« April 2011 | صفحه اول | June 2011 »

May 31, 2011

مهندسی مالی چیست؟

در مورد این سوال، این روزها چندین ایمیل دریافت کرده‌ام. ظاهرن موعد انتخاب رشته بوده و این گرایش هم جدید اضافه شده است. شاید یک جواب مختصر بد نباشد. جواب اول من این است که معلوم نیست مهندسی مالی (Financial Engineering) یعنی چی! به این معنی که هر دانش‌کده‌ای و هر کتابی آن‌را به یک معنی به کار می‌برد. من دقیق نمی‌‌دانم که این رشته در دانش‌کده‌های مهندسی صنایع ایران به چه شکلی ارائه می‌شود ولی شاید این روایت شخصی از آن بی‌ربط نباشد. روایت من این است که بعد از افول نسبی بازار مهندسی صنایع و تحقیق در عملیات، دانش‌کده‌هایی که با این موضوعات سر و کار داشتند تصمیم گرفتند تا وارد حوزه مالی شوند و قابلیت‌های کمی خود را در این حوزه استفاده کنند. لذا اسم جذاب "مهندسی مالی" را انتخاب کرده و رشته‌هایی درست کردند که موضوع کارش مباحث مربوط به مالی مثل مدیریت سرمایه‌گذاری و پورت فولیو، تخمین ریسک اعتباری، قیمت‌گذاری قراردادهای مالی و مدیریت ریسک است و در آن از ابزارهای کمی مثل شبیه‌سازی (خصوصن مونته کارلو)، روش‌های آماری، بهینه‌سازی و روش‌های محاسباتی و عددی (هم‌راه با برنامه‌نویسی حرفه‌ای) به صورت گسترده استفاده می‌شود. یک سری مباحث ریاضی هم باید علاوه بر ریاضات سنتی مهندسی صنایع به مجموعه اضافه شود که عمده آن بحث حساب دیفرانسیل تصادفی و روش‌های مارتینگل و مقداری هم اقتصادسنجی است. ظاهرن تجربه تجاری بدی هم نبوده و این رشته در مجموع در بازار کار موفق شد. این که در بازار کار موفق شد البته لزومن به این معنی نیست که به لحاظ رفاه اجتماعی هم نتایج مفیدی به بار آورد. یک نقدی هست که این رشته‌ها مغزهایی که باید در مباحث بنیادی کار می‌کردند را به سمت مباحث بازاری کشاند و به جامعه ضربه زد. این بحث دیگری است که باید در جای دیگری بحث کنیم. در هر صورت در مورد ایران فعلن از این نقطه خیلی دوریم و حالا حالا ها تولید مهندسان مالی به به‌بود رفاه اجتماعی کمک می‌کند.

چه فرقی با اقتصاد مالی (فاینانس) معمول دارد؟ بسته به دانش‌گاه می‌‌تواند هیچ فرقی نکند یا مقداری فرق کند. در کل من انتظار دارم که یک دوره مهندسی مالی کم‌تر روی مباحث پایه‌ای و نظری‌تر اقتصادی و روش‌های تعادل و مباحث عاملیت و قراردادها و غیره متمرکز باشد و بیش‌تر در لایه کاربرد و ابزارهای محاسباتی فربه باشد. چیزی مثل فرق علوم رایانه با مهارت برنامه‌نویسی کاربردی.

چه فرقی با ام‌بی‌ای گرایش مالی دارد؟ بسته به دانش‌گاه می‌‌تواند خیلی فرقی نکند یا مقداری فرق کند. در کل من انتظار دارم که یک دوره مهندسی مالی به نسبت ام‌بی‌ای، چگالی ریاضی و محاسباتی خیلی بیش‌تری داشته باشد. در حالت ایده‌آل، ام‌بی‌ای‌ها باید نقش سوداگر (Trader) را بازی کنند و مهندسان مالی نقش پشتیبان محاسباتی (Back Office). واقعیت مخلوطی از این‌ها است.

مهندسی مالی در اصطلاح عملی البته یک معنی دیگر هم می‌تواند داشته باشد: این که چه طور با ترکیب انواع ابزارهای مالی (سهام، قرض، اختیارات، قراردادهای آتی، ...)، تامین مالی و مدیریت ریسک یک شرکت را به صورت بهینه انجام دهیم. در این معنی مثلن مهندسی مالی اسلامی در دنیای مالیه اسلامی رایج است. معنی‌اش هم این است که یک توصیف ریاضی از روابط مورد نظر بین سرمایه‌گذار و شرکت را داریم و حالا می‌خواهیم با ترکیب ابزارهای ممکن این رابطه ریاضی را در دنیای قراردادهای واقعی پیاده‌سازی کنیم. من شخصن این معنی دوم را بیش‌تر دوست دارم، چون غیر محاسباتی‌تر و مفهومی‌تر - و شاید خلاقانه‌تر - است. البته کسی که برنامه مهندسی مالی می‌‌خواند در این جنبه‌ها هم مهارت‌هایی پیدا می‌کند.

May 30, 2011

او رویایی دارد

یک وقتی در اتاق استادی بودم که درس اختیاری جذاب ولی نسبتن غیرکاربردی ارائه می‌کرد و دانش‌جویان باید با اجازه استاد ثبت‌نام می‌کردند. دوستی داشتیم که معلولیت جسمی داشت و علاقه‌مند به گرفتن آن درس بود و آمد که با استاد مشورت کند. استاد - که احتمالن بر اساس شرایط و پیشینه و آینده احتمالی او محاسباتی در ذهنش کرده بود - بهش توصیه کرد که به جای این درس، درس کاربردی‌تر دیگری را بگیرد که بازار کار فوری داشته باشد،‌ توصیه‌های مشخصی هم. دوست‌مان - شاید با دل غمین - حرف استاد را پذیرفت و رفت. بنده خدا اساسن بعد از این ماجرا آن‌قدر زنده نماند که اثرات هیچ از یک دو درس را در زندگی‌اش ببیند. من یک جوری توی دلم گفتم، استاد چرا دلش را شکستی ...

موقعیت آن استاد برای مشورت موقعیت آسانی نیست. از یک طرف باید مشورت صادقانه بدهد و نقش استادی خودش را درست و درمان به جا بیاورد و از طرف دیگری باید به رویای این آدم احترام بگذارد. در فیلم طلای سرخ پناهی، یک جای مهمی از فیلم پیرمرد جواهرفروش می‌آید که به زوج جوان - که آمده‌اند بین خودشان لذت نمایش خرید جواهر گران را مزه کنند - مشورت صادقانه بدهد و بگوید اگر جای آن‌ها باشد به جای جواهر طلا می‌خرد که ارزشش به‌تر حفظ شود. مشورت صادقانه‌اش گند می‌زند به همه‌چیز، جان خودش و رویای آن دو آدم دیگر و ....

