« November 2011 | صفحه اول | January 2012 »

December 29, 2011

بهره دستوری بانکی و نرخ ارز و طلا

زیاد می‌بینیم که پیش‌نهاد می‌شود که نرخ بهره بانکی زیاد شود تا با جذب نقدینگی مردم به سمت بانک‌ها از حرکت این نقدینگی به سمت بازار ارز و طلا جلوگیری شده و قیمت این دارایی‌ها کنترل شود. از جمله این پیش‌نهادها این سرمقاله دوستم محمدصادق جنان صفت در دنیای اقتصاد است. فعلن در پرانتز بگویم که حتی روی این اثر نقدینگی و قیمت دارایی‌ها و نیز هماهنگ‌سازی نرخ بهره بانکی و نرخ بهره سرمایه‌گذاری روی ارز و طلا هم که آقا صادق روی آن تکیه کرده هم می‌شود بحث مفصل کرد ولی آن‌را به بعد موکول کنیم.

نکته اصلی که من فکر می‌کنم در این مقاله و مقاله‌های مشابه دقیقن متوجه نمی‌شوم استدلال مبتنی بر "افزایش نرخ بهره بانکی ----> کاهش نقدینگی (به اصطلاح رایج در ایران سرگردان)" است. شاید من به علت دانش محدودم از ساختاری نهادی ایران نکته اصلی را متوجه نمی‌شوم و یا شاید استدلال آن‌ها واقعن دچار خطای منطقی و تئوریک است. چیزی که حدس می‌زنم این است که در ته ذهن بیان‌کنندگان این استدلال مکانیسم‌های رایج در دنیا مثل عملیات بازار باز خوابیده است که در آن افزایش نرخ بهره اوراق خزانه باعث انتقال وجوه نقد از طرف دارایی بانک‌ها و موسسات مالی به خزانه بانک مرکزی و لذا کاهش قابلیت وام‌دهی این موسسات و نهایتن کاهش عرضه پول می‌شود.

با این همه مطمئن نیستم که در شرایط نرخ بهره دستوری، سرکوب مالی و جیره‌بندی اعتبارات که در ایران شاهد آن هستیم چنین استدلالی معتبر باشد. ما در ایران ابزار پولی (مثلن اوراق قرضه کوتاه‌مدت خزانه) نداریم و لذا سیاست‌گذار نمی‌تواند از طریق بازی با نرخ بهره ابزارهای پولی سیاست‌های پولی را اعمال کند. پس کانال استاندارد عملیات بازار باز منتفی است و نمی‌‌توان از این قیاس استفاده کرد. هر چند از نبودن مکانیسم نرخ بهره بین‌بانکی مطمئن نیستم.

می‌ماند استفاده سیاست‌گذار از نرخ بهره‌های ضمنی. بگذارید صرفن برای تقرب ذهن مثال تاریخی بزنم. شایع بود که در دوره دوم آقای هاشمی با عرضه حجم وسیعی از پیش‌خرید موبایل توانستند نقدینگی بازار را جمع کنند. نمی‌دانم واقعن این طور بود یا نه ولی کل داستان نامعقول به نظر نمی‌رسد. دولتی که موقعیت انحصاری دارد می‌تواند قیمت موبایل را در حد بالا تعیین کند، از مردم پول نقدشان را بگیرد و بعد این پول را به عنوان بخشی از بدهی دولت به بانک مرکزی بدهد و به اصطلاح از دور خارج کند. یا برعکس به جای قرض جدید از بانک مرکزی در بودجه جاری صرف کند. هر چند ماجرا مثل چرخاندن لقمه دور سر است ولی در هر صورت این عملیات (با همه هزینه‌های اضافی ناشی از انحصار و الخ) در شکل مکانیکی آن جلوی افزایش نقدینگی را می‌گیرد یا آن‌را کاهش می‌دهد.

ولی آیا بحث جذب پول مردم در حساب‌های پس‌انداز هم همین اثر را دارد؟ این را مطمئن نیستم. نکته این است که بر خلاف بخش‌های دیگر (مثلن مخابرات) بانک‌ها و موسسات مالی یک ویژگی منحصر‌به‌فرد دارند و آن‌هم توانایی خلق ضمنی پول جدید از پس‌اندازهای جذب‌شده است. خیلی ساده اگر بگوییم: وقتی شما 100 تومان در بانک پس‌انداز می‌کنید، متناسب با ضریب احتیاطی، نظام بانکی ممکن است بتواند با این 100 تومان شما چیزی بین 500 تا 1000 تومان وام بدهد! یعنی هر قدر ورود پول به بانک‌ها بیش‌تر شود، "توانایی بالقوه" نظام بانکی برای وام دادن افزایش می‌یابد.

