر چند کیفیت و لذت ناشی از آن‌ها را تا حدی می‌توان با صرف پول بالا برد ولی پول به تنهایی نمی‌تواند لذت را ایجاد کند. اگر میلیاردها تومان هم صرف کنیم احتمالن نمی‌توانیم کاری کنیم که از فیلم کیشلوفسکی یا یک بازی فوتبال در زمانی کم‌تر از 90 دقیقه لذت ببریم. در این‌جا بین کیفیت و زمان یک بده بستان برقرار است. من اگر بیش‌تر کار کنم می‌توانم تلویزیون به‌تری بخرم ولی در عوض زمان کم‌تری برای تماشای فیلم دارم.

از آن طرف می‌توان فرض کرد که دو نوع شغل وجود دارد. شغل اول درآمد زیادی تولید می‌کند ولی لذت محتوایی زیادی ندارد. شغل دوم درآمد کم‌تری تولید می‌کند ولی خود فرآیند کارش لذت‌بخش‌تر است و فرد دوست دارد عمرش را بیش‌تر برای آن منظور صرف کند. دوستانی اشاره کرده بودند که اگر شغلی تاثیرگذار باشد حتمن درآمد خوبی هم تولید می‌کند. به دلایل متفاوت از جمله فقدان برخی بازارها، اطلاعات نامتقارن و تنوع در ترجیحات افراد این فرض در دنیای واقع برقرار نیست. وبلاگ‌نویسی یک مثال است. ممکن است کسی از طریق وبلاگ‌‌نویسی تاثیر بیش‌تری داشته باشد و احساس رضایت بیش‌تری داشته باشد. ولی درآمد ناشی از آن حتی در به‌ترین حالت در قیاس با شغل خرید و فروش دارایی‌های کاغذی در وال استریت قابل مقایسه نیست.

اگر با این چهار فرض فوق مساله بهینه سازی یک عامل اقتصادی را حل کنیم بسته به بهره‌وری و ترجیحات افراد و میزان کامل بودن بازارها در آن کشور و سایر فاکتورها به جواب‌های مختلفی می‌رسیم. هر چه هست جواب‌های بسیاری هست که در آن افراد همه وقت خود را در شغل نوع اول صرف نمی‌کنند (یعنی درآمدشان را بیشینه نمی‌کنند). ضمن این‌که همه وقت خود را صرف ترکیبی از شغل اول و دوم نمی‌کنند (یعنی همه وقت‌شان را کار نمی‌کنند) چون می‌خواهند از مصرف کالاهای زمان‌بر دیگری لذت ببرند. این چیزی است که به طور روزمره می‌بینیم. پزشکی که با وجود درآمد بالا بخشی از وقتش را به انتشار مقاله و تدریس در دانش‌گاه می‌گذارند یا هنرمند مشهوری که به جای تولید تابلوهای بیش‌تر بخشی از وقتش را صرف پژوهش هنری می‌کند یا مهندسی که در شورای محله عضو می‌شود و الخ مثال‌‌هایی از ماجرای نوع اول هستند. در همه این مثال‌ها فرض می‌‌کنیم فعالیت نوع دوم تاثیر چندانی روی درآمد ناشی از فعالیت نوع اول ندارد که فرض عجیبی نیست. همه ما که همه وقت‌مان را کار نمی‌کنیم و علی‌رغم امکان درآمد بیش‌تر، بخشی از وقت‌مان را صرف فعالیت‌های دیگر می‌کنیم مثال حالت دوم هستیم.

سه پاره در باب ثروت

دوست عزیز عالمی را بعد از مدت‌ها دیدم و بین صحبت‌ها بحث کوتاهی در مورد مقاله پیتر سینگر که ترجمه کردم بودم پیش آمد. به نظرش می‌رسید که رای سینگر فوق طاقت است و غیر از افراد معدودی چون استاد محمدرضا حکیمی کم‌تر کسی در فضای دینی چنین رای رادیکالی در باب حد اخلاقی ثروت داشته است. من در باب دفاع از سینگر نبودم و مقاله را بیش‌تر به خاطر استدلال‌های شهودی قوی‌اش ترجمه کرده بودم. صحبت‌مان بعد ذهنم را متوجه خاطرات شخصی تاریخی کرد که دوست داشتم سه پاره‌اش را این‌جا بنویسم.

ارسطو در کتاب چهارم سیاست داستانی را از تالس معروف نقل می‌کند. به تالس می‌گویند که تو فلسفه می‌دانی ولی این کارت فایده عملی ندارد چرا که مال و منال نداری. تالس از روی دانشش در مورد ستاره‌ها می‌فهمد که سال بعد کشت زیتون پربار خواهد بود و لذا پیشاپیش تمام پرس‌های تولید روغن زیتون منطقه را اجاره می‌کند و پول خوبی به جیب می‌زند. من و هم‌کارانم این داستان در مقدمه مقاله جدیدی که در باب رابطه قیمت بنزین-نفت نوشته‌ایم آورده‌ایم. ارسطو البته استفاده متعالی‌‌تری از داستان کرده است. گفته تالس می‌خواسته نشان که فیلسوف اگر بخواهد می‌تواند حتی پول‌دار هم شود ولی اشتیاق و بلندپروازی فیلسوف از جنس دیگر و برای مسایل مهم‌تری است و عمرش را برای این کار تلف نمی‌کند. در زاویه‌ای دیگر ماجرا بی‌شباهت به قصه مرد گل‌خوار مثنوی معنوی نیست.

سال‌های دانش‌‌جویی در ایران یک بحث ثابت‌مان این بود که چه طور باید بین تمایل نفس به کسب درآمد هر چه بیش‌تر و صرف عمر برای منظورهای مهم‌تر رابطه و تعادل برقرار کرد. معتقد بودیم که سیاست‌های کلی مثل پول‌دوست نبودن ضمانت اجرایی ندارد و حد بالایی تحمیل نمی‌کند. دوستی از در آمده و فرمول ساده‌ای را پیش‌نهاد کرده بود: برای درآمد ریالی‌تان سقف عددی مشخص بگذارید و خودتان را متعهد کنید که از آن تجاوز نکنید. آن دوست به زودی از یکی از به‌ترین دانش‌گاه‌های اقتصاد دنیا فارغ‌التحصیل خواهد شد و با شناختی که ازش دارم حدس می‌زنم که تغییر نکرده و همین محاسبه را در باب انتخاب شغلش به کار خواهد بست و ثمره‌ تلاشش را به همه خواهد رساند.

مشکل روش دوست‌مان این بود که منطق آن مرز عددی را مشخص نمی‌کند. زمانی بعدتر استادی آرمان‌خواه که به نظرم عمر حرفه‌ای‌اش را کمابیش به همین شیوه سر کرده است قاعده‌ای عملی‌تر پیش‌نهاد کرد: ثروت را تا حدی لازم داریم که کم‌تر از آن داشتن، به بهره‌وری کار اصلی آدم لطمه می‌زند. اگر خانه من بیرون شهر است خوب است آن قدر داشته باشم که بتوانم ماشینی بخرم و مدت زیادی از وقتم را صرف معطلی برای اتوبوس نکنم. اگر شغلم تحقیق است خوب است بتوانم لپ‌‌تاپی بخرم و همه جا کار کنم. وجدان آدم این حد را خوب تعیین می‌کند. از آن بیش‌ترش زیاده‌خواهی و اتلاف عمر است.

وقت تنگ است و می‌رود آب فراخ

حضرات مولانا داستان کوتاه جالبی در مثنوی دارد که فکر کنم توجه به پیام آن برای هر کسی که (خصوصن این روزها) می‌خواهد در فضای مجازی فعالیت کند مفید باشد. می‌گوید کره اسبی با مادرش برای آب خوردن می‌‌آمدند و مراقبانی سر و صدا می‌کردند که زود آب بخورید. کره اسب دائم سر بر می‌داشت و اطراف را نگاه می‌کرد و از آب خوردن غافل می‌شود. مادرش در جواب می‌گوید که تا بوده کار همین بوده. اگر قرار باشد هر دم به آن‌ها گوش بدهی که همیشه از آب خوردن محروم خواهی بود.

هین تو کار خویش کن ای ارجمند // زود کایشان ریش خود بر می‌کنند
...
مر سفیهان را رباید هر هوی // زانک نبودشان گرانی قوی
...

متاسفانه احتمالن همه‌مان گاه درگیر توجه و پاسخ‌گویی به انواع توهین‌ها و فحاشی‌ها و تهمت‌ها و برچسب‌ها و غیره می‌شویم و فراموش می‌کنیم که

آن خداوندان که ره طی کرده‌اند // گوش فا بانگ سگان کی کرده‌اند

پ.ن: این پست اشاره به ماجرا یا اتفاق یا شخص خاصی ندارد. داشتم چیزی می‌خواندم که در ذهنم آمد.

زنان خانه‌نشین شده به خاطر فقدان برنامه‌ریزی؟

یکی از پازل‌های اقتصاد ایران این است که چرا نرخ مشارکت زنان در بازار کار از نرخ تحصیلات عالی آنان تبعیت نکرده است. به عبارت دیگر ما یک جهش در نرخ حضور زنان در دانش‌گاه را داریم ولی عین این جهش را در بازار کار مشاهده نمی‌کنیم. آقای دکتر ناصر فکوهی در این رابطه گفته‌اند:

"به عبارت دیگر ما زنانی داریم تحصیل‌كرده و ماهر و توانمند ولی جامعه به دلیل عدم برنامه ریزی برای ورود به بازارکار آنها را خانه نشین کرده است .که جامعه شناسان این مسئله را اجتماعی شدن زنان به طور غیر واقعی می دانند". متن اصلی

در تحلیل‌ ایشان رفتار عقلانی و محاسبه هزینه-‌فایده عامل‌ها یعنی زنان، خانواده‌ها و بنگاه‌ها (که احتمالن مهم‌‌ترین محرک رفتاری در سطح کلان است) به کل غایب است. آقای فکوهی در جای دیگری از این متن گفته‌اند که ذهنیت خانواده‌ها که به دختران‌شان برای ازدواج فشار می‌آورند مانع دیگری برای کار زنان است. خب این حدس ایشان را باید با اعداد و ارقام سنجید. اولن سن متوسط ازدواج چه برای زنان شهری و چه روستایی (بین 25 تا 27) در ایران به حدی رسیده است که فرصت کافی برای ورود به بازار کار را به زنان می‌دهد. ثانین به علت رشد مکانیسم‌های جلوگیری از بارداری،‌ فاصله بین ازدواج و اولین بارداری (عمدتن خودخواسته)‌ هم بالا رفته است (که خود تصمیمی درون‌زا است و بر اساس شرایط عامل بهینه می‌شود) و لذا تولد فرزند هم دیگر به اندازه سابق مانع مشارکت زنان در بازار کار نیست.

به نظر من یکی از دلایل این (ظاهرن) پازل، تمرکز بالای زنان در رشته‌های دانش‌گاهی است که بازار کار گسترده‌ای ندارند و لذا تحصیلات دانش‌گاهی لزومن شانس موفقیت فرد در بازار کار را به صورت معنی‌داری افزایش نمی‌دهد. به عبارت دیگر بخشی از جهش عددی در تحصیلات دانش‌گاهی زنان ایران از رشته‌های گروه علوم انسانی (مثل ادبیات) در شعبه‌های جدید دانش‌گاهی در مناطق مختلف کشور حاصل شده است که لزومن تقاضای متناسبی در بازار کار ندارد. دقت داریم که رقابت و شانس قبولی در این نوع رشته‌ها خودش متغیر درون‌زایی است که چشم‌انداز بازار کار آن‌را تعیین می‌کند. ضمن این که چون هزینه راه‌اندازی این نوع رشته‌‌ها به نسبت رشته‌های کاربردی‌تر (مثل مهندسی) خیلی کم‌تر است سرعت رشد ظرفیت آن‌ها احتمالن بیش‌تر بوده است.

از طرف دیگر،‌ دوست خوبم مهدی مجبوری در مقاله‌ای فرضیه "قفل ازدواج" را مطرح کرده و نشان می‌دهد که اتفاقن مشارکت زنان مجرد شهری و متاهل روستایی به تبع کاهش بارداری و افزایش تحصیلات بالا رفته است ولی مشارکت زنان متاهل شهری از این روند پی‌روی نکرده است که احتمالن یک دلیلش انتخاب بهینه زمان ازدواج و خروج داوطلبانه از بازار کار است. دوست گرامی‌ام بهاره آروین هم که از نسل جدید جامعه‌شناسان ایرانی و یک جامعه‌شناس تحلیلی تمام‌عیار است در نوتی با همین منطق این نوع استدلال کلی‌گویانه و نادقیق دکتر فکوهی را نقد کرده است:

"ما زنانی داریم تحصیل‌كرده و ماهر و توانمند ولی جامعه به دلیل عدم برنامه ریزی برای ورود به بازارکار آنها را خانه نشین کرده است " این چه حرفی است؟ جامعه مگر مرض دارد؟ بعد اصلا این جامعه مگر آدمیزاد دوپاست که کرم بریزد و زن‌ها را خانه‌نشین کند. خب قانونی وجود دارد به نام نفقه که بر عهده‌ی مرد است، همان خرجی به زبان مادربزرگ‌های ما. خب تا وقتی یک نفر هست پول بدهد شما بروی رنگ به رنگ کفش و مانتو بخری و دو روز در هفته هم به کارهای داوطلبانه بپردازی که خیلی در خانه نمانده باشی که کسل شوی، دیگر خب لابد یک چیزیت می‌شود که می‌خواهی بروی کله سحر تا بوق سگ جان بکنی و یک قران دوزار کنی. بابا محض رضای خدا تحلیل که می‌دهید و این‌بار به جای آمریکای جنایت‌کار و غیره، جامعه و دولت را مسئول هر نوع بدبختی می‌دانید، کمی هم به ذهنیت کسانی که دارید راجع بهشان حرف می‌زنید و برای‌شان مرثیه‌ی خانه‌نشینی سر می‌دهید بها بدهید.‏ضرر نمی کنید به خدا.

بحث اتفاقن بی‌ربط به سه‌گانه‌ای که در باب ثروت نوشتم نیست. اگر زن یک خانه مدرن و به لحاظ اقتصادی تا حدی مرفه باشی به گونه‌ای که چرخ زندگی با کار (پولی) نکردن شما لنگ نماند و هم‌سری هم داشته باشی که متعقد به سرکوب و خانه‌نشین کردن زنش نیست انتخاب عقلانی شاید این باشد که به جای صرف وقت برای کار پولی غیرجذاب، وقتت را صرف کارهایی کنی که خودت دوست داری. مشارکت گسترده خانم‌های طبقه متوسط و بالا در فعالیت‌های غیردولتی و محیط‌زیستی و خیریه و غیره و بالا بودن نسبت خانم‌ها در رشته‌های دانش‌گاهی جذاب ولی کم‌پول (مثل ادبیات و فلسفه و هنر) در سال‌های اخیر یک نمونه چنین رفتاری است. زنی که به صورت آگاهانه و انتخابی کار نمی‌کند البته هزینه عدم استقلال مالی و ریسک‌های آتی (مثل بی‌کار شدن در صورت جداشدن) را می‌پردازد و در عوض منفعت محقق کردن علایق فردی را به دست می‌آورد.

پ.ن: دوستی که به احتمال زیاد تهیه‌کننده گزارش اصلی بوده است خبر داده‌اند که اصل مصاحبه به صورت مفصل‌تر در هم‌شهری آن‌لاین کار شده بود و سایت‌هایی که ما خواندیم در واقع نسخه دل‌خواهی از صحبت‌های دکتر فکوهی را بدون اشاره به گزارش اصلی منتشر کرده بودند. متاسفم که این رفتار غیرحرفه‌ای سایت‌های خبری در ایران باعث شد که ما روایت ناقصی از صحبت‌های دکتر فکوهی را نقد کنیم. از این بابت از ایشان عذرخواهی می‌کنم.

دروغ به نفع محیط‌زیست؟

ایده اصلی و بخش عمده این متن مال دوستم کاوه لاجوردی است. من بخش‌های اندکی به آن اضافه کرده‌ام.

دی‌شب که بازیِ اروگوئه و غنا را نگاه می‌کردیم (کاوه) پدرم توجه‌ام را به یکی از آگهی‌های زیرنویس جلب کرد: به اطلاع‌مان می‌رسانـْد که ارزشِ لامپِ کم‌مصرف ۴۰برابرِ لامپ‌های معمولی است زیرا عمرِ لامپِ کم‌مصرف ۸برابرِ لامپِ معمولی و مصرفِ برقِ لامپِ معمولی ۵برابرِ لامپِ کم‌مصرف است. (شاید ۸ و ۵ را جا‌به‌جا گفته باشم.)

استدلالِ این آگهی البته که بد است چون بدونِ مقایسه‌ی قیمت‌های این لامپ‌ها نمی‌شود نتیجه‌ای گرفت؛ اما اگر فرض کنیم که این دو نوع لامپ قیمت‌شان یکی است باز هم استدلال بد و به لحاظ فنی نامعتبر است. مثلاً فرض کنید قیمتِ هر دو نوع لامپ هزار تومان باشند و کم‌مصرف هشت سال عمر کند و معمولی یک سال، و فرض کنید مصرفِ لامپِ معمولی در سال پنج‌هزار تومان باشد و مصرفِ کم‌مصرف هزار تومان. در این صورت در پایانِ هشت سال، با فرضِ ثابت بودنِ قیمتِ برق، هزینه‌ی کم‌مصرف می‌شود نه‌هزار تومان و هزینه‌ی معمولی می‌شود چهل‌وهشت‌هزار تومان. ارزشِ لامپِ کم‌مصرف کمتر از شش‌برابرِ لامپِ معمولی است. چهل‌برابر نیست. در واقع تفاوت ارزش دو نوع لامپ به شدت تابع تفاوت قیمت اولیه، عمر و قیمت مصرف برق است. هر چه هست این رابطه از جنس حاصل‌ضرب نیست و حاصل جمع دو نوع ارزش مختلف (مصرف کم‌تر و عمر بیش‌تر) است.

در نگاهی اندکی فنی‌تر می‌توان ارزش دیگری به نفع لامپ معمولی هم اقامه کرد که در این آگهی نیامده است. به احتمال زیاد قیمت لامپ ‌کم‌مصرف امروز چند برابر لامپ "معمولی" است. با خرید لامپ کم‌مصرف به نوعی خودمان را در یک دوره مصرف طولانی "قفل" می‌کنیم و قابلیتی برای تغییر نداریم. ولی اگر ام‌روز یک لامپ معمولی بخریم ممکن است سال بعد لامپ‌های جدید و متفاوتی بروز کند که خیلی به‌تر از لامپ کم‌مصرف ام‌روز باشد. اگر لامپ معمولی خریده باشیم سال بعد عمرش به طور طبیعی تمام شده و لذا آپشن استفاده از فناوری جدید را داریم. اگر لامپ کم‌مصرف خریده باشیم این آپشن را به شکل اقتصادی نداریم چون پول اولیه زیادی بابت لامپ داده ایم و هنوز بخش مهمی از عمرش باقی مانده است و نمی‌ارزد سال بعد دور بیندازیمش. این ارزش آپشن در ارزیابی آدم‌ها به نفع لامپ معمولی عمل می‌کند.

البته هر دو ما شخصاً دوست داریم نسلِ لامپ‌های معمولی منقرض بشود (و بعداً به لامپ‌های کم‌مصرف‌ به‌درستی بگویند معمولی!)؛ اما استدلالِ شرکتِ آگهی‌کننده استدلالِ نامعتبری است. اگر نحوه‌ی انتخابِ کسی مبتنی بر این استدلال باشد به نظرِ ما چنین کسی در گمراهی است. شرکتِ آگهی‌دهنده اگر متوجهِ بدیِ استدلال‌اش نیست در این صورت به لحاظِ دانشِ حسابِ مقدماتی یا محاسبات اقتصاد مهندسی وضع‌اش مضحک است؛ اگر می‌داند استدلال بد است و هم‌چنان تبلیغ‌اش می‌کند در این صورت به نظر ما این شرکت دروغگو است.

برای زشتیِ دروغ نمی‌توانیم دلیل اقامه کنیم؛ فقط می‌توانیم بگویم که به نظرمان زشت است. زشت است حتی اگر بخواهد وضعیت را از جنبه‌های دیگر بهتر کند—زشت است که برای اینکه آلودگی و مصرفِ برق را کم کنم مردمان را در موردِ فایده‌ی اقتصادیِ ترجیحِ لامپِ کم‌مصرف بفریبم؛ زشت است که برای بدنام‌تر کردنِ رژیمِ محمدرضا پهلوی به‌دروغ بگویم که فلان نویسنده را (که غرق شده چون رفته‌ بوده در ارس و شنا بلد نبوده) ساواک کشته است و چیزهای دیگری در اتفاقات ام‌روزی‌تر

تجربه زیسته مولف

چند شب پیش "از این ولایت" علی‌اشرف درویشیان را خواندم. چیزی از تئوری نقد ادبی و زیبایی‌‌شناسی نمی‌دانم و به طبع نمی‌توانم راجع به کیفیت فرمال داستان‌ها چیزی بگویم ولی حداقل می‌توانم بگویم به عنوان خواننده‌ای که زیاد داستان خوانده است اثر را فوق‌العاده تاثیرگذار و در عین حال روان یافتم. بین چیزهایی که خوانده بودم این مجموعه داستان یکی از قوی‌ترین و تلخ‌ترین و فراموش‌نشدنی‌ترین تصویرهای فقر و محرومیت و نابرابری را در نقاط حاشیه‌ای به تصویر می‌کشد. متنش را به راحتی می‌توانید روی اینترنت بخوانید. توصیه می‌کنم پیدایش کنید و بخوانید.

(متاسفانه) بقیه کارهای درویشیان را نخوانده‌ام و نمی‌دانم سیر بعدی کارهایش به کجا رفته ولی از این ولایت درست همان روایت عینی (و غیر مصنوعی) را داشت که کتاب‌های صمد برای من داشت، یا روایت‌های جلال، چوبک، روانی‌پور، ساعدی و ...

من مدت‌ها است از نزدیک بازار کتاب ایران را دنبال نمی‌کنم و اطلاعاتم کامل نیست ولی بر اساس کتاب‌هایی که دستم می‌رسد یا اخبار جشن‌واره‌ها می‌توانم بگویم حدس و حسم این است که این نوع روایت از نزدیک از زندگی طبقات فرودست در ادبیات داستانی ما حذف شده یا به حداقل رسیده است. احتمالن ممیزی در این موضوع بی‌تاثیر نبوده ولی ریشه ماجرا شاید بیش از آن به این برگردد که این روزها به نسبت قبل کم‌تر نویسنده‌هایی‌ داریم که تجربه زیسته‌شان از این فضاها را روایت کنند. آن شخصیت تیپیکال معلم - نویسنده کمابیش کم‌یاب‌ شده است. خیلی افسوس می‌خورم که بهمن قبادی که در فیلم‌های اولش از جنس چنین روایت‌گرانی بود احتمالن از این پس مسیر دیگری را خواهد رفت.

منطق مهریه

این یکی دو روزه بحث‌هایی داشتیم که فکر کردم برای این‌که بحث فراموش نشود چیزی این‌جا بنویسم تا بقیه هم مشارکت کنند. من یک سری فرضیه برای وجود مهریه مطرح می‌کنم. این‌ها فرضیه هستند و اصراری ندارم که همه آن‌ها درست باشند. شاید هم مجموعی از آن‌ها دلیل مساله باشد، شاید هم چیزهای دیگری که این‌جا نوشته نشده است.

مهریه سنتی یهودی - اسلامی است. البته در یهودیت مهریه (کتوبا) عندالمطالبه نیست و فقط در زمان طلاق یا مرگ هم‌سر پرداخت می‌شود. البته احتمالن چون در سنت مسیحیت طلاق وجود نداشته است، به تبع پرداخت زمان طلاق هم در این دین مفهوم پیدا نمی‌کرده است. این تفسیر ما را به این سمت می‌برد که مهریه را بیش‌تر در چارچوب بیمه ادامه زندگی زن بعد از جدایی ببینیم. در سنت یهودیت و اسلام امکان طلاق دادن زن و لذا از دست دادن منبع معیشت او (در جوامعی که زن بیرون از خانه شغل مستقل نداشته است) وجود داشته و لذا مهریه به عنوان بیمه‌ای برای شرایط بعد از ازدواج عمل می‌کرده است. مفهوم نفقه بعد از طلاق (Alimony) که در جوامع غربی وجود دارد از این حیث معادل مهریه است. با این تفاوت که نفقه به صورت جریان پرداخت‌ها است و مهریه پرداخت یک‌جایی (Lump Sum) است که سود معادل آن می‌تواند به عنوان نفقه عمل کند. یک مقاله می‌گوید که متوسط مهریه زنان ایرانی 350 سکه است که به قیمت جاری می‌شود چیزی حدود 100 میلیون تومان. درآمد ناشی از این سرمایه‌گذاری احتمالن کمابیش برای تامین یک زندگی حداقلی کافی است. خصوصن اگر زن طبق قوانین ارث‌بری محدودی از میراث شوهرش داشته باشد، مهریه پرداخت اضافه‌ای است که در زمان تقسیم میراث به زن می‌رسد تا پشتوانه به‌تری برای او فراهم کند.

در سنت اسلامی البته روایت مشهوری داریم که می‌‌تواند به عنوان مثال نقض فرضیه بیمه عمل کند. در داستان عروسی فاطمه زهرا، پیامبر از علی‌ ابن ابیطالب می‌خواهد تا زرهش را بفروشد و مهر زهرا کند. با 400 درهمی که فراهم می‌شود خرج عروسی و لوازم اولیه زندگی تامین می‌شود (اصل داستان را مدت‌ها پیش خوانده‌ام و شاید در جزییات اشتباه کنم). به این ترتیب بر طبق سنت پیامبر مهریه آورده مرد برای شروع زندگی مشترک بوده است و چون به صورت نقد در ابتدا پرداخت شده است دیگر پرداختی برای زمان طلاق باقی نمی‌ماند.

یک زاویه دید کمی متفاوت‌تر بحث قدرت چانه‌زنی زن (بلی زن!) در زمان ازدواج و استفاده از مهریه به عنوان ابزار تطبیق در بازار ازدواج است. میشل تغتیل (؟ امان از اسم‌های فرانسوی) در این مقاله مشهورش نشان می‌دهد که در جوامعی که چند هم‌سری برای مردان رایج است، مردان مبلغی به پدر عروس می‌پردازند (جهیزیه منفی). چند هم‌سری باعث می‌شود تا تعادل یک به یک بین زن و مرد به هم بخورد (وقتی تعدادی از مردان بیش‌تر از یک زن داشته باشند برای هر مرد یک زن پیدا نمی‌شود). این صورت مردان از طریق پرداخت مهر به پدر عروس برای کسب هم‌سر رقابت می‌کنند. در جوامع تک‌هم‌سری هم مهریه می‌تواند وسیله‌ای برای انتخاب هم‌سر برتر از بین خواستگاران متعدد باشد. همان مقاله اول نشان می‌دهد که مهریه دختران به صورت قابل توجهی با سطح تحصیلات آن‌ها بالا می‌رود. طبعن بخشی از این موضوع برای متناسب کردن میزان نفقه بعد از جدایی با ثروت مرد است ولی اگر بشود فرض کرد که تفاوت ثروت ده برابر نیست، نتایج این مقاله شاید نشان دهد که یک عنصر اضافی جذابیت زن (ناشی از تحصیلات) در میزان مهریه وجود دارد.

در ادامه همین منطق، اگر در جامعه‌ای بکارت ارزش بالایی داشته باشد در این صورت مهریه ابزاری برای جبران کاهش جذابیت زن در بازار ازدواج پس از جدایی از ازدواج اول خواهد بود. در این مورد من داده معقولی ندارم ولی اگر این فرضیه صحیح باشد باید مهریه زنان جوانی که برای بار دوم ازدواج می‌کنند کم‌تر از دخترانی با شرایط مشابه فیزیکی و اجتماعی باشد.

مهریه ممکن است به عنوان ابزاری برای کاهش تمایل به طلاق (در فرهنگی که طلاق را تقبیح می‌کند) یا ابزار چانه‌زنی برای زن در زمانی که شوهر حاضر به طلاق نیست (در جوامعی که زن به آسانی حق طلاق ندارد) عمل کند. تست تجربی این موضوع آسان نیست چون نیاز به تغییرات برون‌زا در مبلغ مهریه داریم که با سایر مشخصات زوج هم‌بسته نباشد و بعد اگر توانستیم چنین شرایطی داشته باشیم تاثیر میزان مهریه بر فرآیند طلاق را بسنجیم.

معمای تک‌هم‌سری

این مقاله که در AER (به تعبیری مهم‌ترین ژورنال اقتصادی) چاپ‌ شده است سعی می‌کند توضیحی ارائه کند که چرا در جوامع توسعه یافته تک‌هم‌سری رواج دارد. نکات کلیدی مقاله را می‌توان این طور جمع‌بندی کرد:

1) اولن، چندهم‌سری نتیجه نابرابری در جذابیت مردان است. در جامعه‌ای که همه مردان کمابیش شبیه هم باشند هیچ زنی حاضر نمی‌شود زن دوم مردی شود چون می‌تواند تنها هم‌سر مردی با شرایط مشابه باشد، لذا تک‌هم‌سری وضعیت تعادلی است. وقتی بین مردان نابرابری (ثروت، قدرت و ...) وجود دارد زنان باید ازدواج با مرد متاهل ولی "جذاب" (در گیومه بخوانید) و مرد مجرد ولی کم‌تر "جذاب" تصمیم بگیرند. از حدی از نابرابری به بعد، مرد متاهل "جذاب" ترجیح داده می‌شود.

2) کیفیت فرزندان آینده یکی از مهم‌ترین دغدغه‌های ازدواج است و افراد در زمان ازدواج این موضوع را در نظر می‌گیرند.

3) در جوامع مدرن زنان توانایی‌های خود را به‌تر عرضه می‌کنند و بین زنان هم نابرابری "جذابیت"(*) وجود دارد. همین نابرابری بین جذابیت زنان باعث از بین رفتن چندهم‌سری می‌شود به قرار زیر:

4) در جوامع سنتی دارایی (زمین و غیره) و پیشینه خانوادگی مهم‌ترین عامل تعیین رفاه مادی نسل بعد است. لذا مردان طبقه بالا انگیزه زیادی برای فکر کردن به کیفیت سرمایه انسانی فرزندان (که مادر در آن نقش زیادی دارد) ندارند. در جوامع مدرن، سرمایه انسانی مهم‌ترین عامل توضیح دهنده درآمد و موفقیت افراد است. بنا بر این افراد انگیزه دارند تا میزان سرمایه انسانی فرزندان خود را بیشینه کنند و برای این‌کار باید با زنان دارای توانایی بالا ازدواج کنند. خب زنان دارای توانایی بالا هم حاضر به قبول چند هم‌سری نیستند. لذا مردان "جذاب" با زنان "جذاب" خانواده مونوگومی تشکیل می‌‌دهند و در عوض فرزندان با کیفیتی تربیت می‌کنند.

با این که مقاله خیلی تک‌بعدی به نظر می‌رسد ولی به نظرم توضیحش به طور نسبی با برخی تحولات سازگار است. در جوامع سنتی جذابیت فیزیکی (خصوصن صورت) و اصل و نسب و ثروت خانوادگی زن سه فاکتور اساسی جذابیت برای ازدواج بوده‌اند. در جوامع مدرن کیفیت تحصیلات، جذابیت تن و سلامت بدن (به جای صورت) و مهارت‌‌های اجتماعی زن فاکتورهای اساسی جذابیت جفت‌یابی به شمار می‌آیند. این قابلیت‌ها برای این‌که زن در فرآیند تولید فرزندان با کیفیت نقش ایفا کند مهم‌تر از فاکتورهای سنتی هستند.

* بسیاری از اقتصاددان‌ها در مدل خود جذابیت زن را با قابلیت باروری او تقریب می‌زنند. این موضوع ممکن است عجیب و غیرواقعی به نظر برسد. خود من توضیحی برای دفاع از این روی‌کرد دارم. اگر فرض کنیم که در فرآیند تکامل، جذابیت جنصی و قابلیت باروری (کیفیت و کمی) با هم رابطه مثبت دارند در این صورت صحبت از قابلیت باروری در واقع بسیاری از جنبه‌های جذابیت فیزیکی را در بر می‌گیرد.

برای پذیرش مقاله را فراموش کنید

فصل اقدام به پذیرش نزدیک شده و من هفته‌ای چند تا ایمیل مشورت می‌گیرم که یک جزو ثابتش این است که "من مقاله ندارم چه کنم؟ یا من حتمن از تزم مقاله عالی در می‌آورم. شانسم برای پذیرش چه قدر است". من واقعن نمی‌فهمم این بحث مقاله در بین دانش‌جویان ایرانی چرا این قدر موضوعیت دارد.

دوستان قبلن گفته‌ام و باز هم می‌گویم لطفن بحث داشتن و نداشتن مقاله را در پذیرش دکترای اقتصاد و فاینانس فراموش کنید. هیچ کمیته پذیرشی در این رشته‌ها انتظار ندارد دانش‌جو مقاله‌ای داشته باشد. انتشار مقاله در این رشته‌ها (بر خلاف مهندسی و علوم) بسیار سخت است و حتی کسانی که از دانش‌گاه‌های خوب خارجی دکترا دارند و الان یکی دو سال است به عنوان هیات‌علمی مشغول کار هستند ممکن است هنوز مقاله منتشر نکرده باشند.

اگر واقع‌بین باشیم شانس چاپ کردن یک مقاله از یک تز فوق‌لیسانس اقتصاد یا مدیریت خصوصن در ایران در یک ژورنال خوب نزدیک به صفر است. چاپ مقاله در ژورنال‌های دست چندم هم واقعن برای کسی اهمیتی ندارد. حداکثر یک مثبت کوچک به شما می‌دهد که توانایی نگارش دارید. ولی مطمئن باشید هیچ کس به خاطر نداشتن مقاله رد نمی‌شود.