با این موقعیت‌های ناچندان دل‌پذیر با شدت کم و بیش‌تر همه‌مان سر و کار داریم. گاهی دوستان و خوانندگان این‌جا تماس می‌گیرند و سوال می‌کنند: به نظرت این موضوع برای تز ارشد در ایران مناسب است؟ به نظرت من برای این دانش‌گاه درخواست بدهم؟ به نظرت این رشته را بخوانم؟ و الخ

آدمی که این سوال را می‌کند معمولن پر است از میل به انجام و بلندپروازی. عملن از متوسط محیط خودش بیرون زده و می‌خواهد تفاوتی ایجاد کند. چیزی که می‌دانم این است که حق ندارم به رویایش ضربه بزنم. اگر کار مفیدی بتوانم بکنم احتمالن آن کار پر و بال دادن به این رویا است.

این فقط یک طرف ماجرا است. آن طرف دیگر قضیه، این آدم دارد از من طلب مشورت می‌کند، مشورت نه صرفن حمایت روحی. یعنی می‌خواهد بداند که آیا این تصمیمش - با همه محدودیت‌های قابل تصور - به‌ترین تصمیم ممکن است یا نه. مخاطب من وقتش را برای نوشتن یک ایمیل - گاه طولانی - تلف نکرده که جواب کلیشه‌ای بگیرد. او به جواب من اعتماد می‌کند، لذا اگر به او جواب صادقانه - صادقانه در حد اطلاعات و فهم خودم - ندهم به نوعی خیانت کرده‌ام. مثال خیالی افراطی‌اش این است که من بروم پیش مربی دومیدانی و بپرسم آیا می‌توانم رکورد ماراتن را ظرف دو ماه جا به جا کنم؟ طبعن در عالم نظر هرچیزی ممکن است ولی اگر همین مربی به من بگوید که برای من تلاش برای 5 کیلو وزن کم‌کردن به‌تر از تلاش برای قهرمانی ماراتن است احتمالن در بلندمدت بیش‌تر دعایش خواهم کرد. هر چند شبش از این‌که دیگر نمی‌توانم به لذت ماراتن فکر کنم افسرده خوابم برد.

سوالاتی که معمولن با آن مواجهیم این قدر افراطی نیست و شدنی‌تر از این حرف‌ها هستند ولی باز من باید یک سری احتمالات را در پاسخ سوالم بیاورم: آیا با استادانی که آن دانش‌گاه دارد این موضوع تز نوآورانه قابل انجام دارد؟ آیا بر اساس سابقه پذیرش این دانش‌گاه این فرد شانس معقولی برای پذیرش دارد؟ آیا این فرد با این پیشینه در این رشته آدم موفقی می‌شود؟ الخ ... بلی همه این‌ها ممکن است مثلن 10 درصد احتمال داشته باشد ولی من می‌دانم که آن آدم وقت یا بودجه یا توصیه‌نامه کافی برای 10 دانش‌گاه دارد و اگر صادقانه نگویم که شانسش در این دانش‌گاه کم است عملن گم‌راهش کرده‌ام و یکی از آن ده‌ها جا را برایش هدر داده‌ام.

من نمی‌خواهم آدم‌ها را گم‌راه کنم و می‌خواهم صادق باشم ولی از آن مهم‌تر نمی‌خواهم رویای‌شان یا اعتماد به نفس‌شان را دود کنم. چه بسا در زمانه عسرت، شاید این دومی ارزش بیش‌تری برای‌شان داشته باشد.

May 24, 2011

دوره کارشناسی، دوره رهایی‌بخشی

دوستم همین چند روز پیش باهام تماس گرفت. چهار سال پیش کنکوری بود و بین مهندسی و ریاضی در تردید. می‌دانست که می‌خواهد بعدن اقتصاددان شود. توصیه کردم برود ریاضی بخواند. ریاضی کاربردی خواند و خوب هم خواند و کنارش هم رشته دوم اقتصاد را گذراند و کارهای مفید دیگری هم کرد و الان هم جای خوبی برای اقتصاد پذیرش گرفته است و دارد می‌رود. تماس گرفته بود که بگوید از آن توصیه و حمایت زمان کنکورش راضی است و ...

دیدم صحبت از فارغ‌التحصیلان بی‌کار و تطبیق ظرفیت رشته‌ها و الخ می‌کنند. کم‌تر دیده‌ام که این احتمال مطرح شود که شاید نگاه‌ رایج به ماموریت آموزش در دوره کارشناسی در کشور ما از اساس غلط یا قدیمی است. نگاهی که شاید 50 سال پیش که نیروی انسانی متخصص در هر حوزه‌ای کم بوده، سیاست بهینه بوده ولی الان دیگر نیست. آن موقع قرار بوده در هر حوزه‌ای تعداد محدودی آدم تربیت شوند که صاف بروند وزارت کشاورزی و فرهنگ و نفت و دادگستری و الخ سرکارشان. پس باید تعداد صندلی‌های دانش‌گاه هم با این نیاز تنظیم می‌شده است.

الان وضعیت عوض شده است. خیلی چیزها تغییر کرده است. از جمله این‌که ظرفیت مقاطع بالاتر از کارشناسی جهش کرده است، این‌که آموزش‌های غیردانش‌گاهی به وجود آمده، این‌که دیگر ادارات دولتی تنها مشتری نیروی متخصص نیستند و بخش خصوصی خودش نیروهایش را از اول آموزش می‌دهد، این‌که آدم‌ها بین کشورها و رشته‌‌ها تردد می‌کنند و تحصیلات‌شان را تکمیل می‌کنند، این‌که افراد خودشان برای خودشان تخصص جور می‌کنند و الخ.

چیزی که می‌‌گویم در نگاه معمول غایب است نگاه به کارشناسی به عنوان آموزش پایه و نه آموزش کاربردی است. مفهومی که خصوصن در آمریکا و انگلیس رایج است و از آن به عنوان فن آزاد (Liberal Arts) اسم می‌برند. آدم‌ها وارد دوره کارشناسی می‌شوند بی‌آن‌که نیازی داشته باشند رشته‌ خاصی را دنبال کنند. دانش‌گاه در این مقطع جایی است که افراد بچرخند و علاقه و استعدادهای‌شان را در حوزه‌های مختلف امتحان کنند و ذهن‌شان را با مبانی رشته‌های مختلف صیقل بدهند و نگاه‌های‌شان را هر روز عوض کنند و اجتماعی بشوند و شبکه‌سازی کنند و سفر بروند و اصول نوشتن و نقد منطقی کردن و درست استدلال کردن و روش‌شناسی پایه علم و الخ را یاد بگیرند و با خاطره خوش و ظرفیت فکری بالاتر و شخصیت پخته‌تر و چند وجهی‌تر بیرون بروند. بعدش هم اگر خواستند دنبال کار و پول و زندگی بروند می‌روند در مقطع بعدی یک چیز کوتاه کاربردی می‌خوانند که بازار کار داشته باشد. خدا بدهد برکت به این مدرسه‌های تکمیلی بازرگانی و حقوق و پرستاری و تبلیغات و الخ که تبلیغ‌شان از در و دیوار می‌بارد.