در یک اقتصاد با نرخ بهره تعادلی لزومن این رابطه مکانیکی بین میزان سپرده و وام‌ها برقرار نیست، چرا که در هر نرخ بهره‌ای تقاضای مشخصی برای وام وجود دارد و بالا رفتن نرخ بهره باعث کاهش تقاضا برای وام هم می‌شود. ولی در کشوری مثل ایران که نرخ بهره زیر نرخ تعادل است ممکن است رابطه زیر مشاهده شود:

بالا بردن نرخ بهره دستوری بانک‌ها (تا یک نقطه مشخص) می‌تواند باعث افزایش عرضه پول و اعتبارات شود! فکر کنم مکانیسمش را خودتان حدس می‌زنید. وقتی نرخ بهره را بالا می‌بریم مقداری نقدینگی جدید به بخش پس‌انداز بانک جلب می‌کنیم (این پس‌انداز جدید معمولن از طرف کسانی می‌آید که دست‌رسی یا تمایلی به بقیه فرصت‌های سرمایه‌گذاری ندارند). این باعث می‌شود تا طرف دارایی در ترازنامه بانک تقویت شود و لذا قدرت وام‌دهی بانک با ضریب فزاینده‌ای بالا برود. از آن طرف هم که صف طولانی برای وام وجود دارد و حتی بالا بردن نرخ بهره هم حالا حالا ها این صف را تعطیل نمی‌کند. با استفاده از پس‌انداز جذب‌شده بانک‌ها قادر می‌شوند وام‌های جدیدی بدهند که از حجم نقدینگی جذب‌شده بیش‌تر است و لذا خالص نقدینگی (یا شاید دقیقتر بگوییم اعتبارات) در جامعه افزایش می‌یابد!

خلاصه ماجرا از دید من: اگر فرض کنیم که اکثر سوداگران عمده بازار طلا و ارز اتفاقن کسانی هستند که دست‌رسی‌های به‌تری به وام‌های بانکی دارند جلب پس‌انداز بیش‌تر به سمت بانک‌ها اتفاقن باعث افزایش نقدینگی این گروه از افراد می‌شود و این درست خلاف توصیه‌ای است که می‌شود.

December 27, 2011

گپ‌ و چای: مصاحبه با جواد صالحی اصفهانی، بخش پنجم

حامد: این‌که بورس تحصیلی ایران را قطع کردید و به سمت هاروارد رفتید روی موضوع تزتان اثر نگذاشت؟ مثلن مجبور نشدید که موضوعات مرتبط با مسایل جمعیتی این‌جا را بررسی کنید؟

جواد: نه! اتفاقن کمکم کرد که دو محور علاقه‌ام را متمرکز کنم. چون کمک مالی که می‌گرفتم مربوط به حوزه جمعیت‌شناسی بود شروع کردم به جست و جوی موضوعی که بحث اقتصاد روستایی را به مسایل جمعیتی مربوط کند. توی هاروارد یک گروه مطالعاتی روی بحث‌های جمعیتی داشتیم (چون آن موقع تعداد درس‌هایی که در هاروارد روی این موضوع ارائه می‌شد خیلی کم بود). ما از باصم مسلم دعوت کردیم که راه‌نمایی گروه مطالعاتی ما را بر عهده بگیرد. باصم تاریخ‌دانی بود که الان در کینز کالج کمبریج است و کتابش (که در واقع تز دکترایش بود که زیر نظر دیوید لاندس نوشته بود) توجه من را جلب کرده بود. او در کتابش نشان می‌داد که تنظیم جمعیت از همان قرون وسطی در کشورهای اسلامی رایج بوده است. این کار او مثال خیلی خوبی بود که یک تحقیق خوب چه طور می‌تواند یک باور قوی عمومی را تغییر بدهد. باور عمومی در این مورد خاص این بود که رشد جمعیت بالای جوامع مسلمان ریشه در باورهای مذهبی آن‌ها دارد. Jomo Sundaram اقتصاددان‌ معروف مالزیایی آن موقع‌ها در مدرسه کندی هاروارد درس می‌خواند و بعدن دست‌یار دبیرکل سازمان ملل شد. فکر کنم او بود که کتاب استر بوزروپ را که اسمش بود شرایط رشد کشاورزی به من معرفی کرد. این کتاب بعدن موضوع تز من و نیز دو تا از اولین مقاله‌های که منتشر کردم شد.

حامد: سفرهای دیگری هم به ایران داشتید؟

جواد: بلی. یعنی قبل از این‌که به موضوع نهایی تزم برسم یک گشت فکری طولانی زدم که خیلی هم جالب بود و من را دوباره به ایران برد. یک موقعی در بهار 1975 (1354) یک جزوه دیدم که شرح مطالعه چهار ناحیه روستایی در ایران بود که توسط بنیاد فورد در دهه 50 انجام شده بود. آن موقع‌ها فورد به طور جدی درگیر بحث توسعه روستایی در ایران بود. این مطالعه بخشی از یک پروژه بزرگ‌تر بود که به اعتقاد بنیاد فورد "پایه‌های دموکراسی در ایران" را تعمیق می‌بخشید. اگر به موضوع علاقه‌مند هستید نوشته Victor Nemcheno تحت عنوان That So Fair a Thing Should Be So Frail: The Ford Foundation and the Failure of Rural Development in Iran, را از دست ندهید.

مطالعه فورد بر اساس پرسش‌نامه‌های میدانی روستایی انجام شده که شاید آن موقع‌ها جزو اولین تجربه‌های نوع خودش به حساب می‌آمد. دقیق نمی‌دانم که آیا نتایج مطالعه بود که من را به خودش جذب کرد یا این واقعیت که این مطالعه بر اساس مطالعات میدانی انجام شده بود. به هر حال هر چه که بود علایق مختلف من (که آن موقع هنوز در ناخودآگاهم بودند) کم‌کم داشتند با هم جفت و جور می‌شدند: کار روی اقتصاد روستایی ایران، صرف وقت برای کار میدانی و انجام تحقیق مبتنی بر مدل‌سازی دقیق اقتصادی.