ضمنن زمان لازم برای داوری را دست کم نگیرید. بسیاری از ژورنال‌ها بین شش ماه تا یک سال (در حالت خوش‌بینانه) برای یک دور داوری مقاله زمان نیاز دارند و شما اگر در حال نوشتن تزتان هستند حتی اگر به‌ترین تز دنیا را هم بنویسید تقریبن غیر ممکن است بتوانید تا فصل پذیرش ام‌سال مقاله‌ای در جای معقولی چاپ کنید.

به جای بحث مقاله روی ارتقاء معدل، گرفتن دروس ریاضی‌ در فوق‌لیسانس، نمره ریاضی جی آر ای، توصیه نامه استادان و اس او پی قوی و مرتبط با علم روز و متناسب با علایق استادان دانش‌گاه مقصد متمرکز شوید.

موقعیت مشاور بودن

امروز داشتم گزارش مشاوره‌‌ای برای یک بنگاه سرمایه‌گذاری در ایران می‌نوشتم. بر اساس نوع فعالیت‌شان توصیه‌هایی در مورد استراتژی‌های ممانعت از ورود رقبا (Entry Deterrence) داشتم. بعد دیدم که دارم عملن تشویق به ایجاد موقعیت انحصاری می‌کنم. پانوشت زدم و توضیح دادم که این توصیه منجر به موقعیتی می‌شود که به لحاظ اجتماعی بهینه نیست و علی‌رغم سودآوری بالقوه برای شرکت چنین چیزی را توصیه نمی‌کنم . آن بخش را هم کمی عوض کردم و بیش‌تر به تحلیلی از حرکت‌های بالقوه رقبای دیگر در این رابطه و روش برخورد با آن اختصاص دادم.

بلاخره تکلیف مشاور بنگاه چیست؟ به قول آن ظریف ما ندیم محمودیم یا ندیم بادمجان؟ برخی از توصیه‌های مشاوران در حوزه‌هایی مثل تبلیغات، قیمت‌گذاری، بیرون راندن رقبا و سیاست نیروی انسانی عملن سود بنگاه را زیاد می‌کند ولی رفاه اجتماعی یا حداقل رفاه مصرف‌کننده را کاهش می‌دهد. توصیه‌های دیگری معمولن در راستای کوچک‌سازی و اصلاح ساختار وضع سهام‌داران را به‌تر می‌کند ولی وضعیت زندگی کارگران را بدتر می‌کند. آیا مشاور باید در این مسیر شریک شود؟

چیزی که برای من روشن نیست این است که آیا این که هر مشاوری به بنگاه مربوطه خودش کمک کند تا در راستای موقعیت انحصاری کند لزومن در کلان منجر به بهینه اجتماعی می‌شود یا نه. حدس اولیه این است که لزومن نه! وگرنه نیازی به این همه بحث در مورد مقررات‌گذاری روی بازارهای انحصاری نبود.

پ.ن: این سندروم احتمالن بیش‌تر مربوط به مشاوران مدیریتی است که اقتصاد خوانده‌اند و چیزهایی از تئوری‌های مربوط به قدرت بازار و رفاه مصرف‌کننده و غیره در ذهن‌شان است..

بازده انتظاری پایین می‌آید

بخشی از جواب‌های زیر پست قبل درست بود ولی راستش به نظرم استدلال اکثریت همین جواب‌های درست ، صحیح یا حداقل دقیق نبود. کمی توضیح می‌دهم و نقدها را هم می‌شنویم.

اولن جواب مورد نظر از دید من این است: " اگر آن اصلاحات رخ دهد،‌ بازده مورد انتظار (Ex-Ante) "کاهش" می‌یابد. یعنی کسی که فردای اصلاحات سهم می‌خرد به طور متوسط کم‌‌تر از بازده تاریخی به دست خواهد آورد. " چرا؟

به زبان ساده قیمت یک دارایی کاغذی (مثلن سهام شرکت) برابر ارزش فعلی درآمدهای آتی است. این متغیر خود تابع دو متغیر اصلی دیگر است: درآمدهای انتظاری و نرخ تنزیل. خود نرخ تنزیل تابع هم‌بستگی درآمدهای شرکت با سبد بازار (در مدل تئوریک CAPM) و نیز ریسک‌های منعکس‌نشده در این مدل (در دنیای واقعی)‌ است. اگر ریسک یک صنعت به دلیل اصلاحات ذکر شده کاهش یابد نرخ تنزیل کم می‌شود که همان بازده انتظاری است. لذا بازده دوره بعد از اصلاحات به نسبت قبل از اصلاحات کم‌تر می‌شود.

نکته‌ای که گفتم گاهی حتی اقتصاددان‌ها هم در مورد آن اشتباه می‌کنند و در پاسخ درست برخی دوستان هم مستتر بود این است که بازده سهام شرکت "هیچ" ربطی به بازده دارایی‌های شرکت (ROI) ندارد. در بازار سهام تنها چیزی که بازده انتظاری را تعیین می‌کند ریسک است. این که چه ریسک‌هایی برای این محاسبه معتبر است البته چند دهه‌ است که محل مطالعه و بحث است ولی به هر حال ماهیت بازده فقط از ریسک می‌آید. لذا این‌که مثلن به خاطر افزایش در عرضه یا سرمایه‌گذاری سودآوری صنعت رفته رفته کم شود ربطی به سوددهی سهام نخواهد داشت (البته مادامی که ریسک را تغییر ندهد که البته در عمل می‌دهد ولی خب این موضوع دیگری است).

لذا دو صنعت یا شرکت که به دلیل تفاوت در ساختار رقابت یا قابلیت مدیریتی یکی سوددهی خیلی خوب (ROI بالا) و یکی سوددهی ضعیفی دارد ولی به هر دلیل ریسک (فعلن در مورد سنجه ریسک بحث نمی‌کنیم) هر دو یک‌سان است، بازده یک‌سانی خواهند داشت. ممکن است بپرسید پس چه چیز آن‌ها فرق می‌کند؟ جواب من این است که قیمت سهام آن‌ها متفاوت خواهد بود (چون درآمد انتظاری‌شان متفاوت است) ولی بازده سهام که برابر تفاوت قیمت انتظاری سال بعد به نسبت ام‌سال است برای هر دو یک‌سان خواهد بود.

اکثریت دوستان همین نکته را درست بیان کرده بودند که به البته جهش درآمد انتظاری از یک طرف و افت نرخ تنزیل از طرف دیگر قیمت سهام فردای اعلام اصلاحات جهش زیادی خواهد داشت ولی از آن طرف این نکته را که بازده هم به خاطر کاهش ریسک پایین خواهد آمد را بیان نکرده بودند. البته فعلن از جزییات این امر که این اصلاحات چه قدر معتبر است و چه زمانی برای باور کردن آن توسط بازار زمان لازم است می‌گذریم.

Ex-Ante vs Ex-Post Return

فرض کنید سهامی مربوط به یک شرکت در صنعت الف را به قیمت 100 تومان خریده‌اید. صنعت الف به طور متوسط 15 درصد سود می‌داده است. فردای خرید سهام خبری اعلام می‌شود که طبق آن اصلاحات بسیار خوبی در این صنعت صورت گرفته و ریسک‌های صنعت کم شده و درآمدهای صنعت وضعیت پایدارتری پیدا کرده‌اند. یا مثلن تیم مدیریتی جدید در شرکت سرکار آمده که باثبات‌تر و مطمئن‌تر است و احتمال دعوا و ورشکستی شرکت به طور اساسی پایین رفته است. دو سوال:

1) اگر سهامی که شما روز قبل از شنیدن خبر به 100 تومان خریده بودید را یک سال بعدش بفروشید بازده (محقق‌شده یا Realized) آن نسبت به بازده تاریخی چه‌گونه خواهد بود؟ کم‌تر یا بیش‌تر؟

2) اگر فردای روزی که خبرهای خوب اعلام شد سهام‌دار جدیدی سهام این صنعت را بخرد، بازده یک سال بعد سهم او در مقایسه با گذشته صنعت چه طور خواهد بود؟

تجربه من می‌گوید بسیاری از افراد پاسخ سوال اول را درست می‌دهند ولی اکثریت - حتی برخی اقتصاددانان - پاسخ سوال دوم را غلط می‌دهند. فعلن از تحلیل پاسخ درست سوال دوم خودداری می‌کنیم. پاسخ سوال اول هم که احتمالن واضح است.

February 05, 2011

چه قدر عقلانی هستیم؟

یک سوزن به خودمان بزنم.

در تئوری تعادل عمومی یک شرط اساسی این است که مصرف‌کننده مطلوبیتش را از طریق انتخاب سبد بهینه کالاهای مختلف بیشینه می‌کند. به زبان ریاضی این شرط معادل این است که نسبت مطلوبیت نهایی هر کالا به قیمت آن باید برای همه کالاها برقرار باشد. شهود موضوع این است که اگر کالایی را مصرف می‌کنیم که مطلوبیت یک واحد اضافی آن (به نسبت قیمت) بیش‌تر از مطلوبیت کالای دیگری (نرمال شده با قیمت) در سبدمان است می‌توانیم از مصرف کالای دوم کاسته و به کالای اول بیفزاییم و مطلوبیت کلمان را افزایش دهیم.

مثال زیر را در نظر بگیرید: برای کسی که چتر ندارد، مطلوبیت نهایی یک چتر چه قدر است؟ جواب من این است که خیلی زیاد. چتر نداشتن در یک روز بارانی ممکن است منجر به بیماری شود که هزینه زمانی و درمانی آن چند صدهزار تومان باشد. خب حالا مطلوبیت نهایی تبدیل چتر ضعیف به چتر خوب چه قدر است؟ جواب: به اندازه احتمال این که چتر بد یک شب طوفانی در باد بشکند و فردا صبح چتر نداشته باشیم و زیر باران سرما بخوریم.

سوال تفاوت قیمت دو تا چتر چه قدر است؟ گاهی 5000 تومان (پنج دلار) و خیلی‌ها از جمله خود من گاهی آن پنج دلار را نمی‌دهیم و چتر بد می‌خریم.

حالا سوال بعدی: قیمت یک وعده غذای معمولی در رستوران ایرانی در خارج چه قدر است؟ 10-20 دلار.

ما راحت آن 10-20 دلار را می‌دهیم و معمولن بهش فکر نمی‌کنیم (فرض کنیم زمان آماده کردن غذا در خانه با زمان رقتن به رستوران برابر است). در زمان خریدن چتر ولی بالا و پایین می‌کنیم و 5 دلار را نمی‌دهیم و چتر ارزان می‌خریم. آیا واقعن مطلوبیت یک وعده غذای بیش‌تر در رستوران بیش از داشتن یک چتر به‌تر و مریض نشدن در فردای روز طوفانی است؟

یک کوله بزرگ داشتم که 30 یورو خریده بودم و فکر کنم تا الان چند صد دلار به خاطر ندادن چمدان دوم به بار یا اضافه بار در پروازهای مختلف برای من صرفه‌جویی به بار آورده است. به توصیه دوستی یک بار صد دلار دادم و جی‌پی‌اسی خریدم که باز توی این یکی دو سال چند برابر قیمتش بابت اجاره نکردن این وسیله موقع اجاره ماشین برایم صرفه‌جویی داشته است. موقع خریدن هر دو وسیله کلی تامل کرده بودم.

از این مثال‌ها در زندگی هر کدام‌مان فراوان است. سرمایه‌گذاری‌های ساده‌ای که بازده سریع و چند صد درصدی به بار می‌آورند. تئوری مطلوبیت بهینه می‌گوید احتمالن باید قبل از هر کار دیگری پول‌های‌مان را صرف این نوع وسایل به اصطلاح اهرم‌کننده (Leverage) بکنیم. در عمل چه قدر این کار را می‌کنیم؟

مثال‌های‌تان را از این وسایل بنویسید. شاید از هم‌دیگر یاد گرفتیم و وسایل اهرمی خریدیم.

تز دکترا

سال‌ها پیش وقتی در ایران برای انتخاب رشته و تز دکترای احتمالی مشورت می‌گرفتیم (و دغدغه اصلی این بود که آیا موضوع باید به اقتصاد ایران مربوط باشد یا یک موضوع انتزاعی تئوریک باشد) یک جواب استاندارد این بود که موضوع تز دکترا مهم نیست چرا که دکترا صرفن آموزش روش تحقیق است و فرد بعد از آن کار اصلی‌اش را شروع می‌کند. شکی نداریم که بعد از تحصیل و در دنیای واقع فرد بسیاری جزییات را می‌آموزد که در زمان تحصیل فرصت آن نیست با این همه برداشت شخصی من زیاد با جواب استاندارد قبلی هماهنگ نیست. این چند مورد به ذهنم می‌رسد:

1) آینده کاری فرد خصوصن در خارج از ایران به شدت به موضوع تزش وابسته است. اکثر موسسات در زمان استخدام فرد را برای کاری استخدام می‌کنند که تز دکترا یا پسادکترایش را روی آن انجام داده و لذا در بلندمدت این موضوع گاه مومنتومی درست می‌‌کند که تغیر از آن بهینه نیست. از آن طرف گرفتن شغل جدی بدون داشتن سابقه تحقیق مرتبط در آن حوزه کار بسیار مشکل (اگر نگوییم غیر ممکن) است.

2) حداقل در اقتصاد و مخصوصن در فاینانس، دوره چند ساله دکترا فرصتی برای آموختن عمیق تئوری‌هایی است که تک‌‌تکش در عمل مهم است و جایی به کار می‌آید. آن جدایی تیپیکالی که معمولن مردم بین کار باریک و تئوری به درد نخور در دوره دکترا و مهارت کار عملی تصور می‌کنند به نظرم در این حوزه‌ها برقرار نیست. به‌ترین متخصصان اقتصادی در عمل کسانی هستند که تئوری را هم درست‌تر و عمیق‌تر و البته با نگاه انتقادی می‌دانند. من شخصن در این یکی دو ساله و خصوصن چند ماه اخیر که بیش‌تر کارعملی هم می‌کنم از تمام آموخته‌هایم به نوعی استفاده می‌کنم و هر جا هم که می‌لنگم به خاطر ضعفم در همان معلومات تئوریک دوره تحصیل است.

3) دوره دکترا فرصت شبکه‌سازی است. کسی که درس می‌خواند و می‌خواهد بعدن به ایران برگردد احتمالن به‌ترین فرصت را برای حضور در کارگاه‌ها و سمینارها در اختیار دارد تا بداند چه کسانی روی چه موضوعاتی کار می‌کنند.

4) تجربه دوره دکترا صرفن به آموختن مهارت عمومی روش تحقیق (مثل پیدا کردن موضوع و روش ارجاع به منابع در یک مقاله!) محدود نمی‌شود. تحصیل در یک مدرسه خوب به فرد اجازه می‌دهد تا بارها مقاله‌هایش را ارائه کند و صدها سخن‌رانی دیگر گوش کند و از اشکالاتی که مخاطبان به شیوه مدل‌سازی و تخمین و نتیجه‌گیری و الخ محققان دیگر می‌‌گیرند نکات ریزی بیاموزد که یکی از مهم‌ترین قابلیت‌های یک محقق و مشاور در دوره پس از تحصیل خواهد بود.

پول پیش و اجاره

کسی ظاهرن جایی گفته که تمایل صاحب‌خانه‌ها به پول پیش کم شده و بر خلاف قبل بیش‌تر طلب اجاره می‌کنند. حسین عباسی دو فرضیه مهم برای این موضوع مطرح کرده: کاهش فرصت سرمایه‌گذاری در بازار (عامل منفی) و به‌بود بازار اعمال قراردادها (عامل مثبت). من هم به گفته‌های حسین یکی دو نکته اضافه می‌‌کنم.

فرضیه حسین روی بحث تقاضای سرمایه‌گذاری استوار است. از آن طرف بحث عرضه سرمایه را هم داریم. در واقع یک دلیل دیگر که صاحب‌خانه ترجیح می‌دهد با نرخ بهره بالا از مستاجرش وام بگیرد این است که به وام رسمی با قیمت مناسب دست‌رسی ندارد. دقت کنیم که پول پیش برای صاحب‌خانه بسیار گران است. یادم هست که وقتی نرخ بهره رسمی 16-17 درصد در سال بود پول پیش با نرخ 36 درصد تبدیل می‌شد یعنی صاحب‌خانه باید سی‌هزار تومان از اجاره کم می‌کرد تا یک میلیون پول پیش بگیرد. اگر همین صاحب‌خانه می‌توانست راحت وام رسمی بگیرد همان سی هزار تومان اجاره را نگه می‌داشت و به جایش 17000 تومان بهره می‌داد.

خلاصه اگر محدودیت‌های بازار سرمایه کاهش پیدا کرده باشد نیاز به وام گرفتن از مستاجر هم کم می‌شود. این اثر باید خلاف جهت فرضیه حسین عمل کند. یعنی اگر نرخ بهره واقعی ثابت مانده باشد ولی محدودیت کمی بازار سرمایه کاهش یابد صاحب‌خانه ترجیح می‌‌دهد از بازار رسمی وام بگیرد چون خیلی ارزان‌تر است. دقت کنیم که چون مالکان امکان تامین وثیقه دارند، هزینه وام برای‌شان کم‌تر از مستاجر است و لذا به لحاظ اجتماعی هم به‌تر است پول پیش حذف شود (اثر مثبت).

نکته دیگر به نوع تقاضای سرمایه‌گذاری مالکان بر می‌گردد. عده زیادی از مالکان فرصت کار با پول پیش در بازار را نداشتند. نکته این بود که خانه خریده بودند یا تعمیر کرده بودند و چون نمی‌توانستند به اندازه کافی از بانک وام بگیرند در قالب پول پیش از مستاجر هم وام می‌گرفتند تا پول خانه را بپردازند. اگر سرمایه‌گذاری در خانه‌های جدید کم شده باشد و مالکان فعلی عمدتن مالکان قدیمی‌تری باشند که بدهی خرید خانه را داده باشند باز هم نیاز به وام از مستاجر هم کم می‌شود.

همان طور که حسین گفته انتخاب فرضیه مناسب تابع تغییرات بازار است. در تعادل اگر نرخ بازده سرمایه‌گذاری‌های بیرونی کم شده باشد یا قدرت اعمال قرارداد به‌بود پیدا کرده باشد باید نرخ واقعی اجاره هم پایین بیاید. اگر محدودیت‌های دریافت وام کم شده باشد اجاره نباید تغییر کند ولی نسبت تعادلی اجاره و پول پیش به نفع اجاره تغییر می‌کند یعنی این بار برای کم کردن 30 هزار تومان از اجاره باید پول پیش بیش‌تری داد. اگر کسی داده‌ای داشت می‌شد این موضوع را سنجید.

یک پازل‌ (نمای) ساده در باب اقتصاد ایران

نرخ بهره (هم ظاهری و هم حقیقی) متغیری متلاطم است که اصولن به سرعت به تغییرات متغیرهای بنیادی اقتصادی واکنش نشان می‌دهد. قیمت متغیر اوراق قرضه خزانه به طور دائمی انتظارات جامعه از تورم و آینده نرخ بهره را منعکس می‌کند. علاوه بر آن تغییرات قیمت سهام بخشی از تغییر تصورات نسبت به ریسک‌های آتی اقتصاد و لذا صرفه ریسک (Risk Premium) را به ما می‌گوید.

در اقتصاد ایران متغیرهای بنیادی مثل نرخ تورم و نرخ بهره بدون ریسک و صرفه ریسک و احتمال ورشکستگی در ده سال گذشته دائمن تغییر کرده‌‌اند. به طور مشخص نرخ تورم از حدود 9 تا 25 درصد در نوسان بوده است. با این همه نرخ بهره غیررسمی بازار فاینانس کالاها سال‌های سال است که حول 36 درصد ثابت است. اگر یک وسیله الکترونیکی را قسطی بخرید یا بخواهید اجاره را به رهن تبدیل کنید معمولن فرمول ساده صدی سه (به قول بازاری‌ها) روش محاسبه است (در حاشیه: نکته جالب این است که نرخ موثر بهره شارژشده بیش از این است چون هزینه بهره معمولن به نسبت بدهی اول دوره محاسبه می‌شود و با پرداخت اقساط کاهش پیدا نمی‌کند).

سوال این است که چرا با این همه تلاطم در متغیرهای تعیین‌کننده نرخ بهره ریسکی غیررسمی، این نرخ سال‌ها است ثابت است؟ یا شاید من اشتباه می‌کنم؟

خودش نیست

نوجوان که بودم سعی کردم آیین دوست‌یابی کارنگی را بخوانم. با این‌که احتمالن چیز بدی نگفته بود ولی تقریبن ازش متنفر شدم. خوش‌بختانه همین یک کتاب بس بود که هرگز دست به این جنس کتاب‌های "رمز محبوبیت در 24 ساعت" نزنم. چند شب پیش مریم پیش‌نهاد کرد سریال "آفیس" را ببینیم. تا الانش که خوب بوده و اسباب خنده. این وسط چیزی که در قسمت‌های اول آفیس بدجور به چشمم می‌آید رفتار مدیرعامل (مایکل) است که سمبلی به طنز‌کشیده‌شده از ماحصل فضای آموزش کسب و کار و موفقیت و زندگی در غرب و خصوصن آمریکا و به طور مشخص‌تر دوره‌های ام.بی.ای و امثال آن است.

مشکل کارنگی و دوره‌های ام‌بی‌ای و القائات مدارس بازرگانی و دوره‌های موفقیت در ارتباط چیست؟ از دید من به ابتذال کشیدن رفتار انسانی در قالب ساده‌سازی‌هایی عمدتن مبتنی بر هوش متوسط و توصیه‌هایی که وقتی آدم‌ها‌ آن‌را جدی بگیرند از آن‌چیزی که هستند - و گاه دل‌چسب‌شان می‌کند - دورشان می‌کند و تبدیل‌شان می‌کند به بازی‌گرانی که بازی‌شان برای آن‌هایی که اندک هوش اجتماعی دارند سخت ساختگی به نظر می‌رسد.

رفتار آدم از آسمان نمی‌آید. بازتاب همه آن‌چیزی است که (عمدتن در ناخودآگاه) طی سال‌ها انباشته شده است. عمدتن بی‌آن‌که خود صاحب رفتار بداند. ظرافت رفتاری هر کس هم از همین تجربه زیسته می‌آید. هر کس وجود خودش را به‌تر از بقیه می‌شناسند و آداب رفتار خودش را دارد. این وسط این آموزش‌های کذایی به این می‌ماند که عقربه فشارسنج یک دیگ بخار جوشان را با دست جا به جا کنیم و اوضاع را خوب نشان دهیم تا مخاطب را خوش‌حال کنیم. دیگ آن پشت البته دارد می‌جوشد و مخاطب با تجربه هم البته می‌داند که این روزها به عقربه تنها نمی‌شود اعتماد نکرد. کافی است کمی گوش بخوابانی تا صدای جوشیدن دیگ را بشنوی ولو این‌که عقربه اوضاع را ولرم نشان دهد.

تا کردن با آدمی که خودش باشد و پشت چهره خندان و مهربان آموزش دیده پنهان نباشد برای من به مراتب ساده‌تر است. اعتماد کردن به رفتار طرف مقابل لذتی بزرگ در رابطه است. همان طور که احساس بودن در یک بازی سبک دائمی عذابی بزرگ است. چیزی که من در آموزش سنتی سیر و سلوک در این طرف دنیا (از ایران بگیر تا هند و چین) دوست دارم این است که بر خلاف آن نسخه فست‌فودی آمریکایی‌اش فقط با عقربه ظاهر آدمی کار ندارد یا شاید اصلن کار ندارد. مستقیم به سراغ دیگ می‌رود و یادت می‌دهد تمرین کنی تا از جوش بیفتد. حتی گاهی یادت می‌دهد که به آن عقربه بی‌اعتنا باشی.

...

زیتون زاران* عاشق‬
‫برای من و تو‬
‫در گستره ی دشت می مانند‬
‫تا روزی که‬
‫بازگردیم.‬

مریم مومنی، تابستان 1389

* تیتر مطلب قبلی از این شعر الهام گرفته بود که با اجازه شاعرش این‌‌جا منتشر می‌شود.

بار گناه در زیتون‌زارها

"قتل نکن و به مردم ظلم نکن. کودکان را نکشید". فرمان پنجم

آریل رابن‌اشتاین اقتصاددان مشهور و منتقد اسراییلی یک‌بار در مقاله‌ای (احتمالن در هاآرتص) چیزی به این مضمون گفته بود که من می‌توانم بچه‌هایم را در یک اسراییل فاسد، ناامن یا فقیر بزرگ کنم ولی نمی‌توانم یک اسراییل اشغال‌گر را تحمل کنم ...

دو کار مطرح اخیر سینمای اسراییل یعنی رقص با بشیر و درخت لیمو دو نمونه از بی‌شمار موقعیت‌هایی است که درماندگی اخلاقی هر اسراییلی که چشم انسانی‌اش با تئوری‌های ارتدوکس کور نشده است را به تصویر می‌کشد. در صحنه‌ای از رقص با بشیر دکتر روان‌شناس توضیح می‌دهد که حافظه ما صحنه‌هایی گزینشی و گاه ساختگی از گذشته را در حافظه قرار می‌دهد و این همه آن‌چیزی نیست که ذهن ما در واقعیت گذشته با آن مواجه بوده. آیا کابوس‌های رقص با بشیر را باید به مثابه روان‌کاوی جمعی جامعه‌ای تفسیر کرد که واقعیت‌های دوره تشکیل و جنگ‌های دهه‌های بعد را خودخواسته به فراموشی می‌سپارد تا مساله را در وضعیت پیچیده‌تر فعلی آن‌ - در شرایطی که فلسطینیان چند پاره‌ شده‌اند، ره‌بر ملی ندارند و حمایت‌های جدی جهان عرب و بلوک شرق را از دست داده‌اند - بدون پرداختن به ریشه‌های سازنده آن به جهان عرضه کند و برای خشونت‌های خود مشروعیت بخرد؟

ممکن است سوال شود که چرا بار گناه برای شهروندان اسراییلی‌ باید این قدر سنگین باشد که بشود پاراگراف قبل را به عنوان گزاره‌ای غیرسست پذیرفت؟ مگر آن‌جا تنها جایی است که یک گروه مسلط حقوق اقلیت یا اکثریت فاقد قدرت را پای‌مال می‌کند؟ به عقیده من این مسوولیت شهروندی فرای موقعیت‌های معمول به ساختار خاص کسب ملیت در اسراییل باز می‌گردد. این کشور جزو معدود کشورهایی در دنیا است که عمده شهروندان آن در نیم قرن گذشته به طور خودخواسته تابعیت آن‌را پذیرفته‌اند و باز بر خلاف اکثریت مطلق کشورهای دیگر امکان این را داشته‌اند که از طریق گذشته والدین خود به شهروندی کشور دیگری درآیند یا بر شهروندی سابق خود باقی بمانند. این حضور انتخابی، فرد را مستقیمن در فرآیند و وضعیتی که جاری است درگیر و مسوول می‌کند. همان طور که این طرف و طرف یهودیانی را می‌بینیم که مسوولانه از آن‌جا می‌روند و حاضر به بازگشت نیستند.

من نمی‌دانم که انگیزه پشت ساختن این نوع فیلم‌ها چیست. آیا سبک کردن فشار وجدان است یا همان‌طور که برخی منتقدان گفته‌اند تلاش برای ارائه تصویری متفاوت و اخلاقی‌تر از جامعه اسراییل برای کاستن از فشارها یا یک تلاش صادقانه و واقعی برای نمایش گناه جمعی و دعوت به توبه؟ این را نمی‌دانم و قصد هم ندارم پاسخ ساده‌لوحانه‌ای به آن بدهم ولی سخت با این سوال مواجهم که عدم موفقیت درخت لیمو در نمایش خانگی آن علی‌رغم موفقیت‌‌های بین‌المللی‌اش و ساخت عالی‌‌اش را چه طور باید تفسیر کرد؟ آیا فشار بار اخلاقی اشغال‌گری و تبعیض آن‌قدر زیاد خواهد بود که آدم‌ها ترجیح می‌دهند حتی یک ساعت هم با بخشی از واقعیت آن مواجه نشوند؟

موتورهای فعالیت: تحولات معاصر و مشارکت زنان در بازار کار

این مقاله را برای مجله همشهری ماه نوشته بودم.

اقتصاد خانواده و نیروی کار زنان یکی از زیرشاخه‌ها و موضوعات داغ علم اقتصاد خصوصن در سه دهه گذشته بوده است. این حوزه از ادبیات اقتصادی مسایلی مثل ازدواج (جفت‌یابی)، انتخاب زمان بارداری، انتخاب تعداد فرزندان، تقسیم کار درون خانواده و کار زنان در بیرون خانه، تبعیض جنسیتی در بازار کار، طلاق، جهیزیه و مهریه و ... را در بر می‌گیرد و با تحلیلی اقتصادی از کارکرد این عناصر پیش‌بینی‌هایی را در مورد واکنش زنان به تحولات محیطی ارائه می‌کند.

به عنوان مقدمه‌ای بر بحث، در این مقاله سعی می‌کنیم تا با بهره‌گیری از ادبیات موجود، برخی از عواملی که در سطح جهانی و نیز ایران باعث تغییر در وضعیت اجتماعی زنان و ساختار قدرت در داخل خانواده شده‌اند را به طور مختصر مرور کنیم. دقت کنیم که این مقاله در پی تحلیل تمام فاکتورهایی که باعث تغییر در توزیع قدرت در داخل خانواده در دنیا و ایران شده‌اند نیست. مقاله به طور خاص بر روی فاکتورهای اقتصادی و/یا فناوری‌محور تاکید دارد و تحولات فرهنگی – قانونی در آن کم‌تر مورد بحث بوده است.

پیش از ورود به بحث خوب است که چارچوب مفهومی برای درک رفتار اقتصاد خانواده ارائه کنیم. از دیدگاه اقتصاددان‌ها زندگی خانوادگی یک فعالیت جمعی است که هدف آن بیشینه کردن جمع‌ رضایت کل اعضاء است. تصمیمات داخل خانواده به شدت تابع بهره‌وری افراد در داخل و بیرون خانواده است. خانواده به عنوان یک نهاد جمعی نوعی تقسیم کار بین اعضا (خصوصن پدر و مادر) دارد که از منطق بیشینه کردن رضایت کل خانواده حاصل می‌شود.
تا اوایل قرن بیستم مجموعه‌ای از شرایط وجود داشت که تقسیم کار قدیمی کار بیرون از خانه توسط مرد و کار داخل خانه توسط اکثریت زنان را بهینه و توجیه‌پذیر می‌نمود. از جمله مهم‌ترین از متغیرها می‌توان به فناوری تولید، کم‌بود امکانات آموزشی برای زنان، تفاوت قابل توجه در دست‌مزد زن و مرد در بازار کار، بالا بودن تعداد فرزندان و فقدان یا کم‌بود وسایل جلوگیری از بارداری، پایین بودن سن ازدواج اشاره کرد.

به تدریج وضعیت فوق در قرن گذشته و خصوصن در سه دهه آخر آن دگرگون شده و به تبع آن هم میزان مشارکت زنان در بیرون از خانواده و اندازه خانواده‌ها نیز متحول شده است. ما برخی از تحولات را در زیر بررسی می‌کنیم.

تغییر در فناوری تولید

در طول زمان ماهیت‌ شغل‌ها اتکای کم‌تری به قدرت فیزیکی پیدا کرده‌اند. طبعن کشف ماشین بخار اولین جهش مهم در این رابطه بود که باعث جای‌گزینی ماشین با نیروی ماهیچه انسانی در بسیاری از صنایع شد. با این همه قدرت بدنی برای کار با ماشین‌ها هنوز یک فاکتور مهم به حساب می‌آمد. گسترش نقش‌های دفتری و اداری و مشاغل خدماتی و در دهه‌های متاخرتر ظهور اقتصاد دیجیتال، رفته رفته از اهمیت قدرت فیزیکی کاسته و توانایی ذهنی و رفتاری را جای‌گزین آن نموده است. هر چند که به نظر می‌رسد در همین ابعاد هم برخی تفاوت‌ها‌ بین زن و مرد وجود دارد (در برخی ابعاد زنان برتری دارند و در برخی مردان) ولی اندازه تفاوت جنسیتی قابل مقایسه با وضعیت قبلی که نیروی فیزیکی حرف اول را در آن می‌زد نیست و لذا برتری سنتی مردان به زنان از جهت بهره‌وری تولید از بین رفته است. این موضوع باعث کاهش تفاوت دست‌مزدها و نزدیک شدن موقعیت کاری مردان و زنان شده است. وقتی دست‌مزد زن و مرد به هم نزدیک می‌شود تقسیم کار سنتی مبتنی بر حضور زن در داخل خانه دیگر بهینه نیست و زنان به تدریج کار در بیرون خانه و کسب درآمد (و تعامل اجتماعی) را برای کلیت خانواده مفیدتر می‌یابند.

تغییر در زمان ازدواج

ازدواج خصوصن در جوامع سنتی‌تر حداقل از سه مسیر مسیر شغلی زنان را تحت‌الشعاع قرار می‌دهد. اول از طریق بارداری که در بند بعدی به تفصیل به آن اشاره خواهد شد. دوم از طریق تحمیل خواسته شوهر برای خانه‌نشین شدن زن و سوم از طریق کاهش قابلیت جابه‌جایی (Mobility) زن به دلیل وابسته شدن زن به محل فعالیت شوهر. این موضوعی است که برخی تحقیقات در مورد ایران به خوبی به آن پرداخته و نشان می‌دهند که ازدواج یکی از عوامل خروج زنان از بازار کار است. افزایش سن متوسط ازدواج در ایران در دو دهه گذشته باعث شده تا بین زمان فارغ‌التحصیلی زنان ایرانی و ازدواج آن‌ها فاصله ایجاد شود و زنان بتوانند از این فرصت برای ورود موثرتر به بازار کار استفاده کنند.


وسایل پیش‌گیری از بارداری

بارداری ناخواسته یکی از مهم‌ترین موانع حضور موثر زنان در بازار کار بوده است. گسترش وسایل پیش‌گیری از بارداری خصوصن ظهور قرص‌های ضد بارداری در دهه شصت و هفتاد میلادی امکان کنترل تعداد فرزندان از یک طرف و انتخاب زمان بارداری از طرف دیگر را به زنان داد.