آن زمان که من دانش‌آموز بودم گفتند می‌خواهند رشته "مهندسی عمومی" راه بیندازند که ترکیبی بود از فیزیک و ریاضی و علوم رایانه و مبانی مهندسی‌های مختلف. چه قدر خوش‌حال شدیم که اگر رفتیم دانش‌گاه این را می‌خوانیم و نیازی نخواهد بود درس‌های خسته‌کننده تخصصی مهندسی بگیریم. الان 17 سال از زمانی که آن خبر منتشر شده می‌گذرد و فکر کنم در عمل هنوز اتفاق خاصی نیفتاده است. همین هم عینن برای علوم انسانی قابل پیاده‌سازی است. حقوق و فلسفه و علوم سیاسی و جامعه‌شناسی و اقتصاد و روان‌شناسی و الخ را باز کنید و مخلوط کنید و یک رشته عمومی کارشناسی علوم انسانی با برنامه درسی منعطف و اختیاری راه بیندازید و بحث کار و بی‌کاری را فراموش کنید. کسی که می‌رود این رشته‌ها را می‌خواند می‌داند که انتظار کار مستقیم از آن ندارد و خودش مسوولیت کار آینده‌اش را - خیلی به‌تر از نظام برنامه‌ریزی دولتی - به عهده می‌گیرد.

May 23, 2011

نقد اخلاقی می‌کنم پس خیلی روشن‌فکرم

الان این آواز (سرود، ...؟) قدیمی "عمله دسته دسته" را دوباره شنیدم. متنش دقیق یادم نبود و وقتی گوشش دادم و به کلماتش دقت کردم، دیدم اگر الان بود نه تنها نمی‌خندیدم بل‌که یک نت بلندبالا در مورد محتوای توهین‌آمیزش می‌نوشتم. برعکس، وقتی بچه بودم و شنیده بودمش خندیده بودم و احتمالن دسته جمعی خوانده بودیمش. حرف بدیهی: دنیای آدم و ارزش‌های ذهنی‌‌اش عوض می‌شود و حساسیتش به برخی مسایل بالا می‌رود.

دی‌روز داشتیم با مریم حرف می‌زدیم که آیا باید کسی را که رفته مثلن در کامیونیتی "من ایرانی اصیل فرزند کورش کبیرم و از اعراب بی‌ادب متنفرم" عضو شده را در دوستان فیس‌بوکی نگه داشت یا حذفش کرد؟: حرف بدیهی خنک: نژادپرستی بد است و ما با نژادپرستان (و عقاید مشابه آن) صنمی نداریم.

حرف اندکی غیربدیهی: این ژست پریدن به هر کس که با تعبیر ما (که به صدجور سلاح خوانش لایه‌های آشکار و پنهان متن و بین خطوط و الخ هم مجهز شده تا چیزهایی که به تعبیر ما مو هستند را از ماست بیرون بکشد)‌ یک کلمه حرف نژادپرستانه یا جنسیت‌گرایانه یا ضد آزادی یا خشونت‌گرایانه و الخ زد، در دلش یک جنبه مبتذل خودمحورانه هم دارد (می‌گویم "هم"، چون بلاخره اصل اعتراضش خیلی بی‌راه نیست). قضیه خیلی وقت‌ها گرفتن ژست اخلاقی فخرفروشانه‌ای است که اتفاقن هزینه خیلی خاصی هم ندارد و سراپا منفعت برای خانم/آقای منادی اخلاق است. هر چه باشد ما اقتصاددان‌ها در پس بیان حرف‌ها دنبال منافع ناشی از بیان آن هم می‌گردیم.

در بسیاری از شرایط، کسانی که این جنس حرف‌های مورد نقد را می‌زنند به لحاظ اتصال به قدرت - در این مورد خاص، قدرت ناشی از حضور در رسانه‌های رسمی و غیررسمی و اتکا به حمایت هژمونی گفتمان روشن‌فکرانه - در موقعیت فرودستی قرار دارند. بنابراین تمسخر یا طرد آن‌ها چندان کار مهمی نیست. خیلی از آدم‌هایی که من می‌بینم در چنین گروه‌هایی عضو هستند، آدم‌های معمولی و کمابیش بی‌صدای جامعه هستند که دست‌شان به هیچ جا بند نیست و دارند تبعات آزار روزمره‌‌ای که می‌بینند را به این زبان بازتولید می‌کنند و بیرون می‌ریزند. مثلن اگر بی‌کار هستند و به ستوه آمده‌اند، حداکثر کاری که ازشان بر می‌آید اهانت به مهاجران افغانی است.

نگرانی این است که هم‌دلی و برخورد انسانی گاه در این نقدهای تند و تیز گم می‌شود. مثلن من "روشن‌فکر" (گیومه به تعبیر خارجی‌ها) برمی‌دارم و آن کلمه اهانت‌آمیز را چماق می‌کنم و نژادپرستی فرد را تقبیح می‌کنم و ماجرا درست همین‌جا تمام می‌شود. این یعنی اخلاق‌گرایی ابتر و بی‌هزینه‌ای که گاهی حتی به پوشاندن اصل قضایا کمک می‌کند و عملن به عنوان ماشین سرکوب عمل می‌کند.

خلاصه این‌که پریدن به آدم بی‌قدرتی که حرف زدنش یا صورت‌بندی وضعیتش را خیلی دقیق - یا در واقع طبق استانداردهای ما - بلد نیست هنر خاصی نیست، درک موقعیت گوینده آن حرف و خود را جدا و برتر ندانستن، بیش‌تر هنر است.

پ.ن: ظاهرن این متن ابهامی دارد که می‌تواند مضر باشد. بحث من تضعیف نقد و خصوصن نقد آن‌هایی که در موقعیت مسلط - این‌جا تسلط در فضای رسانه‌ای - نیست. بحثم درک فضای ذهنی و موقعیت کسانی است که ممکن است جهان ذهنی‌شان فاقد این حساسیت‌های خاص باشد. همان طور که دوستانم در جای دیگری گفتند، این نوشته به هیچ در پی نفی نقد اساسی اصل یک مفهوم ضدارزش یا لغزش‌های یک فرد مسلط نیست، بیش‌تر بحثم به دعوت تفکیک بین موضوع نقد و افراد گوینده آن موضوع است.

May 18, 2011

خطاهای سیاست‌گذاری وزارت بهداشت

دی‌روز خبرش بود که وزیر بهداشت گفته دانش‌جویان سیگاری را اخراج می‌کنیم. این گفته خانم دکتر را به طنز برگزار کردیم و جدی نگرفتیم. ام‌روز خبرهای عجیب‌تری در راه است. آقای معاون درمان می‌گوید قرار است میزان درآمد پزشکان و حجم ویزیت آن‌ها محدود شود. آقای معاون فرموده:

1) "نمی توانیم بگوییم پزشکان هر چقدر که توانستند و خواستند درآمد کسب کنند. در هیچ جای دنیا چنین نیست. هر شغلی سقف درآمدی دارد و مالیاتی که دولت از آن درآمدها اخذ می کند."

اولن واقعیت قضیه همه جای دنیا - احتمالن به جز کره شمالی و کوبا - برعکس این است. افراد اگر درآمد مشروع - خصوصن در مشاغل مفیدی مثل پزشکی - کسب کنند هیچ دلیلی برای بازداشتن آن‌ها وجود ندارد. هیچ شغلی هم سقف درآمد ندارد.