حامد: خلاصه مطالعه فورد چی بود؟ و چه ربط به تز شما داشت؟

جواد: مجموعه‌ای از مباحث بود که از جمله آن‌ها برجسته‌کردن تفاوت باروری بین این چهار منطقه روستایی بود. الان دقیقم اسم این چهار ناحیه در ذهنم نیست (شاید بتوانم در مقاله‌ای که آن موقع نوشتم اسم‌شان پیدا کنم) ولی یادم است که یک ناحیه‌اش یک منطقه عشایری بود. از آن موقع تا زمانی که من داشتم تزم را می‌نوشتم همه این مناطق مشمول اصلاحات ارضی شده و تغییرات اساسی کرده بودند. من از خودم می‌پرسیدم که آیا باروری تغییر کرده است و آیا ربطی بین تغییر باروری و اصلاحات ارضی هست یا نه؟

حامد: یک شانس خوب برای محقق! به قول معروف یک اثر کمابیش برون‌زا (خصوصن اگر بپذیریم که تفاوت باروری روستایی نقش خاصی روی کلیت اصلاحات ارضی نداشته) برای شناسایی یک مسیر علی (Causal). فکر کنم بشود به عنوان یک مثال خوب سر کلاس‌های درس مطرحش کرد!

جواد: دقیقن! من یک ایده‌ای داشتم، که برای آن موقع‌ها ایده خیلی خوبی بود، که مقایسه بین خانواده‌های روستایی قبل و بعد از اصلاحات ارضی می‌تواند مبنایی برای ارزیابی تئوری باروری مبتنی بر "امنیت زمان پیری"، که آن موقع نظریه پرطرف‌داری بود، باشد. اصل حرف این نظریه این بود که خانواده‌های فقیر به این دلیل صاحب بچه‌های زیادی می‌شوند چون فاقد دارایی لازم برای تامین امنیت مالی زمان پیری هستند. لذا اگر امنیت زمان پیری زیاد شود تعداد بچه‌های‌شان کاهش پیدا می‌کند. من هنوز هم فکر می‌کنم که این نظریه تا حد زیادی منطبق بر واقع است. اگر بهش فکر می‌کنیم می‌بینیم که مثلن برای جوامع شکارگر-جمع‌کننده (Hunter-Gatherer) این واقعن یک دغدغه مهم است که وقتی به سنی رسیدند که به علت افت جسمی نمی‌توانند شخصا غذا تهیه کنند بچه‌هایی داشته باشند که ازشان مراقبت کنند و تغذیه‌شان کنند. احتمالن این یکی از منشاء‌های تمایل انسان‌ها برای نرخ باروری بالا و نیز تمایل به فرزند پسر است.

حامد: احتمالن بحث "فرزند پسرش" جای بحث زیادی داشته باشد. خصوصن که می‌تواند تابع فناوری تولید غذا در دوره‌های مختلف، نقش‌های جنسیتی درون زا و نوع ساختار خانواده گسترده باشد ولی حالا این را بگذاریم برای بعد.

جواد: موافقم. در هر صورت این استدلال با استراتژی توسعه روستایی که نیاز به اصلاحات ارضی برای مقابل با کمونیسم را مطرح می‌کرد هماهنگ بود. جنگ ویتنام در مرکز توجه افراد در دهه 60 و 70 میلادی بود و دولت کندی هم سیاست‌های اصلاحات کشاورزی را به عنوان مهم‌ترین ابزار سیاست اجتماعی برای مقابله با کمونیسم تشویق می‌کرد. به طور ویژه بحث اشتراک محصول یکی از ابزارهای تبلیغاتی کمونیست‌ها شناخته می‌شد. کتاب‌های زیادی نوشته شده بود که دهقانان را عامل اصلی انقلاب‌های جهانی معرفی می‌کرد و از اصلاحات ارضی به عنوان ابزار دفاعی موثر علیه این ماجرا دفاع می‌کرد. یادم هست کتابی می‌خواندم به اسم "انقلاب‌ کشاورزی" که یک استاد جامعه‌شناسی برکلی به اسم Jeffrey M. Paige نوشته بود. خیلی‌ها که روی این نوع مباحث کار می‌کردند سایه جنگ ویتنام را، که آخر سر سال 1975 تمام شد، روی این مباحث حس می‌کردند.

حامد: یعنی می‌خواستند با این کار کمونیست‌ها را از بابت وضعیت آرمانی ترسیم می‌کردند خلع سلاح کنند؟

جواد: بلی! البته استدلالی که این گروه می‌آوردند به لحاظ اقتصادی نامعقول جلوه نمی‌کرد. مالکیت زمین (به عنوان یک دارایی برای مصرف زمان پیری) نه تنها دهقانان را تشویق به داشتن فرزند کم‌تر می‌کرد بل‌که به آن‌ها انگیزه می‌داد تا روی زمین‌شان سرمایه‌گذاری کنند که در نتیجه با کاهش رشد جمعیت و افزایش محصول کشاورزی باعث افزایش سرانه غذایی می‌شد. به این ترتیب استدلال مالتوس که از دید ما چپ‌ها آدم خبیثی به حساب می‌آمد رد می‌شد (چای داغ: استدلال مالتوس این است که رشد جمعیت بر رشد تولید غذا فزونی می‌گیرد).

نظام مالکیت زمین در ایران خیلی به نمونه کلاسیک اشتراک محصول که از عوامل انقلاب‌های کمونیستی معرفی می‌شد نزدیک بود. این نوع انقلاب در ایران انفاق نیفتاد ولی آن موقع‌ها می‌دانستیم که ترس از کمونیسم در ایران مهم‌ترین عاملی بود که کندی شاه را مجبوربه اصلاحات ارضی دهه 60 (دهه چهل شمسی) کرد. قبلن هم گفتم که من از اول درگیر بحث اقتصاد روستایی بودم. با این بررسی‌های بیش‌تر داشتم به یک ایده مشخص می‌رسیدم.