انتخاب زمان بارداری تحول بسیار بزرگی در موفقیت تحصیلی و شغلی زنان در دنیا ایجاد کرد. بارداری تصادفی و غیر برنامه‌ریزی شده هم‌واره عاملی بوده که از یک طرف زنان را به طور ناخواسته از شغل خود دور کرده و شانس موفقیت آنان در مشاغل جدی را کم می‌کرد و از طرف دیگر تمایل کارفرمایان به استخدام زنان را کاهش می‌داد. فراگیری وسایل پیش‌گیری از بارداری در دنیا و کشور ما باعث شد تا زنان بتوانند بر روی زمان بارداری کنترل لازم را داشته باشند و این موضوع منجر به افزایش فاصله بین زمان ازدواج و اولین بارداری در دنیا و ایران شده است. به این ترتیب زنان ایرانی می‌توانند با اطمینان بیش‌تری به تحصیلات خود بپردازند و پس از فراغت از تحصیل و طی کردن مراحل مقدماتی ورود به بازار کار و تثبیت موقعیت خود در این بازار باردار شوند. همانند کشورهای دیگر، در بلندمدت چنین امکانی می‌توان تاثیر قابل توجه در به‌بود موقعیت آموزشی و شغلی زنان ایرانی داشته باشد.

از سوی دیگر تعداد فرزندان نیز خود یک عامل تعیین‌کننده برای حضور یا عدم حضور زنان در بازار کار است. می‌توان به سادگی نشان داد که وقتی تعداد فرزندان از حدی بیش‌تر شود حضور زن در خانه می‌تواند برای کل خانواده بهینه باشد. اگر به مدد وسایل پیش‌گیری از بارداری و برنامه‌های فرهنگی تعداد متوسط فرزندان کاهش یابد، زنان انگیزه کم‌تری برای ماندن در داخل خانه‌ خواهند داشت.

البته رابطه بین تعداد فرزندان و فعالیت کاری زنان یک طرفه نیست. گسترش فرصت‌های شغلی زنان خود نیز به کاهش تعداد فرزندان منجر می‌شود. به تعبیر اقتصاددان‌ها هر فرزند اضافه برای زن شاغل دارای هزینه فرصت مثبت است. به غیر از هزینه‌های مادی بزرگ کردن فرزند، به دنیا آوردن و مراقبت از وی مستلزم صرف وقت از سوی والدین (خصوصن مادر) است. اگر مادر شاغل باشد این زمان به معنی دور بودن از شغل و لذا کاهش یا قطع درآمد برای مدت زنان مشخص و دشواری در بازگشت به شغل و ارتقاء شغلی در صورت طولانی بودن مدت زمان مرخصی زایمان خواهد بود. هر چند که برنامه‌های خانه‌های بهداشت و برنامه کنترل بارداری وزارت بهداشت در دهه شصت و اوایل دهه هفتاد مهم‌ترین فاکتور در کاهش رشد جمعیت به شمار می‌آید ولی به مرور زمان، افزایش فرصت‌های شغلی برای زنان خود به عنوان یک عامل ثانویه در کاهش بیش‌تر تعداد فرزندان عمل می‌کند.


قوانین ضد تبعیض به نفع زنان
خوش‌بختانه به طور سنتی قوانینی که تبعیض دست‌مزد بین زن و مرد را رسمی کند در ایران وجود نداشته است. این البته لزومن به معنی عدم وجود تفاوت دست‌مزد در واقعیت و یا تفاوت در شانس کاریابی زنان به نسبت مردان نیست.
در مقابل مطالعات نشان می‌دهد که به علت جای‌گزینی نقش مادری و نقش تولید درآمد برای خانواده، انعطاف‌پذیرتر کردن محیط کار برای زنان منجر به رشد مشارکت زنان در بازار کار کشورهای دیگر شده است. این قوانین البته از طرف دیگر می‌تواند انگیزه کارفرمایان برای استخدام نیروی زن را کاهش دهد و لذا در نهایت به زیان زنان تمام شود. لذا ماجرای حمایت از زنان تیغ دولبه‌ای است که اثرات مثبت آن برای زنان تابع هم‌سو کردن منافع کارفرمایان و زنان دارد و گرنه ممکن است در درازمدت با کاهش تمایل به جذب نیروی زن به زیان زنان تمام شود.

گسترش آموزش عالی محلی

تصمیم برای مشارکت در آموزش عالی تابع دو متغیر اصلی منفعت انتظاری (حقوق بالاتر، منزلت اجتماعی، گسترش شبکه اجتماعی، فرصت ازدواج به‌تر، ارتقاء سطح دانش شخصی و لذت ناشی از آموزش) و هزینه انتظاری (زمان لازم برای قبول شدن در دانش‌گاه، هزینه شهریه و اقامت در شهر دیگر، هزینه زمانی در دوره تحصیل) است. گسترش آموزش عالی در طریق افزایش شعبه‌های دانش‌گاه آزاد و پیام نور و عمل‌کرد موفق‌تر دختران در آزمون‌های ورودی دانش‌گاه‌ها در کنار هم سطح تحصیلات زنان ایرانی را افزایش داده است. به طور کلی ورود به دانش‌گاه باعث می‌شود تا مشارکت زنان در بازار کار افزایش یابد و این نکته‌ای است که داده‌ها در مورد زنان مجرد ایرانی تایید می‌کند.

تورم
افزایش مداوم قیمت محصولات و خدمات در چهار دهه گذشته (خصوصن در بخش مسکن شهری) به نسبت دست‌مزدهای رسمی، فشار قابل توجهی را بر روی بودجه خانوارهای شهری ایرانی وارد کرده است. در شرایطی که درآمد واقعی خانوار (درآمد به نسبت سطح قیمت‌ها) کاهش یابد یا متناسب با دوره عمر خانوار (افزایش تعداد فرزندان، حضور فرزندان در مدرسه و ...) افزایش نیابد ارزش کار بیرون از منزل زنان بیش‌تر می‌شود. مطالعات نشان می‌دهد که حساسیت مشارکت زنان نسبت به درآمد هم‌سر بالا است و لذا اگر درآمد واقعی مرد خانواده کم‌تر شود زنان تمایل جدی‌تری برای ورود به بازار کار و کمک به تامین مخارج خانواده خواهند داشت.

به‌بود لوازم منزل
ظهور وسایل خانگی (فرگاز، ماشین لباس‌شویی، ماشین ظرف‌شویی، جاروبرقی و ...) باعث شده تا بهره‌وری انجام کار داخل خانه برای زنان به شدت افزایش یابد. مثال ماشین لباس‌شویی را در نظر بگیرید. ماشین‌های مدرن به زنان اجازه می‌دهند تا فرآیند شستن و خشک‌کردن حجم انبوهی از لباس را که به طور سنتی بیش از نصف روز وقت انسانی لازم داشته است با صرف زمانی کم‌تر از 15 دقیقه انجام دهند. ماشین ظرف‌شویی یک فرآیند یک ساعته را به فرآیند چند دقیقه چیدن و برداشتن ظروف تقلیل می‌دهد. یخ‌چال و فریزر اجازه خرید انبوه و ذخیره‌سازی مناسب مواد غذایی را فراهم کرده و از دفعات مراجعه به بازار می‌کاهند. مقایسه قیمت واقعی (پس از کسر تورم) بسیاری از تجهیزات منزل مثل مایکروفر، خردکن، حاکی از کاهش قیمت آن‌ها نسبت به دهه‌های گذشته است. به این ترتیب زنان متاهل ایرانی به کمک این وسایل امکان حداقل کردن زمان حضور برای کار منزل و صرف زمان بیش‌تر برای فعالیت در بازار کار یا تحصیلات را دارند.

به‌بود خدمات خانگی


به طور متوسط بین کار بیرون از خانه و میزان صرف وقت برای تولید محصولات و خدمات در داخل خانه یک بده-بستان (Trade-off) برقرار است. کار بیش‌تر بیرون از خانه به معنی حضور کم‌تر در تولید خانگی و لذا کاستن از سطح تولید در داخل منزل است. اگر بخش مهمی از نیازهای پایه‌ای خانواده (غذا، شست و شوی پوشاک، نظارت بر آموزش کودکان و ...) از تولید داخل خانه تامین شود و جای‌گزینی برای آن در بیرون نباشد کار زنان برای خانواده بسیار پرهزینه خواهد بود چرا که باعث کاهش کمی یا کیفی در تولید محصولاتی می‌شود که جای‌گزینی برای آن وجود ندارد. گسترش انواع مواد غذایی آماده، مهدکودک‌ها، خدمات نظافت منزل و غیره به شدت انگیزه زنان برای مشارکت در بازار کار را زیاد می‌کند. مطالعات مختلف نشان می‌دهد که گسترش مهدکودک‌ها و دایه‌های خانگی در کشورهای مختلف تاثیر مهمی بر مشارکت زنان در بازار کار و موفقیت‌های آتی آنان داشته‌اند.

فاجعه و تحولات بعدی

مدل‌های جدیدتر رشد اقتصادی خصوصن آن‌هایی که با موضوعاتی مثل تله فقر سر و کار دارند مفهوم آستانه (Threshold) درآمد را وارد ادبیات کرده‌اند. یک پیامد این نوع مدل‌ها این است که برای ظهور برخی تحولات اجتماعی و اقتصادی، اقتصاد باید از حداقل آستانه لازم که در کم‌تر از آن هر کس تلاش می‌کند تا فقط زنده بماند عبور کند و بعد از آن است که تحولات جدیدی اتفاق می‌افتد.

عبور از این آستانه همیشه مدیون اتفاقات مثبت نبوده و گاهی از یک فاجعه انسانی ناشی شده است. دو مثال تاریخی فی‌البداهه به ذهن من می‌رسد. احتمالن این لیست بسیار طولانی‌تر است. یک فرض این است که رشد علم و فلسفه در یونان باستان مدیون گسترش برده‌داری بود که به شهروندان یونانی اجازه جدا شدن از کار اقتصادی و صرف وقت برای تامل و تفکر را داد. مثال دیگرش بیماری طاعون در قرن چهاردم اروپا است که یک باره جمعیت اروپا را به حدود یک سوم قبلی تقلیل داد. برخی محققین معتقدند این بیماری با افزایش ناگهانی نسبت سرمایه (خصوصن زمین) به جمعیت و لذا رشد درآمد سرانه به تبع آن باعث فعال شدن مکانیسم‌هایی شد که رشد علمی قرن‌های بعدی را رقم زد.

اینترنت و تعطیلی پاتوق‌ها

بارنز اند نوبل پنج طبقه میدان شهید اتحاد نیویورک (به قول پویان) بزرگ‌‌ترین کتاب‌فروشی است که تا حالا دیده‌ام. دفعات قبل یکی بار رفته بودم و ام‌روز را هم کلن آن‌جا سر کردم و فکر کنم صد دویست دلاری کتاب خواندم. خواستم گزارشی از کتاب‌هایی که دوست داشتم بنویسم دیدم خیلی به درد کسی نمی‌خورد. کتاب‌فروشی‌های این مدلی یک کارکرد خیلی خوب دارند که هنوز چیز دیگری برای من جای آن را نگرفته و آن هم امکان سر درآوردن سریع از موضوعات روز کتاب در رشته‌های مختلف است. مثلن چند سری کتاب مختلف (مصاحبه با کارگردان‌ها، مفاهیم فلسفی،‌ ...) کشف کردم که اصلن از وجودشان خبر نداشتم. کتاب‌خانه‌های دانش‌گاه این کارکرد را ندارند چون پر هستند از کتاب‌های قدیمی و جدید و مفید و بی‌خود و این مرور سریع و گزینشی را به آدم نمی‌دهند. مرور آن‌لاین کتاب‌ها هم این کارکرد را ندارد. دوست داری کتاب را برداری تورق کنی و چند صفحه بخوانی. کتاب‌هایی دور و برش را ببینی. با بقیه گپ بزنی و الخ. کتاب‌فروشی این مدلی نعمتی است که نصیب ساکنان شهرهای بزرگ انگلیسی‌زبان می‌شود. همان طور که لذت راسته کریم‌خان نصیب ساکنان تهران می‌شود.

شایع شده که کتاب‌فروشی ضرر می‌دهد و ممکن است ببندنش. مریم هم خبر داده که تنها ویدئو کلاب انگلیسی و غیرعامه‌پسند و آلترناتیو وین هم به خاطر کسادی کار تعطیل کرده. این یعنی عملن دیگر جایی در این وین غیرهیجان‌انگیز نداریم که چند تا فیلم اروپایی یا آسیای شرقی بگیریم و آخر هفته را لذت ببریم. این ها هم از اثرات منفی اینترنت. دست رسی به یک سری کالاهای فرهنگی را راحت کرده ولی از آن طرف پاتوق‌های دیگری از این جنس را به تعطیلی کشانده.

مطلب اقتصادی به مثابه امر زیبایی‌شناسانه

به دوست عزیزم می‌گویم بیا حالا که چند روزی با هم هستیم فلان مطلب را که پارسال نوشتیم و نهایی نکردیم را تمام کنیم و بدهیم به رستاک یا جای دیگری. می‌گوید دیگر حسش را ندارد. مطلب بنویسیم که چه بشود؟ چه کسی از آن‌هایی که باید بخوانندنش قرار است بخواند؟ چه تاثیری قرار است داشته باشد؟

می‌گویم بیا جور دیگری نگاه کنیم. آن رفیق‌مان که زیست‌شناس است راجع به تکامل می‌نویسد، آن یکی راجع به فلسفه دین و دیگری راجع به منطق. کاری هم به سیاست‌گذار ندارد. مردم می‌‌خوانند و اگر مطلب جان‌داری باشد ذهن‌شان تر و تازه می‌شود.

می‌گویم بیا به مطلب اقتصاد هم این طوری نگاه کنیم. طوری بنویسیم که خودمان و بقیه لذت ببریم. تحلیل اقتصادی در چارچوب امر مجرد. چیزی در ردیف فلسفه ریاضیات یا شاید هم قدری روان‌شناسی.

تنها در جهان

تنهایی از دید اگزیستانسیالیست‌ها چیز اصلن بدی نیست اگر معنی آن ساختن هویت انسانی بر مبنای انتخاب‌های شخصی باشد. در میان ایرانیان خارج‌نشین اما یک نقد یا غر رایج این است که "فلانی سال‌ها است در شهر ایکس زندگی می‌کند ولی همان طور زندگی می‌کند که گویی در تهران است". این گزاره - به باور من بی‌معنی - در نگاه اول خیلی منطقی جلوه می‌کند و هم‌دلی شونده را جلب می‌کند. من می‌خواهم نشان هم که اتفاقن آن رفتار به ظاهر عقب‌افتاده می‌تواند کاملن منطقی و عقلانی باشد.

هسته حرفم این است که آدم‌های ام‌روزی اگر اهل انتخاب باشند، شخصیت و علایق و ارزش‌های‌شان را برداری از عناصر گوناگون می‌سازد. به صرف مثال نمونه‌‌هایی از بردار خودم را می‌گویم که بحث را ملموس‌تر کند. این آدم عاشق غذای مکزیکی و تایلندی است، سینمای اروپایی را شدیدن دوست دارد، موسیقی ایران گوش می‌دهد، از خواندن فلسفه‌های تحلیلی غیرقاره‌ای لذت می‌برد، شعر مولانا و سعدی را دوست دارد و حوزه حرفه‌ای که کار می‌کند در آمریکای شمالی توسعه پیدا کرده است.

این آدم مثالی داستان ما هر جای دنیا که باشد باید عناصر بردار خودش را بیابد و توسعه بدهد و از آن لذت ببرد. آن‌قدر در هر کدام از نقطه‌های انتخاب‌شده این بردار جای انتخاب و تعمیق هست که هیچ نیازی نیست که وقتش را مداوم با گردش توریستی در عناصر فرهنگی شهری که به تصادف یا یک دلیل خاص زندگی می‌کند تلف کند. چه در شانگهای باشد و چه در برلین و چه در تورنتو زندگی خودش را می‌کند، مصرف فرهنگی خودش را دارد و کاری به محیطش ندارد.

چیزی که منتقدین جمله پاراگراف اول به کل نادیده می‌گیرند ارزش وقت انسان است. از باب مثال من اگر صدسال هم در آمریکا زندگی کنم حاضر نیستم یک دقیقه برای مراسم هالوین وقت صرف کنم یا اهمیتی برای آن در زندگی‌‌ام قایل باشم. حتی اگر معنی‌اش از دید ناظر بیرونی سال‌ها در غرب زندگی کردن و اجتماعی نشدن باشد.

خلاصه این‌که، این حرف در مقام توصیف کاملن درست است که برخی در هر جای دنیا همان طور زندگی می‌کنند که در تهران زندگی می‌کردند. نکته این است که در همان تهران هم جوری زندگی می‌کردند که خودشان می‌خواستند.

در همین چارچوب این‌که همین آدم‌ها در یک جامعه زندگی کنند و بیش‌تر ارتباطات‌شان ایرانی باشد می‌تواند کاملن عقلانی باشد. اول این که وقتی من ایرانی هستم به طور آماری بردار علایقم با ایرانی دیگر شباهت بیش‌تری دارد (با کدام خارجی نصف شب بشینیم و شعرخوانی لطفی و سایه را گوش کنیم؟). دوم این‌که هزینه ارتباط با ایرانی که علایق مشترک دارد خیلی کم‌تر است. اگر به اندازه کافی دوستان ایرانی دارم که آن‌ها هم بردارهای خودشان را دارند و در دنبال کردن فیلم و کتاب و اتفاقات جهانی از خارجی متوسطی که من ممکن است بشناسم صد قدم جلوتر هستند چه دلیلی دارد که اصرار کنم به صرف خارجی بودن کسی با او ارتباط داشته باشم؟ اگر خارجی به اندازه کافی آدم جذابی بود احتمالن وارد سبد دوستان آدم می‌شود ولی اگر این فرآیند را شبیه‌سازی کنیم می‌بینیم که Ex-Postخیلی‌ها که به راحتی توانایی بالقوه دوستی با افراد غیرایرانی را دارند دست آخر بیش‌تر دوستان‌شان ایرانی هستند.

ارتباط با خارجی‌ها برای تنوع فرهنگی؟ درست است، تنوع چیز بدی نیست ولی حد و بازده و کیفیت خودش را دارد. یک جایی به بعد آدم از آن تنوع - گاهی بی‌معنی - ارضاء می‌شود و دلش عمق و کیفیت رابطه و گفت و گو را می‌خواهد. در این مورد بازهم خواهم نوشت.

اینک منم مسافر این خاک سردسر *

این پست به شدت غیررسمی و بیان تجربه شخصی است و به نوعی امتداد یا پاسخ سوالات مربوط به پست قبل. این تابستان که گذشت یک جور نقطه عطف در زندگی خارج از ایران من بود. از یک طرف در حوزه‌ای که دوست داشتم وارد کار شدم و ارتباطات پیدا کردم و پیش‌نهاد کار گرفتم و غیره که موضوع کم اهمیتی است. موضوع پراهمیت‌تر این بود که این سه ماه آزمایش‌گاهی بود که توانایی خودم را برای زنده ماندن در محیطی که اکثریت تعاملم با غیر ایرانیان باشد بسنجم. جمع‌بندی‌ام این بود که این توانایی را ندارم. شاید تجربه‌ام به کار کسانی مثل خودم بیاید لذا کمی موضوع را بسط می‌دهم.

مدت‌ها است که خیلی انتخابی در برنامه‌های اجتماعی گروهی دانش‌گاه‌ها یا کنفرانس‌‌های خارجی یا مهمانی تولد دوستان خارجی و نظایر آن شرکت می‌کنم. دلیلش هم ساده است: بسیاری از این موقعیت‌ها برایم خیلی غیرهیجان‌انگیز و خسته‌کننده (Boring) هستند. اگر با آدم غریبه مواجه شوی به طور معمول باید پاسخ‌گوی سوالات کلیشه‌ای در مورد ایران باشی که من حوصله‌اش را ندارم و دیگر واردش نمی‌شوم و اگر آشنا باشی موضوعات صحبت معمولن حول چیزهایی است که من خیلی دوست ندارم. به نسبت دوستان ایرانی‌ام،‌ رابطه من با خارجی‌ها به شدت انتخابی است. این‌جا و آن‌جا آدم‌های خیلی جذابی می‌شناسم که هم‌پوشی علایق مشترک‌مان زیاد است، راجع به سینما، آفریقا، فقر و اقتصاد توسعه، محیط‌زیست، معضل فلسطین، تجربه دینی یا زندگی شخصی حرف می‌زنیم و لذت می‌برم ولی قوین ترجیح می‌دهم این آدم‌های معدود را تنها ببینم. اگر جایی هستیم که بقیه هم هستند - مثلن رستوران دانش‌گاه - مطمئن می‌شوم که کس دیگری سرناهار به ما نمی‌پیوندد تا مسیر صحبت از این موضوعات خارج شود و به صحبت‌های دم دست (Small Talk)به چیزهای دیگری کشیده شود که در پاراگراف بعدی می‌گویم.

برگردم به ماجرای تابستان. این سه ماه یک فرصت استثنایی بود تا با گروه منتخبی (دانش‌جویان دکترا در رشته‌های مختلف و عمدتن از دانش‌گاه‌های خیلی خوب) از غیرایرانی‌های جوان و فعال تقریبن شبانه روزی با هم باشیم. مسافرت‌های متعدد برویم و مسیر هر روزه رفت و برگشت از شهر را با هم طی کنیم. خانه هم مهمانی برویم،‌ با هم جشن برگزار کنیم، غذاهای‌مان را قسمت کنیم و الخ. فکر کنم این تجربه بالاترین فرصتی بود که من می‌توانستم برای امتحان کردن قابلیتم داشته باشم. هیچ وقت تجربه این حد از رابطه فشرده با عده زیاد جوان فعال خارجی را نداشتم و شاید نخواهم داشت و به این جهت یک تجربه نتیجه‌بخش بود. علی‌رغم معدود دوستان صمیمی که به دست آوردم، نتیجه کلی همان بود که در بالا گفتم.

موضوع گفت و گو اولین جایی است که از جمع جدا می‌شوم. بخش عمده‌ای از گفت و گوهای اجتماعی در محیط‌های بین‌المللی حول موضوعاتی است که علاقه‌ای به‌شان ندارم: الکل و تنوعات آن، حیوانات خانگی، ستاره‌های موسیقی پاپ، شوهای تلویزیون و در حد دیوانه‌کننده‌ای جزییات انواع فعالیت‌های ورزشی. آخر برنامه جلسه‌ای گذاشتند که سه ماه گذشته را نقد کنیم. دور گرفتم و گفتم 50 نفر دانش‌جوی دکترا این همه مدت کنار هم بودیم و غیر از یک مورد که یک نفر فیلم خیلی عالی از کشورشان را نمایش داد و در موردش بحث کردیم تقریبن هیچ جلسه تعامل فکری بین افراد برقرار نشد. ظاهرن همه موافق بودند ولی در واقع در روزهای بعد ترجیح دادند تا وقت‌شان را کارائوکه و بارهای مختلف بگذرانند و من هم ترجیح دادم دنبال زندگی خودم بروم.

درک دلایل شکست در لذت بردن عمیق از این رابطه‌ها سخت نیست. اولن سبک زندگی من و نوستالژی‌های قوی‌ام و جهت‌گیری زیبایی‌شناسی‌ام با متوسط غیرایرانیان فرق دارد و دلیلی هم نمی‌بینم که تغیرش بدهم. یک دلیل مهم دیگر این است که من ایرانی نوعی به دلیل پیشینه و کارهای فعلی ام می‌توانم با شبکه‌ وسیعی از نخبگان ایرانی در داخل و خارج در ارتباط موثر باشم که با خارجی‌ها امکانش نیست. همیشه فرصت ما برای آشنا شدن با خارجی‌ها محدود به محیط کاری و تحصیلی مشخصی است. در ایران به دلایل مختلف از یک طرف رشته تحصیلی آدم‌ها با علاقه واقعی‌شان مطابق نیست و از طرف دیگر هم‌بستگی آماری خوبی بین تحصیل‌کرده بودن و علایق روشن‌فکرانه هست. بنا براین رفیق ایرانی من حتی اگر مهندس متالورژی هم باشد احتمال این که بتوانم با او در باب روان‌کاوی حرف بزنم بیش‌تر از خارجی است که در دانش‌گاه روان‌شناسی خوانده ولی چون واحد فروید ارائه نمی‌شده اصولن چیزی در موردش نمی‌داند و دلیلی هم نمی‌بیند که بداند. به نظرتان عجیب می‌رسد ولی وقتی مثل من اقتصادخوانده آلمانی ببینید که نمی‌داند هایک کیست یا جامعه‌شناسی خوانده آمریکایی که تقریبن چیزی از فوکو نشنیده نظرتان عوض می‌شود. نمی‌دانم ولی انگار نسل گری‌ کوپرهای خارجی کم شده یا من گیرم نمی‌آید.

شاید اگر در جایی مثل هاروارد اقتصاد سیاسی می‌خواندم این حسم کم‌تر بود ولی دل‌تنگی‌ام به صفر نمی‌رسید چون هنوز هم گاه و بی‌گاه کسی را لازم داشتم که راجع به چیزهایی (شب عاشقان بی‌دل ...) حرف بزنیم که برای اکثریت خارجی‌ها اصولن بی‌معنی است و من وارد جزییاتش نمی‌شوم.

هر قدر بیش‌تر می‌گردم و تجربه‌ام در خارج از ایران بیش‌تر می‌شود، بیش‌تر به قدر و ارزش ته‌مانده ذخیره‌های معنوی و ظرافت‌ زیبایی‌های کم‌نظیر آن‌جا پی می‌برم. می‌توانم این‌جا بمانم ولی این جا جای من نیست. کاش این یکی دو سال هم زودتر بگذرد.

* شعر از ابوطالب مظفری:

اينک زمين پيالهء خون است و هيچ نيست // زخم است، آتش است، جنون است و هيچ نيست
امشب هجوم دوزخی باد ديدنيست // اين گير و دار گردن و پولاد ديدنيست
در چار سو دميده و در چار سو دوان // اينک منم چو بادِ دی آواره در جهان
اينک منم دو پای ورم کرده در مسير // اينک منم مسافر اين خاک سردسير

مبانی تکاملی مطلوبیت نهایی

می‌گویند در فرآيند تکاملی، بدن ما نسبت به عناصر لازمی که به طور خودرو در طبیعت کم‌یاب هستند ولع دارد. نمک، شکر، روغن و احتمالن گوشت چهار تا از این عناصر هستند. این ولع در گذشته باعث می‌شده تا بدن به دنبال این عناصر رفته و نیازهای خودش را رفع کرده و شانس بقایش را زیاد کند. مشکلی هم که در این روزگار داریم این است که به علت تحولات فناوری، کم‌يابی نسبی و هزینه این عناصر به نسبت زمان قبل به شدت کاهش یافته ولی بدن ما همان خصوصیت گذشته را (که برای آن شرایط قدیمی بهینه بوده) حفظ کرده است. لذا برای خوردن پپسی و سیب‌زمینی سرخ کرده و چیپس و کیک و گوشت سرخ کرده تمایل زیادی داریم و نتیجه‌اش می‌شود همین چاقی و فشار خون و مشکلات قلبی و غیره. البته احتمالن در طول زمان همین فرآیند تکاملی باز وضعیت را تغییر خواهد داد. کسانی که به این عناصر (مضر بعد از یک حدی) در شرایط فعلی علاقه زیادی دارند به طور متوسط کم‌تر عمر می‌کنند و در طول زمان ژن‌شان کم‌یاب‌تر شده و ژن‌هایی باقی خواهند ماند که از بوی کیک و شیرینی و غذای سرخ شده بدشان می‌آید و به تعادل جدید می‌رسیم ولی خب این چند میلیون سالی وقت لازم دارد!

از آن طرف اقتصاددان‌ها بحث مطلوبیت نهایی را مطرح می‌کنند و می‌گویند لذت یک واحد بیش‌تر هر چیزی بستگی به سطح مصرف قبلی آن کالا دارد. خود من بارها از این مثال استفاده کرده‌ام که سیب‌زمینی فراوان است ولی گوشت کم‌یاب است و لذا مطلوبیت نهایی و قیمت یک واحد گوشت بیش از سیب‌زمینی است. الان می‌خواهم این فهم عمومی را نقد یا شاید تفسیر متفاوتی کنم و به آن درک تکاملی پیوند بزنم. نمی‌دانم آیا حرف جدیدی می‌زنم یا نه ولی خودم تا الان این بحث را جایی ندیده‌ام.

زاویه دید من این است که آن چیزی که از مفهوم مطلوبیت نهایی می‌فهمیم در واقع ریشه در خصوصیت تکاملی و فیزیولوژیک ما دارد و یک مفهوم انتزاعی نیست. بر اساس پاراگراف اول، بین کم‌يابی یک عنصر (مفید) در طبیعت و جذابیت آن برای بدن رابطه تکاملی وجود دارد و همین عامل مطلوبیت نهایی را می‌سازد. اقتصاددانی که فرضیه مطلوبیت نهایی را پیش می‌کشد آن را به سطح مصرف اخیر ما ربط می‌دهد و می‌گوید هر چیزی که الان کم‌یاب است مطلوبیت نهایی بیش‌تری دارد. به نظر من می‌رسد که این حرف لزومن درست نیست. فردی که به شدت گرسنه است را تصور کنید. یک ظرف سیب‌زمینی یا لوبیا(سمبل عنصر فراوان) و یک ظرف گوشت سرخ شده را جلوی او می‌گذاریم. کم‌یابی هر دو کالا برای او یک‌سان بوده ولی او ظرف اول گوشت را به شدت به ظرف اول لوبیا ترجیح می‌‌دهد. حتی اگر یک ظرف گوشت بخورد احتمالن باز ظرف دوم گوشت را به ظرف اول لوبیا ترجیح می‌دهد. مطلوبیت البته مفهومی به شدت انتزاعی و ریاضی است و با این مثال‌ها نقض نمی‌شود. فقط خواستم حسی از ماجرا منتقل کنم.

با محمد مروتی و خانمش مریم در یک رستوران بوفه‌باز هندی نشسته بودیم و در مورد این ایده حرف می‌زدیم. کلن رستوران بوفه باز جای خوبی برای تست برخی تئوری‌های اقتصادی و نظریه‌پردازی‌‌ها جدید است. نظر او این بود که مطلوبیت نهایی را باید در طول مصرف عمر طرف و نه مصرف یک هفته اخیرش سنجید. فرد احتمالن در طول عمرش لویا و گندم بیش‌تری خورده تا گوشت و لذا مطلوبیت نهایی هم‌‌چنان صدق می‌کند. من مثال نقض آوردم که یک آمریکایی احتمالن در طول عمرش ده برابر لوبیا همبرگر خورده است و باز هم واحد بعدی همبرگر را به لوبیا ترجیح می‌دهد. پس حتی مصرف عمرانه هم ملاک نیست. با این همه از ایده محمد استفاده کردم و گفتم شاید ژنی که من دارم در طول کل تاریخش (میلیون‌ها سال) لوبیای بیش‌تری به نسبت گوشت مصرف کرده و لذا مطلوبیت نهایی گوشت هنوز برایش بالا است. این طوری هم تئوری مطلوبیت نهایی سرجایش است و هم بنیان تکاملی برای آن می‌توان پیش‌نهاد کرد.

معضل چک‌های بی‌محل و امکان مشارکت فعال بانک‌ها برای حل آن

ین مطلب را برای همشهری ماه نوشته بودم که قاعدتن باید تا الان چاپ شده باشد. فایل پی‌دی‌اف

بخش کسب و کار در ایران از دو زاویه متقارن با معضل چک‌های بی‌محل درگیر است. از یک طرف در نقش فروشنده کالا، دریافت چک بی‌محل به معنی سوخت شدن پول فروشنده و از دست رفتن سرمایه و مشکلات عدیده بعدی می‌شود. از طرف دیگر فعالین اقتصادی در نقش خریدار کالا و خدمات و صادر کننده چک، با ریسک کافی نبودن حساب‌شان در روز سررسید و لذا شناخته شدن به عنوان صادرکننده چک بی‌محل، از دست رفتن اعتبار و مشکلات مالی، حقوقی و خانوادگی بعدی مواجه هستند. عدم استفاده از چک هم راه‌حل مساله نیست. هم فروشنده و هم خریدار برای رونق دادن به کسب و کارشان نیازمند فروش و خرید اعتباری هستند و چک یک ابزار جاافتاده برای این منظور است. پس راه‌حل مساله نه در حذف چک از معاملات بل‌که به‌بود مدیریت ریسک در این نوع فرآیندهای مالی است.

طبعن عوامل متعدی – مثل ضعف مکانیسم‌های تامین مالی کوتاه‌مدت، مشکل اعمال قانون با هزینه پایین، نبود مکانیسم‌های پوشش ریسک - در شکل‌گیری وضعیت فعلی موثر است. در این بین یک عامل مشخص را هم می‌توان به عدم حضور فعال بانک‌های کشور در مرحله بعد از بی‌محل شدن چک مربوط دانست. بانک‌ها به عنوان نهادهای مالی قابلیت فراوانی برای دادن تضمین به دریافت‌کننده چک از یک سوء و کمک به صادرکننده‌ای که با معضل خالی بودن حسابش مواجه است از طرف دیگر دارند. عدم ایفای این نقش فعال – که البته ورود به آن مستلزم تغییرات قانونی جدی است – باعث شده تا مساله بی‌محل بودن چک به یک معضل صفر و یکی تبدیل شود و امکان مذاکره رسمی طرفین با بانک برای حل معضل و استفاده از ظرفیت بانک برای جلوگیری از تبدیل مساله به معضل بزرگ‌تر وجود نداشته باشد. این مقاله کوتاه به صورت خلاصه به این نقش محتمل و مزایای آن می‌پردازد. البته در این مقاله قصد ورود به عوامل اقتصادی (خصوصن چرخه‌های اقتصاد کلان) که باعث تغییر در میزان صدور چک‌های بی‌محل می‌شود را نداریم و تمرکز ما روی نقشی است که بانک‌ها می‌توانند برای به‌بود وضعیت فعلی ایفا کنند.

