« May 2011 | صفحه اول | July 2011 »

June 30, 2011

در اهمیت منطق شکی نیست

ایمایان در واکنش به نوشته قبلی این مطلب را نوشته است. من هم با اشتیاق بحث را ادامه می‌دهم چون از همه بیش‌تر برای خودم آموزنده است. فقط این توضیح را بدهم که پیش از این تجربه‌های تلخ متعددی از تبدیل شدن بحث وبلاگی دوستانه و آموزنده به جدل بی‌ثمر داشته‌ام. به این معنی که گفت و گوی تکمیل‌کننده معطوف به اثبات موضع و رد پاسخ‌های طرف مقابل می‌شود. من از این شیوه بحث پرهیز می‌کنم و دوست دارم بحث را به شکل مکمل ببینیم تا به شکل دو نظریه رقیب که قرار است یکی پیروز شود. لذا این نوشته در جهت رد کردن نوشته ایمایان نیست. موضع من این است که آن نوشته حرف‌‌های خوبی دارد و من ازش آموختم و شما را هم توصیه می‌کنم که بخوانید. امیدوارم نوشته این‌جا هم برخی حرف‌های مفید داشته باشد و قطعات تصویر ذهنی خوانندگان را تکمیل کند، بدون این‌که انتظار داشته باشیم که خواننده در انتها طرف‌دار یکی از متون شود. با این مقدمه من چند نکته می‌گویم که بحث قبلی‌مان را جلو ببرم بدون این‌که لزومن به همه نکات ایمایان پاسخ بدهم.

1) در مقدمه یک نکته هم در مورد مغالطات بگویم. مغالطات منطقی محصول یک استدلال پیشینی (Ex-Ante) نیستند، بلکه صرفن برچسب‌های عملی هستند که به انواع و اقسام خطاهایی که در عمل مشاهده می‌‌کنیم می‌زنیم. فهرست مغالطات ممکن پایانی ندارد و هر کس می‌تواند در وسط هر بحث یک مغالطه جدید را کشف و نام‌گذاری کرده و طرف مقابل را متهم به عدم رعایت آن کند، گویی که این مغالطه جدیدکشف‌شده جزء بدیهی از اصول تفکر منطقی بوده است که طرف مقابل از آن اطلاع نداشته است. با این توضیح، من این شیوه بیان ایمایان را نپسندیدم که می‌گوید این مثال همان "مغالطه پارازیت" است،‌ گویی که اصل مشخص و مشهوری به اسم مغالطه پارازیت وجود دارد. این‌ها همه نام‌گذاری‌های دل‌خواهی بدون مبانی آکسیوماتیک هستند و نباید این قدر طبقه‌بندی آن‌ها را جدی گرفت. خیلی از مغالطات تنها تفاوت اندکی با هم دارند و این قدر بدیهی نیست که دو مورد یکی باشند. این البته موضوع فرعی است و اصل قضیه در بندهای بعدی است.


2) اشتباه اصلی که ایمایان مرتکب شده است در درک منظور و ماموریت اصلی متن قبلی این‌جا بوده است. ایمایان در مطلب خودش از یکی از مطالب من مثال‌هایی را انتخاب کرده بود تا مغالطه انگیزه و انگیخته را شرح دهد. نقد من این بود که اساسن آن نوشته معطوف به تحلیل منطقی یک سری گزاره نبوده است و لذا نباید با برجسته کردن بحث منطقی از اصل منظور نوشته دور شد. در ابتدای همان نوشته گفته‌ بودم که "نژادپرستی حرف بدیهی و خنکی است" یعنی از فرط روشن و بدیهی بودن بیان آن نکته جدیدی را بیان نمی‌کند. اساس نوشته من معطوف به کنشی بود که در قبال ابراز چنین گزاره‌هایی اعمال می‌شود. گفته بودم که با در نظر گرفتن شرایط گوینده می‌توان رفتار متفاوتی در پیش گرفت. این توصیه من هیچ ارتباطی به اعتبار گزاره مجرد "نژادپرستی بد است" ندارد. من هیچ‌جا نگفته بودم که اگر کسی از فلان موقعیت اجتماعی این گزاره را بیان کرد آن‌را صحیح بدانیم یا اشکال منطقی به آن وارد نکنیم. گفته بودم "با وجود علم به غلط بودن گزاره"، این گزاره را چکشی بر علیه او تبدیل نکنیم و رفتار متفاوتی در پیش بگیریم. ضمنن گفته بودم که اگر کسی خواست با بیان این گزاره بدیها درست برای خودش موقعیت کسب کند نسبت به آن مشکوک باشیم. پس خطای ایمایان این بود که به جای انتخاب مثال‌های روزمره و غیرمناقشه‌برانگیز، به سراغ مثال‌هایی از یک متن معطوف به نقد کنش و پیامدها و تحلیل انگیزه‌ها (و نه نقد منطق) رفت که انطباق آن‌ با موضوع پستش چندان بدیهی نبود.

ضمنن من هیچ جایی ایمایان را به مغالطه متهم نکردم. گفتم خلط کرده است. یعنی مثال اشتباهی را انتخاب کرده است (به قول آقایان بدسلیقه‌گی‌ کرده است). خلط (حداقل در معنایی که من به کار بردم) با مغالطه فرق دارد و اصولن خطا در انتخاب مثال نمی‌تواند مغالطه باشد چون مثال جزیی از استدلال نیست و صرفن برای کمک به انتقال پیام به کار می‌رود. لذا به نظرم بند هفت نوشته‌اش غیرمرتبط است.

3) نکته دوم نوشته من رفتار لاادری بود که در قبال متون و استدلال‌های مختلف داریم. ایمایان درست می‌گوید - و دوستان من بهاره آروین و مهدی فیضی و دیگران هم در جای دیگری این ایراد را مطرح کردند - که از موضع انگیزه‌ها نمی‌توان به عنوان ابزاری برای نقد استفاده کرد. من مخالفتی با این موضع ندارم و شاید وقتی متن را می‌نوشتم موضع خودم کاملن برای خودم شفاف نبود. بلی وقتی در مقام ناقد هستیم، نمی‌توانیم وارد این حیطه شویم. اگر نوشته من چنین پیامد ناخواسته‌ای داشت من از آن عقب‌نشینی می‌کنم یا به تصریح می‌گویم که در این موضع با او موافقم.