حامد: جواد! برای برخی از ما که درک‌مان از تاریخ معاصر و جنبش‌های دهه 40 و 50 بیش‌تر بر اساس تحولات اقتصاد رسمی و گروه‌های طبقه متوسط و فرودست شهری و حاشیه شهری است این صحبت‌های شما یک زاویه جدید را برجسته می‌کند و آن هم نقش روستاها و نظام کشاورزی به عنوان یکی از پیش‌رانه‌های تحولات سیاسی اجتماعی است. مثلن خود من همیشه به صورت حاشیه‌ای بحث اصلاحات ارضی و نقش ارسنجانی و دیگران در ماجراها را شنیده بودم ولی شنیدن پایه‌های خرد قضیه اهمیت یک سری نکات را برایم برجسته‌تر می‌کند.

جواد: اتفاقن برای من علاقه‌ام به بحث اشتراک محصول و اصلاحات ارضی با مسایل سیاسی آن‌روز ارتباط تناتنگ پیدا می‌کرد. در واقع برایم مهم بود که چیزی انجام بدهم که به لحاظ اجتماعی مربوط به واقعیت ایران، موضوعات روز و دغدغه‌های مردم باشد. شاید بحث باروری در فضای آن‌روز خیلی جذابیت سیاسی نداشت ولی از آن طرف بحث اشتراک محصول موضوع سیاسی مهمی بود و موقعی که با رفقا بحث سیاسی می‌کردیم من می‌توانستم بر اساس این نوع مطالعات مواضع سیاسی شخصی خودم را داشته باشم!

خلاصه این‌که این موضوع، ترکیب خوبی از علایق سیاسی و اقتصادی من بود که عملن هم جای‌گزین خوبی برای رساله چپ‌گرایانه‌ای که ممکن بود من از اوضاع اقتصاد سیاسی ایران بنویسم (و یک جوری غریزی هم می‌دانستم که باید از آن اجتناب کنم) به حساب می‌آمد. وقتی به عقب بر می‌گردم می‌بینم که در حالی که امواج قوی سعی می‌کردند تا من را از اصل کار منظم و روش‌مند اقتصادی دور کنند من هم تلاش می‌کردم تا پارو بزنم و خودم را در مسیر کار آکادمیک اقتصاد نگه دارم. بحث فرضیه امنیت زمان پیری عملن این پاروی من برای ماندن در مسیر شد.

حامد: برگردیم به برنامه تحقیق شما. احتمالن سعی کردید سری زمانی از وضعیت باروری در مناطق پیدا کنید؟ داده‌ها جایی در دست‌رس بود یا خودتان جمع کردید؟

جواد: تصمیم گرفتم که آن چهار منطقه روستایی که در گزارش فورد مطالعه شده بودند را دوباره مطالعه کنم و ببینم که چه کسانی زمین گرفته‌اند و این چه تاثیری روی باروری آن‌ها داشته است. همان طور که شما هم قبلن اشاره کردی به زبان ام‌روزی اگر بخواهیم بگوییم، هدف من شناسایی (Identification) اثر یک برنامه خاص (اصلاحات ارضی) بود و من از تنوع مشاهدات روی زمان و بین روستاها برای شناسایی استفاده می‌کردم.

مطمئن بودم که اطلاعات خام مطالعه فورد (کارت پانج‌های آن موقع) باید یک جایی باشد. تجربه کار کوتاه مدت در تابستان 1972 با جورگنسون روی مطالعه مناطق روستایی در کره اعتماد به نفس لازم برای کار با داده‌های خام را به من داده بود. (ارزش یک آموزش خوب که من آن موقع که دریافت می‌کردمش درکش نمی‌کردم). علاوه بر آن من با بحث مطالعات میدانی روستایی هم به خاطر کاری که تابستان بعدش در ایران انجام داده بودم آشنا بودم. لذا می‌توانستم یک کار میدانی جدید را طراحی کنم و بعد یک سری تست‌های اقتصادسنجی هم روی آن‌ها انجام بدهم. خلاصه آماده بودم که خیلی سریع در مقابل جریانی که می‌خواست من را از مسیری که قسمت من بود، اگر چه لزومن انتخاب من نبود، دور کند پارو بزنم.

من استاد راه‌نمایم یعنی هاروی لیبن‌اشتاین را، که در واقع اصلن در جریان این ماجراهایی که در ذهن من می‌گذشت نبود، قانع کردم که لازم است که برای جمع‌آوری داده به ایران بروم و از هاروارد هم مرخصی گرفتم. فکر کنم دیگر تا آن موقع استاد راه‌نمایم تا حدی به این اطمینان رسیده بود که از این ایده یک چیز به دردبخوری تولید خواهم کرد. بعدن فهمیدم که از یکی از مقالات درسی‌ام که در آن نظریه بوزروپ‌ را بر اساس داده‌های ایران تست کرده بودم خوشش آمده بود.

بهار 1975 بود که احساس می‌کردم علایق و قابلیت‌های من کم‌کم دارند جفت و جور می‌شوند و مسیر شغلی در بحث‌های جدی اقتصادی جلویم در حال باز شدن است. افق کار تحقیق یک هیجان آمیخته با اضطراب، و نه اضطراب صرف، را برایم ایجاد می‌کرد. هنوز هم وقتی یک پروژه جدید را شروع می‌کنم این دو حس را دارم.