برای روشن کردن نقش محتمل بانک ابتدا باید بین دو دلیل مختلف منجر به داشتن چک بی‌محل را از هم تفکیک کرد. نوع اول چکی است که از ابتدای صدور با نیت بی‌محل بودن صادر شده و صادر کننده آن قصد سوء استفاده داشته است. نوع دوم چکی است که صادر کننده‌اش واقعن قصد پرداخت آن را داشته ولی به دلایل متعدد (فروش نرفتن یک دارایی، عدم دریافت طلب‌هایش، تصادف، افت قیمت محصول و ...) در لحظه سررسید چک امکان پرداخت آن را از دست داده باشد. این اتفاقی است که برای هر کسی می‌تواند رخ بدهد. هر دو این دلایل ریسکی برای دریافت‌کننده چک ایجاد می‌کنند و لذا افراد تمایل دارند تا حد امکان از قبول چک خودداری کنند و اگر قبول کردند و با چک بی‌محل مواجه شدند باید یک فرآیند طولانی و پرهزینه حقوقی را تحمل کنند. پیش‌نهاد ما این است که بانک‌ها می‌توانند به گروه دوم از دارندگان چک بی‌محل کمک کرده و معضل را تا حدی حل کنند.

راه‌کار پیش‌نهادی مقاله برای این معضل، انتقال مدیریت ریسک از دریافت کننده چک به نهادهای تخصصی‌تر و بزرگ‌تر مثل بانک‌ها است. مثالی می‌زنیم. در کشورهایی که داشتن کارت اعتباری برای افراد عادی رایج است، هر فرد متناسب با پیشینه عمل‌کرد و ظرفیت مالی خود سقف مشخصی برای کارت اعتباری‌اش دارد و تا این سقف مجاز به خرید است. وقتی که خریدار از کارت اعتباری خود استفاده می‌کند لزومن ممکن است در حسابش پول نقد برای خرید مربوطه را نداشته باشد. با این حال بانک به عنوان طرف حساب فروشنده کالا، مبلغ معامله را به فروشنده پرداخت می‌کند و فروشنده متحمل هیچ ریسکی بابت عدم دریافت پول خود نمی‌شود. در مرحله بعد بانک با خریدار (صاحب کارت اعتباری) طرف است. در انتهای ماه صورت حساب کارت اعتباری صادر شده و فرد باید ظرف مدت معینی تمام یا بخشی از آن‌را پرداخت کند. اگر صاحب کارت اعتباری در انتهای ماه پول نقد نداشته باشد به بانک اطلاع می‌دهد و پرداخت قبض را به تعویق انداخته و در عوض به بانک بهره اضافه پرداخت می‌کند بدون این‌که مشکل جدی برایش پیش بیاید. البته طبعن همه افراد در نهایت قبض کارت اعتباری خود را پرداخت نمی‌کنند و لذا بانک در برخی موارد از این بابت زیان می‌بیند ولی نسبت این مشتریان به کل مشتریان آن‌قدر زیاد نیست که بانک‌ها را از فعالیت در این حوزه باز دارد.

در این‌جا این سوال پیش می‌آید که با وجود آسانی نسبی دریافت کارت اعتباری در بسیاری از کشورها، چرا افراد سعی نمی‌کنند با دریافت کارت اعتباری‌های متعدد از بانک‌های مختلف و عدم پرداخت قبض آن‌ها به نوعی سوء استفاده کرده و بانک‌ها را دچار زیان کنند. پاسخ سوال زیاد سخت نیست: افراد برای فعالیت آینده‌شان نیاز به اعتبار دارند. ممکن است در یک مورد با عدم پرداخت یک قبض چند هزار دلاری سوء استفاده کنند ولی فردا که قصد خرید خانه یا تاسیس کسب و کار یا پرداخت هزینه درمانی را دارند نیاز به اعتبارهای بسیار بیش‌تری خواهند داشت که امکان دریافت آن‌ها ممکن است با عدم پرداخت قبض‌های قبلی از بین برود. نیاز به اعتبار آینده باعث می‌شود تا افراد سعی کنند تا حد امکان سابقه خود را پاک نگاه داشته و اعتبار خود را ارتقاء دهند.

با الهام از همین روش، در بحث صدور چک در ایران، بانک‌ها می‌توانند با گرفتن تضمین‌های لازم (مثل وثیقه ملکی) چک‌های تضمین شده به افراد بدهند یا مسوولیت پرداخت چک به دریافت‌کننده تا سقف مشخصی را بر عهده بگیرند. چک تضمین شده لزومن متناظر با داشتن پول نقد در حساب نیست بل‌که به اعتبار صاحب دسته‌چک مربوط است. در هر صورت بانک پول فروشنده کالا را پرداخت کرده و در عوض اگر حساب صاحب چک موجودی لازم را نداشت به او مهلت مشخصی داده و در عمل یک وام با بهره بالا به وی پرداخت می‌کند. اگر صاحب چک تا مدت زمان مشخصی حساب خود را شارژ کرد یا بخش لازم از بدهی‌هایش را پرداخت کرد بانک صرفن جریمه یا بهره دیرکرد را دریافت کرده و رابطه کاری عادی خود را با فرد ادامه می‌دهد. ولی اگر صاحب چک پس از اخطارهای چندباره بانک نسبت به پرکردن موجودی‌اش و رفع بدهی به بانک اقدام نکرد در آن صورت بانک قانع می‌شود که فرد قصد پرداخت چک را ندارد و لذا اقدامات حقوقی لازم را برای دریافت طلب خود (مثلن از طریق نقد کردن وثیقه یا تضمین ملکی دسته چک) و ثبت موضوع در سابقه اعتباری فرد انجام خواهد داد.

این سیاست که به جای این‌که بانک به جای فروشنده کالا (دریافت‌کننده چک) پی‌گیر مطالبات باشد چند حس مهم خواهد داشت. اولن بانک با دادن مهلت به صاحب چک دست او را برای تلاش برای تهیه مبلغ لازم بازتر کرده و لذا از این که یک چک بی‌محل کل کسب و کار و زندگی فرد را مختل کند جلوگیری می‌کند. در بسیاری موارد افراد قادر خواهند بود تا با ادامه فعالیت خود نهایتن پول طلب‌کار را بپردازند ولی به خاطر داشتن چک بی‌محل و متواری شدن این امکان را از دست می‌دهند و لذا بانک می‌تواند این شرایط را فراهم کند. طبیعی است که مهلت اضافی بانک برای صاحب چک بی‌محل بدون هزینه نخواهد بود. بهره یا جریمه دیرکرد پرداخت مبلغ چک بسیار بالاتر از بهره معمول خواهد بود و هر بار صدور چک بی‌محل در پرونده صاحب چک ثبت شده و سابق اعتباری او را کاهش می‌دهد. لذا به نفع صاحب چک است که تا حد امکان از بی‌محل شدن چک‌هایش جلوگیری کند یا در اولین فرصت ممکن بدهی خود به بانک را بپردازد.

حسن دوم این روش این است که بانک‌ها نهادهای تخصصی هستند و به سابقه اعتبار افراد مختلف هم دست‌رسی خواهند داشت. لذا بانک به شکل کارآمدتری می‌تواند احتمال سوء استفاده یا عدم توانایی صاحب چک برای پرداخت مبلغ را تخمین زده و سیاست مناسب را در قبال متقاضی دریافت دسته چک اتخاذ کند. در مقابل یک فروشنده کوچک و منفرد هرگز صاحب چنین توانایی تخصصی نیست و مجبور است که یا به تمام مشتریان اعتماد کرده و یا کلن کسب و کار بر اساس چک را متوقف کند.

برای این منظور وجود یک سیستم سنجش اعتبار و دریافت حق ریسک متناسب با اعتبار فرد یک جزء لازم این مدل خواهد بود. طبعن یک تاجر معتبر که طی سال‌ها گردش مالی گسترده‌ای داشته اعتبار یک‌سانی با فرد تازه‌کاری که هنوز تجربه‌اش را در امر کسب و کار پس نداده است نخواهد داشت. با این همه بانک بر اساس همه فلسفه یک‌کاسه کردن ریسک‌ها به هر دو فرد چک‌های تضمین شده خواهد داد. با این تفاوت که احتمالن سقف اعتبار و حق ریسک ماهیانه که هر کدام باید بپردازند متفاوت خواهد بود. همانند حق بیمه که رانندگانی که سابقه تصادف بیش‌تری دارند باید حق بیمه بالاتری بپردازند، تاجر معتبر هم مبلغ ماهیانه کم‌تری به نسبت فرد بدون سابقه پرداخت می‌کنند.

نهایتن این‌که به دلیل اندازه بزرگ بانک و داشتن هزاران صاحب چک در هر لحظه امکان هم‌کاسه‌کردن ریسک برای بانک‌ها راحت‌تر از یک فرد عادی است. برای یک فروشنده لوازم خانگی یا پارچه پاس نشدن یک چک بزرگ ممکن است به قیمت توقف کسب و کار و ورشکستگی تمام شود چرا که یک چک ممکن است بخش مهمی از سرمایه فرد را شامل شود. برای بانک موضوع کمی متفاوت خواهد بود. بانک در هر لحظه با صاحب هزاران چک طرف است که لزومن همه آن‌ها در آن ماه با حساب خالی مواجه نیستند. این موضوع درست مثل رفتار شرکت‌های بیمه خودرو است که در هر روز لزومن همه ماشین‌ها تصادف نمی‌کنند.

ممکن است گفته شود اگر این سیاست دنبال شود همه سعی می‌کنند تا دسته چک تضمینی را از بانک‌ها گرفته و تا حد امکان بدون وجود موجودی از آن خرج کنند. چند موضوع مانع از این مساله می‌شود؟ اول این‌که این سوال در وضعیت فعلی هم وجود دارد ولی همه چک بی‌محل نمی‌کشند چون عواقب آن برای‌شان پرهزینه است. همان طور که گفته شد فرد برای آینده کاری خودش نیاز به اعتبار خوب دارد و لذا به خاطر حفظ اعتبار خودش هم که شده سعی می‌کند تا حد امکان از صدور چک بی‌محل خودداری کند. ضمن این‌که بانک‌ها ممکن است تضمین‌های لازم را هم دریافت کنند. دوم، بانک به نسبت فرد حقیقی قدرت حقوقی و پی‌گیری بالاتری داشته و لذا ممکن است با شدت بیش‌تری امکان تعقیب قضایی فرد یا مصادره ضمانت‌نامه ارائه شده برای دریافت چک را داشته باشد. نهایتن این‌که با مجهز شدن بانک‌ها به سیستم‌های سنجش اعتبار پیش‌رفته‌تر امکان بررسی دقیق‌تر سابقه فرد و لذا اعطای سقف اعتبار تا حد بهینه وجود خواهد داشت. ادبیات اقتصادی نوآوری‌های زیادی در این زمینه داشته که به بانک‌ها کمک می‌کند تا انگیزه‌های ایجاد کنند تا افراد نخواهند از سقف اعتباری‌شان سوء استفاده کنند.

February 04, 2011

قیمت‌گذاری دارایی‌ها با زباله

محتوای فنی این پست برای عده کمی از خوانندگان موضوع مرتبطی است ولی پیام عمومی‌ترش این است که چه طور می‌توان به صورت خلاقانه از داده‌هایی که به نظر ارزشی ندارند یا ربطی به مساله ندارند شاخص‌هایی قوی‌تر برای تحلیل مسایل اقتصادی و اجتماعی ایجاد کرد. خلاقیت در این‌جا در استفاده از داده‌های تولید زباله برای حل یک پازل قدیمی اقتصادی است.

مساله ارتباط بین تغییرات قیمت دارایی‌ها (شاخص بازار سهام)، مصرف و ضریب ریسک‌گریزی یکی از مهم‌ترین و قدیمی‌ترین پازل‌های اقتصاد مالی است. روی‌کرد قیمت‌گذاری دارایی‌ها بر پایه مصرف (CCAPM) قیمت و بازده یک دارایی را به میزان هم‌بستگی پرداخت‌های آن با تغییرات اقتصاد کلان و سطح مصرف مربوط می‌کند ولی در عمل این تئوری برای تطبیق با مشاهدات آماری دچار برخی معضلات است که یکی از آن‌ها ضریب ریسک‌گریزی بسیار بزرگی است که از کالیبره کردن مدل‌ها به دست می‌آید و با شهود اقتصادی نمی‌خواند یا پیامدهای عجیبی دارد. مثلن این‌که اگر این ضریب درست باشد افراد حاضرند پول خیلی خیلی زیادی برای بیمه ماشین و خانه‌شان بدهند یا به خاطر یک خطر کوچک از زندگی در مناطق پرخطر خودداری کنند. چیزی که در عمل این طور نیست.

حالا این آقای جوان که هنوز دانش‌جوی دکترا است مقاله‌ای در ژورنال آو فاینانس چاپ کرده و راه‌حلی برای تخفیف پازل‌های قبلی پیش‌نهاد کرده است. مشکل تحقیقات قبلی این بود که واریانس مصرفی که بر مبنای شاخص‌های استاندارد گزارش می‌کردند به اندازه کافی بالا نبود و لذا ضریب ریسک‌گریزی باید آن را جبران می‌کرد تا به سطح بالایی از سود روی دارایی ریسکی (سهام) برسیم. ایده نویسنده این است که به جای اتکا به گزارش‌های فصلی درآمد و مصرف از یک شاخص به‌تر استفاده کنیم و آن هم سطح تولید زباله در شهر نیویورک است! حجم زباله رابطه مستقیمی با سطح مصرف فوری فرد دارد. شهر نیویورک هم انتخاب درستی است چون بسیاری از سرمایه‌گذاران مالی در این شهر زندگی می‌کنند و مصرف آن‌ها برای مدل قیمت‌گذاری‌ها اهمیت بیش‌تری دارد تا کشاورزی که در وایومینگ مشغول است. سطح تولید زباله ظاهرن متلاطم‌تر از گزارش‌های دوره‌ای و رسمی مصرف است و این برای حل پازل مفید است.

نرخ دلار

ظاهرن قیمت دلار در ایران (و به تبع آن همه ارزهای دیگر) ام‌روز جهش قابل توجهی (در حد 10 درصد) داشته است. این جهش ممکن است صرفن به دلایل گذرا مثل مشکلات اداری یا تعطیلی موقت بازار یا نرسیدن دلار کافی در آن روز و غیره باشد ولی همین یک سیگنال کافی است که متقاضیان فکر کنند که در زمان‌های آینده‌ هم امکان جهش نرخ ارز وجود دارد و لذا ذخیره احتیاطی خود را افزایش دهند و یا خریدهای آینده خود را جلو بیندازند. خلاصه این‌‌که حتی اگر عرضه ارز فردا به مقدار سابق برگردد ممکن است قیمتش تا مدتی بالا بماند و همین بالا ماندن قیمت خودش باعث تقویت باور به وضعیت ضعیف آتی و لذا افزایش تقاضای ذخیره‌سازی شده و تا مدتی روند صعودی به قیمت تحمیل کند. اگر عرضه مستحکم باشد معمولن چنین شوکی گذرا است و بازار بعد از مدتی به باور قبلی باز می‌گردد ولی در هر صورت در دوره گذار ممکن است با یک پیش‌گویی خودمحقق‌کننده (Self Fulfilling Prophecy) مواجه شویم.

اگر بانک مرکزی مصمم به حفظ قیمت قبلی باشد به‌ترین کار این است که فورن اطلاع‌رسانی شفاف کند و دلایل جهش را بیان کرده و نسبت به عرضه آینده اطمینان ایجاد کند تا بازار زودتر به تقاضای قبلی برگردد و گرنه این شوک ممکن است تا مدت قابل توجهی ادامه پیدا کند.

برو خانه‌ات

می‌رم در کافی‌شاپی در آمریکا که تا قبل از رسیدن دوستم کمی کار کنم. سیب و چای می‌گیرم و می‌رم سراغ تنها مبل خالی که نزدیک پریز است. مرد سفیدپوست میان‌سالی‌ هم روی مبل مجاور نشسته است. وقتی دارم وسایلم را باز می‌کنم به طور عجیبی نگاهم می‌کند. بهش می‌گویم مشکلی پیش آمده؟ می‌گوید در جایی که من از آن می‌آیم قبل از نشستن روی میز یک نفر اجازه می‌گیرند. می‌گویم همه جای دنیا آدم‌ها وقتی روی میز مقابل کسی می‌نشینند اجازه می‌گیرند نه روی مبل جداگانه‌ای که یک میز بزرگ مشترک با مبل بغلی دارد و محدوده هر نفر کاملن جدا است. خانم جوانی که روی میز کوچک بغلی نشسته پیش‌نهاد می‌کند که روی میز او بنشینم. می‌گویم نه اتفاقن همین‌جا را می‌خواهم چون پریز لازم دارم...

حرف‌مان کمی بالا می‌گیرد. می‌گویم اگر ادامه دهی پلیس خبر می‌کنم. واقعن هنوز چیز بدی نگفته ولی دوست دارم ببینم چه می‌شود و پلیس چه واکنشی نشان می‌دهد. به پلیس زنگ می‌زنم و می‌گویم آقایی این‌جا است که رفتار درستی ندارد. می‌گوید مرد سفید پوست است؟! آدرس محل و اسمم را می‌گیرند. شروع به فحاشی می‌کند و وسایلش را جمع می‌کند که برود و می‌گوید که برو همان جایی که آمده‌ای. توی دلم می‌گویم تو لازم نیست بگویی خودم دارم می‌رم و به زودی خواهم رفت خانه‌ام ولی به او می‌گویم اتفاقن می‌مانم به تو هم ربطی ندارد.

یک دقیقه بعد پلیس از راه می‌رسد و مرد از در دیگر کافه بیرون می‌رود. پلیس ماجرا را می‌پرسد و می‌گوید نمی‌توانم کاری بکنم چون آزار فیزیکی نداشته. حداکثر این‌که مدیر کافی‌شاپ می‌تواند ازش بخواهد که مغازه را ترک کند. می‌گویم در کشور من اگر کسی اهانت زبانی کند می‌توانم ببرمش دادگاه (واقعن نمی‌دانم به لحاظ حقوقی این طور هست یا نه ولی خب به پلیس این طوری گفتم) و جواب می‌دهد که این‌جا آزادی بیان است. هر روز به ما همین فحش‌ها را می‌دهند و کاریش نمی‌توانیم بکنیم. دست می‌دهد و می‌گوید از کجا آمده‌ام و آرزوی روز خوب می‌کند و می‌رود. این یعنی این‌که امثال ما در ینگه دنیا می‌توانیم مورد آزار زبانی واقع شویم و حمایت پلیس را هم نداشته باشیم و حتی نتوانیم با زبان از خودمان دفاع قوی و کوبنده بکنیم چون مطمئن نیستیم گفتن چه حرفی جرم است و چه چیزی نیست.

نیمه پیروزمندانه و نیمه شکست خورده بر می‌گردم سر جایم. مرد را بیرون کردم و این خوب بود ولی تهدیدم برای مداخله پلیس بی‌فایده بود. خانم میز کوچک بغلی مبل راحت و بزرگی که مرد موهن اشغال کرده بود را به تصرف در می‌آورد و من هم با لذت و آرامش بعد از طوفان سیبم را گاز می‌زنم و بعدش چای می‌خورم. یک درس هم به درس‌های زندگی‌ام اضافه می‌شود.

پ.ن: ببخشید سرم شلوغ است و هنوز نرسیده‌ام کامنت‌های پست قبل را جواب بدهم.

پ.ن: چون تم اکثر کامنت‌ها یک‌سان است یک جواب مشترک می‌دهم. اگر طرف به شخص من توهین می‌کرد و مثلن می‌گفت آدم بی‌نزاکتی هستم ممکن بود همان‌جا شخصی جوابش را بدهم یا بهش نشان بدهم که اشتباه می‌کند. در اروپا توهین نژادی جرم بسیار بزرگی است. وقتی بحث را به ملیت و این‌ها کشاند به طور طبیعی همان کاری را کردم که در اروپا ممکن است بکنی. پلیس هم بودجه عمومی می‌گیرد که جلوی تجاوز به محدوده افراد از جمله حیثت و احترام افراد و نیز پراکندن نفرت نژادی را بگیرد. اگر در کشوری باشم که بدانم پلیسش مداخله می‌کنم قطعن دوباره همین کار را می‌کنم و خودم را در سطح آن آدم پایین نمی‌آورم.

کارایی پویا و خانه‌ای که می‌سوزد

من مدت‌ها است که چیزی در دفاع از بازار آزاد نمی‌نویسم ولی به نظرم رسید در مورد یک حادثه دارد بدفهمی رخ می‌دهد. دوست خوبم از آمریکا لینک خبری را فرستاده. ماجرا این است که برای استفاده از خدمات آتش‌نشانی در روستایی در ایالت تنسی باید سالیانه 75 دلار پرداخت و آتش‌نشانی حاضر نشده آتش خانه کسی که این پول را نداده را خاموش کند و خانه‌اش سوخته است. این طرف و آن طرف وب نظرات و نوشته‌هایی دیدم که بیش‌تر به شعاردادن ایدئولوژیک شبیه بود و نه چیزی که ماجرا را به درستی تحلیل کند.

قضیه این است که واحد آتش‌نشانی شهر مجاور این روستا حاضر می‌شود با دریافت مبلغی خدماتش را به روستای مجاور گسترش دهد. تا این‌جا چیز عجیب و غیرقابل فهمی وجود ندارد. خدمات آتش‌نشانی در آمریکا محلی است و هزینه آن هم از مالیات و عوارض ساکنان محل تامین می‌شود. وقتی یک روستای دیگر بخواهد از این خدمات استفاده کند باید سهم خودش را بپردازد که همان نفری 75 دلار در سال بوده است.

قسمت کمی پیچیده‌تر ماجرا به انگیزه افراد برای تامین مخارج آتش‌نشانی مربوط می‌شود. از تئوری‌های ابتدایی اقتصاد بخش عمومی این را می‌دانیم که اگر پرداخت را اختیاری کنیم عده بسیار کم‌تری سهم‌شان را می‌پردازند (این عدد البته صفر نمی‌شود چون دست آخر کسانی وجود خواهند داشت که خدمات آتش‌نشانی برای‌شان خیلی ارزش دارد و حاضرند به هر قیمتی آن‌را حفظ کنند). پس باید راهی پیدا کنیم که افراد انگیزه داشته باشند در این کار مشارکت کنند و آن هم محروم کردن کسانی است که این هزینه را نمی‌دهند. 75 دلار در سال هم برای یک آمریکایی کشاورز عددی نیست که نتواند بپردازد. کشاورزان آمریکایی بسته به دارایی‌شان ممکن است بین بیست هزار تا چند صدهزار دلار درآمد داشته باشند و 75 دلار در سال سهم بزرگی از این عدد نیست. لذا ربط دادن بحث فقر و نداری به این کیس خاص توسط جادی کیبردآزاد بیش‌تر به یک فریب و سوء استفاده از موقعیت می‌ماند.

آخرین حلقه پازل مربوط به تعهد آتش‌نشانی برای حفظ قرارقبلی در زمان آتش‌سوزی است. حرف کارآیی پویا (Dynamic Efficiency) به زبان ساده این است که منافع بلندمدت را نباید فدای موقعیت‌های کوتاه‌مدت کرد. به زبان بهینه‌سازی نباید با انتخاب "بهینه استاتیک"، مسیر بهینه یک برنامه پویا را تخریب کرد. مثال‌هایش بی‌نهایت زیاد است. پدری که گریه بچه‌‌اش را تحمل می‌کند ولی حاضر نمی‌شود از قول خودش برای نخریدن شکلات در صورت انجام ندادن یک کار کوتاه بیاید، رستوران بوفه‌بازی که حاضر است غذای اضافی آخر وقت بوفه را بیرون بریزد ولی به مشتریان اجازه ندهد آن را با خود به خانه ببرند، بانکی که حاضر است خانه کسی را تملک کرده و زیر قیمت بفروشد ولی از قانون وام مسکن تخطی نکند و ...

همه این مثال‌ها دردناک (و به طور محلی غیرعقلانی) هستند و فرد باید برای در مقابل وسوسه تخطی از قول قبلی مقاومت کند تا بتواند به طور پیشینی (Ex-Ante)انگیزه عامل‌ها (بچه، مشتری، افراد جامعه، ..) را در سطح درستی حفظ کند. قصه آتش‌نشانی هم از همین جنس است. اگر آتش‌نشانی حاضر می‌شد آن یک بار را تخفیف بدهد و خانه را خاموش کند دیگر کسی انگیزه‌ای نداشت که قبض سالانه را بدهد چون می‌دانست که وقتی زمانش برسد آتش‌نشانی آن‌قدر هم سخت‌گیر نخواهد بود. مثل کسی که بدون توجه به هشدار دولت خارج از محدوده شهری خانه می‌سازد و می‌داند که وقتی خانه را بسازد آب و برق را دریافت خواهد کرد، یا بانکی که ریسک زیاد بر می‌دارد و می‌داند که اگر نزدیک به ورشکستگی برسد دولت حفظش خواهد کرد و الخ

این‌که کسی موقعی که خانه‌اش آتش گرفته است بخواهد 75 دلار را بدهد خنده‌دار است. ماجرا شبیه این است که وقتی ماشین کسی تصادف کرد بخواهد حق بیمه بدهد و فوری از آن استفاده کند. 75 دلار هزینه خاموش کردن آتش نیست بل‌که عدد سرشکن‌شده‌ای است که احتمالن آتش‌سوزی هم در آن لحاظ شده است. وقتی خانه دارد می‌سوزد این احتمال به یک می‌رسد و دیگر احتمال پیشینی در کار نیست. صاحب خانه البته در قدم بعدی پیش‌نهاد داده که کل هزینه عملیات را بپردازد. این به نظرم قرارداد قابل قبول‌تری به نظر می‌رسد هر چند از دید اداره آتش‌نشانی لزومن کارا نیست چون ممکن است افراد از پرداخت قبض هزینه عملیات شانه خالی کرده و به اصطلاح اعلام ناتوانی در پرداخت (Default) کنند. این ماجرا در مورد قبض‌های درمانی در آمریکا زیاد اتفاق می‌افتد و عجیب هم نیست که کسی که خانه و زندگی‌اش سوخته پولی در بساط نداشته باشد که قبض هزینه عملیات را بپردازد (چون به احتمال زیاد همان شب که پول نقد نمی‌دهد). با لحاظ کردن احتمال نسبتن زیاد شانه‌خالی کردن ممکن است این گزینه کاملن رد شود.

یک نقد درست در یکی از مطالب انگلیسی هم بود. چرا باید آتش‌نشانی منطقه انحصاری باشد؟ شاید اگر یک شرکت خصوصی آتش‌نشانی هم کنار دست‌گاه عمومی بود آن کشاورز با قیمت ارزان‌تری خدمات را دریافت می‌کرد و به نظرش می‌رسید که پرداخت حق آتش‌نشانی ارزشش را دارد.

چون کلن این موضوعات (و برخی افراد) پتانسیل سوء‌برداشت زیادی دارند روشن می‌کنم که باید بین بحث فقر و حمایت از اقشار ضعیف و الخ از یک طرف و بحث کاراسازی نظام خدمات عمومی برای طبقه متوسط (آن‌هم آمریکایی) تفاوت اساسی گذاشت. این دو موضوع ادبیات کاملن متفاوتی دارد و اصرار من بر اعمال منطق اقتصاد در یک موقعیت لزومن به معنی بسط یک به یک آن به موقعیت دیگر نیست.

زنجیره تضاد

در فرودگاه هستم. خسته و گرسنه‌ام و کمی هم دیرم شده است. پروازهای آمریکایی هم که اکثرن هیچ خوردنی حتی برای خریدن ندارند. سعی می‌کنم قبل پرواز چیز سریعی بخورم. ساندویچ سرد با سیب‌زمینی سرخ‌کرده سفارش می‌دهم و خانم فروشنده که از لهجه‌اش عرب می‌زند می‌گوید که نمی‌تواند تضمین کند ساندویچ در پنج شش دقیقه آتی آماده شود. می‌پرسم می‌تواند سیب‌زمینی را اول بدهد تا در این مدت بخورم و کمی در وقت صرفه‌جویی کنم؟ تقاضا برایش خیلی مفهوم نیست. مجبورم می‌شوم آهسته‌تر و با اشاره و غیره موضوع را برسانم. با مهربانی لب‌خند می‌زند و می‌گوید تلاش‌مان را می‌کنیم.

می‌رود که سیب‌زمینی‌ها را بیاورد. دختر جوان سفیدپوستی که ساندویچ‌ها را آماده می‌کند موضوع را نمی‌فهمد. باز با اشاره و نشان دادن من و زمان و غیره قضیه را حالی می‌کند. دختر سفیدپوست که زیر فشار سفارش‌های مختلف است عصبانی می‌شود و سرش داد می‌زند. زن عرب چیزی نمی‌گوید. خودش می‌رود و سیب‌ها را می‌آورد ...

من به عنوان مشتری چیز عجیبی درخواست نکردم. از فروشنده خواستم تا بخشی از غذایم را که همان بغل آماده بود بهم بدهد. خانم فروشنده عرب دقیقن همان کاری را کرد که احتمالن در دوره‌های فروش به‌شان گفته‌اند. سعی کرد برای خواسته مشتری راه‌حلی بیابد. دختر سفیدپوست کار دور از انتظاری نکرد. احتمالن از فشار کار خسته بود و از این‌که روتین عادی‌اش به هم خورده بود عصبانی شد.

می‌توان نشست و در مورد این‌که چه طور طراحی غلط سیستم منجر به این تضادها شده است حرف زد ولی من فقط به زن عرب فکر می‌کردم که برای این‌که شغل نه چندان پردرآمدش را حفظ کند باید روزانه چندین و چند موقعیت این طوری را تحمل کند و لب‌خند هم بزن. فقط برای این‌که شرکت ازش خواسته است به خواسته (معقول) مشتری گوش بدهد.

سهام‌داران خرد و فرآیند خصوصی‌سازی

اعطای گسترده سهام شرکت‌های دولتی به انبوهی از سهام‌داران خرد معمولن با این انتقاد رو به رو است که چنین کاری نظام حکومت‌گری (Governance) شرکت را تضعیف کرده و باعث می‌شود سهام‌داران دولتی سابق هم‌چنان اداره شرکت را در دست داشته باشند. فرض کنید 70 درصد سهام یک شرکت بین 70000 نفر تقسیم شده باشد. در آن صورت سهم هر نفر آن قدر کوچک خواهد بود که کسی انگیزه‌ای برای نظارت بر کار مدیریت را نخواهد داشت و لذا آن اقلیت سی‌درصدی عملن تمام امور شرکت را در دست خواهند داشت. در مقابل اگر آن 70 درصد فقط بین ده نفر تقسیم شده بود هر نفر آن قدر نفع از عمل‌کرد شرکت داشت که بخواهد برای نظارت بر عمل‌کرد مدیریت و به‌بود آن انرژی بگذارد. حتی اگر تک تک این ده نفر هم چنین انگیزه‌ای نداشته باشند، یکی از سهام‌داران فعال می‌تواند از طریق وکالت بقیه (Proxy) رای‌های کوچک را کنار هم جمع کرده و به صدای قوی در شرکت تبدیل شود.

با وجود اثرات منفی پراکندگی سهام‌داران از زاویه حاکمیت شرکتی، از زاویه اقتصاد سیاسی وجود سهام‌داران انبوه می‌تواند مفید باشد. مساله‌ای که خیلی از برنامه‌های خصوصی‌سازی در دنیا با آن مواجه هستند مساله عدم تعهد دولت‌ها به حفظ قول‌های خود بعد از تحقق خصوصی‌‌سازی است. برای مثال فرض کنید دولت صنایع فولاد کشور را خصوصی‌سازی می‌کند و عده‌ای سرمایه‌گذاری خصوصی آن‌را می‌خرند. بعد از انتقال مالکیت صنعت فولاد به بخش خصوصی، دولت ممکن وسوسه شود که تا حد امکان از این صنعت باج‌گیری کند. مثلن مالیات صنعت فولاد را افزایش دهد، استانداردهای محیط‌‌زیستی را ارتقاء دهد، تعرفه واردات را کم کند و غیره. سرمایه‌گذاران دولتی این را می‌دانند که قول پیشینی دولت در مرحله پس از وقوع معتبر نخواهد بود و دولت انگیزه خواهد داشت تا زیر حرف خود بزند. این موضوع می‌تواند باعث افت شدید در ارزش سهام شرکت‌های درحال خصوصی‌سازی شود و درآمد ناشی از خصوصی‌سازی را هم به شدت کاهش دهد.

وجود سهام‌داران متعدد (خصوصن در فضای دموکراتیک) این حسن را دارد که انگیزه دولت برای باج‌گیری را کاهش می‌دهد. فرض کنید یک دولت چپ در کشوری سرکار است ولی سیاست خصوصی‌سازی را هم ادامه می‌دهد. این دولت انگیزه دارد تا از جیب سرمایه‌گذارانی که شرکت را خریداری کرده‌اند برداشته و بین پای‌گاه رای خود (طبقات ضعیف) تقسیم کند و موقعیت رای خود را هم تقویت کند. حالا فرض کنید که به جای فروش شرکت به ده سرمایه‌گذار بزرگ، این شرکت به صدها هزار کارگر و بازنشسته واگذار شود. دولتی که بخواهد از شرکت فروش رفته به این افراد باج‌گیری کند عملن خودکشی سیاسی می‌کند چون در انتخابات بعدی رای آن‌ها را از دست می‌دهد. به این ترتیب گمارندن سهام‌داران کوچک در این فرآیند، سهام‌داران بزرگ را قانع می‌کند که قرار نیست از شرکت باج‌گیری شود و لذا قیمت سهام شرکت را در عرضه اولیه (IPO) آن را بالا می‌برد.

یکی دو سال پیش یکی از مدیران بانکی را ملاقات کردم که در پی تاسیس بانک خصوصی جدیدی بود. با درس‌‌هایی که از تجارب قبلی گرفته بود، قصد داشت تعداد زیادی از سهام بانک را (البته نه لزومن درصد زیادی از کل) به رایگان بین فرهنگیان و دانش‌آ‌موزان محلی توزیع کند. این سیاست دقیقن بر مبنای شهود ناشی از پاراگراف قبلی است ولی این بار از طریق ابتکار عمل بخش خصوصی.