2) "درآمدها از سقف لازم که بالاتر رفت مالیات هم تصاعدی بالا رفته و تا حد 90 درصد می رسد"

مالیات تصاعدی بالا می‌رود ولی کم‌تر جایی به 90 درصد می‌رسد. در اکثر کشورها حدود 50 درصد است که با این نرخ هنوز هم انگیزه کافی برای درآمد بیش‌تر را فراهم می‌کند. تازه در کشورهای معدودی مثل اسکاندیناوی که مالیات حاشیه‌ای در مشاغل پردرآمد بالا است (گاه حدود 70 درصد)، خدمات دولتی و عمومی عالی ارائه می‌شود که پرداخت این مالیات بالا را توجیه می‌کند.

خدمات پزشکی به دلیل سر و کار داشتن با جان آدم‌ها در بسیاری حوزه‌ها کشش قیمتی پایینی دارد. یعنی آدم‌ها به تغییر قیمت آن قدر واکنش نشان نمی‌دهند. فرد اگر قرار باشد سالی یک‌بار در مورد تیرویید یا قلب یا امکان سرطان و الخ با پزشکی مشورت کند سعی می‌کند به‌ترین پزشک را پیدا کند. برای فرد متوسط هم این که ویزیت پزشک در یک سال 10 یا 20 هزار تومان باشد تاثیر زیادی در انتخاب پزشک نخواهد گذاشت. نتیجه این می‌شود که اگر پزشکان مشهور مجبور به دریافت مالیات شوند، بخشی از این مالیات را به مشتریان خود منتقل خواهند کرد.

3) "پزشکان نمی توانند از 2 عصر تا 4 صبح روز بعد با یکسری تبلیغات غیرحرفه ای بیمار در مطب شان ویزیت کنند."

این‌که پزشک و مریض کی هم را ملاقات کنند به خودشان مربوط است. ولی این‌که یک پزشک مجبور می‌شود تعداد زیادی بیمار را ویزیت کند نشان از کم‌بود تخصص یا کم‌بود پزشک ماهر در آن حوزه خاص است. مساله سلامت افراد و ریسک تشخیص ضعیف/غلط آن‌قدر برای‌شان اهمیت دارد که حتی برای یک به‌بود اندک در کیفیت انتظاری آن سعی کنند به‌ترین پزشک ممکن را ملاقات کنند، حتی اگر شده نیمه شب. محدود کردن سقف ملاقات پزشکان ممکن است فقط منجر به طولانی شدن صف‌های انتظار آن‌ها منجر شود.

نتیجه: هر کس این سخنان معاون وزیر را بخواند می‌داند که شوخی بیش نیست، چون پزشک حاذق به هر حال درآمد خودش را کسب خواهد کرد. همین الان هم بسیاری از عمل‌های جراحی نرخ‌های مصوبی دارند که پزشکان هرگز آن‌ها را رعایت نمی‌کنند. محدودیت‌هایی از این جنس فقط باعث افزایش اصطکاک‌های غیرلازم در بازار و دور زدن‌ها و پرداخت‌های غیررسمی و غیرشفاف شدن بازار و هدر رفتن منبع محدود پزشکان حاذق از یک طرف و زحمت بیش‌تر برای بیماران از طرف دیگر خواهد شد.

پزشکی از رشته‌های حساس و کلیدی برای جامعه است که اتفاقن باید امکان کسب درآمدهای خیلی بالا را داشته باشد. در واقعیت اکثریت پزشکان در بیش‌تر کشورها به این درآمد نمی‌رسند و متوسط درآمد پزشکان کمابیش مثل بقیه اقشار تحصیل‌کرده است ولی وجود امکان درآمد استثنایی بالا مکانیسم انگیزشی فراهم می‌کند که افراد مستعد و سخت‌کوش جذب این حوزه شوند و سعی کنند تا در حوزه کار خود به‌ترین شوند تا به این درآمد برسند. تحصیل در رشته پزشکی آن‌قدر مشکل است که برای تحمل‌پذیرکردن آن، مشوق‌هایی از این جنس مفید است.

یکی از مشکلات اساسی پزشکی ایران، رو در رویی مالی پزشک و بیمار است. راهش هم به‌بود کیفیت بیمه درمانی و حذف این رابطه است. طبعن با همه این‌کارها پزشکانی باقی خواهند ماند که افراد زیادی به میل خود حاضرند به طور شخصی دست‌مزد زیادی یا اضافی به آن‌ها بپردازند و سلامت خود را حفظ کنند.

× زبان مطلب وبلاگی نیست، لذا سایت‌های داخلی در نقل این مطلب آزادند. .

May 16, 2011

جنایت و مکافات: لطفن پیش از تکرار کلیشه کمی بخوانید!

کاری به جنبه‌های دیگر بحث ندارم ولی یک جمله استاندارد در بیش‌تر مقالاتی که این روزها حول مساله آمنه - و موارد مشابه - نوشته شده است خودنمایی می‌کند و شبیه وحی منزل برای مخالفان قصاص است. به عنوان مثال: "تحقیقات متعدد حقوقی و اجتماعی از قرن هجدهم بدین‌سو نشان می‌دهد که مجازات اعدام هیچ تاثیری در کاهش جرایم و خشونت‌ها نداشته است." (امین بزرگیان، رادیو زمانه).

مبنای این حرف چیست؟ اگر از زاویه تئوریک نگاه کنیم هزینه جرم قطعن روی کاهش انگیزه جرم اثر دارد، خصوصن اگر جرم از جنس جرم‌هایی باشد که با خون‌سردی انجام می‌شود. این جمله را گفتم که فعلن جرم‌های ناخواسته و تصادفی یا ناگهانی مثل کشتن غیرعمدی یک نفر در یک مشاجره دوستانه را کنار بگذارم و بیش‌تر روی جرایمی که فرد از قبل برای آن نقشه می‌کشد و ملاحظات مختلف را وارد می‌کند متمرکز شویم. این مقاله چارچوب تحلیلی ساده‌ و مشهوری از این قضیه را ارائه می‌کند.

جرم‌شناسی اگر بخواهد روی شواهد استوار شود باید به روش‌های آماری اتکا کند و این روش‌ها تا همین اواخر آن‌قدر قوی نبوده‌اند که بشود نتایج قطعی از جنس گزاره پاراگراف اول تولید کند. آن‌هایی که کمی کار امپریکال در حوزه‌هایی از این جنس کرده‌اند فورن تشخیص می‌دهند که مساله با انواع و اقسام درون‌زایی‌ها و متغیرهای محذوف رو به رو است که نتیجه‌گیری از شواهد دم‌دستی یا هم‌بستگی‌های ساده آماری را مشکل می‌کند. یک مورد از مشکلات را مثال می‌زنم: این‌که ببینم اعدام زیاد شد ولی جرم سال بعد افزایش پیدا کرد خود به خود هیچ اطلاعی نمی‌دهد مگر این‌که اول بتوانیم وضعیت ناقض (Counter-Factual) آن را تصور کنیم و ببینیم "اگر اعدام صورت نمی‌گرفت جرم چه قدر می‌بود" و بعد آن‌را با وضعیت رخ‌‌داده مقایسه کنیم. تخمین این وضعیت ناقض در حالت‌‌هایی که داده‌ها محدود است و امکان آزمایش‌گاهی وجود ندارد کار بسیار پیچیده‌ و غیربدیهی است و صرفن در یکی دو دهه اخیر روش‌های کمابیش قابل اعتمادی برای آن به وجود آمده است.