خلاصه، اوایل تابستان همان سال چمدانم را بستم و راهی تهران شدم. به این اعتماد به نفس رسیده بودم که آماده‌ام که کار جدی بکنم. ولی افتاد مشکل‌ها! ظاهرن ماجرا از چیزی که فکر می‌کردم سخت‌تر و پردست‌اندازتر بود!

ادامه دارد...

بخش ششم

December 23, 2011

شب نوشته‌ها

مدت‌ها است لذت شب‌بیداری (انفرادی) هفته‌ای یکی دو بار را که سال‌های اواخر زندگی ایران و اوایل مهاجرت وین گاه و بی‌گاه داشتم از دست داده‌ام. در جمع البته معمولن زود خوابم می‌برد یا چرت می‌زنم و شب‌بیداری‌ام فقط فردی معنی دارد. شاید تغییرات جسمی و سن و سال است و شاید هم وضعیت ارتباطات اجتماعی و کاری که مجبورت می‌کند اکثر صبح‌ها بیرون بزنی و با شب‌بیداری نمی‌سازد. تعطیلات که رسید ام‌شب را به خودم رخصت دادم که بیدار بمانم و نگران سردرد و گیجی و از کارافتادگی روز بعدش نباشم.

رخصت بی‌لذتی بوده البته تا الانش. جرات نمی‌کنم به هیچ چیز سنگینی نزدیک بشوم. شب قبل داشتیم فیلمی از ارمنستان می‌دیدیم. چیزی بود در مایه‌های نسخه ارمنی زمانی برای مستی اسب‌ها که به نظرمان می‌رسید سامان سالور چند کیلو خرمای برای مراسم تدفینش را از صحنه‌های آن الهام گرفته است (شاید هم نگرفته و تصور ما است). شب قبل خواب‌آلود و خسته بودم و دز فیلم اثر نکرده بود. گفتم ام‌شب بقیه‌اش را ببینم. دیدم تحملش را ندارم. یعنی آن لذت نابی که حین دیدن/خواندن می‌بری را بعد باید با مدت‌ها تقاصش را پس بدهی. ناخودآگاه ذهن این تناقض را می‌فهمد و از همان اول نمی‌گذارد نزدیک بشوی تا بعدن دردسر درست نشود.

راستش به این کم‌جانی‌‌ام باور نبود. یعنی فکر نمی‌کردم ماجراها به جا برساندم. اولین بار نیست. مدت‌ها است که خیلی فیلم‌ها را نمی‌توانم یک ضرب ببینیم و خیلی متن‌ها را نمی‌توانم بیش از چند دقیقه بخوانم. نیم ساعت که می‌گذرد از حد تحملم بالا می‌زند و حال و روزم را به هم می‌ریزد. اگر سیگاری بودم شاید می‌رفتم جایی چیزی آتش می‌کردم و پکی می‌زدم و سبک می‌شدم و بقیه را ادامه می‌دادم. چای سیاه را که مدت‌ها است نمی‌خورم، چای سبز هم کار سیگار را نمی‌کند. اتفاقن بیش‌تر رگ‌ها را گشاده می‌کند و خون بیش‌تر به اعضاء می‌ریزد و هیجان‌زده‌تر می‌کند تا این‌که آرام کند و اساسن اصل مشکل را بدتر می‌کند.

یکی دو ساعتی ساعتی نشسته بودم روی مبل و تاریکی بیرون و توی خانه را تماشا می‌کردم و در ذهنم با کتاب‌های که جرات نمی‌کردم نزدیک‌شان بشوم چون طاقتش را نداشتم بازی می‌کردم. شرایطش نبود، یعنی آدمش دم دست نبود چون هوای این‌جا هنوز خوب است، که کسی را صدا کنم که نصف شب برویم در تاریکی کنار رودخانه‌ای چیزی راه برویم و حرف بزنیم و در دل‌مان جا باز کنیم. دیدم باید یک جوری این هضم‌نشده‌ها را که از بس رابطه‌‌شان را با جهان واقعی‌شان از دست داده‌اند به سنگ روح تبدیل شده‌اند بیرون بریزم شاید سبک شوم.

نمی‌دانم افاقه می‌کند یا نه. هر چند می‌دانم فردا را به باد دادم.

فکر کنم سهم لذت این نصف شب همین بود که ملاحظه نکنم و این را بنویسم.

December 22, 2011

چند نکته درباره بازار ارز

1) دوستی تماس گرفته بود که "دیدی که بازار عقلانی نبود و چند هفته طول کشید تا اثرات اخبار جدید را در قیمت منعکس کند؟". پاسخ دادم که برای اقتصاددان‌ها (اتفاقن خودش هم اقتصاد خوانده است) آخرین فرض باید این باشد که بازار عقلانی نیست! تا الان هیچ اتفاق خاصی نیفتاده که نشان از غیرعقلانی بودن یا پردازش ضعیف و غلط اطلاعات و امثال آن باشد. اگر بر این باور باشیم که بخشی از جهش قیمت به خاطر بالا رفتن تقاضای احتیاطی ارز است (یعنی مردم ارز می‌خرند و برای آینده نگه می‌دارند) در این صورت برای این‌که بازار به این جمع‌بندی برسد که با همه عدم اطمینان‌های موجود، این سرمایه‌گذاری مفید است نیاز به زمان است.