نامه‌نگاری

تمدید کارت اقامت اتریش معمولن دو هفته طول می‌کشد. سر موقع اقدام کرده بودم . تقریبن 15 روز بعد از موعد تحویل ویزای تمدیدشده باید چند تا کنفرانس اروپایی می‌رفتم. سر موعد رفتم ویزا را بگیرم آماده نبود. هفته بعدش رفتم نبود. به خانم مسوولش گفتم که من هفته بعد باید بروم کنفرانس خارجی و ویزایم را لازم دارم. گفت نگران نباش. اگر کارت اقامتت هم نیامد ویزای اضطراری می‌دهیم که مشکل را حل می‌کند.

یکی از این کنفرانس‌ها یک بورس عالی بهم داده بود. هزینه ثبت‌نام و چهارشب اقامت در یک هتل درجه یک و بلیط و مراسم شام و غیره. تا دو روز قبل از کنفرانس کارت اقامت نیامد. رفتم و ویزای اضطراری را گرفتم. وقتی ویزا را زدند معلوم شد شنگن نیست. این یعنی نمی‌توانم برای تردد به بقیه کشورهای اروپایی از آن استفاده کنم. این نکته را کارمندان اداره ویزا تا آن لحظه به درستی نمی‌دانستند و وقتی من جزیی بررسی‌اش کردم معلوم شد. خلاصه این که قطعی شد که به آن کنفرانس نمی‌رسم. فورن به شرکتی که کارهای کنفرانس را مدیریت می‌کرد ایمیل زدم و از اتفاق غیرمنتظره پیش‌آمده ابراز تاسف کردم و گفتم اگر می‌توانند هتلم را کنسل کنند که بودجه‌شان هدر نرود. بلیط طیاره در هر صورت از دست رفت.

چند وقت پیش در مورد مساله‌ای دیگر از دبیر کنفرانس ایمیل آمد و یک جایش به تعریض این بود که ما باید هزینه از دست رفته هتل و بلیط را از تو می‌گرفتیم و حالا این بار را گذشت می‌کنیم. ضمنن (این قسمت مهم است) "دفعه بعد یادت باشد وقتی مشکل ویزا داری به دبیرخانه کنفرانس خبر بدهی تا پول‌شان هدر نرود". فکر کردم در جواب چنین ایمیلی چه باید کرد؟ من و او اصلن هم‌دیگر را نمی‌شناسیم و نکته شخصی در میان نبود.

اما ! از بین خطوط ایمیلش می‌توانستم این را بخوانم: "ای جهان سومی که برای ورود به کشور ما نیاز به ویزا داری و همیشه در کنفرانس‌های ما این قضیه ویزایت یک دردسر است. حتی آداب ما اروپایی‌ها را هم بلد نیستی که موقعی که ماجرایی پیش می‌آید خبر بدهی". فکر کردم آدم این طوری را باید کمی ادب کرد.

بهش ایمیل زدم و اول از همه از تکنیک ساندویچ‌ استفاده کردم. سر ایمیل نوشتم که از بورس‌شان تشکر می‌کنم و متاسفم که کنفرانس خوب‌شان را از دست دادم و هزینه‌شان هدر رفت. ته نامه هم نوشتم که امیدوارم سال بعد با مقاله‌های جدیدتری که در این فاصله نوشته‌ام در کنفرانس‌شان شرکت کنم. بعد وسطش یکی دو تا پاراگراف دیپلماتیک نوشتم که معنی بین خطوطش می‌شد این: "ای آدم نادقیق و از خودراضی و تا حدی نژادپرست که این قدر کلیشه‌ای در مورد خبر ندادن من قضاوت می‌کنی و بهم درس این را می‌دهی که باید خبر داد. بدان که اولن مشکل از کارمندان اروپایی‌تبار اداره ویزا بود که نه تنها کارت اقامت را سرموقع حاضر نکردند بل‌که حتی قانون ویزای خودشان را درست نمی‌دانستند. من هم مسوولانه‌ترین رفتار را داشتم که اولین کارم بعد از خروج از اداره ویزا تماس گرفتن با هم‌کار تو بود. یاد بگیر که دفعه بعد این قدر راحت به بقیه درس اخلاق ندهی".

مسوولیت‌شناسی

توی صف کنترل گذرنامه بودم. آمدم چیزی را از جیبم در بیاورم جعبه فلزی آدامسم افتاد پایین، باز شد و دو تا آدامس افتاد زمین. در همین یک ثانیه‌ای که داشتم خم می‌شدم جعبه را بردارم باید تصمیم می‌گرفتم چه کار باید بکنم. مجموعه‌ای از تنبلی و بی‌مسوولیتی و نبودن سطل اشغال در آن سالن و احتمال قاطی شدن آدامس تمیز و کثیف و طولانی بودن صف و غیره باعث شد که فقط جعبه خودم را ببندم و بردارم و آن دو قرص کوچک آدامس را همان‌جا رها کنم که بعدن تمیزش کنند. همین که بلند شدم دیدم یکی محکم می‌زند به کوله‌پشتی‌ام. خانم پیری بود که داشت به دو تا آدامس روی زمین‌مانده اشاره می‌کرد. منظورش را فهمیدم. برشان داشتم و ازش تشکر کردم. او هم لب‌خند زد و خندید.

با مریم همیشه به شوخی و جدی می‌گوییم نصف نظم جامعه اتریش مدیون مسوولیت‌شناسی این خانم‌های پیرشان است.

گعده

دو سه روز پیش اتفاق نادر و بسیار دل‌پذیری رخ داد. به واسطه یک کلاس دانش‌گاهی و از سر شانس و تصادف با دو دوست ایرانی آشنا شدیم که خود آن‌ها هم دو ساعت پیش با هم آشنا شده بودند. هر دو سال‌های طولانی در قم تحصیل کرده بودند و بعدن هم دکترای فلسفه غرب خوانده بودند و برای کار پژوهشی موقتن خارج از ایران بودند. شب یکی از دوستان دو نفر دیگر را به شام دعوت کرد و ماحصلش گعده‌ طولانی شد که در این شش هفت سال اقامتم در این‌جا هرگز مشابهش را نداشتم. از هر دری در احوالات فلسفه در ایران سخن گفتیم، از آی‌پی‌ام و فلسفه علم شریف و انجمن حکمت و فلسفه و موسسه دانش و پژوهش و موسسات قم و همایش فلسفه و ... و احوالات و کارهای آدم‌هایی که من یا به واسطه شاگردی‌شان در گذشته یا ارتباطات شخصی یا خواندن کارهای‌شان می‌شناختم. خلاصه به تعبیر دوستی که بعدن فهمیدم این دو نفر هم او را می‌شناسند گفت و گوی بس لذیذی بود.

یک نکته مهم که یکی از دوستان گفت و به نظرم ارزش نوشتن دارد این است که یکی از تاثیرگذارترین شخصیت‌های دو دهه اخیر در حوزه را آقای ملکیان می‌دانست. جالب است که دوستان می‌گفتند که تاثیرگرفتگان از آقای ملکیان لزومن به لحاظ سیاسی و فکری هم‌خط او نیستند ولی تاثیر روش‌شناختی و مفاهیم علمی را از او برگرفته‌اند. این را هم به واسطه شخصیت آقای ملکیان می‌دانستند که اهل مریدپروری و حلقه‌سازی نیست که بخواهد افراد را مشابه خودش کند. الگوی ‌کم‌‌نظیری است این مرد فاضل و وارسته. آرزوی تن‌درستی و تداوم عمر پربرکتش را دارم.

یک نتیجه‌گیری هم خود من از مجموعه گفت و گوهای اخیرم با دوستانی از این نوع دارم و آن این‌که امثال ما چه قدر کم از محتوای کارها، مناسبات و تحولات موسسات مستقر در قم می‌دانیم و گاه بر اساس این فهم ناقص یا غلط چه تحلیل‌های ضعیفی می‌کنیم. این هم درسی بود که شاید باید به اشتراک می‌گذاشتم.

مهرنامه و بقیه

صادقانه اعتراف می‌کنم که اولین و آخرین باری که احساس کردم دارم تبدیل به یک عمو سیبیلو* می‌شوم وقتی بود که برای اولین بار دو ماه پیش مهرنامه را خواندم. تصورم این بود که کلن از پارسال به بعد دیگر هیچ مجله‌ جذابی در ایران منتشر نمی‌شود. مهرنامه را که خواندم کلن از خودم خنده‌ام گرفت. یک چند روزی طول کشید تا بتوانم بیش‌تر مطالبش را بخوانم. شب اولی که تا دیروقت بیدار ماندم و مجله را تورق حسابی کردم این قدر هیجان‌زده شدم که به رفقایم که دست‌اندرکار بودند ایمیل زدم و دست مریزاد گفتم. بعدش هم که نسخه‌های کاغذی و پی‌دی‌افش شماره‌های جدیدش دستم رسید و حس غریب و جذاب خواندن کیان و ایران فردا و شهروند و غیره را تا حدی زنده کرد. امیدوارم از شماره بعد برای‌شان بنویسم. اگر مقیم خارج هستید اکیدن توصیه می‌کنم مهرنامه را دنبال کنید تا بتوانید در فضای بحث‌های ایران قرار بگیرید. البته مهرنامه تنها نیست. نافه هم در انتشار جدیدش تبدیل به یک مجله روشن‌فکری خوب شده که خواندن آن‌هم لذت‌بخش است. به دلیلی که قابل فهم است (درآمد ناشی از فروش) فکر می‌کنم هیچ‌کدام نسخه آن‌لاین ندارند ولی خب گیر آوردنشان نباید سخت باشد.

* عمو سیبیلو یکی از چندین اصلاح رایج در آمریکای شمالی برای توصیف برخی ایرانیانی است که آن‌جا ساکن هستند و از جزییات تحولات و ماجراهای ایران بی‌خبرند و ... با عرض معذرت از دوستان فمینیست برای بار جنسیتی و مردمحور این اصطلاح. قطعن از پیش‌نهاد یک نسخه خنثی یا حتی زنانه استقبال می‌شود.

خصوصی‌سازی ورزش و برابری جنسیتی

این‌جا نوشته که دولت می‌خواهد در برنامه پنجم فضاهای ورزشی را خصوصی‌سازی کند. احمد توکلی هم به درستی این قانون را نقد کرده که به لحاظ گفتمانی در قیاس با نظرات سال‌های قبلی‌اش خصوصن در باب نرخ بهره‌ و قیمت بنزین یک یا چند قدم رو به جلو حساب می‌شود.

این‌که خصوصی‌سازی باعث ارتقاء انگیزه مدیریت می‌شود حرف قدیمی و بدیهی است. آن طرف قضیه این است که به علت گران بودن نسبی زمین و ساختمان در ایران پرداخت هزینه واقعی خدمات ورزشی از توان بسیاری از اقشار خارج خواهد بود. خصوصن که دقت کنیم که ورزش برای خیلی‌ها در این کشور تقریبن تنها تفریح قابل ابتیاع و در عین حال قانونی و مقبول است. وضعیت ورزش در مدارس هم که چندان خوب نیست که بگوییم دانش‌آموزان در آن‌جا به اندازه کافی تحرک خواهند داشت. در نتیجه صرف خصوصی‌سازی تنها باعث حذف ورزش سالم و امن از سبد مصرف خیلی‌ها خواهد شد.

این وسط وضع زنان بسیار آسیب‌پذیرتر است. مردان در بدترین حالت این امکان را دارند که حتی اگر از باش‌گاه ورزشی هم استفاده نکنند در خیابان فوتبال و در پارک والیبال بازی کنند و در کنار رودخانه شنا کنند و الخ. طبعن برای زنان چنین امکان (رایگانی) نیست و فضاهای ورزشی رسمی است که باید به این نیاز پاسخ‌ بدهد. می‌دانیم که همین الان هم وضع تحرک و سلامت فیزیکی دختران ایرانی اصلن خوب نیست و این قانون آن‌را بدتر هم می‌کند.

من یک راه‌حل میانه هم دارم. با الهام از ایده کوپن مدرسه - که فریدمن جزو حامیان اصلی آن بود - می‌شود کوپن ورزش درست کرد و به همه جوانان زیر یک سن مشخص داد. این کوپن به افراد اجازه می‌دهد تا مقدار مشخصی در سال از امکانات باش‌گاه‌های خصوصی استفاده کنند و باش‌گاه در عوض پول این خدمات را از دولت می‌گیرد. به این ترتیب هم منطق مدیریت خصوصی در باش‌گاه‌ها حاکم می‌شود و هم همه به حداقلی از امکانات ورزشی دست‌رسی خواهند داشت و بودجه ورزش هم در این کوپن‌ها خرج می‌شود. در عمل این ایده نیاز به جزییات بیش‌تری دارد که می‌شود بعدن صحبت کرد.

ما معتادان نسل سوم

استادان سیگاری زنگ سیگار (Smoking Break) می‌دهند،‌ استادان غیرسیگاری زنگ تنفس برای دریافت هوای تازه و استادان معتاد به اینترنت زنگ چک کردن ایمیل (Email Break)!

×‌ با تشکر از داریوش م برای تذکر در باب ترجمه زنگ سیگار و ایمیل

در ادامه پست قبلی: شرم پنهان گناه

چند وقت پیش چیزی می‌خواندم از استادی که متخصص اینترنت بود و ته حرفش این بود که خودتان را برای صد بار ایمیل چک کردن در روز ملامت نکنید. این کار اصلن هم بد نیست. یک روش جدید کار کردن است! برای من اما قبح این رفتار هنوز فرو نریخته است. با این که خودم یک کاربر متوسط و معمولی (نه خیلی شدید و نه خیلی کم) اینترنت و وب 2 و غیره هستم ولی انگار هیچ وقت نخواهم توانست مطلبی در مدح این فضا بنویسم. بیش از ده سال است که کمابیش در همین فضای جدید زندگی می‌کنم و روزانه به طور متوسط 7-8 ساعت به اینترنت وصل هستم (لزومن مشغولش نیستم) ولی هنوز حس بچه‌ای را دارم که از مدرسه فرار کرده و از غیبت سرکلاس عذاب وجدان دارد. امثال من که سال‌های مهمی از زندگی‌مان را بدون اینترنت و در فضای کتاب و مجله کاغذی و گفت و گوهای فردی طولانی سر کرده‌ایم هنوز دل‌مان برای آن روزهای شاید بهره‌ورتر تنگ می‌شود. هنوز ته‌ ته ذهن من فیس بوک و گودر و فرندفید و تا حد ضعیف‌تری وبلاگ تفریحات کم‌فایده‌ای هستند که آدم‌های جدی هرگز خودشان را آلوده آن نمی‌کنند: هیچ دیده‌ای مصطفی ملکیان مشغول فیس‌بوک بازی باشد؟ به نظرت مسخره نیست اگر تصور کنیم هایدگر وقتش را صرف جواب دادن به تکه‌پراکنی‌های بی‌ربط این و آن در فرندفید می‌کرد؟ اگر فروید قرار بود هر روز وبلاگ بنویسد و بخواند چه کسی باید تمدن و ملالت‌های آن‌ را می‌نوشت؟ ...

این‌ها اخطارهای پنهانی است که من هر لحظه که پای اینترنت هستم و کار واقعن جدی نمی‌کنم دریافت می‌کنم. آیا عجیب نیست که با گذشت ده سال از آلوده‌شدن به این گناه هنوز تمام‌قد با آن کنار نیامده‌ام؟

زمختی

رفته بودم در قهوه‌فروشی در دنور (مرکز ایالات کلرادو) قهوه‌ای بخرم و کمی کار کنم و منتظرم دوستانم باشم. مرد جوان سیاه‌پوستی آمد و قیمت قهوه‌ها را پرسید و علی‌الظاهر پول (یا شاید پول خرد) کافی نداشت که قهوه بخرد. گفتم رفیق بخر من پولش را می‌دهم. چیزی هم نبود. یک یا دو دلار حداکثر. مدل سیاه‌پوست‌ها که از مرام و این‌ها حال می‌کنند ذوق کرد و شروع کرد از این مدل مشت به مشت کوبیدن‌ها. من راستش بلد نبودم که چند بار باید بکوبم. فکر کردم رسمش یک‌بار است و ظاهرن از نظر او بیش‌تر از یک بار بود و دفعه بعد مشتش یک جوری روی هوا ماند. حالم گرفته شد. یک قهوه ناقابل برایش خریده بودم و شاید بیش از آن توق ذوقش زده بودم. فکر کردم شاید اگر دفعه بعد از خیر این کار بگذرم ضرر کم‌تری به مردم می‌زنم.

توی تراموایی در وین نشسته بودم و چیز می‌خواندم. روی صندلی که مخصوص پیرها و معلولین و خانم‌های باردار و بچه‌بغل است نبودم و لذا الزام قانونی برای تحویل صندلی‌ام به افراد دیگر را نداشتم. نگاه کردم دیدم خانم میان‌سال مسلمانی سرپا است. آن قدر پیر نبود که به طور بدیهی جایم را بهش بدهم. آن قدر هم جوان نبود که بدیهی باشد که می‌تواند سرپا بایستد. فکر کردم بلند شوم و بهش بگویم که می‌تواند جای بنشیند. بعد فکر کردم آلمانی‌ام آن‌قدر قوی نیست که اگر جواب پیچیده‌ای داد بفهمم. من می‌توانستم مثلن بهش بگویم " این صندلی خالی است، میل دارید بنشینید؟" ولی اگر او مثلن می‌گفت "قربانت برم مادر جان من دو دقه دیگه می‌پرم پایین!" یا مثلن می‌گفت "دمت گرم پسرم، توی این همه جمعیت کسی حواسش به من نبود!" من هیچی از جملاتش نمی‌فهمیدم. یعنی نمی‌فهمیدم می‌خواهد جایم بنشیند یا نمی‌خواهد. بعد ممکن بود ماجرای آقای سیاه‌پوست پیش بیاید. قصد نشستن داشته باشد و من برگردم سرجایم بنشینم و ضایعش کنم یا قصد نشستن نداشته باشد و من هم ننشینم و جور دیگری بد شود. خلاصه دیدم احتمال چنین مکالماتی بالا است از خیرش گذشتم.

وقتی در چنین وضعیت‌هایی قرار می‌گیرم فکر می‌کنیم که شاید بقیه‌ - مثلن برخی آسیایی‌ها یا برخی اقلیت‌ها - که گاه به نظر بی‌توجه و بی‌نزاکت می‌رسند تجارب و نتیجه‌گیری‌های مشابهی داشته‌اند که آن‌ها را به موقعیت گوشه‌گیری و غیراجتماعی‌بودن سوق داده؟

جمع یاران

از خلال نوشته‌هایم کاملن معلوم است که بودن در جمع رفقای هم‌دل و هم‌فکر یکی از مهم‌ترین جذابیت‌های محل اقامت برای من است. الان می‌خواهم یک حاشیه‌ای به آن بزنم که شاید به کار برخی بیاید. چند سالی است که تعداد دوستان نزدیکم در وین به حد زیادی رسیده. آن‌قدری که هفته‌ها صبر می‌کنیم تا بلاخره هم را ببینیم. همه‌مان کار داریم، سفر هستیم، ددلاین داریم، بیرون رفتن هر شب و هر شب خرج زیادی دارد، وقت می‌برد تا از محل کار یا منزل به محل قرار برسی و الخ و مهم‌تر از همه این‌که هر کس یک جایی مشغول است و جایی که من هستم کسی غیر از من نیست. خلاصه این‌که با این‌که شاید حداقل 30-40 تا دوست خوب و جذاب دارم ولی آن‌قدر فرصت و امکان ندارم که در حد کافی ببینمشان. تازه این‌جا وین است که شهر کوچک و سریع و ارزانی است و آدم‌ها هم به نسبت کم‌تر کار دارند. فکر کنم در لندن و نیویورک که وضع بدتر هم باشد.

حاشیه‌ای که می‌خواستم بزنم این‌ بود که به این نتیجه رسیده‌ام که تجربه‌های شیرین و بی‌نظیرم در شهری مثل آستین و تا حد کم‌تری برکلی را نباید به جای دیگری تعمیم بدهم و در محل بعدی زندگی دنبال تجربه‌ای از آن جنس باشم. آن‌جا همه در یک دانش‌گاه دور هم هستیم. هر وقت دلت برای کسی تنگ شد یا خواستی در مورد مقاله‌ای با هم هم‌فکری کنید یا درددل کنید یا ایده‌ای را با هم نقد کنید و الخ کافی است یک زنگ بزنی و پنج دقیق بعد رفیقت را برای نیم ساعت چای و گپ ببینی و هر دو برگردید سرکارتان. در شهرهای بزرگ‌تر که هر کسی یک گوشه‌ای مشغول یک کاری است چنین فرصت‌هایی فراهم نیست. همین

دعوت به نوشتن در باب دکتر تابش

دیدم بچه‌ها توی فیس‌بوک عکس‌های مراسم بزرگ‌داشت دکتر تابش را گذاشته‌اند. چند وقت پیش هم یکی مجموعه عکس‌هایی از سال‌های گذشته‌تر دکتر را گذاشته بود. عکس‌های مراسم و دوستان قدیم را که می‌دیدم دلم برای این فضایی که فعلن این‌جا ندارمش حسابی تنگ شد. من ریاضی نخوانده‌ام که دکتر تابش را به تفصیل بشناسم ولی در انواع موقعیت‌ها حداقل ناظر کارهایش بوده‌ام. از 16 سال پیش در زمستانی سرد در مشهد که جزو مسوولین برجسته برگزاری المپیاد بود و کلن نقش مهمی در سازماندهی المپیادهای ریاضی و رایانه داشت تا سال 74 که برای نردهایی که ریاضیات عمومی شریف را زیادی آسان می‌یافتند ریاضی ویژه درس می‌داد و جلسه‌ای در آی‌پی‌ام سال 75 با شایان و آقایی که از آمریکا آمده بود در ایران برون‌سپاری تولید نرم‌افزار راه‌اندازی کند و بعدن که رییس مرکز محاسبات شد و آن‌جا را از یک اداره کوچک به یک مرکز نیمه تحقیقاتی - نیمه تجاری متحول کرد و چند روز به یادماندنی که با هم در کنفرانس جامعه اطلاعاتی سال 83 در کیش گذراندیم و فعالیت‌هایش در بخش مشاوره مدیریت و نقش محوری‌اش در شکل‌گیری شرکت‌‌های مختلف و دغدغه‌هایش و تلاش‌هایش در ایام انتخابات 84 و 88 و نقشش در ایجاد بنیاد دانش و هنر و گسترش دست‌رسی مدارس محروم به فناوری اطلاعات و جایزه‌ جهانی معتبر اردوش که یادم است اخیرن بابت همین کارها گرفت و الخ و خیلی کارهای دیگر که حتمن من خبر ندارم. آدمی در این همه نقش و همیشه هم جدی.

تابش برای من جزو نمونه‌های معدود تکنوکرات‌/دانش‌مندانی× است که می‌شود ازشان برای کار کردن در ایران تحت هر شرایطی الگو گرفت. آن‌قدر آرام و دقیق است که کارش را با استانداردهای خودش پیش می‌برد و هم‌زمان حساسیت اضافی درست نمی‌کند و احترام همه را بر می‌انگیزاند و باعث می‌شود که بتواند این همه کار در حوزه‌های مختلف بکند و منشاء اثر باشد و از اصول خودش هم پایین نیاید. خودم در حس و حالی نبودم که مفصل بنویسم ولی دوست دارم این‌جا از کسانی که می‌دانم با دکتر نزدیک‌ بوده‌اند یا کار کرده‌اند و احتمالن این‌جا را هم می‌خوانند بخواهم خاطره/تحلیل‌های کوتاهی ذیل همین مطلب بنویسند. اسم ببرم که بنویسید؟ شایان، فرزانه، کوروش، سینا، آرش، حسین و خیلی‌های دیگر

فکر کنم خود دکتر هم حداقل در یک مقطعی این‌جا را می‌خواند. نمی‌دانم هنوز هم می‌خواند یا نه ولی شاید باید از خودشان هم بخواهیم در مورد خودش خاطره بگوید.

× دفعه قبل که مطلبی در باب تکنوکرات/روشن‌فکر منتقد نوشته بودم دوستان مطالعات فرهنگی 101 سوژه نقد رادیکال پیدا کرده بودند که تفاوت روشن‌فکر و دانش‌مند را به بقیه توضیح بدهند. چون ممکن است باز هم معنی / را ندادند و دوباره همان درس‌ها را تکرار کنند روشن می‌کنم که / در بستر این نوشته کوتاه یعنی کسی که در دو نقش مختلف فعالیت می‌کند و نقش‌هایش را هم به هم پیوند می‌زند.

گلاویز با زبان

برای من هنوز هم نوشتن و خواندن به انگلیسی کندتر از فارسی است. دلیل کند بودن خواندن را می‌فهمم. کلمات ناآشنا این‌جا و آن‌جای متن و خطی که از بچگی مدام به آن نخوانده‌ام. سرعت خواندنم به فارسی بین سه تا پنج برابر انگلیسی است و وقتی این وضعیت را می‌دانم سبد خواندنم را بر همین اساس بهینه کردم. تا وقتی مجبور نباشم انگلیسی نمی‌خوانم و از این بابت شرمنده یا ناراحت هم نیستم. به این دلیل ساده:

تعداد کتاب‌های خوب زبان فارسی - از متون مذهبی و ادبی قدیمی بگیر تا ادبیات معاصر ایران و ترجمه‌های خوب از متون فاخر فلسفی و ادبی و هنری خارجی و برخی نوشته‌های معاصر غیرادبی ایرانی (متاسفانه در این مورد کار خوب خیلی کم است) و الخ - آن‌قدر زیاد است که من اگر تا آخر عمرم هم بخوانمشان فقط بخش کوچکی را پوشش داده‌ام. این متون را از منظر لذت محض می‌خوانم و فعلن هم برنامه سیستماتیک خواندن یک موضوع خاص را ندارم که منبع کم بیاورم. اگر قرار است فیلم‌نامه بخوانم ده‌ها فیلم‌نامه خوب به فارسی است. اگر قرار است جنایت و مکافات بخوانم ترجمه خوبش موجود است. اگر قرار است کانت هم بخوانم باز ترجمه خوبی موجود است. با این محاسبه برایم بهینه است که فقط به فارسی کتاب غیرتخصصی بخوانم چون می‌توانم حجم خیلی بیش‌تری کتاب بخوانم (و ارزان‌تر هم هست) و دوباره تاکید می‌کنم که می‌توانم حالا حالا ها به فارسی کتاب‌های بخوانم که کیفیت و لذت‌شان برای من کم‌تر از متون زبان اصلی نیست. طبعن در باب مترجم و ناشر و غیره دقت می‌کنم.

چه کتاب‌هایی را به انگلیسی می‌خوانم؟ طبعن اگر بخواهم کتاب اقتصادی یا ریاضی یا مهندسی یا محیط‌زیست (چه درسی و چه عمومی) بخوانم به انگلیسی می‌‌خوانم. کتاب‌های روز و پرفروش انگلیسی اکثرن به فارسی ترجمه نمی‌شود پس اگر بخوانم به انگلیسی می‌خوانم. اگر هم کتاب خاصی بود که به توصیه یا انتخاب باید می‌خواندم و ترجمه فارسی نداشت خب طبعن به انگلیسی می‌خوانم. مثلن وقتی می‌خواستم در باب ابعاد اخلاقی ملی‌گرایی بخوانم به انگلیسی خواندم یا مثلن کتاب فواد عجمی در مورد امام موسی را و الخ.

ماجرای نوشتن متفاوت است. خوب نمی‌فهمیدم که چرا باید سرعت نوشتنم به انگلیسی کم‌تر از فارسی باشد چون موقع نوشتن این من هستم که فرمان می‌رانم و نوشته باید رام ذهنم باشد. نوشتنم به انگلیسی نه تنها کندتر بود بل‌که یک جور تنبلی و مقاومت خاص هم احساس می‌کردم که باعث می‌شد یک سری کارها را عقب بیندازم و یک سری متون را ننویسم. یک جوری خودم را شبه‌روان‌کاوی کردم و دیدم ماجرا به ترس از بد نوشتن ناشی می‌شود و ضمنن از افسوس دائم از این‌که "اگر این متن را به فارسی می‌نوشتم چه مشاطه‌گری‌ها که با کلمات و زبان نمی‌‌کردم و الان نمی‌توانم".

مورد دوم با دو چیز از بین رفت. اول تمرین و ممارست در نوشتن در یک حوزه خاص و دوم قبول واقعیت و محدودیت‌ها. مورد اول که ترس از خطا بود راه ساده‌ای داشت که نمی‌دانم چرا قبلن امتحان نکرده بودم: استفاده از خدمات تصحیح متن. ازشان بد شنیده بودم. یک بار چند تا متن را به چند تا سرویس فرستادم و کیفیت و قیمت‌شان را مقایسه کردم. این سرویس از همه به‌تر بود. ارزان و سریع است. متن را می‌شناسد و متناسب با هدف و زمینه متن با دقت تمام آن‌را تصحیح می‌کند و فقط تصحیح هم نمی‌کند که صفحه‌آرایی و غیره هم می‌کند. من ازشان راضی هستم.

این مانع که از ذهنم برداشته شده سرعت نوشتم به انگلیسی تقریبن هم‌سان فارسی شده است. الان دیگر راحت می‌توانم یک روزه تا ده صفحه بنویسم و خیالم هم راحت باشد که با هزینه اندکی یک نفر جلوی خطاهای اعراب‌‌گذاری و حرف اضافه اشتباه و جای قید و حرف تعریف از قلم افتاده و غیره که فکر کنم تا آخر عمر با یک نفر مثل من می‌ماند را می‌گیرد. در نتیجه تنبلی هم نمی‌کنم. هر وقت قرار است بنویسم به سرعت می‌نویسم و خود این موضوع که 24 ساعت بعد از بازخورد تصحیح متن چیزهای بیش‌تری هم یاد خواهم گرفت سرحال می‌شوم. تجربه‌ای بود که شاید برای خیلی‌ها قابل توصیه باشد.

متاسفانه این خدمات بیش‌تر به کار بچه‌های خارج می‌آید. دیدم که گروهی از رفقایم این جنس خدمات (و البته فراتر از تصحیح صرف) را برای داخل راه‌اندازی کرده‌اند. من تجربه‌ای از کیفیت کارشان و ضمنن نظری در مورد جنبه‌های اخلاقی ماجرا ندارم. فقط گفتم چون رفیقم هستند یک پیش‌نهاد بکنم که منافع اجتماعی دارد و بیزنس رفقا را کساد می‌کند. یک نفر بیاید یک سایت راه بیندازد که ملت پول تصحیح را به ریال بدهند و متن را ارسال کنند و آن سایت متن را به خدمات انگلیسی بفرستد و پولش را با کردیت کارت بدهد و این وسط کمیسیون بگیرد. بیزنس عالی می‌شود.

اوه. چه نوشته طولانی شد.

فولاد و اسلحه و میکروب

این عنوان کتاب نسبتن مشهوری است که این روزها مشغول خواندنش هستم. سوال اصلی کتاب این است که چرا تمدن بشری و پیش‌رفت‌های مادی در منطقه آسیا-اروپا شکل گرفت و نه در آمریکای لاتین و آفریقا و جزایر استرالیا؟ استدلال‌های نویسنده کتاب در بین اهل فن مشهور است و و وقتی خودم آن‌ها را به کار برده‌ام شنیده‌ام که این استدلال‌ها را به نژادپرستی متهم می‌کنند. نویسنده که ظاهرن انتظار چنین اتهاماتی را داشته در مقدمه توضیح داده که این کتاب نه تنها نژادپرستانه نیست بل‌که اتفاقن بیانیه‌ای علیه نژادپرستی است چون نشان می‌دهد که تفاوت‌ها نه به نژادهای انسانی بل‌که به شرایط طبیعی این مناطق بر می‌گردد (و در فصل‌های میانی کتاب مثال‌هایی از این‌که اتفاقن ساکنان جزایر گینه نو هوش‌مندی بیش‌تری برای زنده ماندن لازم داشتند ارائه می‌کند).

نویسنده در اصل زیست‌شناس/گیاه‌شناس است ولی بنیان استدلال‌های کتاب به یک معنی کاملن اقتصادی است که از آشنایی مختصرم با زیست‌شناسی تکاملی فکر می‌کنم زبان و ابزار تحلیل رایج در این حوزه است. در فصول مختلف پیش‌رفت‌های مادی را از حرکت جوامع از شکار-دانه‌چینی به سمت کشاورزی و اهلی‌سازی حیوانات ریشه‌یابی می‌شود و نشان داده می‌شود که تنوع در وضعیت زیستی و جغرافیایی قاره‌ها منجر به تولید محصولات غذایی و مصرفی مختلفی شده که نهایتن منجر به سطح مختلفی از مازاد شده و سازماندهی جوامع را تغییر داده است. توسعه دانش سیاسی و نهادها و علم نیازمند طبقه‌ای بوده که بدون مشارکت مستقیم در تولید مادی بتوانند به فعالیت‌های دیگر بپردازند و این خود تابع ظرفیت غذایی قاره‌های مختلف بوده. این‌که چه جور دانه‌هایی امکان کشت داشته‌اند و چه نوع حیواناتی برای اهلی‌شدن موجود بوده. خود این متغیرها هم در فصول مختلف به اصطلاح درون‌زا می‌شود.

جذابیت کتاب برای من دوگانه است. اولن یک نظریه سازگار و جامع برای تمدن بشری ارائه می‌کند که لذت‌بخش است. ثانین همان طور که گفتم به شدت تحلیلی و داده‌محور است (و از حیث دامنه داده‌هایی که ارائه می‌کند حیرت‌آور است). امیدوارم که کتاب ترجمه شده یا بشود. دفعات آخر اندک کتاب‌های مشابهی در کتاب‌فروشی‌های ایران دیده‌ام ولی هم‌چنان حجم این کتاب‌های روشن و تحلیلی در بین کتاب‌های پرفروش ایرانی کم‌رنگ است. خود کتاب جوری است که از هر فصلش می‌شود چند تا پست وبلاگی شبیه پست‌های وبلاگ‌های ماها درآورد. شاید چندتایی را در پست‌های بعدی نوشتم.