حالا ببینیم دنیای تحقیقات چه می‌گوید؟ اگر در گوگل اسکالر نگاه کنیم این مقاله جدید یکی از پرارجاع‌ترین‌ها است (شاید پرارجاع‌ترین) و در یک مجله خیلی معتبر چاپ شده است. مقاله می‌گوید که پس از انجام ملاحظات لازم، مجازات اعدام اثرپیش‌گیرانه قوی دارد! این یکی مقاله که جدیدتر است (و برای مرکز خیلی معتبری نوشته شده است) می‌گوید نه تحقیقات مدافع اثر پیش‌گیرانه آن‌قدر دقیق هستند و نه تحقیقات مخالف آن و هنوز برای رسیدن به نتیجه راه داریم. موضع معقول هم شاید همین باشد که هنوز به اندازه کافی نمی‌دانیم! نه این‌که حکم قطعی بدهیم. تازه بگذریم که اثر بازدارنده مجازات ممکن است از یک جامعه به جامعه دیگر متفاوت باشد و چه بسا چیزی که در یک کشور بازدارنده است/نیست در کشوری دیگری نباشد/باشد. این به منافع و هزینه‌های نسبی جرم و مجازات بستگی دارد.

نتیجه: لطفن این مقاله را بیش از ادعای خودش تفسیر نکنید. من ادعایی در مورد جنبه‌های فلسفی و حقوقی قضیه ندارم و تخصص من نیست. ولی وقتی یک ادعای آماری و جامعه‌شناختی می‌‌شود باید برای آن منابع معتبر و قابل اعتماد و بروز معرفی شود نه این‌که نتیجه دل‌خواه نویسنده به عنوان نتیجه "مورد اتفاق" همه تحقیقات و به عنوان واقعیت بدیهی و محض و ساده جلوه داده شود.

May 14, 2011

پای کار نشستن

اصطلاحی است که باید مرتب برای خودم تکرارش کنم تا کار تحقیقم را پیش ببرم. شاید بزرگ‌ترین دستاورد 4-5 سال کار تحقیقی کردن همین درس کوچک در باب مقوله‌ای بزرگ بود: بدیهی‌ترین ایده‌ها را هم اگر پایش بنشینی و باهاش کار کنی کم‌کم غیربدیهی و برای بقیه جذاب می‌شود و قابلیت انتشار می‌یابد. اول کار که تازه داشتم مقاله می‌نوشتم و این درس را نگرفته بودم زود ناامید می‌‌شدم و نمی‌توانستم ته خط را ببینم. یا ایده‌ای که داشتم کار نمی‌کرد یا وقتی به خیال خودم کار می‌کرد برای بقیه جذابیت خاصی نداشت و مهم نبود و الخ. لذا کار را زود ول می‌کردم و مرتب بین ایده‌های تحقیق سرگردان بودم.

به مرور زمان یاد گرفتم که همه آدم‌ها این روی‌کرد یا این قابلیت یا این فضا را ندارند که یک ایده عالی در ذهنشان جرقه بزند و هفته بعد یک مقاله حیرت‌انگیز تحویل بدهند. بعضی‌ها مثل من باید یک ایده را بردارند و ورز بدهند و ورز بدهند و ... تا بلاخره یک چیزکی ازش بیرون بیاید. ورز دادن هم برای من یعنی ارائه کردنش در 10 تا جای مختلف و دیدن انواع حالت‌های چهره،‌ حرف زدن با صد تا آدم و شنیدن انواع جواب‌ها، شبیه‌سازی عددی مدل و نگاه کردن به رفتار نمودارها، بازی با داده‌های مربوط به مدل، خواندن مقالات بی‌ربط و کشف قابلیت آربیتراژ علمی (انتقال شهود یک حوزه به حوزه دیگر)، فکر کردن به مساله در اتوبوس و طیاره و موقع ورزش و وسط فیلم و قبل خواب و دست آخر نوشتن و دور ریختن و دوباره نوشتن و الخ.

قبلن‌‌‌ها که بیش‌تر کار مشاوره می‌کردم فکر می‌کردم مزیتم به سرعتم است. خیلی وقت‌ها کار می‌گرفتم چون می‌توانستم قول بدهم که ظرف مدت کوتاهی یک گزارش را تحویل خواهم داد. الان در کار تحقیق درست برعکس هستم. کند هستم و کندی‌ام گاه صدای نویسنده‌های هم‌کارم را در می‌‌آورد. مقاله‌ای دارم که چهار سال است دارد ورز داده می‌شود و هنوز کار دارد. یک بار یکی از استادانم گفت که مقاله‌ای داشته که 12 سال رویش کار می‌کرده. اولش فکر کردم اغراق می‌کند ولی الان برایم روشن است که کاملن موضوع طبیعی است.

با این تجربه به‌تر می‌فهمم که چرا در خارج به‌تر می‌شود تحقیق کرد. پای کار نشستن‌هایی از این جنس مستلزم این است که محقق نگران قرارداد و مهلت تحویل پروژه مشاوره و کرایه خانه و امور شرکتش و جلسه‌های اداری و الخ نباشد و با خیال راحت فنجان چای داغش را بردارد و برود یک جای خلوت و ظرف یک روز تمام فقط چهار تا مقاله بی‌ربط به کارش بخواند و رویابافی کند و هر هفته یک بار یک پاراگراف به کارش اضافه کند.

خلاصه درسم این بود که اگر خودت را متعهد کنی که پای تحقیق بنشینی حتمن دیر یا زود ازش چیز به‌درد‌بخوری بیرون می‌آید و این چیز خوب از روز اول قابل دیدن نیست. مطمئن نیستم که این روی‌کرد در همه علوم صادق باشد. شاید در فیزیک و مهندسی و امثال آن، آدم‌ها درک روشن‌تری از مساله‌های‌شان دارند و چند روز پشت‌سرهم محاسبه می‌کنند و یک کار را ظرف دو هفته تمام می‌کنند. شاید هم این طور نیست. نمی‌دانم. ولی در اقتصاد مطمئنم که این روی‌کرد طولانی مدت و ورزدهنده به کار جواب می‌دهد. عجیب نیست که بین تاریخ انتشار و تاریخ اولین نسخه اکثر مقالات اقتصادی چندین سال فاصله است.

May 13, 2011

زیر پوست مملکت

وقتی به دیدن خانواده‌ام می‌رم یک مشت چیزهای سوپری کوچک سوغاتی می‌برم. الان هفت سال است که این‌جا هستم و در این 20-25 باری که رفته‌ام هربار یک چیزهایی از سوپر فرودگاه خریده‌ام. هفت سال است که به سوپر سر می‌زنم و تقریبن چیزی عوض نشده است. می‌توانم چشم بسته بروم داخل مغازه و همه چیزهایی که لازم دارم را ببرم. قیمتش را هم می‌دانم. چیز جدیدی هم اضافه نمی‌شود.