ولی این همه ماجرا نیست. ما همیشه در موضع ناقد نیستیم بل‌که می‌خواهیم برای اساس متون و استدلال‌های مختلف تصمیم عملی بگیریم. اگر دو متن رقیب برای ما اهمیت خطیری ندارند (یعنی تصمیم کلیدی در زندگی ما به آن وابسته نیست) احتمالن به‌ترین و اخلاقی‌ترین موضع برکنار نشستن و اعتراف به جهل و آموختن بیش‌تر است. با این همه ما همیشه این فرصت (به قول خارجی‌ها لاگژری) را نداریم. در مواقع مهمی از زندگی (مثلن رای دادن، اهدای اعضاء هنگام مرگ مغزی، تربیت بچه، ...) مجبوریم که موضع اتخاذ کنیم. می‌دانیم که جهل داریم و اتفاقن بر خلاف گفته ایمایان "جهل مرکب نداریم" چون به جهل - نسبی - خود واقفیم. ولی سعی می‌کنیم از همه اطلاعات در دست‌رس برای غلطیدن به سمت یک موضع استفاده کنیم. تحلیل انگیزه‌ها یکی از این اطلاعات است. قطعن اطلاعات کامل و بی‌نقصی نیست و گاهی در آن خطا رخ می‌‌دهد (برخی از ره‌بران گروه‌های چریکی چپ در کردستان در دهه چهل از فرزندان فئودال‌ها بودند، پس نمی‌توان تحلیل پای‌گاه یا منافع یا چارچوب را قطعی در نظر گرفت) ولی شوربختانه ما در دنیایی از اطلاعات شفاف و قطعی زندگی نمی‌کنیم و باید به مثابه غریقی به همه این حشیش‌ها چنگ بزنیم.
(در فاصله نوشتن این مطلب و انتشار آن کامنتی از استاد گرامی دکتر فنایی دریافت کردم که به نظرم خیلی به این موضع شبیه بود، هر چند ایشان الفاظ متفاوتی و احتمالن دقیق‌تری به کار برده بودند. توصیه می‌کنم کامنت ایشان را در ذیل مطلب قبلی ببینید).

4) گاهی اوقات نوشته‌‌هایم را با مثال‌های شخصی شروع می‌کنم. این مثال‌ها صرفن جنبه روشن کردن و نشان دادن اهمیت بحث یا به قول خارجی‌ها Motivation بحث را دارد و بس. به نظرم بیان مثال، توجه خوانندگانی که تجربه مشابه داشته‌اند را به اصل قضیه جلب می‌کند. هیچ وقت ادعا نکردم که این مثال‌ها استدلالی برای پذیرفتن یک موضع هستند. در نتیجه کمی از ایمایان تعجب می‌کنم که با وجود روشن بودن جنبه مثالی و مقدماتی قضیه دکتر سروش و الخ، آن‌را جزیی از استدلال من فرض کرده و مغالطات مربوط به آن را برشمرده است. هر چند که درست می‌گوید که آن مثال و غیره هیچ کدام دلیل استدلالی نیستند. البته همین موضوع باعث شد که توضیح چند مغالطه دیگر در بند پنج و شش را ازش بیاموزیم.

June 29, 2011

آیا مغالطه منطقی همه ماجرا است؟

اواخر نوجوانی به یک سوال/چالش بزرگ مبتلا شده بودم. ماجرا این بود که در آن‌ سال‌ها (اوایل دهه هفتاد) مباحث فکری کمابیش رونق گرفته بود. مثلن سروش یک نکته‌ای را مطرح می‌کرد، شخص دیگری در شماره بعدی کیان - یا جای دیگری - جواب می‌داد و باز سروش در شماره بعد و الخ. مشاهده من این بود که من به عنوان یک غیرمتخصص در این حوزه‌ها هم‌چون تخته‌بندی روی موج این دریا هستم. یعنی هر بار که یکی از این "متخصصین" مقاله جدیدی می‌نویسد، آن‌را می‌خوانم و می‌بینم "حرف حساب" گفته است. لذا آخرین نظرم در آن لحظه منطبق با رای نویسنده آخرین مقاله می‌شود (طبعن داریم راجع به مقالاتی صحبت می‌کنیم که قوت ظاهری داشتند و شیوه رایج استدلال را رعایت کرده بودند و ... و نه هر مقاله‌ای). دفعه بعد که پاسخ طرف مقابل می‌آمد می‌دیدم او هم حرف حساب زده است و الخ. به این ترتیب آخرین نظر من -اگر فرض کنیم با دقت بحث را دنبال می‌کردم- به این بستگی داشت که کدام مقاله آخر چاپ شده بود! نویسندگان این مقالات قادر بودند از هم ایراد‌های منطقی پایه‌ای بگیرند ولی من قادر نبودم!

نکته اصلی حرفم در این است که دلیل این‌که من خواننده قادر به داوری کامل در باب این مقالات نبودم نه صرفن به خاطر ناآشنایی با مغالطه‌های منطقی بل‌که به دلیل محتوای تخصصی آن‌ها بود. یعنی گزاره‌های تخصصی در آن‌ها ذکر می‌شد که برای من خواننده، تحلیل صحت آن‌‌ها با ابزار منطق صرف ممکن نبود. آن موقع اینترنت نبود و متون تخصصی فلسفه علم و فلسفه دین و این‌ها هم کم‌تر چاپ شده بودند و لذا "هزینه" تحقیق مستقل در مورد مفاهیم تخصصی برای شخصی مثل من خیلی بالا بود. در واقع هیچ راهی نمی‌شناختم که بدانم این مفهوم که در مقالات اسم می‌برند دقیقن یعنی چی و مجبور بودم به نویسنده "اعتماد" کنم. حتی الان هم وقتی مجادله دو نفر متخصص را می‌خوانیم، حتی اگر با مراجعه به ویکی و امثال آن کمابیش بفهمیم که راجع به چه چیزی صحبت می‌کنند نمی‌توانیم در موضعی قرار بگیریم که همه جزییات را نسبت به آن مفهوم بدانیم. مثلن بدانیم چه چیزی مفروض است و چه چیزی نیست. آیا این گزاره یک گزاره عام است یا یک گزاره محدود و الخ. این موارد را صرفن با داشتن دانش تخصصی می‌توان درک کرد. مثال: در جریان بحران اقتصادی دیدیم که حتی برجسته‌ترین استادان اقتصاد با شروع از یک نظریه استاندارد به نتایج متفاوتی می‌رسیدند و درک اشتباهات آن‌ها گاهی از عهده تحصیل‌کرده‌های این رشته‌ هم خارج بود، چه برسد به افراد خارج از فیلد.

با این مقدمه می‌خواهم بگویم این بحث تفکیک "ما قال" (مفهوم گزاره) از "من قال" (گوینده سخن) که به نظر یک توصیه کاملن منطقی و پذیرفته شده است و در بحث مغالطات هم به انواع شکل‌ها به آن پرداخته می‌شود (پست قبلی را آوردم که بگویم شاید حتی در استدلال‌های خود من هم از آن استفاده شده)، در دنیای واقع می‌تواند همه ماجرا نباشد و تاکید بیش از حد به آن گاه می‌‌تواند مضر باشد! چرا؟

لب استدلال من برای پاراگراف قبلی این است که چون ما به عنوان ناظران غیرمتخصص در موضعی نیستیم که بتوانیم همه نکات یک متن را به دقت تحلیل کنیم، باید درصدی از باور به درستی مدعای متن را از روش‌های غیرمستقیم - از جمله اعتماد به نویسنده و جامعه علمی آن حوزه - به دست بیاوریم. ضمن این‌که به خاطر همان مشکلی که در پاراگراف اول ذکر کردم، ممکن است در گذر زمان و در یک روی‌‌کرد عمل‌گرایانه به این نتیجه برسیم که اصولن به یک استدلال یا متن خاص اعتماد صفر و یک نداریم و باورمان یک ترکیب احتمالی از نظرها و متون مختلف است. در این صورت همه عواملی که این احتمال‌ها را دست‌کاری می‌کنند (انگیزه‌ها، پای‌گاه طبقاتی، چارچوب فکری و ...) جزوی از دستگاه معرفتی و ابزار فکری ما برای تحلیل و تحقیق ماجرا هستند.