این هم خلاصه‌ای از کتاب در ویکی‌‍‌پدیا که همان‌جا برخی نقدها به کتاب هم ذکر شده است. مطمئم نیستم همه نقدها حرف حساب باشند.

اقتصادسنجی در مقالات داخلی

یک چیزی که به کرات (نزدیک به همیشه) در مقالات اقتصادی نوشته شده در داخل می‌بینم توضیحات طولانی و غیرلازم اقتصادسنجی است. خیلی از مقالات از تعریف مفاهیم ساده و بدیهی اقتصادسنجی که استفاده‌ کرده‌اند (مثل هم‌جمعی) شروع می‌کنند و بعد نتایج انواع و اقسام تست‌های مکانیکی و استاندارد مربوط به غیرهمبسته بودن پس‌ماندها و نرمال بودن آن‌ها و غیره را گزارش می‌کنند. بعضی حتی فراتر از این رفته و اسم نرم‌افزار اقتصادسنجی که استفاده شده را هم ذکر می‌کنند!

تا جایی که من از مقالات خوب می‌فهمم کسی نکات بدیهی این جوری که با یک دکمه در نرم‌افزار اقتصادسنجی تولید می‌شود را گزارش نمی‌کند مگر این‌‌که دلیل خیلی خاصی برای آن وجود داشته باشد. فرض خواننده این است که شما به عنوان مدل‌ساز انواع و اقسام دقت‌های لازم را برای اطمینان از برقراری فروض کلاسیک به خرج داده‌اید و این‌ها همه باید در پشت صحنه باشد.

چیزی که در عوض در مقالات ایرانی غایب یا کم‌رنگ است و در واقع اصل کار مدل‌ساز است گزارش تست‌های پای‌داری (Robustness Checks) به خواننده است. مساله درون‌زایی را چه طور تخفیف داده‌اید؟ آیا نتایج با به کارگیری متغیرهای ابزاری دیگر هم همان هستند؟ آیا در بازه‌های زمانی مختلف همین نتایج به دست می‌آید؟ آیا شهود اقتصادی نتایج معقول است؟ ...

این کارها مکانیکی نیست و نیازمند زحمت و خلاقیت نویسنده است و خواننده بیش‌تر می‌خواهد این چیزها را بداند وگرنه خوراندن سری زمانی نقدینگی و تورم به نرم‌افزار و استفاده از روش وقفه‌های توزیع‌شده (روش محبوب 90 درصد مقالات در ایران) برای بررسی رابطه آن‌ها که کار نصف روز است.

قناعت از مصرف

وقتی طرف عرضه بخش غذا دچار شوک‌‌های منفی می‌شود - مثلن به خاطر خشک‌سالی یا سیل یا گرمای هوا یا آفات و غیره - کل تولید غذا در یک منطقه کم می‌شود. اگر اتفاقی برای بخش تقاضا نیفتاده باشد (مثلن اقتصاد وارد رکود ناگهانی نشده باشد) این کم‌بود - در مقایسه با دوره‌های قبلی - باید از یک جایی جبران شود. راه اولش این است که از ذخایری که سوداگران (Speculators) بازار برای این روزها ایجاد می‌کنند - و خیلی هم نقش مثبتی دارند - مصرف کنیم. ولی این ذخایر ممکن است محدود باشد یا اصلن چیزی در انبارها باقی نمانده باشد - خصوصن اگر دوره‌های قبل هم دوره‌های بدی بوده باشند-. در قدم بعدی باید از مصرف واقعی کاسته شود. مثلن تولید سوخت‌های گیاهی کم شود یا تغذیه حیوانات در روستاها رقیق شود. اگر این هم کافی نبود باید از مصرف آدم‌ها کاسته شود تا تعادل عرضه و تقاضا برقرار باشد. راه دیگری نیست.

سوال این است که بار کاهش مصرف (که نتیجه مستقیم افزایش قیمت است) بر دوش کدام طبقه خواهد بود؟ فرض کنید فردا ببینیم که به خاطر جهش قیمت گندم قیمت نان باگت از 200 تومان شده 300 تومان. آیا برای مهمانی فردا باگت کم‌تری می‌خریم؟ احتمالن نه! در سبد مصرف طبقات متوسط سهم گندم و سیب‌زمینی و غیره آن‌قدر بزرگ نیست که حتی 50 درصد افزایش قیمت فشار جدی وارد کند (دقت کنید که سهم باگت از هزینه مهمانی فردا اندک است). ضمن این‌که این طبقه ظرفیت مالی کافی برای تحمل افزایش قیمت را دارد. پس تنها گروهی که باید از مصرف‌شان کم کنند تا کم‌بود تولید جبران شود ضعیف‌ترین طبقات هستند که هم سهم غذاهای پایه (مثل گندم) در سبد غذایی‌شان بزرگ است و هم درآمد محدود دارند. فشار کم‌بود تولید ابتدا به این طبقات وارد شده و اگر کاهش مصرف آن‌ها هم کم‌بود جبران نکرد بعدن به طبقات ثروت‌مندتر منتقل می‌شود. اصطلاح اقشار آسیب‌پذیر که زمانی رایج شد شاید به این معنی اصطلاح دقیقی باشد. این طبقه آسیب‌پذیرترین گروه در برابر شوک‌های اقتصاد هستند.

آیا راه دیگری نیست؟ یک راهش این است که طبقات ثروت‌مندتر درآمد خود را با فقرا تقسیم کنند یعنی مستقیمن کمک پولی یا غذایی کنند. یک راه دیگر هم این است که بدون این‌که از ثروت خود به بقیه ببخشند به صورت داوطلبانه مقداری از مصرف خود بکاهند. اگر همه جامعه در زمان‌های شوک‌های کشاورزی مقداری از مصرف خود را کاهش دهند - پیش از این‌که فشار قیمت آن‌ها را مجبور کند - قیمت غذا کمابیش ثابت می‌ماند یا کم‌تر رشد می‌کند و طبقات ضعیف‌تر دچار یک بحران غذایی حاد نمی‌شوند.

عیش غیرمدام

چند وقت پیش لندن بودم. دوستی پیش‌نهاد کرد که فرد دیگری را ببینم. ریاضی خوانده بود و در بازار مالی از شرط‌‌بندی روی اشتباهات بقیه پول درمی‌آورد. فکر می‌کردم دیدار دل‌پذیری نباشد و خیلی زود این طوری شد. دقیقه پانزدهم بود که فکر کردم دیگر نتوانستم ادامه گفت و گو را تحمل کنم. آقای دکتر- مهندس داشت توضیح می‌داد که کشورهایی مثل چین (حالا چرا چین؟) از "دانش‌مندان"‌ خواسته‌اند تا مسایل‌شان را بررسی کنند و راه‌حل‌ها را پیدا کنند. ظاهرن "دانش‌مندان" مدنظر ایشان بعد از بررسی "همه جانبه" و بر اساس "آخرین متدهای علمی" مساله مشکل اول را قماربازی تشخیص داده‌ بودند و حتمن راه‌حل‌های لازم را پیش‌نهاد کرده بودند ...

یک وقتی در جمع ایرانی (عمدتن از نسل‌های قبل‌تر) که اکثریت‌شان (شاید همه) در جهان آلمانی زبان تحصیل کرده بودند، شنونده سخن‌رانی بودم . آقایی داشت می‌گفت که چهل سال پیش جایی در "آلمان" (این به نظرم مهم است) در تز دکترایش مشکلات ایران را بررسی کرده و "پروفسور" مربوطه هم ذیل تز ایشان نوشته که اگر به توصیه‌های ایشان عمل شود کشور ایران از یک کشور عقب‌مانده به یک کشور مترقی تبدیل خواهد شد! بعید نیست که آقای "پروفسور" ایشان یکی از "دانش‌مندان" مورد نظر آقای داستان اول باشد.

چیزی که سعی کردم به دوست اول توضیح بدهم این بود که مرحوم آگوست کنت بیش از یک قرن است که فوت کرده است و علوم اجتماعی - از جمله اقتصاد - احتمالن مهم‌ترین پیش‌رفتی که در یک قرن کرده‌اند این است که بدانند که کلن تلاش برای درک جامعه چه قدر کار پیچیده‌ و گاه عبثی است و از آن مقام ساده‌لوحانه‌ای که برای خود تصور می‌کردند کمی پایین بیایند و عمده قضیه را به مثابه بازی متوسطی ببینند. نفی نمی‌کنیم که رسانه‌ها و دانش‌گاه و بقیه نهادهایی از این دست چه قدر در ساختن این مقام خداگونه - خدا از حیث دانستن همه جزییات - برای این علوم سهم دارند و از این تلاش فاسدانه دست بر نمی‌دارند: "آقای دکتر شنونده‌ای پشت خط داریم که می‌خواهند بدانند راه‌حل مشکل اعتیاد جوانان چیست؟".

نمی‌دانم این حدسم چه قدر معتبر است ولی به نظرم بخشی از تصور رایج در ایران بی‌ربط به مفهومی از "استاد" که در اروپا - خصوصن قاره‌ای و خصوصن آلمانی زبان - وجود داشته و هنوز هم کمابیش دارد نباشد. روشن‌فکران خارج رفته ما اکثرن محصول این سیستم هستند و احتمالن این تصورات را لا به لای نوشته‌های‌شان ترویج داده‌اند. توصیف‌های شریعتی از گورویچ و کربن را که یادتان هست؟ من خودم در سیستم اروپایی-آلمانی درس نخوانده‌ام و از دور ناظر بوده‌ام ولی چیزی که از دور می‌فهمم مبنای این سیستم استادی است که مادالعمر کرسی را اشغال می‌کند و بعد از استخدام هر چرندی که بنویسد کسی نمی‌تواند تکانش بدهد. کل نظام قدرت سیستم هم بر اساس محوریت استاد در یک موسسه است و تا همین اواخر یک دانش‌جو- که در ته زنجیره اقتدار علمی نظام کهنه اروپایی حضور دارد - تنها خدایی که بالا سرش مشاهده می‌کرد همین یک استاد صاحب کرسی بود. همه تلاش دانش‌جو - مثل آن آقای داستان دوم - جلب توجه آن خدای بالاسر بود و عجیب نبود که در ناخودآگاهش او را صاحب نهایی همه دانش‌های ممکن تصور کند و با این تصور جلو بیاید.

حالا چرا این شکل از نظام دانش‌گاهی اروپایی - آلمانی را خاص می‌کنم و در ساختن آن تصور مقصرتر می‌دانم؟ این نظام را در تقابل با نظام آمریکایی تصویر کرده‌‌ام که چند تفاوت مهم دارد. اولن سیستم آمریکایی استاد را از سن جوانی - با فاصله سنی بسیار اندکی نسبت به دانش‌جویانش - استخدام می‌‌کند. لذا امکان خداگونه شدن کم‌تر است. ثانین استاد قلمرو اختصاصی خودش را ندارد. ارشدترین استادان هم عضو یک "دانش‌کده" هستند و لذا دانش‌جو اولین چیزی که می‌بیند که استادش وقتی در جمع همه استادان حضور دارد چه قدر می‌تواند غیرمهم یا نادان باشد یا توسط بقیه به تمسخر گرفته شود یا نقد شود. کلن در این ماجرای جمعی تقدسی برای کسی نمی‌ماند که بخواهد علمش را هم به درجه دانایی مطلق برساند. به نظرم این فرآیند از شکل‌گیری شخصیت اروپایی "آقای استاد دکتر پروفسور صاحب کرسی" و تبعات فاسد آن تا حد خوبی جلوگیری می‌کند.

چیزی که گفتم یک فرضیه است و چه بسا دوستانی که از نزدیک درگیر نظام اروپایی بوده‌اند نظر دیگری داشته باشند.

عیش غیرمدام

رفته بودم خانه‌‌مان در ارومیه. گلستان سعدی کنار دست بود. برداشتمش و یک بعد از ظهر خواندمش. هنوز که هنوز است لذت آن معاشرت عصرگاهی با سعدی با من هم‌راه است. یادش که می‌افتم می‌فهمم می‌شود عمر را بی‌ می و معشوق سر نکرد. از این همه عمر که رفته انگار فقط همین نقطه‌های روشنش ارزش زندگی کردن داشته. یک قدم زدن شبان‌گاهی در کنار مزار بایزید در بسطام، یک چای زعفرانی در باغ خیام در نیشابور، یک غروب در حیات شاه‌ نعمت‌الله در ماهان، یک صبح تا عصر در موزه هنرهای مدرن در مونیخ، یک پیاده‌روی از دره‌های پشت شیرپلا به کلک‌چال در طلوع بهاری تهران، یک بعد از ظهر در موزه هنرهای مفهومی در تهران، یک سخن‌رانی سروش در شب قدر دانش‌گاه تهران، اولین ساعات بعد از عقد با مریم که با صدای بهشتی‌اش برایم تمام مدت آواز خواند و راه رفتیم،‌ ...

حیف که غیرمدام است.

درس زندگی

یک درس مهم از زندگی گرفته‌ام. هر وقت که به نصیحت‌های عقل معاش‌اندیش متوسط خودم - و یا دیگران مجهز به این عقلانیت - گوش نکرده‌ام و در تعیین مسیر زندگی‌ام شوریدگی پیش گرفته‌ام بعدتر خیلی خوش‌حال‌تر بوده‌ام. فکر کنم دیگر به این قاعده روزگار اعتماد دارم. هر وقت که تردید می‌کنم یاد همه آن موقعیت‌های قبل می‌افتم که از دیوانگی پشیمان نشده‌ام و عمده پشیمانی که دارم از مَال‌اندیشی‌ها بوده.

احترام به آدم

در میز بغلی قهوه‌خانه دو تا دختر جوان نشسته‌اند. پیرمرد موآشفته و خمیده‌ای که حداقل از ظاهر لباس و قیافه‌ و رفتارش کمی "غیرمعمول" به نظر می‌رسد و مدت طولانی پشت یکی از میزها نشسته بود راهش را به طرف میز آن‌ها کج می‌کند. خیره می‌شوم که ببینم چه می‌شود. (با تاسف) یک لحظه ذهنیت رایج در ایران بر پیش‌بینی‌ام غلبه می‌کند: دخترها رو ترش خواهند کرد و با نگاه تحقیرآمیزی به سرتاپای پیرمردِ عجیب به نوعی او را دفع خواهند کرد. خوش‌بختانه این اتفاق نمی‌افتد. کارشان را متوقف می‌کنند و به حرف پیرمرد گوش می‌کنند. گویا سوالی می‌پرسد یا شاید نظری می‌دهد و یکی دو دقیقه بعد راهش را می‌‌گیرد و می‌رود.

یک نکته‌ای که در زندگی در غرب - با زاویه‌های مختلف در اروپا و آمریکای شمالی - مشاهده کرده‌ام و یاد گرفته‌ام، احترام حداقلی برای همه افراد مستقل از موقعیت اجتماعی و اقتصادی آنان است. نزدیک همین قهوه‌خانه یک ایستگاه بزرگ مترو است که محل تجمع پانک‌ها و الکلی‌ها و معتادان بی‌آزار است. آدم‌هایی که برخی‌شان حتی نمی‌توانند درست روی پای خود بایستند و عملن این طرف و آن طرف ولو هستند. با مریم چندین بار از موقعیت‌هایی صحبت کرده‌ایم که دیده‌ایم پلیس به دلیلی آمده که راه‌روی اصلی مترو را خلوت کند و مهم‌ترین مانع هم همین جماعت بوده‌اند. لحن گفت و گوی پلیس را که به فارسی ترجمه کنیم چیزی می‌شود مثل "خانم‌ها و آقایان، لطفن تشریف‌ ببرید یک جای دیگر الان این‌جا کار داریم".

نمی‌گویم محبت یا ملایمت. ممکن است لحن‌شان خشن، صدای‌شان بلند و جواب‌شان خودپسندانه باشد ولی مهم این است که در زبان آلمانی که "تو" و "شما" مثل فارسی ضمایر جداگانه‌ای هستند به ندرت خطاب "تو" به یک فرد غریبه (ولو خارجی قانون‌شکن) می‌شنوی. یک بار مامور بلیط قطار دو پسر آسیایی را که بدون بلیط سوار شده بودند را گیر انداخته بود. پسر‌ها حاضر نبودند کارت شناسایی بدهند. مامور داشت تهدیدشان می‌کرد که در ایستگاه بعدی دست پلیس می‌سپاردشان. احتمالن اصلن هم مهربان نبود ولی حق نداشت در زمان خطاب کردن تحقیرشان کند.

وضعیت ما در ایران معکوس این است. همین بازی با "شما" و "تو" و مفرد و جمع فعل و حالت چهره و الخ ابزاری است که "قدرت" یک نفر را به رخ دیگری بکشد و از طریق فراهم کردن این امکان برای یک طرف مکالمه عملن نقش فرودست یا مجرم یا بیمار (فوکویی بخوانید) را برای دیگری بازسازی کند. می‌خواهد مامور پلیسی باشد که قرار است در یک موقعیت عادی گذرنامه یا گواهی‌نامه تو را بررسی کند، معلمی باشد که شاگردش را خطاب می‌کند، زنی باشد که مردی را بدون دلیل کافی به آزار جنصی متهم می‌کند، فروشنده‌ای است که مشتری افغان‌تبارش را خطاب قرار می‌دهد، خانم ثروت‌مندی باشد که با مستخدم خانه‌اش صحبت می‌کند، کسی که با شاگرد میوه‌فروش صحبت می‌کند و دکتری که با بیمارش مکالمه دارد. این موقعیت‌ها بی‌شمارند.

15 سال پیش به عنوان دست‌یار شایان داشتیم یک پروژه فرهنگی را برپا می‌کردیم. چند نفر را استخدام کرده‌ بودم که محوطه‌ای را تمیز کنند. نوجوان 12-13 ساله‌ای که جزو گروه بود را به اسم کوچک و لحن امری صدا کردم که کاری بکند. کاری که (متاسفانه) خارج از عرف معمول کارفرما- کارگر در ایران (خصوصن کارگری که از اقلیت‌های قومی است) به حساب نمی‌آید. شایان فورن تذکر داد که حق نداری با آدم‌ها این طوری حرف بزنی. احترام طرف را ولو نوجوان این سنی و در این موقعیت را باید حفظ کنی. درس عمرانه‌ای برایم شد. مطلب را که نوشتم آخرش این خاطره هم در ذهنم آمد. به عنوان سندی از این‌که من هم جزو متهمین هستم و خودم را مبرا نمی‌دانم.

واردات نهادها

در اتریش حق تقدم همیشه با عابر پیاده است (طبعن جایی که چراغ وجود ندارد). معنی تحت‌الفظی این قانون - که در اکثریت موارد هم رعایت می‌شود - این است که راننده اگر ببیند که یک نفر دارد از پیاده‌رو آن طرف خیابان (و نه طرف خودش) وارد خط‌کشی عابر می‌شود یا قصد ورود دارد باید بایستد و صبر کند تا عابر رد شود. حتی اگر با لحاظ کردن سرعت معمول ماشین و آدم احتمال این‌که عابر در زمانی که ماشین دارد از خط‌کشی عابر سمت خودش (که الان خالی است) رد می‌شود به این طرف خیابان برسد و ماشین به او بخورد واقعن صفر باشد.

این قانون بر اساس یک بده بستان (Trade-off) وضع شده است. یک ماشین که ممکن است چند نفر سرنشین داشته باشد و هزینه محیط‌زیستی و اقتصادی ترمز و توقف کردنش به نسبت قدم‌ کند کردن یا ایستادن یک آدم خیلی بالاتر است باید این کار را بکند تا احتمال تصادف را به صفر مطلق برساند. کشور خلوت و آرامی مثل اتریش می‌تواند این هزینه اضافی را از طرف سواره‌ها تحمل کند ولی روی جان آدم‌ها ذره‌ای ریسک نکند. حجم پیاده‌ها و خانم‌های بچه‌دار و افراد خیلی مسنی که فعالانه در شهر تردد می‌کنند زیاد است و سرعت زندگی و فاصله‌ها و غیره‌ها هم آن‌قدر زیاد نیست که توقف ماشین‌ها مساله بزرگی باشد.

فرض کنید یک نفر بخواهد همین طوری و فکر نکرده این قانون را - که به نظر خیلی مترقی می‌رسد - برای شهری مثل تهران پیاده کند. احتمالن نتیجه‌‌‌اش برای قفل کردن ترافیک شهر معلوم است و البته این هم روشن است که همه ساله تعدادی عابر به خاطر نداشتن مقرراتی از این دست تصادف خواهند کرد. در باب این اثر منفی‌اش شکی نیست ولی چاره‌ای هم نیست. در شهر بزرگ و پرترافیکی مثل تهران همان قدر که امنیت عابر مهم است کارآیی تردد خودرو هم اهمیت دارد.

البته همیشه می‌توان موضع مطلق نداشت و مثلن قانون را موضعی کرد. نمی‌شود در تقاطع فلسطین و بلوار کشاورز چنین قانونی گذاشت. آن‌جا اتفاقن باید اتفاقن پلیس گذاشت که جلوی ورود عابران در زمان چراغ قرمز عابر را بگیرند تا ماشین‌ها بتوانند رد بشوند ولی شاید بشود با الهام از این قانون گفت که جلوی خط‌کشی مدارس یا بیمارستان‌ها یا مراکز نابینایان و الخ حق تقدم مطلق با عابران است حتی اگر از آن طرف خیابان وارد خط‌کشی شوند.

برای من مثال ساده‌ای است از این‌که چه طور پی‌روی از مقررات و نهادهای کشورهای توسعه‌یافته می‌تواند برای جایی مثل ما ناکارآمد باشد.

سبک‌سر

نشسته‌ام در اتاق انتظار خانم دکتر برای یک بررسی نسبتن معمولی قبل از یک سفر محتمل طولانی. زود رسیده‌ام، فردا باید یکی از مقاله‌هایم را جایی ارائه کنم و می‌خواهم از وقت استفاده کنم. لپ‌تاپ را در می‌آورم و بی‌خیال و کمی خوش‌حال و طبق معمول پر سر و صدا – به قول مریم به شیوه طبل کوبیدن – شروع می‌کنم به تکمیل پرزنتیشین. چند دقیقه بعد اطرافم را نگاه می‌کنم. غیر از من خانم جوان دیگری هم نشسته. یادم می‌افتد یک سال پیش همین موقع‌ها روی همان صندلی نشسته بودم و منتظر بودم که برای بررسی احتمال وجود یک بیماری جدی که یکی دوماهی زمین‌گیرم کرده بود و اگر جدی بود شاید چیز زیادی از عمرم – حداقل در شکل فعلی‌اش - باقی نمی‌ماند؛ تست شوم. احتمالن آن روزِ تست تنها چیزی که برایم مهم نبود سخن‌رانی روز بعد بود. یک سال گذشت، آن احتمال رد شد و چند هفته بعد من هم کم‌کم حالم خوب شد و دوباره به غفلت زندگی معمول و غیرمرگ‌اندیشانه برگشتم. فکر کردم شاید خانم پیراهن نارنجی هم در موقعیت آن روز من باشد. تایپ‌کردن سبک‌سرانه را کنار گذاشتم. فضا دوباره آرام شد. دقیق‌تر که نگاهش کردم دیدم سرش را پایین انداخته و بین دو دستش گرفته است ...

خلع سلاح

بچه که بودم ظلم بزرگی در حق مهندسان و تاریخ و جامعه‌شناسی خوانده‌های فک و فامیل کرده‌ام. آن موقع واقعن خیال می‌کردم اگر کسی مثلن مهندس رایانه است باید بتواند به همه سوالات فنی در مورد آخرین مدل‌های قطعات رایانه یا نرم‌افزارهای مختلف جواب بدهد یا اگر تاریخ خوانده باید برای همه پرسش‌های تاریخی من جواب داشته باشد. حالا روزگار دارد ازم انتقام می‌گیرد.

وقتی در کار تحقیق هستی بیش‌تر وقتت صرف خواندن مقاله‌های فنی یا حداکثر موضوعات خبری و روایتی (Anecdotal) مربوط به موضوع کار خودت می‌شود. مقاله‌های جدی اقتصاد و فاینانس هم که قربان‌شان بروم خواندن دقیق و جزیی هر کدام‌شان گاهی تا چند روز وقت می‌برد و همیشه هم یک خروار مقاله و کتاب فنی نخوانده روی میز و صفحه رایانه انبار شده و منتظر است. این طوری می‌شود که آدمی مثل من حداقل فعلن کلن بی‌خیال دنبال کردن اخبار رسمی روز اقتصادی دنیا است. اخبار ایران را هم شاید یکی دو بار در هفته یک جا ببینم. اخبار غیررسمی و شب‌نامه‌ای که جای خود دارد.

حالا وقتی در جمع غیرتخصصی خصوصن ایرانی هستی اولن مردم فکر می‌کنند تو باید از همه ابعاد اقتصاد جهانی سر در بیاوری: بحران یونان چه خواهد شد؟ از کجا بدانم؟ شنیده‌ای قیمت طلا نسبت به نفت رفته بالا؟ کی؟ ایرلند هم دارد ورشکست می‌شود؟ خدا نکند. شما به‌تر می‌دانی که 50 درصد مردم آمریکا زیر خط فقر هستند؟ جدی؟

فضای اطراف ما معمولن از داده‌های رسمی تغذیه می‌شود. چند تا بانک داده مشهور مثل بانک جهانی و صندوق پول و بلومبرگ و کریسپ و امثال آن‌ها هست که همه می‌شناسند و کمابیش با رفتار داده‌هایشان حداقل در حوزه خودشان آشنا هستند. به این خاطر اگر در یک سخن‌رانی تخصصی کسی صحبت از داده‌ای کند که من نمی‌شناسم با دقت گوش می‌کنم چون با احتمال بالایی می‌دانم که احتمالن از یک منبع داده قابل اعتماد صحبت می‌کند.

برعکس، در صحبت‌های خارج از این فضا منبع داده بی‌نهایت است. از یک مقاله روزنامه که روزنامه‌نگار ممکن است داده‌هایی درست یا ضعیف را به خورد خواننده داده باشد تا انواع و اقسام خبرنامه‌های اینترنتی و کاغذی "... سرخ" که هر مقاله‌شان پر است از صدها قلم داده از تعداد کودکان و زنانی که در هر 12 ساعت دچار یک مشکلی می‌شوند. نویسندگان این تیپ مقالات شارلاتانیسم خاص خودشان را دارند. می‌دانند که اگر داده‌ها را به صورت تجمیعی گزارش کنند ممکن است در قیاس با ابعاد آن جامعه به چشم نیایند ولی اگر با واحد "آدم بر ساعت" و امثال آن گزارش کنند ممکن است خیلی وحشت‌ناک جلوه کند و الخ. می‌دانید در کشور الف چند نفر در ساعت به خاطر حمله قلبی می‌میرند؟ بعد باید توضیح بدهی که جمعیت کشور الف احتمالن 50 برابر کشور ب است و نمی‌شود این طوری آن‌ها را قیاس کرد.

در مقابل این نوع داده‌ها است که اقتصاددان داستان ما کاملن خلع سلاح می‌شود. هر توضیح تئوریکی که برای یک پدیده بدهی حتمن کسی در جمع هست که مقاله‌ای خوانده که تو نخوانده‌ای و نویسنده آن مقاله یک سری عدد با منبع و بی‌منبع گفته که ناقض حرف تو است.

احتکار پیاز

چند وقت پیش که پستی در مورد زمان‌های کم‌بود مواد غذایی نوشته بودم اشاره‌ای هم به نقش مثبت سوداگران (Speculators) کرده بودم که با مخالفت یا تردید برخی دوستان مواجه شده بود. سعی می‌کنم موضوع را کمی بیش‌تر باز کنم.

اولن دلیل حضور سوداگران در بازار وجود شوک‌های تصادفی در طرف عرضه (تولید نفت،‌ بارش، دمای هوا و الخ) و تقاضا (شوک بهره‌وری به بخش‌های دیگر و رشد یا کاهش تقاضا در بخش کشاورزی یا انرژی یا تغییرات ناگهانی دمای هوا و الخ) است. اگر رفتار عرضه و تقاضا کاملن مشخص بود دیگر جایی برای حضور سوداگران نبود و حداکثر یک عده نقش ذخیره‌ساز بین دوره‌های با قیمت پایین (تابستان برای نفت خام و گندم) و بالا (زمستان برای سوخت و گندم) را ایفا می‌کند. وقتی هم لغت سوداگرا یا اسپکولتر را به کار می‌برم به طور ضمنی به ریسکی که این بازی‌گران تحمل می‌کنند هم اشاره داریم. سوداگران با تخمین وضعیت دوره بعدی دست به ذخیره‌سازی می‌زنند و چون وضعیت دوره بعد یک متغیر تصادفی است ممکن است تحقق دوره بعد آن به سمت بالا بردن یا ثبات یا حد پایین آوردن باشد. اگر قیمت بالا برود سوداگران سود می‌کنند ولی اگر ثابت بماند یا پایین بیاید مجبورند محصول در انبار را با زیان بفروشند.

با ایفای این نقش ذخیره‌کننده سوداگران به هم‌وار شدن قیمت بین دوره‌های مختلف کمک می‌کنند چون در دوره فراوانی و ارزانی، محصول را خریده و قیمت آن‌را بالاتر می‌برند و در دوره کم‌بود محصول را به بازار عرضه کرده و ضمن سود بردن قیمت آن را پایین می‌کشند. این نقش مثبت است و می‌شود نشان داد که رفاه مصرف‌کننده را بیش‌تر می‌کند. سوال این است که آیا این بازی‌گران می‌توانند با دست‌کاری قیمت‌ها و ایجاد موقعیت انحصاری رفاه مصرف‌کننده را کم‌تر بکنند؟ سوال خصوصن در کشور ما جدی است. مثلن چند سال پیش شایعه‌ای بود که گروهی پر نفوذ همه پیازهای بازار را جمع کرده و بعد به قیمت بالا می‌فروشند. آیا چنین چیزی ممکن است؟

به لحاظ تئوریک ماجرا غیرممکن نیست. می‌شود مقادیری برای کشش قیمت در نظر گرفت که سود انحصارگر در نابودی مقداری از محصول و کاهش عرضه باشد. سوال این است که آیا ساختار بازار اجازه چنین رفتاری می‌دهد؟ فرض کنیم در لحظه فعلی بازار در وضعیت عادی است. در لحظه بعدی "محتکر" داستان ما وارد شده و سعی می‌کند تا پیاز موجود در بازار را بخرد. همین اقدام محتکر باعث بالا رفتن تدریجی قیمت می‌شود. اقدام محتکر نمی‌تواند خیلی مخفی باشد چون باید از مبادی متعددی پیاز بخرد. بازی‌گران کوچک (کشاورزان، بارفروش‌ها و مصرف‌کنندگان) که این استراتژی را مشاهده می‌کنند به این نتیجه می‌رسند که در دوره بعد قیمت بالا خواهد بود. اگر کالا چیزی مثل گاز طبیعی باشد که ذخیره آن مستلزم امکانات ویژه است شاید این مشاهده به کمک کسی نیاید ولی پیاز را می‌توان به راحتی در خانه و زیرزمین و انبار و غیره نگهداری کرد (و مردم هم معمولن این کار را می‌کنند). پس به موازات محتکر انحصارگر تعداد زیادی سوداگر کوچک هم دست به ذخیره می‌زنند و قیمت فعلی (خرید) را برای خودشان و محتکر بالا می‌برند (و لذا سود احتکار را کم می‌کنند). فرض کنید همه پیاز از بازار جمع شده و دوره بعد رسیده که مردم دنبال پیاز هستند. اگر محتکر نقش انحصاری داشت می‌توانست بازار را کنترل کند و به قیمت دل‌خواه بفروشد ولی الان باید با عرضه از انواع ذخیره‌های کوچک هم مقابله کند و لذا موقعیت انحصاری‌اش فرو می‌ریزد و قیمت بازار کم‌تر از حالت انحصاری می‌شود. این دو نیرو می‌تواند کلن محتکر را از ورود به بازار باز دارد و باعث شود در تعادل هیچ احتکاری شکل نگیرد.

این‌که بقیه چه قدر بتوانند نقش محتکر را خنثی کنند به عواملی بستگی دارد: 1) ظرفیت نقدی آن‌ها برای خرید و انبار کردن. این‌که در گذشته انبار کردن گندم توسط ثروت‌مندان معمول بوده شاید به دلیل ضعیف مالی بقیه اقشار در خرید پیش پیش گندم بوده. 2) میزان مشاهده‌پذیری رفتار محتکر. اگر کالا زعفران قائن باشد شاید راحت‌تر بتوان به سرعت و مخفیانه همه زعفران آن سال را خرید تا این‌که سیب یا گندم یا پیازی باشد که در حوزه وسیعی کاشته می‌شود. 3) قابلیت ذخیره‌پذیری توسط عوامل خرد. گاز طبیعی و نفت خام و امثال آن‌را نمی‌شود به راحتی خرید و راحت ذخیره کرد ولی برنج و پیاز را می‌‌توان.

ماجرا حتمن جزییات عملی بیش‌تری دارد که کسانی که آشنا هستند اشاره خواهند کرد.

تعطیلی بی‌فایده

فردا نمی‌دانم به چه مناسبتی تعطیل رسمی در اتریش است. نهادهای عمومی و دانش‌گاه و مغازه‌ها که تعطیل هستند. چک کردم و دیدم که حتی سازمان بین‌المللی که به عنوان مشاور پاره‌وقت باهاشان کار می‌کنم هم تعطیل است که این یکی کمی عجیب بود چون این سازمان‌ها معمولن از تقویم تعطیلات متفاوتی پی‌روی می‌کنند. خب این تعطیلی برای من چه فرقی می‌کند؟ احتمالن هیچ. شاید هم کمی برایم بدتر می‌شود! فرقی نمی‌کند چون کسی کاری به این ندارد که من کجا هستم. خانه، دفتر دانش‌گاه، آن یکی دفتر، یکی از قهوه‌خانه‌های شهر یا هر جای دیگری. تعطیل و غیرتعطیل باید کارم را جلو ببرم و این تعطیلی هیچ چیزی از بار کاری‌ام کم‌تر نمی‌کند. حالا چرا بدتر می‌شود؟ مغازه‌ها بسته هستند و باید از روز قبل فکر خرید باشی. سخن‌رانی موقع ناهار فردا کنسل می‌شود و یک سخن‌رانی کم‌تر می‌شنویم. هم‌کارانت سر کار نمی‌آیند و یک روز کم‌‌تر می‌توانی با بقیه مشورت کنی و الخ. دست آخر که نگاه می‌کنم این تعطیلی برای من چیزی جز ضرر نیست.