از آن طرف هم سوغاتی‌هایی دریافت می‌کنم یا برای بقیه می‌آورم. هر بار یک چیز جدید. دوستانم که این‌جا می‌آیند می‌برمشان که از همین دست سوغاتی‌‌های سوپری بخرند. هر بار که می‌رویم و چیزهایی پیش‌نهاد می‌کنم بیش‌تر و بیش‌تر می‌شنوم که "از این به‌ترش را جدیدن از خود تهران می‌خریم".

این دو تا مشاهده را به عنوان سمبلی از دینامیک تحولات دو طرف در بخش‌های مختلف استفاده می‌کنم (دینامیک یک متغیر با سطح آن فرق دارد). در این مدتی که در دانش‌کده‌های اقتصاد و فاینانس و انرژی این‌جا می‌گردم کم‌‌تر موضوع جدیدی به سبد موضوعات یا دروس یا مباحث اضافه شده است. اخبار درس‌ها و دوره‌ها و آدم‌های ایران را هم دنبال می‌کنم. مرتب مفاهیم جدید به سبد محصولات اضافه می‌شود. الان فکر کنم موضوع عمومی معدودی این طرف است که یک چیزی معادلش در یکی از این دوره‌ها و سمینارها و کارگاه‌های ایران ارائه نشود.

آدم‌هایی که مدت طولانی از ایران دور می‌مانند و اخبار غیرسیاسی و غیرداغ آن طرف را دنبال نمی‌کنند گاهی حس‌شان را نسبت به سرعت تحولات آن‌جا از دست می‌دهند. مثلن بارها دیده‌ام که خیال می‌کنند تخصص‌شان در ایران منحصر به فرد است و کسی این چیزها را بلد نیست. احتمالن وقتی 4-5 سال پیش از ایران می‌آمده‌اند این طور بوده. فراموش می‌کنند که اوضاع به سرعت تغییر می‌کند. در حوزه‌های کار من یعنی فاینانس و انرژی و محیط‌زیست و امثال آن که حتی سرعت بیش‌تر از بقیه بخش‌‌ها است.

یک بار هژیر یک پیش‌نهاد خوب داد که سایتی چیزی راه بیندازیم که هر از چندی با یک نفر از دوستان در ایران مصاحبه کنیم یا مطلب بزنیم و روایتش را از تحولات روزمره از این جنس در بخش کسب و کار و هنر و فناوری و مدیریت شهری و تفریحات و غذا و الخ را بشنویم. شاید بشود اسمش را گذاشت "زیر پوست مملکت".

× متن بالا را بیش از ظرفیت خودش تفسیر نکنید. بحث من در مورد کیفیت مسایل در ایران و جزییات دیگری - غیر مربوط به پیام اصلی نوشته - نیست.

May 12, 2011

مداخله در اقتصاد: قاعده یا استثنا؟

ام‌روز این آقا آمده بود موسسه هایک که در مورد آینده لیبرالیسم اقتصادی بعد از بحران صحبت کند. کشورهای مختلف را بررسی کرد و سعی کرد نشان دهد که بعد از بحران تمایل به مداخله در اکثر کشورها افزایش پیدا کرده است. حرف‌های مفیدی داشت ولی متاسفانه در برخی جاها مثل بقیه مدافعین ایدئولوژیک اقتصاد بازار تصویر سفید و سیاه و شبه‌فلسفی و بدون جزییات از ماجرا ارائه می‌داد که شنیدش جذاب نبود. موقع سوال و جواب بحثی با هم داشتیم که برام آموزنده بود و بد نیست خلاصه‌اش را نقل کنم. چون من متخصص این حوزه نیستم نمی‌دانم که آیا حرفش دقیق بود یا نه و فقط نقل قول می‌کنم.

اشکالی که من به بحثش وارد کردم این بود که دوره بحران را که یک دوره غیرعادی است معیار گرفته و بر این اساس در مورد خطری که آینده بازار آزاد را تهدید می‌کند صحبت می‌کرد. گفتم که به نظرم کارا بودن نظام بازار (با همان دید اتریشی و به طور مشخص‌تر شومپتری) یک نوع کارآیی پویا و آماری در بلندمدت است. این به این معنی نیست که اگر در وضعیتی از سیستم بودیم که نزدیک به بحران بود قاعده ضمنی و سعی و خطایی بازار لزومن در کوتاه‌مدت به‌ترین راه‌حل است. مثالش هم این است که در بلندمدت به‌تر است بازار برای محل و محصول بهینه نانوایی‌ها تصمیم بگیرد ولی اگر زلزله آمده و باید فردا به مردم گرسنه نان برسانیم نمی‌توانیم به مکانیسم بازار اتکا کنیم و عقلانیت اداری‌مان را به کار می‌گیریم. چیزی که در شرایط عادی جزو موضوعات مهم مورد نقد هایک است.

پیش‌نهاد من این بود که می‌توانیم به یک ساختار متناسب با وضعیت (State-Dependent) فکر کنیم که قاعده در آن با بازار است ولی نظام‌های مدیریت برای موارد استثناء باید به خوبی تعبیه شود. مثالم را از یکی از استادان ام‌آی‌تی قرض می‌گیرم که ما مردم را به سبک زندگی سالم تشویق می‌کنیم (قاعده) ولی هم‌زمان هم وسایل شوک الکتریکی برای نجات حمله قلبی (استثناء) را در مراکز شلوغ قرار می‌دهیم و وجود دومی باعث نمی‌شود افراد انتظارات‌شان از قاعده اصلی را پایین بیاورند.

سخن‌ران گفت که متوجه استدلال هست و به نوعی تفکیک تحولات کوتاه‌مدت و بلندمدت از دید کینز می‌تواند در همین چارچوب باشد. در جواب به ایراد من دو تا نکته داشت که خلاصه‌اش این بود: اول این‌که اقتصاد کلان کینزی - که سیاست‌های اقتصادی دوره بحران به آن نزدیک است - فاقد پیچیدگی کافی در جنبه‌های اقتصاد سیاسی ماجرا است. این سیاست‌ها چون مداخله را تشدید می‌کنند طبعن به مساله دخالت گروه‌های فشار و منافع سیاسی دامن می‌زند که در مدل کردن مداخله بهینه لحاظ نمی‌شود. دوم این‌که عامل‌ها چون می‌دانند که دامنه این مداخلات محدودیت مشخص زمانی ندارد و ممکن است پس از بحران هم ادامه پیدا کند، انتظارات‌شان را تغییر می‌دهند و این برای اقتصاد خطرناک است.