یک شکل ساده ماجرا فکر کردن به یک مدل مقدماتی یادگیری بیزی است. فرد الف باور دارد که ممکن است اوضاع ارزی ایران خراب شود. این باور البته یک باور قطعی نیست و در قالب یک متغیر تصادفی مطرح است که طبعن واریانسی هم برای آن متصور است. با در نظرگرفتن عدم اطمینان‌های موجود، منافع انتظاری (Expected Pay-off) ناشی از خرید ارز در حدی نیست که فرد واکنش نشان دهد. در طول زمان سیگنال‌های جدیدی می‌رسد، مثلن قیمت کمی بالاتر می‌رود یا اخبار جدیدتری می‌رسد یا اخبار ناقض اخبار قبلی نمی‌رسد یا سیاست‌گذار علامت‌های لازم برای تعهد به قیمت قبلی را نمی‌فرستد و الخ. فرد این‌ها را کنار هم می‌گذارد و باورش را به‌روز می‌کند (که یک معنی‌اش ممکن است کاهش واریانس باورش باشد) تا بلاخره به آستانه لازم برای تصمیم خرید احتیاطی می‌رسد.

لب کلام این‌که وقتی انتظارات مربوط به آینده نویز دارد و با عدم اطمینان زیاد هم‌راه است، واکنش تدریجی - و نه ناگهانی - بازار به اخبار اتفاقن می‌تواند عین یک رفتار عقلانی باشد. البته متناسب با پارامترهای مساله رفتار عقلانی می‌تواند ناگهانی یا تدریجی باشد ولی در هر صورت نمی‌توان از تدریجی بودن نتیجه گرفت که بازار عقلانی نیست. هر کس هم گفت که همه می‌دانستیم که قیمت بالا خواهد رفت و خرید روی قیمت 1350 عقلانی بود او را به بحث احتمالی بودن ماجرا و سود/زیان هم‌زمان در بند بعدی همین نوشته ارجاع دهید.

2) واریانس اتفاقات آینده روی قیمت فعلی ارز خیلی تاثیر دارد! مدل ساده من این است: افراد می‌دانند که "کف" قیمت از یک حد مشخصی (مثلن 1200 تومان یا رقمی که به زودی برای نرخ ارز مبنای بودجه اعلام خواهد شد) پایین‌تر نخواهد آمد. از آن طرف، متناسب با وضعیت آینده قیمت ممکن است تا حد نامشخصی بالا برود. افراد زیادی ممکن است تقاضاهای کوچکی برای ارز داشته باشند. مثلن ممکن است برای یک سفر خارجی در عید برنامه‌ریزی کنند، یا باید موادی را برای شرکت‌شان وارد کنند یا برای فرزندشان ارز بفرستند یا این‌که حتی به طور ساده بخواهند خودشان را در مقابل شوک تورمی محافظت کنند.

این افراد (عقلانی) می‌دانند که خرید ارز در هر لحظه یک تصمیم ریسکی است. مثلن قیمت از دی‌روز تا الان بیش از 100 تومان افت کرده و از حدود 1530 به 1420 رسیده است. پس این تصمیم خرید می‌تواند با زیان هم هم‌راه باشد و لذا کسی که روی قیمت 1350 می‌دانست که قیمت بالا خواهد رفت این زیان را هم در محاسباتش دارد. نکته این‌جا است که زیان ماجرا محدود است (حداکثر 200-300 تومان) ولی منافع احتمالی می‌تواند خیلی بالا باشد (مثلن در حد 1000 تومان یا بیش‌تر). حالا هر قدر احتمال اتفاقات غیرمعمول بالاتر برود (شبیه این‌که واریانس توزیع را زیاد کنیم یا وزن اتفاقات سمت راست توزیع را افزایش بدهیم)، منافع انتظاری ناشی از خرید ارز بالا می‌رود.

جمع‌بندی این‌که: همین تقاضاهای کوچک، که در آن افراد بازده‌‌های نامتقارنی بین سود و زیاد ناشی از خرید ارز می‌بینند، می‌تواند در کل تقاضای بزرگی برای خرید احتیاطی (و نه لزومن مصرف فعلی ارز) ایجاد کند که قیمت را ناگهان بالا بکشد. با توجه به این‌که در هر قیمتی زیان احتمالی کمابیش ثابت است، هر خبری که منافع احتمالی را زیادتر کند باعث افزایش این تقاضا می‌شود.

3) در پست قبلی در مورد شکاف قیمت فروش و خرید (Bid-Ask Spread) گفته بودم. به طور معمول این شکاف حدود 10 تومان بود ولی در دو روز گذشته گاهی به 35 تومان هم رسید. در پست‌های بعدی در این مورد بیش‌تر می‌نویسم ...

4) و البته تئوری هزینه ریخته به ما می‌گوید که مهم نیست که ارز را چند و کی خریده‌اید. برای هر تصمیمی (مثلن رفتن به سفر) قیمت الان ارز اهمیت خواهد داشت چون ارز را می‌شود به ریال تبدیل کرد. خیلی شبیه به ماجرایی که این‌جا گفته شد

December 21, 2011

گپ‌ و چای: مصاحبه با جواد صالحی اصفهانی، بخش چهارم

حامد: این تجربه تابستانی روی شکل دادن موضوع تزتان هم نقشی داشت؟

جواد: فکر کنم تاثیر اساسی داشت. دست آخر تزم را روی مسایل روستایی در ایران (از جنبه‌های مختلف) نوشتم. بعدش زمان نسبتن طولانی روی مدل کردن بازار نفت گذاشتم (چای داغ: نتیجه کارهای جواد در حوزه بازار نفت کتاب مهمی است که بین متخصصان این حوزه مطرح است) ولی بعد در دهه نود به همین موضوع ایران برگشتم. البته بگویم که مطمئن نیستم که مواجهه‌ام با مسایل روستایی بود که موضوع تحقیق من را به این سمت شکل داد یا یک چیز درونی که به این سمت سوقم داد. فکر می‌کنم زندگی در ایران آن موقع خصوصن در جایی که ما زندگی می‌کردیم و بیش‌تر ساختار روستایی داشت یک گرایش غریزی در من ایجاد کرده بود که نهایتن ذهنم را به سمت این موضوعات می‌برد.