کتاب‌های مغالطه در مثال‌های‌شان معمولن از گزاره‌های بسیار بسیطی استفاده می‌کنند: سقراط انسان است، انسان ناطق است، سقراط ناطق است (بگذریم که صحت همین گزاره به نظر بسیط مثلن "انسان ناطق است" در گذر زمان و با پیش‌رفت‌های علوم انسانی و زیست‌شناختی و الخ بالا و پایین می‌شود.). چون خود گزاره‌های مثال‌ها تاحدی بدیهی هستند، ابزار منطق صرف قادر است بخش مهمی از ماموریت ارزیابی صحت استدلال را انجام دهد. وقتی گزاره‌ها پیچیده شد و مثلن به پیامدهای نرخ ارز یا آلودگی هوا ناشی از سیاست‌های دولت یا تعرفه گمرکی یا مجازات مجرمین و الخ رسید آن وقت است که ماجرا دیگر این قدر ساده نیست که اگر در ظاهر استدلال فرد خطای منطقی نیافتیم، آن‌را حرف پذیرفته شده‌ای بدانیم. این‌جا مجبوریم بحث‌‌های دیگری از جمله انگیزه‌ها را وارد کنیم تا باورمان نسبت به صحت گزاره‌ها را بروز (Update) کنیم.

اعتماد به گوینده یک بخش از این ماجرا است. بخش دیگر به تحلیل پیامدهای متن مربوط است. مثال کمابیش متفاوت‌تری بزنم و حرفم را تمام کنم. فرض کنیم کسی در آب افتاده باشد و مردم مشغول کمک به او هستند. این وسط اگر یک نفر ناگهان بگوید آسمان آبی است، هیچ گزاره غلطی را بیان نکرده است ولی از این کارش انگیزه خاصی داشته است (فرض کنیم پرت کردن حواس مردم از کمک به غریق). در بسیاری از این مثال‌ها محتوای منطقی گزاره‌ها بسیار ساده است ولی بیان آن‌ها مثل بیان رنگ آسمان در زمان کمک مردم است. من اگر با اتکا به منافع یا انگیزه‌های این فرد کلیت ماجرا را نقد کنم، دچار خطای منطقی نشده‌ام چرا که هدف از بیان این انگیزه‌ها نه معطوف به تحقیق در مورد رنگ آسمان بل‌که نقد کلیت آن متن/ماجرا/کنش است. این‌جا پیش کشیدن اصول مغالطه‌های منطقی کمکی به من نمی‌کند و چه بسا مخرب هم باشد چرا که بحث ما در مورد موضوعی غیر از استدلال منطقی است. به نظرم این خطایی/خلطی است که نویسنده این متن در انتخاب مثال‌هایش مرتکب می‌شود و مثال‌هایی را انتخاب می‌کند که موضوع خیلی‌های‌شان اساسن تحلیل صحت منطقی یک سری گزاره‌ نبوده است.

این توضیح ضروری را بدهم که من هرگز مخالف آموزش هر چه بیش‌تر تفکر انتقادی و مباحث مربوط به مغالطه‌ها نیستم و اتفاقن آن‌را برای جامعه خودمان و برای هر متفکری خیلی لازم می‌دانم. حرفم این بود که این ابزار را نباید به عنوان تنها ابزار تحلیل معرفی کرد یا ماموریت آن‌را بیش از حد خودش تعریف کرد.

پ.ن: متن را کمی ویرایش کردم و اندکی بسط دادم. برخی ابهام‌ها و غلط‌ها در آن بود.

June 28, 2011

موردکاوی‌هایی در مغالطه

این از همان پست‌های قدیمی است که به خاطر از بین رفتن آرشیو وبلاگ از بین رفته بود و مجبورم از روی گودر به صورت دستی دوباره منتشرش کنم تا وارد آرشیو شود. می‌خواستم چیزی در مورد مغالطه‌یابی بنویسم که دیدم این پست روی آرشیو نیست. لذا دوباره منتشرش می‌کنم تا بعدن مطلب مورد نظرم را بنویسم. متاسفم که موضوع مثال‌های پست یادآور یک بحث و ماجراهای حاشیه‌ای نه‌چندان خوشایند برای من است.

×××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××
داشتم اتفاقات دو روز پیش را برای خودم جمع‌بندی می‌کردم که دیدم یک نکته آموزنده در این بین هست و آن‌هم تمرین خوبی که در این روز روی شناخت مغالطه‌ها انجام شد. به لطف کامنت‌های دوستان و بحث‌هایی که شد من خودم متوجه مثال‌های ملموسی از مغالطه شدم که خب این قسمتش برایم به لحاظ متدولوژیک آموزنده بود. آموخته‌های خودم را جمع‌بندی می‌کنم. حتمن مریم اقدمی که حق الامتیاز سفسطه‌شناسی وبلاگ‌ستان را دارد و بقیه دوستان نکته‌‌سنج هم اگر نکته‌ای بود اضافه می‌کنند یا اگر خطایی بود تذکر می‌دهند. این‌جا در نام‌گذاری مغالطه‌ها رفتار دل‌خواهانه‌ای در پیش گرفته شده و لزومن عین اصطلاحات رایج علم منطق به کار نرفته است.

1) مغالطه تعمیم مشاهدات محدود به همه جامعه: این نیاز به توضیح ندارد چون اصل مطلب خانم صدر حول این مغالطه بود.

2) مغالطه نیت‌خوانی یا مصداق چوب و گربه:‌ در این نوع مغالطه هر کس به نادرستی سخنی که خطاب به گروهی گفته شده اعتراض کند خود مصداق آن دانسته می‌شود. بارها دیدیم که گفته شد مردانی که به این مطلب واکنش نشان‌ داده‌اند حتمن خود مصداق آن بوده‌اند. به این ترتیب منتقد ساکت می‌شود. اجازه دهید مثالی بزنیم. فرض کنید قانونی تصویب شود که طی آن کسانی که ماشین‌دزدی کرده‌اند فوری زنده زنده در قیرمذاب انداخته شوند. طبعن کسانی به این ماجرا اعتراض خواهند کرد. احتمالن مدافعین قانون با استفاده از این مغالطه خواهند گفت که حتمن معترضین خود زمانی ماشین‌‌دزد بوده‌اند. کاربرد این مغالطه در بحث‌های داخل ایران خصوصن در بحث دفاع از حقوق متهمین بسیار رایج است.