May 11, 2011

روشن‌فکر حوزه سیاست عمومی نداریم. داریم؟

منظورم کسی است که مشهور و پرمخاطب باشد و بتواند هر از گاهی روی موضوعاتی عمومی که برای اکثریت جامعه اهمیت دارد: مثل روابط کار، مسایل محیط زیستی، انرژی‌های نو،‌ اصلاح نظام اداری، نوع رفتار با مهاجران، نظام آموزشی، توسعه شهری، روندهای جمعیتی و الخ نظر جدی و قابل اعتنا بدهد. آدمی که معدودی حوزه علوم انسانی را خوب بداند - به نظرم اقتصاد، حقوق، تاریخ معاصر و روان‌شناسی اجتماعی جزو الزامات هستند - و از حوزه‌های عمومی دیگر هم اطلاعات معقولی داشته باشد یا در مواقع لزوم جمع‌آوری کند و به هم پیوند بدهد و یک تحلیل همه‌جانبه ولی سازگار و معطوف به تصمیم ارائه کند. کشورهای مختلف نویسنده/متفکرانی از این جنس دارند که آدم از منطق روشن و یک‌پارچه‌گی و جامعیت نوشته‌های‌شان لذت می‌برد.حتی اگر خروجی‌شان برای متخصصان آن حوزه لزومن حرف تخصصی خیلی جدیدی هم نداشته باشند - ولی پرت و غلط هم نباشد -، نگاه‌شان برای عموم مفید است.

مشکل کجا است که حتی به اندازه روشن‌فکران انتقادی هم از این دست روشن‌فکران نداریم؟ حال آن‌که به نظر می‌رسد ریسک چنین مدل روشن‌فکری حتی کم‌تر باشد. در انواع و اقسام فرهنگستان‌ها و بنیادهای ایرانی آدم‌های بازنشسته‌ای (رسمی یا فکری) یافت می‌شوند که ظاهرن علاقه‌مند به ایفای این نقش بوده‌اند ولی ظرفیتش را نداشته‌اند یا نتوانسته‌اند.

May 06, 2011

دنگ‌شو در درمان‌گاه

رفته بودم روی بقیه دندان‌هایم خرده کاری‌های دوره‌ای بکنم در کلینیک دانش‌‌گاه وین. دو تا انترن دندان‌پزشکی کارهایم را می‌کنند. پسر ساکت‌تر بود و جلسات قبل خیلی حرف نمی‌زد. این دفعه فهمیدم که انگلیسی‌‌اش خیلی خوب نیست و به این خاطر ساکت است. وقتی آن یکی رفته بود که استادشان را بیاورد که روی یک موضوعی نظر بدهد، شروع کردیم به گپ زدن، با این آلمانی بد من. فهمیدم مسلمان اهل بوسنی است. صحبت از سارایوو شد. توضیح داد که سارای (وو) همان "سرای" ترکی و فارسی خودمان است. بعد گفتم این آهنگ سارایوو گروه دنگ‌شو را دوست دارم ولی نمی‌فهمم. گفت بیار با هم گوش کنیم. آوردم و تا بخش بوسنیایی آهنگ شروع شد، شروع کرد به خواندن. گفت که آهنگ معروف و آشنایی است و هر دو حسابی رفتیم در حس و حال وطن. استادشان که وارد شد دید که دکتر (آینده) و مریض به جای این‌که درگیر کشیدن دندان و آمپول و امثال آن باشند، هر کدام یک سر سیم آی‌پاد را در گوش دارند و دارند با هم آواز می‌خوانند و سرتکان می‌دهند. صحنه‌ای سورئال برای یک درمان‌گاه شلوغ.

قرار شد اصل بوسنایی آهنگ را برایم بفرستد. شاید این‌جا گذاشتمش.

May 03, 2011

تحرک مشتری به جای نیروی کار

آخر هفته دندانم شکست. گفتند قبلن عصب‌کشی شده بود و دیر یا زود می‌شکست. ظاهرن بغلی‌اش هم که ده سال پیش پر شده بود نیاز به بازسازی داشت. خلاصه باعث شد که من هم در این فرآیند دندان‌پزشکی در خارج از ایران که برای خیلی‌ها کابوس است بیفتم. نقل خلاصه‌ای از ماجرا شاید بد نباشد.

شاید دوست و آشناهای دانش‌جو و غیردانش‌جوی مقیم خارج را دیده‌اید که گاه صرفن به خاطر نیاز دندان‌پزشکی به ایران سفر می‌کنند. جالب است که خدمات دندان در اکثر کشورها تحت پوشش بیمه‌های استاندارد قرار نمی‌گیرد. حتی کشوری مثل اتریش که این همه در بیمه درمانی جدی و گشاده‌دست است این یک قلم را پوشش نمی‌دهد. موضوع برایم جالب شد و رویش تحقیق کردم. ظاهرن استدلال این است که فلسفه بیمه عمومی برای موارد ضرروی و مربوط به سلامت است و نه زیبایی! لذا تا جایی که خدمات به کشیدن دندان و عصب‌کشی و امثال آن مربوط است بیمه پول می‌‌دهد ولی چون گفته می‌شود که گذاشتن دندان مصنوعی بیش‌تر کارکرد زیبایی دارد - آدم می‌تواند بدون یکی دو تا دندان یا با دندان‌های کج و الخ زندگی کند! - آن‌را پوشش نمی‌دهند.

خلاصه مجبور شدیم برویم سراغ پرداخت شخصی هزینه تاج و پین دندان. چون ساختن دندان کار دستی است و قیمت نیروی تکنیسین هم در غرب گران است، قیمتش جالب بود: چیزی حدود 1000 یورو برای هر دندان! تازه دکترها توصیه داشتند که دو تا دیگر از دندان‌های عقل که قبلن کشیده شده و روکش‌شان کهنه شده است را هم تجدید کنم. با این ارقام می‌شود فهمید که چرا ملت 500 یورو بلیط طیاره می‌دهند و یک سفر می‌روند ایران که دندان‌شان را درست کنند.

در قدم بعدی چیز جدیدتری کشف شد: کشور هم‌سایه یعنی مجارستان انگار دکترهای خوبی دارد و قیمت نیروی کارش هم فعلن خیلی پایین است. از دوستانم شنیده بودم که ده سال قبل‌ها می‌رفتند بوداپست و با ارقام خیلی ناچیزی کلی کار دندان‌پزشکی انجام می‌دادند که البته دیگر این طور نیست. کمی جست و جو کردم و دیدم کسب و کار بزرگی حول ماجرا راه افتاده است: توریسم دندان‌پزشکی. کلینیک‌های دندان‌پزشکی مجار در شهرهای کوچک و توریستی راه‌افتاده تا بیماران انگلیسی و آمریکایی و اتریشی را جذب کند. توریست درمانی هم قیمت کم‌تری می‌دهد و هم در این فاصله مجارستان گردی می‌کند. یک جور فلسفه تجارت بین‌الملل ولی این بار به جای انتقال کالا یا نیروی کار، مشتری جا به جا می‌شود.

با چند تای‌شان تماس گرفتم. سریع و با انگلیسی خوب و اطلاعات جزیی پاسخ دادند. نکته جالب تفاوت قیمت‌های‌شان بر اساس تمایل به پرداخت مشتری بود. آن‌هایی که بازار هدف‌شان مشتری انگلیسی بود قیمت‌شان تفاوت چندانی با اتریش نداشت (ولی طبعن ارزان‌تر از انگلیس است). آن‌هایی که سایت آلمانی داشتند و بازار هدف‌‌شان مشتری اتریشی بود قیمت‌شان یک سوم این‌جا بود. همه شان هم خدمات رایگان جا به جایی از/به وین ارائه می‌کنند که احتمالن علامتی از مقیاس مشتری است که از این طرف دارند. بیمه این‌جا هم پول مختصری می‌دهد، این طوری سرجمع هزینه‌هایی که باید از جیب بدهی از ایران هم ارزان‌‌تر می‌شود. تازه گارانتی هم می‌دهند!