فکر کنم الان بیش از 12 سال است که هفته برایم هفت روز است. برای نوع کاری که ما ها می‌کنیم - و حدس می‌زنم برای خیلی از خوانندگان این‌جا هم صادق باشد - آخر هفته و روز تعطیلی عملن معنی ندارد. کار اداری یا طبابت غیراورژانسی یا تدریس روتین یا چیزی شبیه به آن نداریم که در اتاق را ببندیم و تا روز کاری بعدی کلن از فکر کار بیرون بیاییم. کار یک جوری با همه زندگی‌مان آمیخته شده. نصف شب از خواب پا می‌شویم مقداری مقاله را تصحیح می‌کنیم یا عمل‌کرد یک برنامه بهینه‌سازی در حال کار کردن را تست می‌کنیم یا چیزی می‌خوانیم و دوباره می‌خوانیم.

طرف مثبت این مدل زندگی فری‌لنسی را نفی نمی‌کنم. به شرایطی غیر این نمی‌‌توانم فکر کنم. گاه شده چند روز پشت سر هم افسرده یا بی‌حال بوده‌ام و کلن بی‌خیال کار در حال تماشای فیلم یا گپ زدن با بقیه بوده‌ام. آن طرف هم یک هفته پشت سر هم کار کرده‌ام. یک کار ثابت و رسمی مجال چنین آزادی و انعطافی را کم‌تر بهم می‌دهد. اینش خوب است ولی این‌که هیچ روزی از روزهای سال را نمی‌توانی از کار بکنی و ذهنت را خلاص کنی و در آرامش به خودت بپردازی در بلندمدت فرسوده کننده است.

دوستانی دارم که انضباط فوق‌العاده‌ای دارند و با این‌که فری‌لنس هستند روزهای مشخصی از هفته را کار نمی‌‌کنند و به امور دیگری می‌پردازند. هر کس بنا به علاقه خودش. یکی بود که سال‌ها هفته‌ای یک روز به میان مردم جنوب شهر می‌رفت و به قول خودش بین مردم گم می‌شد. هیچ مناسبت و جلسه و سخن‌رانی هم نمی‌توانست او را از این سنت باز دارد. آن یک روز خاص هفته را اصولن در محیط‌های کار حضور نداشت. آن دیگری یک روز مشخص در هفته فقط کتاب می‌خواند و آن یکی به امور غیردنیوی می‌پرداخت. من این انضباط روحی یا توانایی ذهنی را ندارم. وقتی مشغول حل کردن یک مساله یا نوشتن یک گزارش هستم باید فرو بروم و تا تمام نشده ذهنم آزاد نمی‌شود. نمی‌توانم یک کار را وسطش ول کنم و دوباره سراغش برگردم. یا وقتی یک سخن‌رانی جذاب هست نمی‌توانم از قاعده پی‌روی کنم و آن روز را از محیط کار دور باشم. این شلوغی ذهنی - زمانی دورنمایی هم برای پایان ندارد.

خلاصه این طوری.

بی‌رحمی

گفتم که تعطیلی بی‌فایده‌ای است. آخر شب هر دو خسته شده بودیم. گفتیم برویم قدمی بزنیم و برگردیم. رفتیم و وقتی برگشتیم فهمیدیم یکی از کلیدها را پشت در جا گذاشته‌ایم. چاره‌ دیگری نداشتیم. قفل و در و همه چیز جدید بود و نمی‌شد شخصی بازش کرد. زنگ زدیم کلیدساز آمد، در عرض سی‌ ثانیه در را باز کرد، نزدیک 300 دلار گرفت و رفت! برای ما این مقدار پول کمی نبود. در واقع بیش‌تر از پول خیلی چیزها که ممکن است به خاطر قیمتش نخریده باشیم ولی هر چه بود دادن این پول زندگی امثال ما را به هم نمی‌ریزد. آن لحظه که می‌دهی ممکن است چند دقیقه‌ای ناراحت‌کننده باشد و بعد فراموش کنی ولی به خاطر آن فردا را گرسنه نمی‌مانی یا از تهیه داروی بچه‌‌ات ناتوان نمی‌شوی یا از خانه‌ات بیرون نمی‌افتی. این شوک پولی در گذر زندگی فراموش می‌شود انگار که اصلن نبوده.

برای همه اما این طور نیست. آن راننده‌ای - که احتمالن گناهش در یک تصادف از حواس‌پرستی ما در جا گذاشتن کلید بیش‌تر نیست - فقط به خاطر همان یک لحظه همه منبع درآمدش را از دست می‌دهد و به زندان می‌افتد. برای آن کشاورز یک بارش نابه‌جا ممکن است به قیمت از دست دادن همه دارایی تمام شود. برای یکی یک فریاد و عصبانیت به قیمت جانش تمام می‌شود. روزگار برای برخی خیلی بی‌رحم و بی‌گذشت است و این خیلی‌ها معمولن از یاد فراموشانند.

تناقض

در طول این سال‌ها که می‌نویسم هم‌واره در معرض یک سوال بوده‌ام: چه طور تناقض بین توصیه‌های سیاستی و علایق یا احساسات فردی‌ات را توجیه می‌کنی؟ این سوال از سمت دوستان یا افراد بی‌طرف معمولن نشانه تعجب و پرسشی صادقانه است. آن‌ها با درک درست این تناقض از خود یا نویسنده می‌پرسند که چه طور می‌‌شود مثلن از یک طرف از نقش مثبت سوداگران در افزایش رفاه دفاع کرد (تحلیل بازار محور) و از طرف دیگر توصیه کرد که توان‌گران در دوره قحطی از مصرف خود بکاهند که قیمت به ضرر فقرا بالا نرود (توصیه‌ای غیر پای‌دار در محیط بازار). من نه نافی این تناقض (شاید ظاهری، شاید واقعی) هستم و نه فکر کنم صلاحیت صورت‌بندی و تحلیل دقیق و جامع آن‌را دارم.

این تناقض البته تنها موجب سوال و حیرت نمی‌شود و گاه استفاده‌های "موثرتری" از آن می‌شود. پروپاگاندای "ضد انسان" جلوه دادن مدافعین بازار آزاد (یا بازسازی تصویر دراکولا) یک ابزار تبلیغاتی قدیمی و تا حدی موثر دشمنان جامعه باز است. وبلاگ پاره‌های منفی در پست اخیرش دو گزینه را برای روی‌کرد جدید چای داغ پیش می‌کشد که منصفانه و منطقن افرازگر هستند و نقدهای بعدش هم حاوی برخی نکات ارزش‌مند است. چون نویسنده پاره‌های منفی ظاهرن علاقه عجیبی به لغزش فرویدی دارد من هم به شوخی و طنز می‌گویم که آوردن امکان تغییر در افکار چای داغ به عنوان احتمال اول در واقع برآمده از ناخودآگاهی است که سعی می‌کند امثال چای داغ را با این صفت دراکولایی بازسازی کند تا نه تنها مبارزه را جذاب‌تر جلوه‌ دهد بل‌که حریفی - که به تصور آن‌ها متصل به سیستم است و لذا عدم رعایت انصاف در حق او خیلی هم بد نیست - را هم در موقعیت ضعف قرار دهد.

این صرفن یک شوخی نیست. از مثال دوستمان که خارج شویم اصل قضیه واقعیت دردناکی است که خیلی از کسانی که در هژمونی رسانه‌ای تفکر چپ مبتذل (این برای نشان دادن تفکیک و بیان احترام نویسنده به اندیش‌مندان اصیل چپ است) زندگی می‌کنند واقعن خیال می‌کنند - یا سعی می‌کنند خیال کنند - که مدافعین سیاست‌های اقتصاد بازار نه تنها در زندگی و روابط شخصی عاری از هر نوع احساس والای انسانی و زیبایی‌‌شناختی و غیره هستند بل‌که در هر جای ممکنی از این قواعد بازاری و حساب‌گر و خودخواهانه پی‌روی می‌کنند. مثالی می‌زنم که در قیاس با مثال‌های واقعی دیگر، کم‌تر تراژیک است. چندی پیش شخصی را که در این فضا تنفس می‌کند را ملاقات کردم که علی‌رغم تحصیل در یک مرکز معتبر دانش‌گاهی به جد معتقد بود که "پول دانش‌کده‌های اقتصاد را کمپانی‌های بزرگ می‌دهند و لذا تحقیقات اقتصاد هم لاجرم باید در خدمت توجیه رفتار آن‌ها باشد ! ". شباهت حیرت‌آوری بین ساختار این گزاره و این‌که "پول برخی دانش‌کده‌های فنی توسط بخش دفاعی تامین می‌شود و لذا تحقیقات باید در خدمت جنگ باشد" نمی‌بینید؟ بازتولید قابل‌باور تصویر همان وضعیت

برگریم به مقدمه. حالا این تناقض را چه طور توضیح می‌دهم؟ خلاصه این‌که اولن،‌ برای من عرصه سیاست عمومی عرصه شفافیت و ساده‌گی و فروکاسته‌گی است و قواعد آن باید طوری تنظیم شود که راه را بر اتکا به ویژگی‌های فردی و ابهام‌ها بندد. از این حیث من اگر مقاله‌ای در باب سیاست اقتصادی بنویسم سعی می‌‌کنم آن‌را با ایضاح تمام و در نهایت چارچوب تحلیل استاندارد و رایج بنا کنم و هیچ عنصری از عقل‌ستیزی و سیستم‌ستیزی (نویسنده عمدن از ترجمه کلمه سیستم خودداری کرده چون حوصله دردسر و سوء‌تفاهم ندارد، خوراک جذاب دیگری برای وبلاگ‌های رادیکال 101) در آن باقی نمی‌گذارم. ولی احتمالن اگر قرار شد مقاله‌ای در باب وظیفه اخلاقی در دوره بحران اقتصادی بنویسم یا مثلن شبیه ترجمه‌ای که از سینگر داشتم را ادامه بدهم موضع کاملن متفاوت می‌گیرم.

نکته دوم این‌که من هیچ اعتقادی به بی‌‌نقص بودن نظام بازار ندارم و اصولن دفاع‌های رادیکال یا همه‌جا‌شمول از قواعد بازار (مثل هر روایت کلان دیگری) را بسیار سطحی و ساده‌اندیشانه می‌بینم. بازار نهادی است که در چارچوب "محدودیت‌های رفتاری انسان" کارا (با تعریف خاصی از کارآیی) عمل می‌کند. از قواعد تئوری انگیزه‌ها و قراردادها می‌دانیم که وقتی مکانیسم بهینه را معطوف به محدودیت‌های رفتاری می‌کنیم از به‌ترین امکان (First Best) دور می‌شویم و باید تن به دومین گزینه بدهیم. این خودش گویای این است که هرچند مکانیسم ما در بسیاری از موقعیت‌ها به‌ترین گزینه "ممکن و شناخته‌شده تا الان" است ولی از آن طرف پر از اشکالاتی است که از دید طراحان یا مدافعان آن پنهان نیست. به این خاطر هم نقد مداوم و حتی رادیکال مکانیسم بازار یکی از راه‌های یادآوری این اشکالات است.

دلیل چرخش در لحن نوشته‌های این‌جا هم شاید بنا به آن مقدمه روشن باشد. گفته بودم که نوشته‌های جدی اقتصادی را در مجلات داخلی منتشر می‌کنم. پس این‌جا دیگر محلی نشان‌دار برای گفت و گو در باب سیاست یا سیاست اقتصادی نیست. این الزام که برداشته شود نویسنده هم به بیان بی‌ملاحظه زندگی و احساسات و برداشت‌های شخصی خودش بر می‌گردد که احتمالن خیلی متفاوت از تجربه بقیه آدم‌های متوسط و معمولی دیگر نیست.

دوستان لطفن کمی هوای تازه یا چه‌گونه در 12 ساعت یک منتقد رادیکال شده و باعث کسالت و خواب‌آلودگی بقیه شویم؟

چندی پیش بحثی با دوستان بود در مورد جمله "منتقدین رادیکال 101، موضوعی برای ..." و چون اصولن تفسیر متن امر پویایی است دوست‌مان خوانش دیگری از جمله قبلی ارائه داده و دنبال "101 موضوع" برای منتقد رادیکال شدن بود. جمع‌بندی بحث این بود که در شرایط خطیر فعلی نیاز مبرمی به یک خودآموز کاربردی برای نوشتن متون انتقادی و رادیکال احساس می‌شود. من دست به کار تهیه چنین متنی شدم که منتشر نشد تا این‌که نوشته دوستمان "شقایق" (به لغزش زبانی از نوع یادآوری اضافی اسامی خاص دقت کنید) این وظیفه تاریخی را یادآوری کرد. چون نوشته رفیق خوب‌مان شقایق موردکاوی ساده و روان از کاربرد اصول این راه‌نما را ارائه می‌کرد فکر کردم راه‌نما را منتشر کرده و از خوانندگان علاقه‌مند بخواهم تا به عنوان تمرین خودشان کاربرد این اصول را در متن مثالی فوق پیدا کنند.

استراتژی ما از چند پایه اصلی تشکیل می‌شود:

1) انتخاب نام مستعار: این اولین قدم است. مثلن کسی مثل کاوه لاجوردی که داخل ایران کار و زندگی می‌کند و با اسم واقعی حرف‌هایش را می‌زند هرگز یک منتقد رادیکال نیست ولی دلاوران سرخ که حتی در بیان اسم واقعی‌شان محتاط‌ند می‌توانند با اسم مستعار خود او را به هم‌راهی با قدرت متهم کرده و مورد نقد رادیکال قرار دهند. این درسی است که هر رادیکال تازه‌واردی باید از بزرگان خود بیاموزد.

2) احساس انحصار فهم و دانش انتقادی و پست‌‌مدرن: در این استراتژی شما باید در مقدمه مقاله‌تان جوری رفتار کنید که حریف خود را به کل فاقد هر نوع درکی از هر نوع دانش اجتماعی مدرن نشان دهید. فراموش نکنید که مجموعه‌ای از نویسندگان قرن بیستمی مثل فروید و لیوتار و لاکان و هابرماس وجود دارد که حق خواندن و فهمش در انحصار منتقدان رادیکال است و هر قدر هم حرف‌های‌شان قابل فهم یا حتی ساده و پیش پا افتاده باشد بقیه قدرت فهم آن را ندارند. کلن قدرت تبدیل مفاهیم ساده‌ای که همه مردم می‌فهمند - و گاه از فرط سادگی و خسته‌کننده بودن بر زبان نمی‌آورندش - به انبوهی از لغات مغلق و متون با طنین بالا یکی از تخصص‌های مورد نیاز هر منتقد رادیکال است.

3) نشان دادن خیلی کتاب‌خوان بودن:‌ یک نوشته‌ رادیکال خوب معمولن باید حاوی نقلی از یکی از کتاب‌های مارکس یا چیزی شبیه به آن باشد. خوش‌بختانه دست‌یابی به این مرحله کار سختی نیست چون اکثر این نقل قول‌ها از صفحات اول مقدمه کتاب‌ها است. لذا صرف یک ساعت وقت برای نوشتن چندین مقاله کفایت می‌کند.

4) فراموشی جزییات: یک منتقد رادیکال هرگز نباید جزییات و دینامیک‌ها و محدودیت‌های موجود در داخل یک نظام اجتماعی را ببیند. دقت در جزییات و تحلیلی بودن او را از قابلیت ابرانسانی دیدن "سیستم" محروم می‌کند. منتقدان باتجربه به جوانان یاد خواهند داد که این (عدم)قابلیت انحصاری و بی‌نظیری است که به مراتب قوی‌تر از تئوری تکامل داروین در توضیح (بخوانید نقد رادیکال) هر نوشته و هر سخنی است و بدون هیچ مشکلی می‌‌توان با آن به تولید انبوه نقد پرداخت. چون اصولن قابل سنجش‌بودن و ابطال‌پذیری و مواردی از این دست جزو معیارهای علوم اجتماعی ارتجاعی و پوزیتویستی است یک منتقد رادیکال هرگز نباید خودش را در بند توضیح دادن جزییات و شدت و امکان رابطه "سیستم" و موضوع مورد بحث کند. توهین به کسانی که سعی می‌‌کنند این قواعد را رعایت کنند نیز نباید فراموش شود چون آن‌جا جزیی از "سیستم" هستند.

5) دقت در کاربرد لغات: "انجمن منتقدان رادیکال 101 " کتاب راه‌نمایی دارد که در آن لغات الزامی برای هر متن انتقادی ذکر شده است. در آن کتاب قواعد گرامری هم ذکر شده است. مثلن کلمه چپ همیشه باید با لغت مترقی دنبال شود وگرنه جلمه غلط است. مثال:‌ "نیروهای چپ و مترقی به کافه رفتند تا مبارزه کنند". از دیگر لغت‌های موجود در کتاب می‌توان به ژرف‌اندیش (کاربرد در جمله: متفکران ژرف‌اندیشی مثل من!) و ارتجاعی (کاربرد در جمله: قانون ارتجاعی اصلاح نظام بازنشستگی) اشاره کرد.

6) و دست آخر بازبینی مقاله برای اطمینان از این‌که حرف‌هایی که می‌زنید هیچ نکته تازه و خاصی ندارد و تکرار همان حرف‌های همیشگی قدیمی است. یک نوشته رادیکال باید طوری نوشته شود که خواننده با دیدن اسم (مستعار) نویسنده یا تیتر مطلب بتواند تا کلمه آخر را حدس بزند. مردم که وقت‌شان را از سر راه نیاورده‌اند که شما مجبورشان کنید همه مقاله را دقیق بخوانند که شاید نکته متفاوتی در آن بیابند.

دلیلی این که دفعه قبل این راه‌‌نه‌نمای کاربردی را منتشر نکردم این بود که مشابه این دوره آموزشی را با تغییراتی می‌توان برای لیبرال‌ها و طرف‌داران بازار آزاد 101 (از جمله برخی نوشته‌های خود چای داغ) هم نوشت و لذا فکر کردم بی‌انصافی است که فقط مهارت‌‌های یک طرف را آموزش بدهیم. الان فکر کردم خب بزار ما برای تخصص رفقا راه‌نما بنویسیم. آن ها هم حتی لطف ما را جبران خواهند کرد.

پاسخ‌هایی به یک منتقد رادیکال: کشاورزی آمریکایی یا دهقان هندی؟

از انتشار پست قبلی راضی هستم. خیلی وقت بود داشت خاک می‌خورد و شقاق (حذف ی اضافی به احترام تذکر دو نفر از دوستانم به خاطر اجتناب از شایبه جنصیتی آن) بانی خیر شد. می‌دانم که عده‌ای از دوستانم خوش‌شان نیامده و به نظرشان به روش رایج این‌جا نمی‌خورد. من خودم حواسم به این موضوع هست. هدف آن نوشته نقد یک استدلال روشن و مشخص و منسجم نبود. هدف خراش انداختن بر ظاهر بزک‌شده یک سری نوشته‌ها بود که اگر لایه رویی‌شان را برداری (بی)محتوای داخل‌شان (به قول مارکس) دود می‌شود و به هوا می‌رود (بلی می‌فهم! این جمله از مقدمه کتاب‌های مختلفی از جمله تجربه مدرنیته قابل مشاهده است ولی چون خودش به طور طبیعی جاری شد نخواستم حذفش کنم). این وسط شقاق یک کار خوب و مفید دیگر هم کرده. برداشته یک سری سوال فرستاده که من جواب بدهم. البته فکر کنم کلن متوجه این موضوع نشده که اصل نوشته پاره‌ها از نظر من در نقد چای نبود و در نقد کامنتی پای چای بود و کلن چیز زیادی به من ربط نداشت که بخواهم جواب خط به خطی به پاره‌ها داده باشم. اگر هم به پاره‌ها اشاره کردم بیش‌تر از سر شوخی و طنز بود. پاره‌ها یک سوالی در ابتدای نوشته داشت که اگر شقاق نوشته من را درست می‌خواند به صورت مبسوط جواب داده شده بود. به خاطر این بی‌دقتی یک سری سوال‌های بی‌ربط پرسیده که حذف‌شان کردم ولی دمش گرم که چند تا از سوال‌هایش درست در راستای هدف قبلی است و لذا در چند پست جواب می‌دهم. طبعن مخاطب جواب او نیست و بقیه خواننده‌ها هستند.

شقاق پرسیده: آیا حواس پرتی احتمالی کشاورز آمریکایی که خانه اش سوخت هم شامل دل رحمی های شبانه شما بر بی رحمی های روزگار میشود؟

جواب: کلن علاقه مفرط یک جریان به ماجرای کشاورز آمریکایی که خانه‌اش به خاطر نخریدن خدمات آتش‌نشانی می‌سوزد و مواردی شبیه به آن نشان‌گر یک ابتذال خیلی اساسی و ریشه‌دار است. باید به حال کشاورز آمریکایی دل‌سوزی بکنیم که احتمالن درآمدش از همه ما بیش‌تر است و از سر بی‌خیالی یا حواس‌پرتی حاضر نشده پول آتش‌نشانی‌اش را بدهد و سال بعد هم احتمالن دوباره خانه را از اول می‌سازد. حالا چرا این کشاورز آمریکایی این قدر مهم و عزیز می‌شود؟ آیا این ترحم تصادفی است؟ چرا برخی حضرات یک دهم نگرانی (بی‌اساس) بیمه‌نداشتن خانواده‌های آمریکایی را راجع به دهقانان هندی یا سوء تغذیه کودکان در کره شمالی یا وضعیت ایدز در آفریقا حرف نمی‌زنند؟ جواب خیلی سخت نیست: چون ماجرای کشاورز آمریکایی در مرکز دنیای بازار آزاد رخ داده و با مرثیه بر او می‌توان به هدف اصلی رسید، حال آن‌که مشکل بقیه کلن در فضایی رخ می‌دهد که اصلن بازاری در کار نیست که بشود به آن فحش داد و همه مشکلات را به آن نسبت داد.

من سال‌ها است که همیشه بخشی از وقتم روی موضوع فقر بوده. موضوعاتی که کار کرده‌ام طیف مختلفی را شامل می‌شود: از بحث تامین آب روستایی در کشورهای بحران‌زده یا تامین مالی تولید برق کوچک‌مقیاس در روستاهای آفریقایی تا کسب و کار به نفع فقرا از طریق ایجاد توریسم روستایی یا مدیریت ریسک بخش کشاورزی و الخ. وقتی هم از بی‌رحمی روزگار یا چیزهایی مثل آن می‌نویسم مرثیه صرف نمی‌خوانم. یک گوشه ذهنم به این آدم‌ها فکر می‌کنم که با محدودیت‌های زندگی‌شان ارتباط جزیی‌‌تری داشته‌ام و می‌دانم که کوچک‌ترین فرصت و امکانی برای محکم‌کردن جا پایشان ندارند و بی‌رحمانه رها شده‌اند و مثل آن کشاورز آمریکایی نیستند که کلن حال کنند که پول ندهند.

تا اطلاع ثانوی بنده ترحم خاصی برای آن کشاورز و آدم‌های مشابه آن ندارم. این قدر رنج‌های ملموس و نزدیک‌تر هست که جایی برای این نمایش‌های سانتی‌مانتال نماند. کارمان باید این است که به جای درگیر شدن در این نمایش‌ها به راه‌حل‌های کوچک و بزرگ عملی برای فقر و آسیب‌پذیری فکر کنیم.

لاغری ترجمه، غیبت نقد

نصف شب از خواب پریده‌ام و فرصت را غنیمت شمرده‌ام که مجله ادبی - انتقادی جدیدی به اسم دستور که رفیقی یکی از شماره‌هایش را فرستاده بخوانم. پرونده مجله راجع به رفیق قدیمی‌مان شهریار وقفی‌پور است که البته الان چند سالی است خبری ازش ندارم. چیزی که برایم شیرین است تطابق تصویری است که از شهریار جوان در سال‌های اول دانش‌گاه داریم و تصویری است که منتقدان کتاب جدیدش "پس از بابل" ازش ارائه می‌کنند.

فقدان نقادی جدی در بحث‌های نظری اقتصاد و سیاست عمومی در ایران موضوعی است که مدت‌ها است گوشه ذهن من است و خواندن نیمه شبی این پرونده دوباره بهش پر و بال می‌دهد. خلاصه حرف راجع به شهریار است این است که از یک طرف در مقام "مترجم" (در معنی موسع آن) به انبوهی از متون ادبی و نظریه‌های ادبی - انتقادی مسلط است و از طرف دیگر این قدر تیزهوش هست که با این مفاهیم بازی کند و به اصطلاح یک نقر با غلط‌خوانی نظریات دیگر تفسیرهای متفاوت و جدید و در عین حال محکم و غیرنمایشی ارائه کند.

شکی ندارم که حداقل دو شرط قوی برای موفقیت چنین منتقد جوانی لازم است. یکی نزدیکی با متن از سن جوانی (شهریار جوان در 17 سالگی در یکی از مجلات خراسان نقد ادبی می‌نوشت! اگر اشتباه نکنم چیزی راجع به بورخس نوشته بود که ما به شوخی می‌گفتیم یک کلمه‌اش را نمی‌فهمیم) و دیگری بودن در حلقه‌های کوچکی که مجال به‌تری برای فرارفتن از ترجمه محض، تمسخر یا نقد متن اصلی و پروراندن تفسیر نو را می‌دهد. هر چه باشد شهریار از همان سال‌ها عضو فعال آدینه بود و بعدن هم فکر می‌کنم هم‌نشین نزدیک مراد فرهادپور و احتمالن خیلی‌های دیگر که من خبر ندارم.

می‌فهمم که عین این مسیر نقد اصولن برای علوم نظام‌مند و آکسیوماتیکی مثل اقتصاد و در درجه ضعیف‌تر سیاست‌‌گذاری قابل اعمال نیست. نقد ادبی و فرهنگی از یک طرف مبتی بر شبکه‌ای از مفاهیم سیال و تو در تو است که اجازه پرش و ترکیب به منتقد می‌دهد بی‌آن‌که لزومن او را به شلختگی و نمایش بکشد (این الزام، الزام منطقی است و گرنه در عمل متاسفانه اتفاقن این موضوع زیاد رخ می‌دهد) و از طرف دیگر حضور شخصی منتقد و سهم زیبایی‌شناسانه او قدرت خلاقیت بی‌پایانی را برایش فراهم می‌کند. چنین نقد شخصی در فضای علوم رسمی اصولن جایی ندارد.

برگردم به حرف اصلی‌ام. چرا شاهد ظهور امثال شهریار در حوزه خودمان نیستیم؟ یک جوابم این است که ترکیب جهانی متون و نظام آموزشی این علوم طوری است که آدم‌‌ها را - و خصوصن ما ایرانی‌ها دیر به قافله پیوسته - را در سن‌های خیلی بالا تازه وارد ماجرا می‌کند. پاراگراف‌های قبل را از این جهت نوشتم که نشان دهم منتقد جوان می‌تواند در 18 سالگی متن جدی بخواند و رفته رفته خودش را از انبوهی از متون انباشته کند. در حوزه اقتصاد چنین پدیده‌ای شاید در سی‌سالگی هم رخ ندهد. یعنی آن سال‌های جوانی و پرشوری که منتقد می‌تواند داشته باشد عملن از دستش می‌رود و نظام شغلی و تحقیقی در دنیا هم طوری است که نهایتن هم مجال زیادی برای کار انتقادی یا نوآوری جدی باقی نمی‌گذارد مگر این‌که فرد یکی از معدود ستاره‌های خوش‌اقبال این حوزه باشد که عمومن در سن کم درس‌شان را تمام کرده‌اند و شانس کار کردن در مراکز دانش‌گاهی درجه یک را داشته‌اند. واقعن هم فکر نمی‌کنم که اکثریت ادبیات اقتصادی آن‌قدر پیچیده باشد که یک جوان 18-19 ساله امکان خواندن آن‌را نداشته باشد. نکته این است که این امر به سنت بدل نشده است وگرنه همین جوان متون مهندسی - شاید سخت‌تر - را در همین سن می‌خواند.

دلیل دوم هم به نظرم نبود یک نهضت ترجمه فراگیر و جدی در این حوزه‌ها است. چنین نهضتی به نظرم زمانی یا حداقل در مقاطعی وجود داشته و افول کرده است. برخی اقتصادخوانده‌های قدیمی را که ببینید کتاب‌های کینز را از حفظ می‌دانند که برای آن زمان احتمالن اثر مهمی به حساب می‌آمده. مترجمان اقتصادی امروز ما - جز برخی استثناها مثل کار اخیر جعفر و علی از کتاب آچم‌اوغلو - یا مشغول ترجمه متون بسیار ابتدایی از نظریات ساده جریان اصلی هستند و یا انبوهی از نقدهای جدی یا غیرجدی که برای کسی که با اصل قضیه ‌آشنا نیست اساسن متن مفید و آ‌موزنده‌ای به حساب نمی‌آیند. در این فضا کسی فربهی فکری لازم برای نقد جدی - این نقد قرار یا لازم نیست در حد نابودی بنیان‌های علم اقتصاد باشد، همین که خوانش متن انتقادی باشد خودش کلی پیش‌رفت است - را پیدا نمی‌کند و وضعیت ما می‌شود همین دوگانه‌گی که یک طرفش تکرار ساده‌ترین فصول متون استاندارد است و یک طرف دیگرش کسانی که به قول خودشان منتقد علم اقتصاد هستند و از خواندن حتی یک متن جدی اقتصاد روز عاجزند.

آدم که ساعت چهار صبح نقد ادبی را به نقد اقتصادی ربط بدهد احتمالن یک جاهایی هم چرند می‌گوید شما تصحیحش کنید.

پاسخ‌هایی به یک منتقد رادیکال: پول دانش‌کده‌های اقتصاد از کجا می‌آید؟

دوست اول گفته بود "پول دانش‌کده‌های اقتصاد را کمپانی‌های بزرگ می‌دهند و لذا تحقیقات اقتصاد هم لاجرم باید در خدمت توجیه رفتار آن‌ها باشد ! ". من به حال این درک سطحی تاسف خورده بود. شقاق این طوری از موضع رفیقش دفاع می‌کند: 1) آیا سیستم های آموزشی جهت گیری کلی بر علیه بنیادهای نظم فعلی جهان دارند؟ 2) آیا در یک سیستم اختصاص بودجه به تحقیقاتی که به "سیستم"(این لغت عمدن ترجمه نشده) ضربه بزند با نظریه رفتار عقلایی تطابق دارد؟ اگر جواب دو سوال فوق خیر است برای چی تصویر ساده لوحانه "بودجه دانشکده اقتصاد از کمپانی بزرگ می آید" را میسازید و از اذعان به اینکه نظم موجود منابع در دسترس را برای بازتولید خود به کار میگیرد طفره میروید؟

پیش از سوالات قبلی پیش‌نویس پستی را نوشته بودم که در آن به صورت جزیی نشان داده بودم که چه قدر گزاره قبلی ساده‌لوحانه است. بعد دیدم خود سوالات سه گانه فوق از هرچیزی به‌تر نادانی یا مغالطه دوستان را نشان می‌دهد و نیازی به خسته کردن خوانندگان با مشخص کردن جزییات تامین مالی دانش‌کده‌های اقتصاد (عمدتن بودجه‌های تحقیق دولتی در اکثر کشورها (درست همانند بقیه رشته‌های به اصطلاح منتقد)، کشاورزان و صنایع محلی، وقف‌های فارغ‌التحصیلان، شهریه دوره‌های ام‌بی‌ای، حق‌الزحمه دانش‌گاه بابت تدریس دروس عمومی، سازمان‌های بین‌المللی و البته کمک‌های شرکت‌ها و ...) و الخ نیست. در منطق دوستان می‌توان کلن نظام بازار آزاد و تضاد منافع و تعامل‌های درون آن (دولت، مصرف‌کنندگان، سرمایه‌گذاران خرد، کارآفرینان، صندوق‌های بازنشستگی، سازمان‌های غیردولتی و الخ) را که همه‌گی در درون این "سیستم" ولی بر اساس منافع متفاوتی فعالیت می‌کنند و دانش‌کده‌های اقتصاد هم در تحقیقات مختلف عملن منافع این گروه‌‌ها را نمایندگی می‌کنند را کلن به مفهوم "شرکت‌های بزرگ" فروکاست و در یک نگاه "سیستم نگر" و "فرای جزء‌نگری" حکم داد و اصلن هم از بابت این بازی با کلمات و یک‌کاسه‌سازی‌ها ناراحت نشد.

راستی چه کسی گفته است که شرکت‌های بزرگ لزومن در هر شرایطی و همیشه بد هستند؟ اولن صاحب واقعی خیلی از شرکت‌های بزرگ دست آخر میلیون‌ها نفر از شهروندان هستند که مستقیم و غیرمستقیم پول خودشان یا ذخیره بازنشستگی‌شان را در شرکت‌ها سرمایه‌گذاری کرده‌اند، پس دست آخر پشت منافع این شرکت‌ها کسی جز این سهام‌داران نیست. ثانین تمایل شرکت‌ها به اعمال رفتار انحصاری و تخریب محیط‌زیست و غیره را همه می‌دانند و به این خاطر از مقررات‌گذاری‌های لازم حمایت می‌کنند ولی همین شرکت‌های بزرگ خیلی جاها منبع نوآوری و کارآیی هستند که خارج از این مقیاس‌ها به دست نمی‌آید.

یکی از راه‌هایی که برای نشان دادن ضعف استدلال این نوع رفقا کاربرد دارد اخته کردن مفاهیم پرطنینی (مثل همین شرکت‌های بزرگ) است که کاربرد تبلیغاتی خوبی برایشان دارد. تحلیل مفهوم و بیرون ریختن جزییاتش معمولن آن‌را از آن وجه تبلیغاتی که دوست دارند خالی می‌کند.