3) مغالطه یک‌سان‌سازی یا مساله مجرمین و ساکتین: فرض کنیم در روستایی کسانی افراد بی‌گناه را به دل‌خواه می‌کشند. بقیه هم از ترس تفنگ‌داران آن‌‌ها سکوت می‌کنند. در این جا قاتلین مرتکب یک عمل غیراخلاقی بسیار بزرگ و تماشاگران احتمالن مرتکب یک ضعف اخلاقی کوچک شده‌اند. بعد کسی از بازماندگان قربانیان آن روستا مقاله‌ای می‌نویسند و همه اهالی را به قاتل بودن متهم می‌کند. وقتی اعتراض می‌شود که فقط عده‌ای قاتل بودند می‌گویند شما هم که ساکت بودید در جرم آن‌‌ها شریک هستید بی‌آن‌که به تفاوت میزان گناه دو نفر اشاره شود.

4)‌ مغالطه بی‌ربطی: فرض کنید من روزی سر شما در جلسه داد می‌کشم. فردا شما من را به دروغ به دزدیدن خودنویس‌تان متهم می‌کنید. وقتی به این موضوع اعتراض می‌کنم داد کشیدن من را پیش می‌کشید (گزاره صادق ولی بی‌ربط). به قول یکی از دوستان "چرا راجع به ظلم زنان حرف نمیزنید و فقط به نوشته شادی صدر ایراد میگیرید" مصداق این مغالطه است.

5) مغالطه پوشاندن خطا با بدیهیات: فرض کنیم من مقاله‌ای می‌نویسم و در جمله اول می‌گویم شکر شیرین است و در جمله دوم به کذب می‌گویم ماندانا قاتل است. اعتراض ماندانا که بلند می‌شود می‌گویم خب خب حالا قاتل نیستی ولی آیا من درست نگفتم که شکر شیرین است؟ چرا در اعتراضت این نکته درست من را تحسین نکردی؟

6) مغالطه ترکیب طرف‌داران: لوا می‌نویسد "چرا «بیشتر» کسانی که نوشته حامد را دوست داشتند و به کلی گویی مطلب شادی اعتراض کرده‌اند( بر اساس مشاهده من از روی تعداد «لایک» ها در فیدخوان) «مردان» ما بودند؟". فرض کنید یک نفر در بلژیک مقاله‌ای می‌نویسد و به ریش و کلاه مردان سیک توهین می‌کند. طبعن اکثریت کسانی که برای اعتراض جمع خواهند شد سیک‌ها خواهند بود و نه هندوها و یهودی‌ها و مسلمانان. به کاربرنده مغالطه خواهد گفت که عمده معترضین سیک‌ها بودند و فقط تعداد اندکی از افراد دیگر به این موضوع کردند و همین نشان می‌دهند که حرف غلطی زده نشده است.

7) مغالطه نتیجه‌گیری شتاب‌زده از یک مشاهده بدون مقایسه با روند: باز لوا می‌نویسد "چرا «بیشتر» کسانی که نوشته حامد را دوست داشتند و به کلی گویی مطلب شادی اعتراض کرده‌اند( بر اساس مشاهده من از روی تعداد «لایک» ها در فیدخوان) «مردان» ما بودند؟". لوا دقت نمی‌کند که ترکیب مرد/زن در اکثر مطالب آن وبلاگ "تقریبن" همیشه همان است یا حداقل مقایسه‌ای به دست نمی‌دهد. پس پدیده اکثریت مردان منحصر به آن مطلب خاص نیست و نمی‌شود ازش هیچ نتیجه‌ای گرفت. شاید به این دلیل که مردان بیش‌تری مشترک خوراک‌خوان آن وبلاگ هستند و شاید به دلایل دیگر.

8) مغالطه منکوب کردن حریف: آقایی در ذیل مطلبی در گوگل‌ریدر مغالطه شماره دو را به کار برد. اعتراض کردم و گفتم این منطق عجیبی است. جواب داد "منطق فمینیسم برای مردسالاران همیشه عجیب است". در واقع ایشان با استفاده از چسباندن اتهام مردسالار به من و برچسب فمینیست به خودش سعی کرد منتقد را در موقعیت روانی بدی قرار داده و از پاسخ به انتقاد اصلی فرار کند.

9) مغالطه پس چرا فقط به این توجه کردید؟: خورشید می‌نویسد "این همه شادی مطلب نوشته در مورد ... من تا حالا ندیده بودم "بیشتر" مردهای دور و برم اینقدر جدی توجه کنن به نوشته هاش و کامنت بذارن و نقد بنویسن که الان فقط به خاطر جنرالایز کردن نوشته اش دارن توجه می کنن ... این فکر می کنین چی می گه در مورد بعضی از شماها به بعضی از ماها؟". فرض کنید من پنجاه‌ تا مقاله منتزع و نه چندان مهم می‌نویسم در باب اخلاق محیط‌زیست. بعد در پرتیراژترین روزنامه کشور سرمقاله‌ای زن‌ستیزانه یا نژادپرستانه علیه افغان‌های مقیم ایران می‌نویسم. وقتی سر و صدای منتقدین بلند شود آیا حق دارم بگویم شما چرا از مقالات دیگر من دفاع نکردید ولی به این یکی حمله کردید؟

10) مغالطه مطالبه دلیل برای مثال: "آقای قدوسی شما مثلا اومدی بگی که شادی صدر بدون آمار این موضوع رو به همه مردان تعمیم داده ولی خودتونم بدون مدرک .. تعداد متلک پرانان را هم %5 درصدی پیش خودت تخمین زدی و تمام". مثال معمولن برای روشن کردن یک مفهوم نظری به کار می‌رود. اعداد داخل مثال اگر رفتار مفهوم را دست‌کاری نکنند اهمیتی ندارند ولی می‌شود همین اعداد را گرفت و از آن‌ها برای منکوب کردن سخن‌گو استفاده کرد.

خطاهای خود من چه بود؟ نباید در مورد کیفیت مقاله خانم صدر نظر می‌دادم، می‌توانستم نگویم که ایشان فقط با افراد نا به هنجار سر و کار داشته‌اند، می‌توانستم برچسبی برای گزاره ایشان قایل نشوم و نهایتن این‌که باید روشن‌تر می‌نوشتم که نقد من صرفن متوجه یک اشتباه زبانی نیست که با آوردن کلماتی مثل "خیلی" یا "اکثریت" به جای همه مشکل منطقی آن رفع شود. به عقیده من معضل در اصل ذهنی بود و باید این را روشن‌تر می‌کردم.

پ.ن: مرتبط با همین موضوع: یادداشت کاوه

June 27, 2011

ریشه‌های اقتصادی دموکراسی و دیکتاتوری

این عنوان کتاب نسبتن مشهوری از دارون آجم اوغلو، استاد ترک‌تبار دانش‌گاه ام‌ای‌تی است. آجم اوغلو به هم‌راه دنی رودریک و تیمور کوران یک مثلث از اقتصاددان‌های ترکیه‌ای مقیم آمریکا را می‌سازند که به مسایلی فراتر از موضوعات استاندارد اقتصاد کشورهای توسعه‌یافته - بی‌کاری و تورم و ادوار تجاری و سیاست رقابت و امثال آن - علاقه دارند. آجم اوغلو از اقتصاد نیروی کار شروع کرد ولی بعد در حوزه اقتصاد سیاسی و اقتصاد توسعه مشهور شد، دنی‌رودریک در حوزه سیاست‌های اقتصادی و اقتصاد توسعه (عمدتن با نگاه انتقادی) حرف‌‌های خواندنی می‌زند (وبلاگش را ببینید) و کوران روی توسعه نیافتگی خاورمیانه و جهان اسلام متمرکز است. جالب است که آجم اوغلو مسیحی‌تبار، رودریک یهودی‌تبار و کوران مسلمان‌تبار است. نمی‌دانم چه قدر می‌شود این حدس را جدی گرفت که چون این‌ها از بستر یک جامعه پرچالش و پرسوال می‌آیند و بعد در فرآیند آموزشی و تحقیقاتی جدی قرار می‌گیرند می‌توانند این پیوندها را برقرار کنند و روی موضوعاتی متفاوت از جریان اصلی مطرح شوند. امیدوارم که حدسم درست باشد و نسل بعدی اقتصاددان‌های جوان ایرانی هم به همین دلیل و در همین جهت بدرخشند.