حامد: از برگشتن به هاروارد بگویید.

جواد: سال 1974 با علاقه مضاعف به مسایل اقتصاد روستایی، که آن موقع‌ها موضوع خیلی داغی بود، برگشتم هاروارد. اگر به ادبیات توسعه در اواخر دهه 60 و اوایل دهه 70 نگاه کنیم مقاله‌های خیلی مهمی روی بحث مالکیت و اصلاحات ارضی می‌بینیم. مقاله 1954 آرتور لویس روی اقتصاد دوگانه هنوز موضوع بحث بود و مقاله‌ای که آمارتیا سن در سال 1966 روی بحث دهقانان و مازاد نیروی کار نوشته بود هم جزو بحث‌های روز بود. مدل‌های مربوط به ریسک و بیمه، کژرفتاری و اقتصاد اطلاعات اولین بار برای مسایل مربوط به مالکیت زمین (مثل تسهیم محصول زراعی) به کار رفتند.

حامد: جالب است که مدل انتظارات عقلانی Muth هم از نگاه کردن به بازارهای کشاورزی شکل گرفته است. بخشی از شهودی که در بحث‌های آربیتراژ و مشتقات مالی داریم هم عملن از بازارهای محصولات کشاورزی به دست آمده است. شاید به این خاطر که کشاورزی آن موقع سازمان‌یافته‌ترین بازار محصول را داشت. می‌گفتید.

جواد: اواخر دهه 60 عده‌ای از فارغ‌التحصیلان جوان اقتصاد MIT به بحث هند علاقه‌مند شدند (همان‌طور که بیتل‌ها هم جذبش شده بودند!). ژوزف استیگلیتز و جرج آکرلاف (چای‌داغ: هر دو برندگان جایزه نوبل در حوزه اقتصاد اطلاعات) سفرهایی به هند داشتند که منبع الهام برای نوشتن مقالات مهم‌شان در حوزه ریسک و بیمه و بازار کالای دست دو (یا بنجل) شد. دو اقتصاددان جوان انگلیسی یعنی کریس بلیس و نیکولاس استرن (چای‌داغ: نویسنده گزارش معروف استرن در زمینه تغییرات آب و هوا) نزدیک دو سال در یک روستای هندی زندگی کردند و کتاب جالبی در زمینه اقتصاد دهقانی نوشتند. در نتیجه بخشی از علاقه من به خاطر جو آن موقع هم بود.

حامد: این علاقه جدید روی شغل آینده هم فکر کنم تاثیر گذاشت! نه؟

جواد: دقیقن! یک پیامد ماجرا و کار کردن با سازمان برنامه و مسایل روستایی این بود که احساس کردم از بانک مرکزی دور شده‌ام که اتفاقن بورس تحصیلی من را آن‌ها می‌دادند و انتظار داشتند که چیزهایی که برای آن‌ها مفید هست، مثلن بحث‌های کلان و اقتصاد پولی، را کار کنم. این باعث شد که کم‌کم آینده متفاوتی برای خودم ترسیم کنم که دیگر کار کردن در بانک مرکزی در آن نبود. اولین قدمم هم این بود که فلوشیپ و حقوق دست‌یاری (TA) پیدا کردم که به لحاظ مالی از بورس بانک مستقل بشوم.

حامد: از خود هاروارد؟

جواد: اولش برای بورس Population Council درخواست دادم و قبول شدم که آن موقع‌ها اعتبار خیلی زیادی داشت. البته مجبور شدم بورس را دریافت نکنم چون مرکز جمعیت هاروارد یک بورس دیگر بهم داد. هر چند یکی از اولین افتخارات شروع کارم این بود. یک تجربه‌ای که در این ماجراها کسب کردم این بود که درخواست پول دادن سیاست خوبی است که آدم خودش را به انجام یک کار متعهد کند و بازخورد و مشوق‌های خوب هم دریافت کند. علاوه بر این‌ها یک درس مقدمه‌ای بر اقتصاد را در هاروارد درست دادم و سه سالی هم مربی‌گری کردم که نهایتن کمکم کرد تا در سال 1977 در دانش‌گاه پنسیلوانیا شغل آکادمیک بگیرم. دیدم که از تدریس لذت می‌برم و تا الان هم تدریس ساده‌ترین بخش شغل من است که پاداشش را هم خیلی سریع می‌گیرد. تحقیق معمولن یک کار تنها و فردی است که نتایجش دیر به بار می‌نشیند، اگر نتیجه‌ای بدهد، ولی خب ماندگارتر است.