سه سال پیش رفتم بودم پیش دوستی پزشک در ایران. یک بیمارستان تخصصی چشم‌پزشکی با همین منظور توریسم‌ درمانی را مدیریت می‌کرد و می‌گفت کارشان خیلی خوب است و از کشورهای عربی مشتری زیادی دارند. از قدیم هم ارومیه ما یک مرکز غیررسمی برای توریسم درمانی از مناطق مرزی ترکیه بود. برایم جالب است که آیا در کیش و قشم این صنعت در مقیاس وسیع و حرفه‌ای راه افتاده یا نه؟ اگر نه چرا؟ قاعدتن باید بازار بزرگی از کشورهای حاشیه جنوبی خلیج داشته باشد. توریستش هم کم‌تعداد ولی پرسود و دردسر امور دولتی‌اش هم کم‌تر است.

یک مشاهده مهم در ادبیات هست که تجارت باعث تشدید نابرابری در کشور صادرکننده می‌شود. یکی از توجیه‌‌های معقول این است که در جریان صادرات، صرفن بخش‌های دارای فناوری بالا به اقتصاد بیرونی وصل می‌شوند و دست‌مزدها در آن بخش جهش می‌کند. این خدمات دندان‌پزشکی یک نمونه است. لذا اگر مجارستان و چک و لهستان تبدیل به هاب خدمات دندان‌پزشکی اروپای غربی و آمریکای شمالی شوند، دست‌مزدهای کادر دندان‌پزشکی‌شان به قیمت‌های جهانی نزدیک می‌شود ولی سایر بخش‌ها ممکن است در سطح دست‌مزد محلی باقی بمانند.

اتریش از دی‌روز بازار کار خود را برای هشت کشور اروپای شرقی باز کرده‌ و موانع سرراه تحرک نیروی کار برداشته شده است. بقیه کشورهای اروپای غربی هم به تدریج این کار را می‌کنند. با این همه احتمالن برخی موانع در بخش پزشکی سرجایش خواهد بود. اتحادیه‌های حرفه‌ای مثل پزشکان و وکلا (و تعمیرکاران شوفاژ در اتریش) استدلال می‌کنند که چون کارشان خیلی حساس است هر کسی نباید بتواند مدعی انجام این خدمات بشود و لذا محدود کردن ورود افراد جدید به بازار را با رفاه مشتری توجیه می‌‌کنند. شاید در مورد برخی مشاغل مثل پزشکان (و نه همه آن‌ها) این نکته یک طرف ماجرا باشد ولی در طرف دیگر ماجرا هم کوچک نگه‌داشتن طرف عرضه و درآمدهای اعضای صنف یک انگیزه اضافی برای دفاع از محدودیت ورود است. باید دید که وقتی که دندان‌پزشکان و تکنیسین‌های اروپای شرقی نیازی به مجوز کار در اروپای غربی نخواهند داشت دینامیک این بازار به چه سمتی خواهد رفت.

May 02, 2011

مرگ بن لادن و احتمال اتفاقات نادر

بازارهای مالی یک سنجه کمی برای سنجش باور عمومی در مورد احتمال و میزان تاثیر تحولات سیاسی فراهم می‌کنند. اگر مرگ بن‌لادن موثق باشد، امکان خوبی برای تعیین قیمت اتفاقات نادر (Rare Events) خواهد داد. صبح‌ که بازارهای مالی باز شوند از روی قیمت اختیارات (Options) می‌شود اطلاعاتی راجع به باور ذهنی بازار از شدت و احتمال حملات خرابکارانه استخراج کرد.

یک روش جالب در این موارد نگاه کردن به قیمت اختیارات خارج از سوددهی (Out of Money) است. فرض کنیم شاخص بورس - یا متوسط قیمت 500 سهم اول - الان 1000 باشد. احتمال این‌که شاخص سال بعد 950 یا 1100 شود عدد قابل توجهی است ولی احتمال این‌که در یک سال آینده این شاخص به مثلن 400 سقوط کند خیلی اندک است مگر این‌که اتفاق ناگهانی عظیمی (مثل یک بحران اقتصادی شدید،‌ یک اتفاق طبیعی بسیار گسترده، حمله خرابکارانه‌ای که چشم‌انداز آینده را تیره کند، تحولات سیاسی منفی و ...) رخ دهد.

لذا اگر مثلن اختیار فروش* (Put Option) داشته باشیم که قیمت نقدکردن (Strike Price) آن 400 باشد، این اختیار فقط در زمان اتفاقات خیلی نادر و عظیم ارزش خواهد داشت و در شرایط تحولات تدریجی بازار ارزشش صفر خواهد بود. چون یک اختیار فروش فقط زمانی ارزش دارد که قیمت سهام به زیر آن رقم 400 سقوط کند و در بالای آن ارزش خاصی ندارد، درست مثل بیمه که فقط وقتی تصادف کردیم ارزش پرداخت مثبت دارد. حالا اگر ام‌روز صبح ببینیم که قیمت اختیاراتی از این جنس تغییرات شدید داشت یعنی این‌که بازار مرگ بن‌لادن را یک اتفاق مهم (یا به زبان دیگری، رفع احتمال یک اتفاق محتمل بد) ملاحظه کرده و باورش را در مورد احتمال یا شدت وقوع اتفاقات نادر منفی بازنگری کرده است.

به این خاطر هم به قیمت اختیارات خارج از سوددهی (Out of Money) نگاه می‌کنیم چون قیمت آن‌ها به تحولات کوچک حساس نیست و لذا تخمین به‌تری از اثر اتفاقات عظیم به دست می‌آوریم. اگر به قیمت یک اختیار فروش روی مثلن 950 نگاه می‌کردیم چیز زیادی دست‌گیرمان نمی‌شد چون این قیمت به هزاران خبر ریز و درشت دیگر هم واکنش نشان می‌دهد و معلوم نیست که اثر خالص بن‌لادن روی قیمت آن چیست.

چند مورد دیده‌ام که متخصصان علوم سیاسی کم کم از همین ارقام بازار مالی برای تحقیقات مربوط به تحولات سیاسی استفاده می‌کنند. البته الان لینک مشخصی در ذهنم نیست.

* اختیار فروش خیلی شبیه بیمه است. وقتی چنین قراردادی را بخرید، یک قیمت نقد کردن انتخاب می‌کنید که در مثال ما 400 است. تا وقتی که قیمت دارایی مد نظر (در مثال ما شاخص سهام) بالای 400 باشد، خریدار هیچ پولی دریافت نمی‌کند ولی اگر شاخص به زیر 400 سقوط کند خریدار به اندازه تفاوت قیمت روز و عدد 400 پول دریافت می‌کند. هر قدر احتمال سقوط شاخص به زیر 400 بیش‌تر باشد، قیمت این قرارداد هم بیش‌تر می‌شود.

 

all right reserved for hanif.ir & behzadbashu.com - Copyright © 2007