حدف یارانه‌ها: سفال و بتونه

وقتی صحبت از تحلیل تاثیر تغییر قیمت‌های انرژی روی رفتار اقتصاد می‌کنیم یکی از مدل‌های ساده ولی مفید مدل بتونه-سفال (Putty-Clay) است. وجه تسمیه مدل این است که بتونه قابلیت شکل‌دهی دارد ولی سفال شکل گرفته و منعطف نیست. نکته این نوع مدل این است که تکنولوژی که قبلن نصب شده (سفال) نمی‌تواند بین عوامل تولید انتخاب کند ولی تکنولوژی که قرار است نصب شود (بتونه) انعطاف لازم برای تطبیق با شرایط را دارد. این چسبندگی فناوری‌های قبلی باعث می‌شود تا منافع مربوط به افزایش بهره‌وری در کوتاه‌‌مدت آشکار نشود و چه بسا اقتصاد را به رکود هم ببرد. این ویژگی طراحی سیاست‌‌های مکمل (مثل آزادسازی قیمت سایر کالاها و تطبیق نرخ ارز) را برای موفقیت سیاست‌ هدف‌مندی الزامی می‌کند.

به عنوان یک مثال خیلی ساده بحث مصرف سوخت و خودرو را با این مدل تحلیل می‌کنیم. انتظار اولیه این است که وقتی قیمت سوخت گران شد باید مصرف سوخت کم شده و بهره‌وری آن افزایش یابد. مدل سفال و بتونه - که مدل مقبولی در تحلیل اثرات کلان شوک‌‌های قیمت انرژی است - می‌گوید که حداقل در کوتاه‌مدت این طور نیست. ماشین‌های فعلی ساختار مصرف مشخصی دارند. یک تولیدکننده خدمات حمل و نقل (تاکسی) تقریبن هیچ امکانی برای جای‌گزینی عوامل تولید با هم ندارد. مثلن نمی‌تواند برای یک مسیر مشخص نیروی بدنی بیش‌تری مصرف کند یا هم‌زمان دو نفر راننده به کار بگیرد (افزایش نیروی کار در تولید) ولی در مصرف بنزین صرفه‌جویی کند! در این حالت افزایش قیمت سوخت صرفن هزینه‌های تولید را برای او بالا می‌برد. در درازمدت ولی تکنولوژی منعطف است (بتونه) و تاکسی‌داری که از فردا ماشین می‌خرد تمایل خواهد داشت تا ماشینی بخرد که مصرف کم‌تری داشته باشد.

این که شوک ناشی از قیمت انرژی تا چه حد مصرف را کاهش خواهد داد به سهم فناوری‌های غیرمنعطف (سفالی) در ساختار تولید و دوره عمر آن‌ها بستگی دارد. اگر ناوگان تاکسی کشور همین دو سه سال پیش نوسازی شده باشد و از عمر مفید تاکسی‌ها پنج سال دیگر باقی مانده باشد اثرات بهره‌وری ناشی از افزایش قیمت سوخت خودش را به این زودی نشان نخواهد داد و در بلندمدت و به صورت تدریجی و با خارج شدن تاکسی‌های قدیمی‌تر بیش‌تر خواهد شد.

بحث افت تولید (Output Gap) هم که در ادبیات جزو اثرات منفی حذف یارانه‌ها به حساب آمده است می‌تواند از همین پدیده ناشی شود. فرض کنید قیمت سوخت چند برابر شود ولی به علت نظارت دولت کرایه تاکسی ثابت بماند. چون راننده امکان جای‌گزینی عوامل تولید را ندارد فایده نهایی هر ساعت رانندگی برای او کم‌تر می‌شود و لذا تمایل خواهد داشت که از ساعت کار خود بکاهد. در این حالت شکاف تولید به وجود می‌آید چون ما تاکسی داریم (تولید بالقوه) ولی تاکسی‌ها به اندازه کافی کار نمی‌کنند (تولید بالفعل) و بین این دو فاصله وجود دارد.

البته اگر قیمت خروجی کنترل نشود (مثلن کرایه تاکسی در تعادل تعیین شود) هم‌چنان می‌توان گفت که بین استهلاک سرمایه و مصرف انرژی امکان مقداری جا به جایی هست. مثلن دو نفر راننده می‌توانند یک تاکسی‌ را بخرند و زمان استفاده روزانه خودرو را بالا ببرند (چون استهلاک سرمایه به نسبت انرژی ارزان شده است). اگر تقاضا برای حمل و نقل عمومی بالا رفته باشد این جای‌گزینی در برخی صنایع تا حدی عرضه را افزایش می‌‌دهد ولی سقف آن ممکن است محدود باشد. می‌توان جنبه‌های دیگری هم اضافه کرد که به علت طولانی شدن پست صرف‌نظر می‌کنیم. مثلن این‌که اگر در اثر جهش قیمت‌ها دست‌مزد واقعی افت کرده باشد تمایل به عرضه نیروی کار می‌تواند بیش‌تر شده و لذا تاکسی‌ها ساعت‌های طولانی‌تری را کار کنند. این نیرو تمایل به افزایش سطح تولید در اقتصاد خواهد داشت.

یک نکته حاشیه‌ای هم این‌که برای هر سیاستی می‌توان زمان بیش‌تری صرف کرد و آن‌را پخته‌تر کرد ولی این وسط یکی دو قلم هزینه مهم است که نباید فراموش شود. تقریبن در این دو سالی که بحث هدف‌مندسازی مطرح شده است بنگاه‌ها با عدم اطمینان شدیدی در مورد آینده قیمت و زمان وقوع شوک قیمت مواجه بودند. من با هر شرکتی که کار مشاوره می‌کردم اولین سوال این بود که تکلیف ما بعد از هدف‌مندسازی چه خواهد شد؟ از ادبیات ارزش اختیارات می‌دانیم که عدم اطمینان (با جهش‌های صرفن منفی) باعث به تاخیر انداختن سرمایه‌گذاری‌ها می‌شود و چون مقدار دقیق قیمت‌های نسبی آتی هم مشخص نیست بنگاه مجبور است فناوری را انتخاب کند که منافع مورد انتظار را بیشینه کند. وقتی قیمت‌ها مشخص شد بخشی از این انتخاب‌ها به صورت پسینی (Ex-Post) غیربهینه خواهند بود. حالا اگر آن ویژگی سفالی سرمایه‌گذاری را در نظر بگیریم هر قدر این زمان معطلی بیش‌تر شود نه تنها تمایل به سرمایه‌گذاری پایین‌تر خواهد بود بل‌که انباشت بیش‌تری از فناوری‌های سفالی غیربهینه (غیر بهینه به صورت پسینی) در اقتصاد شکل خواهد گرفت. لذا سیاست‌گذار مجبور است بین پخته‌تر کردن سیاست و کمینه کردن این هزینه‌های ناشی از عدم اطمینان تعادل ایجاد کند.

بازنشر: اصلاح نرخ ارز پاشنه آشیل طرح هدف‌مندسازی

چندین بار با این سوال مواجه شدم که نظرم در مورد اصلاح نرخ ارز در شرایط جدید چیست؟ جواب این سوال را بیش از یک سال پیش در مقاله مشترکی با محمد داده بودیم و دوباره این‌جا بهش لینک می‌دهم. یک مقاله منتشرنشده هم در ادامه نوشتیم که به این سوال می‌پرداخت که اگر ما طرف‌دار نرخ‌های تعادلی هستیم چرا اساسن از "اصلاح" نرخ ارز صحبت می‌کنیم؟ مگر نرخ فعلی "تعادلی" نیست؟ (عرضه و تقاضای ارز دست آخر در تعادل هستند و ما مازاد عرضه یا تقاضای جدی مشاهده نمی‌کنیم). به نظر ما سوال سوال درست و جدی بود. پاسخی که سعی کردیم در مقاله بعدی (که امیدوارم یک روزی تمامش کنیم) بدهیم این بود که در شرایط وجود درآمدهای نفتی بحث قیمت تعادلی نرخ ارز کمی پیچیده و متفاوت از تئوری‌های مرسوم است. وقتی درآمد ارزی اقتصاد از بخش‌های رقابت‌کننده (صنعت و کشاورزی و توریسم) تامین می‌شود نرخ ارز تعادلی (در میان‌مدت و بلندمدت) عملن سیگنال‌های لازم را می‌دهد. وقتی درآمد نفتی را وارد قضیه می‌کنیم کفه نرخ ارز ناگهان به سمت واردات سنگین می‌شود. این‌جا مجبوریم یکی از دو موضوع را اتخاذ کنیم: یا معتقد باشیم که درآمد نفتی هم جزوی از واقعیت اقتصاد است و سرمایه‌گذاری در بقیه بخش‌های اقتصاد باید بر اساس آن شکل بگیرد یا این‌که به علت برون‌زا بودن این درآمدها معتقد به سیاست‌گذاری فعال برای مدیریت درآمدهای نفتی باشیم. اگر فرض اول را بپذیریم حرف ما برای اصلاح نرخ ارز احتمالن حرف غیراقتصادی و ناسازگاری است. اگر فرض دوم را بپذیریم در آن صورت عملن می‌توان به تعداد زیادی قیمت تعادلی فکر کرد که از تصمیمات دولت برای تنظیم سبد مصرف درآمدهای نفتی ناشی می‌شود و برخی از این تعادل‌ها به‌تر از بقیه است. در این صورت حرف مقاله ما اقتصادی است.

غیبت اقتصاددانان معتدل در فضای عمومی

من به ندرت بی‌بی‌سی فارسی می‌بینم و این دیدن کم‌رنگ عمدتن شامل برخی برنامه‌های اقتصادی این شبکه است. بر اساس این مشاهدات محدود چیزی که برداشت می‌کنم این است که به علت نگرانی‌های موجود برای حضور در فضای رسانه‌ای خارج از کشور، اکثریت اقتصاددانان ایرانی مقیم داخل و خارج که از نزدیک با مسایل درگیر هستند و رفت و آمد دارند و راجع به مسایل روز ایران پژوهش جدی می‌کنند حاضر نیستند با این رسانه‌ها صحبت کنند. در نتیجه در مورد مهمانان برنامه‌های این نوع رسانه‌ها عمدتن (حتمن استثنا دارد)‌ نوعی خودگزینش (Self-Selection) وجود دارد. کاری هم به گرایش اقتصادی یا پیشینه پژوهشی‌شان ندارم. در بین مهمانان از کسانی که تا همین چند سال پیش به طور رسمی معتقد بودند مالکیت خصوصی باید به کل حذف شود تا طرف‌داران رادیکال بازار آزاد وجود دارند. به لحاظ پژوهشی‌هم گاهی افرادی با تالیفات جدی به زبان انگلیسی به عنوان مهمان شرکت می‌کنند. این تنوع وجود دارد ولی فکر کنم دو خصوصیت مشترک بین بسیاری از مهمانان قابل حدس‌زدن است: اول نوعی موضع یا حداقل احساس سیاسی و دوم عدم تماس نزدیک با ایران. این دو ویژگی البته مستقل از هم نیستند. همین نفس حضور در رسانه‌های خارجی خود به معنی تصمیم برای عدم رفت و آمد به ایران (چه بسا از چندین سال پیش) است و پیامد عدم رفت و آمد به ایران هم محروم شدن از جزییات و نکات ضمنی اطلاعات و بحث‌های اقتصادی و سیاست‌گذاری است که از طریق وبلاگ‌‌ها و رسانه‌های الکترونیکی و امثال آن منتقل نمی‌شود و صرفن با حضور فعال و ارتباط با محافل پژوهشی و سیاست‌گذاری و بحث‌های شخصی با محققان مقیم داخل و الخ قابل دریافت است. مواضع سیاسی آشکار برخی مهمانان اقتصادی هم گاه منجر به ارائه نظریات سیاه و سفیدی مطلقی می‌شود که هر از چندی به بیانیه‌های سیاسی یا مطبوعاتی پهلو می‌زند.

از آن طرف هم از تلویزیون رسمی ایران خبر دقیق ندارم ولی اگر به روال گذشته باشد احتمالن خیلی از اقتصاددانان منتقد و البته معتدل در آن حضور فعالی ندارند (باز شاید دارند و من خبر ندارم) که باز بخشی به خاطر سیاست‌های رسانه و بخشی به خاطر عدم تمایل خود اقتصاددانان است. این وسط من نه نگران اعتبار رسانه اول هستم و نه دوم. دغدغه من شکل‌گیری یک فضای بحث جدی و غیرسیاست‌زده و غیرژورنالیستی در مورد مباحث اقتصادی، به زبان ساده و برای مخاطب عام خصوصن در شرایط حساسی مثل این روزها است. در چنین فضایی اولن بحث‌‌ها باید متکی به نظریه‌‌های اقتصادی و پژوهش‌های جدی روز باشد که نتیجه آن دوری از گزاره‌های مطلق و قاطعانه ابتدایی است که برخی مهمانان رسانه‌های گروه اول صادر می‌کنند. ثانین بحث باید معطوف به کارکرد اقتصادی سیاست‌ها و روش‌های به‌بود آن‌ها باشد که دربرگیرنده هر دو مثبت و منفی (انتقادی و اصلاحی) است. ثالثن بسیاری از ظرایف سیاست‌گذاری و شرایط محلی در تحلیل بحث باید در نظر گرفته شود که این امر نیازمند دانش فراوان در مورد ساختار اداری و داده‌های محلی است. متاسفانه در تعادل دو قطبی که دارد شکل می‌گیرد بسیاری از کسانی که می‌توانند به شکل‌گیری چنین فضای انتقادی/‌سازنده و در عین حال منصفانه و علمی کمک کنند از بازی بیرون هستند و لذا تصویری که مخاطب عام ایرانی از تحلیل اقتصادانان و درک آنان از مسایل خواهند گرفت تصویری به شدت ناقص خواهد بود.

در روزهای آینده برخی نظریات ابراز شده در برنامه‌های بی‌بی‌سی فارسی را نقد خواهیم کرد.

هدف‌مندسازی و تورم: بخش یک و نیم

بازخوردهایی که در پاسخ مطلب قبلی به صورت خصوصی و عمومی منتشر شد برای خودم خیلی مفید بود و بخشی از خلاءهای تحلیلم را نشان داد. فکر می‌کنم در چند سال گذشته هیچ وقت این قدر کامنت مرتبط و آموزنده نگرفته بودم و دیگر آن بی‌حوصلگی را ندارم. بخش مهمی از کامنت‌های حاوی اطلاعات جزیی، از داخل ایران بود و حداقل برای من روند رو‌به‌رشدی از قابلیت تحلیل دقیق سیاست‌ها در سطح عمومی را نشان می‌دهد. این طرح - که متاسفانه بدون اطلاع‌رسانی فنی و شفافیت مورد نیاز چنین طرح عظیمی به یک‌باره اجرا شد - این قدر وسیع است که اطلاعات و دانش تحلیلی تک‌تک ما برای صادر کردن گزاره‌های قاطع و نهایی کفایت نمی‌کند و چاره‌ای جز این‌که از یک جا بخشی از بحث را باز کنیم و بقیه تکمیلش کنند نداریم. خلاصه‌ای از پاسخ‌های من به برخی کامنت‌ها و چیزهایی که من از کامنت‌های دیگران آموختم را این‌جا می‌نویسم که بحث ادامه پیدا کند.

قبل‌تر هم گفتم که اثرات تورم می‌تواند منشاء پولی یا غیرپولی داشته باشد. فکر کنم در مورد تورم ناشی از عوامل غیرپولی کم‌تر کسی (حتی خود دولت) تردید جدی داشته باشد. تجربه‌های بین‌المللی از آزادسازی هم اکثرن تورم‌های ناشی از فشار هزینه بعد از آزادسازی را نشان می‌دهد. این موضوع را با تفصیل بیش‌تری در بخش دوم بحث می‌کنیم. منشاء پولی برای تورم ولی هنوزجای مناقشه دارد. خلاصه نظر من (و فکر کنم اکثر دوستان) این است که یارانه نقدی و آزادسازی به خودی خود منشاء پولی برای تورم ایجاد نمی‌کند. ولی این تورم در صورتی بروز می‌کند که 1) تعهدات دولت برای پرداخت‌های نقدی در طول زمان بیش از منابع ناشی از آزادسازی باشد. 2) برای پرداخت‌های اولیه کمک‌های نقدی، عرضه پول پرقدرت در اقتصاد زیاد شده باشد.

به علت همان کم‌بود شفافیت و ضمنن کم‌بود اطلاعات خود من، قضاوت در مورد این دو محور آسان نیست. در پست قبلی سعی کرده بودم روی موضوع اول متمرکز شوم که ببینیم آیا شکاف منابع-درآمد احتمال جدی برای کسری بودجه در بلندمدت ایجاد می‌کند یا نه. حساب‌کتاب دم دستی من می‌گفت که طرفین کمابیش در تعادل هستند. چند نفر از دوستان تذکرات مفیدی (خصوصن در مورد افت تقاضای مردم برای کالاهای آزادسازی شده و لذا کاهش درآمد از آن محل) دادند که من بخشی از آن را به این شکل ترجمه می‌کنم: پرداخت‌های تعهدی دولت ریالی است. بخش مهمی از منابع آزادشده ممکن است به دلار یا از جنس هزینه فرصت باشد و تطبیق این دو جریان درآمدی راه‌حل بدیهی ندارد. این ما را به سوال قدیمی و کلیدی اقتصاد ایران باز می‌گرداند که "با درآمدهای نفتی چه باید کرد؟" . نمی‌خواهم پست طولانی بنویسم پس این را می‌گذارم برای یک مطلب مفصل در آینده. علاوه بر آن پرداخت‌های فعلی شکل صلب و قول‌داده‌شده‌ای دارد ولی درآمدهای دولت ممکن است با تغییرات قیمت نفت و تجارت خارجی به شدت بالا و پایین بشود. حدس می‌زنم این پرداخت‌ها به این شکل نمی‌تواند در بلندمدت ادامه پیدا کند (و حتی احتمالن بهینه هم نیست). این که چه شکلی باید داشته باشد به همان سوال میلیون دلاری قبلی برمی‌گردد که کسی هنوز جواب جامعی برایش ندارد و جای بحث و یادگیری دارد.

نکته مهم دوم که در تذکرات فنی برخی دوستان برجسته بود و من سرسری و کوتاه ازش رد شده بودم موضوع پرداخت‌های اولیه و تامین مالی آن بود. نکته کم‌تر گفته شده این است که پرداخت‌های فعلی شبیه این است که دولت تا ابد به هر کدام از شهروندان حدود 40 هزار تومان (وسط 80 هزار تومان) وام بدون بهره‌ داده است! اول ماه پولی در حساب آن‌ها آمده ولی افزایش هزینه‌های آن‌ها به تدریج تا آخر ماه خواهد بود لذا این وسط یک پول‌پیش‌پیش (Cash in Advance) در اختیار همه هست و در وضعیت پایدار هم همین طور خواهد بود. اگر نمودار دو جریان را بکشیم در تعادل یک مقدار ثابت نقدینگی به بودجه خانوارها اضافه شده است. دولت برای این پرداخت‌های 80 هزار تومانی چیزی حدود 5000 میلیارد تومان منابع لازم داشته است. این‌ پول می‌توانست به روش‌های مختلفی تامین شود. مثلن (در یک سر طیف) دولت می‌توانست اوراق قرضه منتشر کند یا از بانک‌های تجاری وام بگیرد (نمی‌دانم این کار در ایران قانونی هست یا نه) و به این ترتیب مستقیمن از کسانی که مازاد نقدی دارند قرض بگیرد و بین بقیه مردم پخش کند. راه دیگر (در سر دیگر طیف) هم این است که از بانک مرکزی استقراض شود که این کار پایه پولی را زیاد می‌‌کند و قطعن تورم‌زا است. روزنامه جام‌جم امروز مقاله خوبی در این زمینه دارد و لذا من حرف را کوتاه می‌کنم. به نظرم دولت اگر به جای 80 هزار تومان همان 40 هزار تومان ماهیانه را می‌داد یا حتی می‌گفت که پرداخت‌ها به صورت منظم ولی فعلن در یک ماه اول به صورت هفتگی خواهد بود هزینه‌های تورمی ماجرا خیلی کم‌تر می‌شود چون در آن صورت ماجرا با بافر کوچک‌تری از پول پرقدرت جلو می‌رفت.

× در مورد مفهوم پول پرقدرت صادق چند سال قبل پست خوبی نوشته بود.

هدف‌مندسازی و تورم: بخش اول

در عالم نظر طرح هدف‌مندسازی از مسیرهای مختلف پولی و غیرپولی ممکن است منجر به تورم بشود. سعی می‌‌کنیم این کانال‌ها را تک به تک بررسی کنیم و ببینیم آیا واقعن این کانال‌ها فعال خواهند شد یا نه. یک کانال مهم بحث افزایش نقدینگی ناشی از این طرح است. متاسفانه چون اطلاعات مربوط به طرح راحت در دست‌رس نیست یا حداقل من نداشتم امکان تحلیل کامل و دقیق وجود ندارد. لذا سعی می‌کنیم بر اساس اطلاعات ناقص حدس‌هایی بزنم. قطعن نظرات دوستان در اصلاح و تکمیل این حدس‌ها بسیار مفید خواهد بود. در کل بحث اعداد را گرد می‌کنیم که دنبال کردن بحث راحت باشد. طبعن این گردکردن‌ها چیز اساسی را در بحث عوض نمی‌کند.

ظاهرن بخشی از ایرانیان 40 دلار در ماه یارانه نقدی دریافت کرده‌اند. این‌که آیا این یارانه ادامه خواهد یافت یا نه مورد بحث بوده ولی فرض کنیم که یارانه نقدی در تمام سال با همین مقدار پرداخت خواهد شد. این به معنی حدود 500 دلار یارانه به هر نفر است که اگر فرض کنیم شصت میلیون نفر ثبت‌نام کرده‌اند معادل 30 میلیارد دلار در سال است. این طرف پرداختی طرح است. حال اگر منابع ناشی از آزادسازی کفاف پرداخت این هزینه‌ها را بدهد و دولت نیازی به خلق منابع جدید (افزایش پایه پولی از محل درآمد نفتی یا استقراض از بانک مرکزی) نداشته باشد من شخصن دلیلی نمی‌بینم که مسیر پولی منجر به تورم جدی شود. ولی اگر قول‌ها و خرج‌های دولت بیش از منابع جدید باشد آن موقع انتظار افزایش نقدینگی و تورم را داریم.

باید دید که آیا منابع طرح با هزینه‌ها برابری خواهد کرد یا نه. من اطلاعات همه بخش‌ها را ندارم ولی برای برخی می‌توان تحلیل‌‌هایی داشت و تخمینی از مقیاس درآمدها به دست آورد. مصرف روزانه بنزین تا یکی دو سال قبل حدود 70 میلیون لیتر بود که می‌شود حدود 25 میلیارد لیتر در سال. یارانه هر لیتر بنزین حدود 50 سنت بود که با حذف آن 12.5 میلیارد دلار منابع ایجاد می‌شود. مصرف گازویل چیزی حدود 20 میلیارد لیتر در سال بود و تقریبن یارانه‌ای معادل کل یارانه بنزین به آن تعلق می‌گرفت (قیمت جهانی بنزین و گازویل به هم نزدیک است ولی قیمت فروش گازویل در ایران تقریبن صفر است). یارانه آرد حدود سه میلیارد دلار در سال است. مصرف برق حدود 150 میلیارد کیلووات ساعت در سال و یارانه آزادشده آن 30 تومان به ازای هر کیلووات ساعت بود که می‌شود حدود 4.5 میلیارد دلار یارانه. یارانه بخش آب حدود چهار میلیارد دلار در سال است. این وسط یارانه گاز رقم درشتی است که من عدد دقیقش را (به علت نداشتن ریز مصرف خانگی و صنعتی سالیانه) نمی‌دانم ولی می‌دانیم که روی هر متر مکعب 60 تومان یارانه آزاد می‌شود که اگر آمار 450 میلیون مترمعکب روزانه را باور کنیم کل یارانه آزادشده حدود ده میلیارد دلار می‌شود. تا این‌جا می‌شود حدود 46 میلیارد دلار! دقت کنید که من صحبت از تقریب می‌کنم و دست آخر ممکن است اعداد دو طرف دقیقن با هم نخوانند ولی حدسم این است که مقیاس پرداخت‌های نقدی و آزادسازی منابع یارانه‌ای تفاوت اساسی با هم ندارند. البته طبق قانون حداکثر 50 درصد درآمدها می‌تواند صرف پرداخت نقدی شود و لذا باید درآمدی حدود 60 میلیارد دلار ایجاد شود. اگر آن 14 میلیارد دیگر از طریق سایر آزادسازی‌ها (مثل قیمت سوخت تحویلی به پالایش‌گاه‌ها و قیمت سایر فرآورده‌های نفتی) تامین شود دو طرف در تعادل خواهند بود وگرنه کسری بودجه وجود خواهد داشت و تورم ایجاد می‌شود. کاش یک جدول مشخص و شفاف از پیش‌بینی درآمدها و هزینه‌های طرح جایی باشد تا به جای این حدس و گمان‌ها بشود دقیقن مساله را تحلیل کرد.

حالا اگر فرض کنیم که طرفین در تعادل باشند آیا نیاز به چاپ پول و افزایش نقدینگی برای اجرای طرح هست؟ تا جایی که من می‌فهمم نه! دقت کنیم که قبل از حذف یارانه‌ها، دو مسیر اصلی برای پرداخت یارانه وجود داشت. یکی واردات یک سری کالاها (از همه مهم‌تر سوخت) از طریق درآمدهای دلاری دولت و دریافت مبلغ اندک بابت فروش ریالی آن به مردم. مسیر دوم الزام شرکت‌های تولیدکننده آب و برق و الخ به فروش تحت قیمت‌های پایین بود که منجر به انباشت زیان یا دریافت کمک مستقیم از دولت می‌شد. بعد از آزادسازی مسیر مبادلات ارزی به همان شیوه قبلی خواهد بود. دولت بنزین را به دلار وارد می‌کند ولی به ازای هر لیتر 700 تومان درآمد ریالی خواهد داشت. در طرف هزینه‌ها هم آیتم جدیدی برای پرداخت یارانه نقدی وجود خواهد داشت. کالاهای تولید داخل هم به قیمت بیش‌تر فروش رفته و یارانه تولیدی قبلی مستقیم به مصرف‌کننده پرداخت خواهد شد.

این وسط یک مسیر محتمل برای خلق پول جدید بافر نقدی است که دولت بین کسب درآمدها و پرداخت‌‌های اولیه ایجاد می‌کند. برای این پیش‌پرداخت ممکن است لازم باشد که از بانک مرکزی استقراض شود. اگر کانال‌های دیگر پولی هست که از قلم افتاده بود متذکر شوید. اگر حوصله داشتم شاید در قسمت‌های بعدی به بحث فشار هزینه و نیز نقد برخی مکانیسم‌های محبوب ولی احتمالن غیرمرتبط مثل مکانیسم "ویزیت دکتر و قیمت گازویل" خواهیم پرداخت. راستش حوصله زیادی ندارم چون تحلیل بی‌طرفانه ماجرا در این فضا فقط اعصاب‌خردکنی به دنبال دارد.

مرگ ارتباطی

سخت‌دیسک رایانه‌ام این روزها یک مشکلی پیدا کرده. حدس می‌زنم که یکی از شیارهایش مشکل فیزیکی دارد و وقتی در برهی موقعیت‌های خاص ماوس را تکان می‌دهم همه‌چیز قفل می‌کند. صفحه ثابت می‌شود و صفحه کلید از کار می‌افتد. هیچ روشی غیر از خاموش و روشن کردن سطح‌ صفر کارساز نیست.

اولش فکر می‌کردم پردازش‌گرش قفل می‌کند. بعد دیدم با این آزمایش‌هایی که من می‌کنم راهی برای تفکیک یک قفل کامل و سراسری از یک فلج موضعی که در آن پردازش‌گر به کار خودش ادامه می‌دهد - آخرین بار منتظر نتیجه یک برنامه بودم که از شب قبل مشغول کار بود و نتایجش به خاطر قفل‌شدن از دست رفت، چه بسا بعد از قفل (یا تصور من از قفل شدن) هم‌چنان داشت جواب را با تقریب به‌تری حساب می‌کرد و به کارش ادامه می‌داد - و فقط روتین‌های مربوط به کانال‌های ارتباطی از کار می‌افتند ندارم. ریشه حالت دوم می‌تواند این باشد که بخش کنترل‌کننده صفحه کلید و ماوس و نمایش‌گر دیگر وقفه جدید نگیرند و لذا من تماسم را با پردازش‌گر از دست بدهم.

یادم افتاد که برای سال‌ها تصور می‌کردم معنی مرگ هم ممکن است همین باشد. بخشی از مغز که کار فرمان دادن به اعضاء حرکتی (و در نسخه‌های بعدی‌ام حسی) را دارد از کار بیفتد ولی آن بخشی که مرکز آگاهی است و به این وضعیت جدید هم آگاهی دارد هم‌چنان زنده باشد. بعدتر خواندم که گاه در برخی شرایط مثل حمله قلبی احساس مشابهی بروز می‌کند. فرد می‌داند که زنده است ولی بقیه فکر می‌کنند مرده است چون دیگر راهی برای برقراری تماس با او ندارند.

این‌جا است که دکترها و فیزیولوژیست‌ها و بقیه وارد می‌شوند و ما را از بحث‌مان بیرون می‌کنند: "اگر سه دقیقه به مغز اکسیژن نرسد مرده است ...". کجایش می‌میرد؟ شاید فقط همان قسمتی که اعصاب حرکتی و حسی را کنترل می‌کند.

غوره و مویز جناب محقق

دوست خوب و نازنینی داشتیم به اسم مالک. یک روز تنهایی رفت توچال و افتاد و غریبانه مرد و دو روز هم طول کشید جنازه‌اش را پیدا کنند. در مراسمش یکی از بچه‌ها از ویژگی‌هایش گفت. خلاصه حرفش این بود که مالک اتفاقات دنیا را به هیچ نمی‌گرفت. نه از خبر خوب ذوق خاصی می‌کرد و نه از خبر بد افسرده می‌شد. حال و روزش ثابت بود و آرام زندگی‌اش را می‌کرد. من به آدم این طوری غبطه می‌خورم. به آرامش پدر روحانی‌اش هم که در مراسش حرف زد هم غبطه خوردیم.

از مالک دو تا چیز به طور برجسته‌ای برای من یادگاری مانده بود: یک جاشمعی که هدیه تولد بود و این درس بزرگ. حرف آن دوستم را فراموش نکرده‌ام و این روزها بدجور ارزشش را حس می‌کنم. کلن کسی که به طور حرفه‌ای در کار تحقیق است باید روی قدرت بی‌خیالی و سرد و گرم نکردن با غوره و مویز خیلی زیاد کار کند و گرنه زندگی‌اش به باد می‌رود. خیلی خلاصه، کار محققی که می‌خواهد بلندپرواز باشد این است: سالی برای 30-40-50-100 جا درخواست‌هایی بفرستد: درخواست شغل،‌ درخواست بودجه، درخواست ویزیت،‌ درخواست ملاقات، مقاله برای ژورنال، مقاله برای کنفرانس و الخ. آماری که نگاه کنیم جا در دنیا تنگ است. هر کدام از این موردها باید به 90 درصد تقاضاهای‌شان جواب منفی بدهند. البته دست آخر سر ارض خدا وسیع است و هیچ کلاس بی‌کلاه نمی‌ماند. فرض کنیم 100 تا موضوع است و 100 آدم. عرف قضیه این طوری شده که همه 100 نفر برای همه 100 تا موضوع درخواست می‌دهند. دست آخر به هر کس یک موضوع می‌رسد (که برای همان هم وقت کم دارد) ولی هر کس باید اول 49 تا "نه" بشود تا نوبتش بشود (50 تا نه را هم بعدن می‌شنود). اگر قرار باشد زندگی‌ات این باشد که هر روز صبح بیدار شوی و ایمیلت را باز کنی و یک "نه" بشنوی و یک هفته افسرده و از خودت ناامید باشی و روز بعدش یک "بلی" بشوی و تمام روز را شنگول باشی و نتوانی روی هیچ کاری تمرکز کنی، برای خودت و بقیه به‌تر است کلن از این مدل زندگی بیرون بیایی و کارهای مفیدتر و ملموس‌تری بکنی.

پ.ن: درگیر رفع و رجوع کردن و آماده‌شدن برای یک سری از این بلی و نه های ناخوانده و بی‌خبر از راه‌رسیده هستم و فعلن وقت و ذهن آِزاد برای دنبال کردن قضیه یارانه‌ها ندارم. مطالبش را نوشته بودم ولی منتشر نمی‌کنم چون نمی‌توانم کامنت‌ها را دنبال کنم. ضمن این‌که نمی‌توانم هیجان جدیدی به شرایط فعلی اضافه کنم. فعلن شما ببخشید.

February 03, 2011

اسیر عشقم چنان که دانی

یک سفر ده روزه دانش‌گاهی به مونترال و تورنتو داشتم. در کنار لندن و آستین و شمال کالیفرنیا این دو شهر هم جایی هستند که انبوهی از دوستان قدیمی و جدید هم‌دل را می‌بینی و مورد محبت و لطف‌شان قرار می‌گیری. فکر می‌کردم وقتی این طوری باشد و در میان جمع باشی دل‌تنگی‌ات کم‌تر می‌شود. زهی خیال باطل! خصوصن در تورنتو هر جا که نگاه می‌کنم یک‌هو یک نشانه‌ای از تهران را این طرف و این طرف پیدا می‌کنم. از بحث‌ها و حرف‌ها که بگذریم، فقط یک اسم یا تابلو یک گوشه یا شکل معماری یک ساختمان یا یک جوان ایرانی در میز بغلی و الخ کافی است تا خیال آدم را به قرینه‌های آن طرف آبش پرواز بدهد. جاهای دیگر این تلاقی و یادآوری تصادفی و این ضربه ناخودآگاه این قدر زیاد نبوده. مدت‌ها بود که این قدر دل‌تنگ نشده بودم. دست آخر مجبور شدم یک سیاه مشق بنویسم که دل‌تنگی را بیرون بریزم.

 

all right reserved for hanif.ir & behzadbashu.com - Copyright © 2007