حالا دو تا دوست پرکار ما یعنی جعفر خیرخواهان و علی سرزعیم این کتاب نسبتن حجیم را ترجمه کرده‌اند. فکر کنم در همه سال‌های اخیر جزو معدود کتاب‌های مطرح و در عین حال فنی اقتصادی باشد که در ایران ترجمه شده است. جعفر این‌جا مصاحبه‌ای کرده که خلاصه‌‌ای از کتاب را شرح می‌دهد. نشر کویر چاپش کرده و هفته اول شهریور به بازار می‌آید. ضمنن تیتر مصاحبه غلط است و به جای فرادستان باید گفت فرودستان.

June 26, 2011

درک محدودیت موقعیت

سفر که می‌روم معمولن بار و بندیل زیاد دارم و با چمدان و این‌ها باید سوار وسایل حمل و نقل عمومی شوم. در کشورهای مختلف واکنش‌ها لزومن عین هم نبوده ولی کمابیش شبیه بوده: درک موقعیت. یک بار - فکر کنم در انگلیس - بود که با دو تا چمدان و کوله و اینا می‌رفتم و یک جوری در تکان‌های مترو مردم را اذیت می‌کردم و خیلی ناراحت بودم و عذرخواهی می‌کردم. خانم پیری که متوجه قضیه شده بود برگشت و گفت ببین همه ما وقتی می‌رویم فرودگاه همین وضع را داریم پس راحت باش. حرفش عین آب سردی بود که حالم را جا آورد.

یکی دو هفته پیش یک سمیناری بودم. از این مدل سمینارهای با شرکت‌کننده محدود و تشریفات زیاد و سخن‌ران‌هایی در حد نوبلیست‌ها و این جزییات به حرف بعدی‌ام مربوط است. یک آقایی بچه نوزادش را هم آورده بود داخل سمینار. بچه که گریه می‌کرد روی کالسکه می‌بردش بیرون و آرام می‌کرد و بر می‌گرداند. برایم جالب بود. نه کسی بهش می‌خندید و نه هر بار که صدای بچه و باز و بسته شدن در و الخ حواس‌ها را پرت می‌کرد کسی ادای عصبانی‌شدن را درمی‌آورد. روشن بود که این آدم چاره دیگری نداشته. هم باید بچه را نگه دارد و هم به سمینارش برسد. همه ما یک روزی ممکن است بچه داشته باشیم و در همین وضعیت باشیم، پس درکش می‌کنیم.

غربی‌ها رفتار کمابیش روشنی در قبال این موقعیت‌ها که در آن یک نفر تا حدی جمع را تحت‌الشعاع قرار می‌دهد دارند: اگر آسیبی که به جمع می‌زنی ناشی از سهل‌انگاری تو باشد بدترین برخورد را می‌کنند. مثلن اگر موبایلت وسط سمینار زنگ بخورد یا وسط مترو با صدای بلند حرف بزنی مجبوری شرمندگی زیادی را تحمل کنی. اگر بچه‌ات گریه کند همه هم‌راه هستند. موبایل را می‌شود خاموش کرد و زنگ خوردنش نشانه بی‌مبالاتی است. گریه بچه را نمی‌شود کنترل کرد و باید از پدر/مادر حمایت کرد.

می‌فهمم که این‌که چه چیزی خارج از کنترل تو است و باید هم‌راهی‌ شود و چه چیزی نیست از یک جامعه به جامعه دیگر فرق می‌کند. مثلن در کشورهای غربی عمومن ضربه عاطفی یا افسردگی روحی را دلیلی برای هم‌دلی یا تخفیف مسوولیت نمی‌یابند. مشکل تو است و مثلن تنهایی یا غربت یا مرگ نزدیکان و امثال آن دلیلی برای معافیت از امور (یا معافیت در زمان طولانی) نیست. جامعه ایرانی - یا شرقی؟ - اتفاقن این جور موقعیت‌ها را خوب ارج می‌گذارد و حمایت می‌کند. طبعن این مرز جامد و ساکن نیست. این‌که چه چیزی دست خودم آدم باشد یا نباشد هم به انتظارش از این حمایت بر می‌گردد. اگر بدانی که جامعه افسردگی‌ات را به رسمیت نخواهد شناخت زودتر با آن کنار می‌آیی. اگر بتوانی با آن هم‌دلی جذب کنی طبعن بیش‌تر تمایل داری تا در آن بیفتی.

در این ماجرا چیزی که گاهی در مورد جامعه خودمان اذیتم می‌کند بی‌تحملی و فقدان درک و هم‌دلی در قبال همان محدودیت‌هایی از جنس چمدان و بچه است و البته چیزهای دیگری مثل تحولات بدن و اوضاع اقتصادی و الخ. چیزهایی که برای همه رخ داده و می‌دهد ولی انگار همه منتظرند تا وقتی نوبت یک نفر دیگر شد قدرت سرکوب جمع را به رخش بکشند و تحقیرش کنند. نتیجه‌اش این می‌شود که مثلن زن‌ها معمولن در بیان باردارشدن‌/بودن‌شان (یا قاعدگی) و تبعات آن راحت نباشند، این‌که سیبیل تازه روییده و صدای تغییرکرده پسرها مایه تمسخر اطرافیان باشد، این‌که اگر کسی یک روزی پول نداشت شرمنده شود و نتواند بیان کند و باید بهانه بیاورد، این‌که اگر ماشین کسی ناگهان وسط خیابان خراب شد باید کنایه بقیه را تحمل کند، این‌که کسی حتی اگر بیماری پوستی غیرمیکروبی دارد از رفتن به استخر محروم ‌شود و مثال‌هایی از این جنس. جامعه ما در خیلی موقعیت‌ها باید نسبت به اقلیت (اقلیت موقت یا دائمی) خویشتن‌دار و حامی باشد و متاسفانه نیست.

دوست دارم ببینم که این منطق "من هم جای او خواهم بود و همین طوری خواهم بود" بیش‌تر جاری شود. از عمد از بین مثال‌های مختلف، مثال چمدان خودم و مرد بچه به بغل در سمینار را آوردم که مواردی را مثال بزنم که خیلی بدیهی‌ نیستند. در فرهنگ رایج ما عجیب نیست که بشنوی که "چمدان داری تاکسی بگیر" یا "اگر بچه داری کنفرانس (سینما، تئاتر، کلاس درس، مسجد، ...) نیا". می‌خواهم بگویم این تنها منطق ممکن برای برخورد با مساله نیست. راه دیگر فرصت دادن است. اگر هم‌دلی عمومی بالا برود، برعکس جامعه حمایت می‌کند تا کسی که چمدان دارد و پول تاکسی ندارد یا بچه دارد و نمی‌خواهد سخن‌رانی - و سایر اتفاقات - را از دست بدهد هم بتواند مشارکت فعال کند.

June 23, 2011

خداحافظی با جذابیت،‌ در آرزوی جدیت

در آکسفورد جز دکتر کاتوزیان آشنای ایرانی دیگری ندارم لذا وقتی می‌آیم وقتم با دوستان خارجی می‌گذرد. دفعه قبلش مصادف شد با یک نقطه عطف مهم در زندگی‌‌ام. یکی از دوستانم که خودش سفر بود ترتیب دیدارهای مختلف با هم‌‌دوره‌ای‌هایش را داده بود. همه‌شان دانش‌جوی دکترای مطالعات توسعه و امثال آن بودند، از جاهای مختلف و همه جوان‌تر از من. هندی و اروپایی و آفریقایی و الخ. رفتیم و نشستیم در کافه‌های مختلف و ساعت‌ها حرف‌هایی زدیم که جالب و هیجان‌انگیز بود. از همان‌ها که وصف علاقه‌ام را قبلن این‌جا نوشته‌ام. آخرهای سفر بود که یک دفعه احساس کردم اتفاقی افتاده. یک جوری فکر کردم دیگر بس است و به قول خارجی‌ها به اندازه کافی ازش داشته‌ام. شبیه این صحنه‌هایی بود که طرف بعد یک عمر رابطه یک روز می‌فهمد علاقه‌اش به طرف تمام شده است. با خودش کنار می‌آید و خیلی خون‌سرد کت و کلاهش را بر می‌‌دارد و در تاریکی ته خیابان محو می‌‌شود. مرحله علاقه به گپ‌های این جوری برایم تمام شد. یک شب در همان سفر. آدم عوض می‌شود و علایقش دوران‌های مختلفش هم

الان دوباره آکسفورد هستم. آن دوست سفر کرده این دفعه این‌‌جا بود و نشستیم به کلی درد دل. دیدیم تغییرات‌مان یکی شده بود. گفت که از حرف‌های کلی و قشنگ که ربط چندانی به جزییات واقعیت ندارد خسته شده و می‌خواهد دکترای آکسفورد را ول کند و قرار است در یک شرکت مشاوره در آفریقا کار کند. بهش گفتم که این دفعه هیچ کدام از آن آدم‌ها را ندیدم و به جایش با استادهای کت و شلواری در مورد موضوعات خشک و جدی اقتصادی صحبت کردم که از نگاه آن روز به نظر شاید خسته‌کننده می‌آمد. الان با عینک جدید نه تنها خسته‌کننده نیستند بل‌که مهم هم هستند. فرق‌شان این است که به درد گرم کردن جمع دوستان و سرگرم کردن فکری در و هم‌سایه نمی‌خورد.

بدبختانه یک ویژگی این موضوعات جدی و خشک این است که وقتی جذاب می‌شوند که شنونده مشتاق/فعال داشته باشی و حس کنی تاثیری در واقعیت دارد، و گرنه بازی بی‌مزه‌ای می‌شود که ازت خود می‌پرسی این هم شد موضوع برای کار؟ در زمانه عسرت وضعیتت فاجعه‌بار می‌شود. این جور وقت‌‌ها باید خودت را به امید آينده روشن‌تری که دیر یا زود خواهد آمد سرحال نگه داری تا بتوانی روی این چیزها بمانی. به دوستی می‌گفتم که ضربه این زمانه فقط ناکارآمدهای کوتاه‌مدتش نیست. از هم پاشیدن یا بی‌خاصیت شدن نظام جمعی است که در طول زمان ساخته شده و برای گفت و گوی نقادانه معطوف به برجسته‌کردن و یافتن راه‌حل مسایل مهم لازم است و ساختن دوباره‌اش زمان طولانی خواهد برد

June 22, 2011

هیچ به کف اندر نبود ...

خسته نشسته بودم روی نیمکتی در حیاط ال‌بی‌‌اس و قهوه می‌خوردم. رو به رویم پر بود از تبلیغ این‌که "به انتخاب تایمز مالی، این‌جا به‌ترین دوره ام‌بی‌ای دنیا را دارد." یک دفعه یک چیزی شد برگشتم عقب. اولش به جا نیاوردم یا باورم نشد. یک مجسمه بزرگ و زرد "هیچ" درست پشت سرم بود. اول فکر کردم زمان و مکانم به هم ریخته و اشیای مدرسه بازرگانی لندن را با مثلن موزه هنرهای معاصر یا فرهنگ‌‌سرای نیاوران اشتباه گرفته‌ام. چشم‌هایم را مالیدم و دیدم درست است. یکی از هیچ‌های پرویز تناولی داشت وسط حیاط عرض اندام می‌کرد.

انتخاب خوبی بود. نیهیلیسم در قلب دنیای کسب و کار. انگار داشت همه آن تبلیغات پیش رویم را دست می‌انداخت: هیییییییییچ ...

June 19, 2011

برای تو عکس است، برای من خاطره درد

در برلین یک جای مهمی از شهر (چارلی گیت) که به خاطر مرز منطقه آمریکایی‌ها و شوروی‌ها و ایست و بازرسی‌های بین شرق و غرب شهرت تاریخی دارد و الان توریستی شده، رد دیوار هم مشخص است. روی دیوارهای اطراف عکس‌هایی از سیر تاریخی ماجراها را هم زده‌اند. در یکی از عکس‌ها خانم توریستی (من دوست دارم فرض کنم آمریکایی است) با همان تیپ معمول و راحت توریستی کوله و صندل و الخ دارد از بقایای دیواری که هنوز برپا است عکس می‌گیرد. این یعنی این‌که عکس باید خیلی نزدیک به زمان فروپاشی گرفته شده باشد چون بلندی دیوار بعدن پاک شد و فقط ردش مانده است.

عکس این توریست در کنار بقیه عکس‌ها و در تقابلش با خط دیوار دوگانه عجیبی را می‌سازد. دیواری که سه دهه تمام زندگی چند میلیون آدم را تاریک کرده بود، یک روز بعدش فقط موضوعی برای عکاسی یک توریست خندان است. برای گروه اول احتمالن یادگار یک شب خوابیدن و پاشدن و خود را از جهان جدا دیدن، آدم‌هایی که موقع فرا کشته شدند، استازی (پلیس مخفی دی‌دی‌آر (آلمان شرقی))، کم‌بود و هم‌بستگی و مقاومت و نهایتن فروریختن خفقان است. برای آن نفر دیگر صرفن یک عکس است، کنار عکس‌های دیگری از مثلن شکلکی با دوستش موقع پیتزا خوری. فاصله بی‌نهایتی بین داغی و سردی.

نمی‌توانم تصور کنم که یک آدم آلمان شرقی موقع دیدن توریست‌هایی که از این‌جور جاها عکس‌های خوش‌حال می‌گیرند یا سرخوشانه یادگاری می‌خرند چه حسی خواهد داشت. عین این سوال را چند سال پیش موقع بازدید از آشویتس هم داشتم. آن‌جا البته تذکر داده بود که سرخوش نباشید و بذله‌گویی نکنید. در آشویتس البته بوی مرگ آن‌قدر قوی بود که نمی‌شد چنین بود.

June 17, 2011

شاید توان‌مندسازی اصطلاح خوبی نبوده.!

از کامنت‌های گودر حس کردم که مطلب قبل کمی ابهام داشته. بد نیست روشن‌ترش کنم.

1) تیتر پست ترجمه کلمه به کلمه تیتر مقاله است و من آن‌را انتخاب نکردم. مقاله پرداخت نقدی به زن/مرد را هم جزو تواناسازی (دوستی می‌گوید این به‌تر از توان‌مندسازی است) حساب کرده که خب در نگاه اول این مفهوم از آن برداشت نمی‌شود. من هم موافقم که انتخاب خیلی دقیقی نیست. اگر منظور مقاله را دقیق‌تر بنویسیم می‌شود این‌که "اگر در بازار کار یا کالا تبعیض‌هایی به ضرر انتخاب‌های زنان وجود داشته باشد، انتقال نقدی به زنان ممکن است نتایج ضعیف‌تری از انتقال نقدی به مردان داشته باشد، حتی اگر در ظاهر زنان سهم بیش‌تری از درآمد جدید را برای بچه‌ها هزینه کنند".

2) خود من در جلسه ازش پرسیدم که آیا از مطالعات تجربی می‌دانیم که رفتار زنان برای خرج سهم بیش‌تری از پول برای بچه‌ها رفتاری گذرا یا دائمی است؟ ظاهرن جواب این سوال را نمی‌دانیم چون دوره زمانی مطالعات کوتاه بوده است. استدلال من این بود که پول دادن به زنان عملن مشارکت آن‌ها را در مبادلات مالی و اقتصادی بیرون خانه افزایش می‌دهد و لذا اثر یادگیری دارد که ممکن است در بلندمدت فاصله بازده سرمایه‌گذاری آنان با مردان را کاهش بدهد. به این ترتیب اگر مدل را در چارچوب کسب سرمایه انسانی توسط زنان توسعه بدهیم احتمالن نتایج متفاوتی می‌گیریم.

3) ممکن است بگویم مگر خرج کردن برای بهداشت و تغذیه بچه‌ها خودش نوعی سرمایه‌گذاری نیست؟

چرا هست. به همین خاطر هم نمی‌گوییم که این پول که بیش‌‌تر خرج مصرف ام‌روز شده است هدر رفته است. ولی نکته این است که صرف بخشی از پول برای به‌بود رفاه فعلی و سرمایه‌گذاری اقتصادی غیر از تغذیه و بهداشت برای افزایش درآمد و در نتیجه کسب امکان تغذیه و بهداشت به‌تر بچه‌ها در دوره بعدی ممکن است در مجموع بازده بیش‌تری از صرف همه پول روی تغذیه و بهداشت ام‌روز داشته باشد.

با استدلالی شبیه به استدلال ترجیحات آشکارشده می‌توانیم بگوییم که مشاهده این امر که پدر سهم کم‌تری از پول را خرج ام‌روز بچه‌ها می‌کند (با فرض برابر گرفتن خیرخواهی پدر و مادر) نشان‌گر این است که اثرات حاشیه‌ای سرمایه‌گذاری روی آن موارد دیگر (مثلن تعمیر سقف خانه، گسترش کسب و کار خانواده و الخ) از اثر هزینه فوری برای بچه‌ها بالاتر بوده است. مادر چون به مجموعه انتخاب‌های پدر دست‌رسی ندارد، در چارچوب محدودتری بهینه‌سازی را انجام می‌دهد و لذا به جواب جدیدی می‌رسد که جواب بهینه در آن سرمایه‌گذاری از طریق به‌بود فوری تغذیه و بهداشت بچه‌ها است.

مثالش این است این‌که من امروز تغذیه بدی داشته باشم و یک‌باره پولی دریافت کنم. می‌توانم همه پول را بدهم و وضع تغذیه‌ام را ام‌روز و شاید فردا به‌تر کنم (و این چیز بدی نیست) ولی برای پس‌فردا دیگر پولی ندارم و لذا تغذیه‌ام به سطح قبلی بر می‌گردد. می‌توانم ام‌روز و فردا را هم‌چنان کم بخورم ولی با این پول کسب و کاری راه بیندازم که وضع تغذیه‌ام را برای تمام عمر تا حدی به‌تر کند. انتخاب بین این دو گزینه است.

در واقع بحث مقایسه یک چیز خوب و یک چیز بد نیست. مقایسه دو گزینه "خوب" است که در یک چارچوب دینامیکی و بلندمدت یکی از آن یکی خوب‌تر است.

June 16, 2011

آیا توان‌مندسازی زنان لزومن منجر به توسعه اقتصادی می‌شود؟

خانم میشل ترتیلت معروف حضور خوانندگان هست. قبلن مقالاتی در زمینه اثر چند هم‌سری روی رشد اقتصادی و دلیل حمایت مردان از اصلاحات به نفع زنان و الخ ازش نقل کرده‌ام. ام‌روز این‌جا بود و مقاله‌اش در پاسخ به سوال فوق بود.

جواب این سوال برای خیلی‌ها بدیهی به نظر می‌رسد: معلوم است که می‌شود! خب محققان جدی با جواب‌های دم‌دستی راضی نمی‌شوند. میشل در این مقاله در دست پیش‌رفت نشان می‌دهد که جواب گاهی مثبت است و گاهی ممکن است منفی باشد و لذا باید کمی بیش‌تر دقت کرد! خلاصه‌ای از یکی از مسیرها که در آن توان‌مندسازی زنان ممکن است مانع توسعه اقتصادی شود را نقل می‌کنم.

مطالعات تجربی متعدد نشان می‌دهد که زنان به نسبت مردان درصد بیش‌تری از درآمد اضافی ناشی از کمک‌های دولتی را صرف بچه‌ها می‌کنند. این یعنی این‌که اگر مثلن 100 تومان به زن خانه بدهیم شاید 50 تومان آن نصیب تغذیه و بهداشت بچه‌ها شود ولی اگر به مرد بدهیم شاید 30 تومان به بچه‌ها برسد. این نتیجه نسبتن مورد قبولی در ادبیات است و به صورت شهودی هم معقول به نظر می‌رسد. سوال این است که آیا این مشاهده لزومن نشان از یک اتفاق مثبت است؟

خاطرم هست خودم ذیل پستی که راجع به یکی از این مطالعات نوشته بودم نظر خودم را گفته بودم که لزومن خرج بیش‌تر روی مصرف شخصی مردان به معنی پایین رفتن رفاه خانواده نیست. استدلال میشل هم بی شباهت به این نبود. لب استدلال این است: فرض کنیم در جامعه‌ای بین فرصت‌های موجود برای سرمایه‌گذاری توسط مردان و زنان تبعیض وجود دارد. مثلن به خاطر محدودیت‌های اجتماعی یا حقوقی و الخ زنان حداکثر می‌توانند روی دارایی‌های ساده‌ای مثل طلا - که بازده کمی دارند - سرمایه‌گذاری کنند و فرصت چندان برای سرمایه‌گذاری روی مثلن سرمایه انسانی یا کسب و کار برای آن‌ها وجود ندارد. ولی مردان می‌توانند پول اضافه را صرف به‌بود کسب و کار یا توسعه شبکه اجتماعی یا آموختن مهارت جدید و امثال آن کنند.

در این حالت اگر دولت 100 تومان به مرد خانواده بدهید، مرد ممکن است بخش کوچکی از آن را صرف ام‌روز بچه‌ها کند و بقیه ان‌را روی توسعه درآمد خانواده در آینده کند. در مقابل، اگر این پول به زن داده شود، چون زنان دست‌رسی کم‌تری به فرصت‌های سرمایه‌گذاری دارند یا فرصت‌های سرمایه‌گذاری پیش‌روی آنان بازده کم‌تری دارد در یک تصمیم عقلانی بخش بیش‌تری از پول را صرف مصرف ام‌روز بچه‌ها می‌کنند ولی در عوض سهم کم‌تری از پول صرف سرمایه‌گذاری شده است. خلاصه حرف این‌که در این حالت اگر پول را به زنان بدهیم وضعیت ام‌روز بچه‌ها به‌تر می‌شود ولی اگر به مرد بدهیم در بلندمدت ممکن است وضع آن‌ها به‌تر شود.

طبق معمول این مدل‌ها یک چارچوب ساده و عمومی هستند تا مسیری برای فکر کردن را نشان دهند و برای نتیجه‌گیری نهایی باید آن‌ها را با مطالعات تجربی و جزییات محلی ترکیب کرد.

June 11, 2011

زمانه برچسب‌ها

دو روز است یک جای مغزم از دیدن یک جمله کمابیش پیش‌پاافتاده گیج است. جمله واقعن پیش‌پاافتاده بود: "فلانی - یعنی من - افکار لیبرالی داشته و دارد و لذا ...". گفتم که جمله‌اش پیش‌پاافتاده است. نه لیبرال - با آن همه ابهام و بی‌دقتی که مفهومش در چنین کاربردهای دم‌دستی دارد - آن‌قدرها حرف معنی‌دار یا بدی نیست و نه من دفعه اولی است که به یک چیزی متصف می‌شوم.

گیجی‌ام بابت نویسنده کامنت بود و هست. اهمیتی ندارد که در این طبقه‌بندی‌اش چه برچسبی به کار برد، می‌توانست ضد همین صفت را بگوید و همین حس را بهم بدهد. شگفتی‌ام از این بود که دیدم حتی چنین آدمی در دام فکر کردن در قالب این طبقه‌بندی‌های آزاردهنده افتاده است. یک جوری اگر ازم می‌پرسیدند به نظرت چه کسی سلامت مانده است شاید اسمش را در بالای فهرستم می‌آوردمش. سخت ناامیدم کرد، وقتی دیدم دیگر خیلی با ماها فرق ندارد. انگار فهمیدم اوضاع خیلی خراب‌تر از این است که فکر می‌کردم.

یاد ده دوازده سال پیش می‌افتم. در جمع‌هایی بوده‌‌ام که آدم‌های آن جمع‌ها بعدها هر کدام یک برچسب دریافت کردند. یکی زرد شد و آن یکی صورتی، یکی راست و دیگری چپ و حالا این‌ رفقای قدیمی - جز به کنایه و تحقیر - با هم حرف نمی‌زنند چون از همه آن‌چیزی به که به آن برچسب منتسب است، از جمله آن آدمی که می‌دانند فرای آن برچسب است، متنفرند. نکته این است که رنگ‌های‌ این آدم‌‌ها مال ام‌روز نیست. همان ده سال پیش هم اگر در نقش مفتنش متن و زبان و شغل و ظاهر و الخ طرف عمل می‌کردی و دقت می‌کردی می‌توانستی کمابیش - و البته گاهی با خطاهای شگفت‌انگیزی - حدس بزنی که اگر قرار شدی روزی برچسب تقسیم کنند به هر کس چه چیزی خواهد رسید. آن ده دوازده سال پیش ولی همه با هم حرف می‌زدند و کار می‌کردند و تاثیر می‌گرفتند و عاشق می‌شدند و الخ و احتمالن از این‌که کمی در وجودشان جا باز می‌کنند تا آدمی با اندکی تفاوت را هم کنارشان تجربه کنند خوش‌حال بودند.

مفاهیم و طبقه‌بندی‌های ذهنی بی‌‌دلیل ساخته نمی‌شوند. یک کارکرد مهم‌شان همین است که کار ذهن را راحت کنند تا تنبل شود و زیاد زحمت نکشد یا به امور دیگری برسد. آن ده دوازده سال پیش که برچسب‌ها این قدر چسبنده نبودند - یا آدم‌ها هنوز این قدر به استفاده مثل نقل و نبات ازشان خو نگرفته بودند - هر کس جلوی‌ خودش یک آدم واقعی می‌دید: یک موجود منحصر به فرد که معجونی بود از خویشتن‌داری و شهوت و و ریاضیات و هوس و ترس و انقلابی‌گری و ذوق و بی‌ذوقی و تحمل و بی‌‌تحملی و عقلانیت و عقل‌ستیزی و رمانتیک بودن و حساب‌گری و الخ که در موقعیت‌های مختلف هر تکه‌اش را بروز می‌داد. آدم‌ها را که این طوری چل‌تکه ببینی نمی‌توانی به طور مطلق ازشان متنفر باشی و دفن‌شان کنی یا صبح تا شب ستایش‌شان کنی و به آسمان ببری. عادت می‌کنی که محبت و نفرت و خستگی و بی‌تفاوتی و دل‌تنگی و الخ نسبت به یک آدم را هم‌زمان یا به توالی تجربه کنی و هر رفتارش را با فیلتر برچسب به سرعت تفسیر نکنی.

به خودم که نگاه می‌‌کنم می‌بینم بخشی از افسردگی‌های گاه و بی‌گاهم به این افراط در صف‌بندی‌ها و برچسب‌های این چند وقت اخیر مربوط است. اولش تعجب می‌کردم و الان - شاید از سر اجبار - به برچسب‌‌کارها می‌خندم و با حسرتی عمیق و افسردگی متعاقب آن، به خاطر تکرار نشدن آن روابط انسانی‌تر گذشته، سعی می‌کنم نادیده بگیرم‌شان و با درد از ذهنم حذف‌شان کنم. نمی‌خواهم سیاه‌بین باشم ولی وضعیت فعلی برایم نشان از یک انجماد احتماعی و از دست دادن سرمایه‌ای است که مطمئن نیستم حالا حالاها دیگر ترمیم شود. افسوسی عمیق برای گذشته از دست رفته.

 

all right reserved for hanif.ir & behzadbashu.com - Copyright © 2007