وقتی به هاروارد برگشتم کار فرسوده‌کننده جست و جو برای موضوع تز دوباره شروع شد. وقتی به عقب برمی‌گردم، می‌بینم همان تلاش‌های فرسوده‌کننده هم تجربه سودبخشی بود. حتی همان موقع‌‌ها، یعنی قبل از این‌که ایران کلن تبدیل به یک ماشین امتحان‌گرفتن و کنکور بشود، ماها یاد گرفته بودیم که به جای خلاق بودن امتحان‌دهنده‌های خوبی باشیم. در نتیجه آماده شدن برای امتحان جامع و شفاهی که هر کدام‌شان 4 ساعت طول می‌کشید برای من خیلی راحت‌تر از پیدا کردن موضوع تز بود. گفتم که یک دلیلی که پذیرش هاروارد را به کمبریج ترجیح دادم این بود که سیستم دکترای هاروارد امتحان‌محور بود.

حامد: سعی نکردید از طریق هم‌کاری با استادان موضوع تز پیدا کنید؟

جواد: راه‌های ساده‌تری برای انتخاب موضوع تز بود و من هم امکانش را داشتم که از این مسیرها وارد بشوم ولی تصمیم گرفتم خلاف این جریان شنا کنم. همان طور که قبلن گفتم، فلداشتاین و جورگنسون دم و دستگاه و پروژه‌های بزرگی داشتند که دانش‌جویان می‌توانستند جزوی از آن پروژه شده و کاری در همان حوزه انجام دهند. تابستان اول دعوت شدم که به گروه جورگنسون بپیوندم. در درس اقتصادسنجی‌اش همه چیز را حفظ کرده بودم و 20 گرفته بودم و او دلش می‌خواست که به تیم او بپیوندم. به من میزی در طبقه او در شماره 1737 خیابان کمبریج دادند (که البته الان بازسازی‌اش کرده‌اند و مثل سابق نیست) و کارم این بود که داده‌های مربوط به سرشماری‌ها را از نوارهای مغناطیسی که در دفتر سازمان حوادث غیرمترقبه (Emergency Preparedness) در واشنگتن نگهداری می‌شد بخوانم. آن موقع ساعتی 2.5 دلار می‌گرفتم که پول بدی نبود (شاید معادل 10 دلار الان).

پروژه مربوط به مطالعه رفتار کشاورزان در کره جنوبی بود، چیزی که بعدن به نظرم خیلی جالب رسید ولی آن موقع‌ها برایم بی‌نهایت خسته‌کننده بود. جورگنسون و لری لو (استنفورد) بعدن مقاله‌ای بر اساس این داده‌ها منتشر کردند ولی دیگر آن موقع‌ها من دیگر از این پروژه بیرون آمده بودم. دلیل بیرون آمدنم هم این بود که آن تابستان داشتم کتاب فلسفه اقتصاد جوان رابینسون را می‌خواندم و به نظرم اقتصادسنجی، یا حداقل اقتصادسنجی که جورگنسون کار می‌کرد، چیز خیلی خسته‌کننده و بی‌مزه‌ای می‌آمد. جورگنسون آدم خیلی خشکی بود...

حامد: من جورگنسون را این تابستان در کنفرانس سالیانه اقتصاد منابع در رم ملاقات کردم. با وجود این که نزدیک به 80 سال سن دارد ذهنش هنوز کاملن فعال است و بسیار دقیق صحبت می‌کند.

جواد: آدم منضبطی بود. یادم هست یک روز که به کلاس آمد دانش‌جویان برایش کف زدند. خیلی نفهمیدم قضیه چیست تا این‌که دانش‌جوی کنار دستم به پیرهنش اشاره کرد و گفت که آبی نیست! ظاهرن جورگنسون همیشه همان پیرهن آبی را تن می‌کرد.

حامد: هنوز هم همین نظر را نسبت به اقتصادسنجی دارید؟ من یادم می‌آید که در بحث‌های تخصصی‌تری که با هم داشته‌ایم اتفاقن شما تسلط خوبی روی روش‌های مدرن اقتصادسنجی دارید و برای‌تان مهم است.

جواد: نه نظرم عوض شده است و به نظرم اقتصادسنجی خیلی جذاب‌تر می‌رسد. اگر آن موقع‌ها با گریلیش کار می‌کردم یا کتاب جدید Angrist and Piscske یعنی Mostly Harmless Econometrics, 2009 را خوانده بودم شاید اقتصادسنج می‌شدم.

حامد: امیدوارم یک نفر این کتاب را به فارسی ترجمه کند. از آن کتاب‌هایی است که به خوبی این پیام را می‌دهد که اقتصادسنجی چیزی فرای یک رگرسیون ساده است و در واقع تلاش روش‌مند متخصصان علوم اجتماعی برای تولید حداکثر نتایج قابل اعتماد از داده‌های محدود ما است.

جواد: اگر بهش فکر می‌کنی می‌بینی که دو نوع مختلف از عوامل روی تصمیم یک نفر برای انتخاب موضوع تز (یا در حال کلی‌تر موضوع تحقیق) تاثیر می‌گذارد. یک گروه از عوامل چیزهایی مثل قابلیت، استعداد، مهارت است و آن یکی علاقه و اشتیاق است. در یک سیستم امتحان‌محور احتمال این‌که عوامل گروه اول آینده افراد را شکل بدهد خیلی بیش‌تر است. خیلی سخت است که به چیزی که باید امتحانش را پس بدهی علاقه‌مند بشوی، خصوصن اگر مجبور شوی که آن‌را حفظ کنی. وقتی در سال 1972 پشت میزم در شماره 1737 خیابان کمبریج نشسته بودم داشتم به صورت فعال علاقه‌های خودم در زیرشاخه‌های مختلف اقتصاد را کشف می‌کردم. خوب می‌شد اگر مهارت‌های من در نوشتن و فکر کردن بدون ریاضیات در حد و اندازه کاری بود که به من محول شده بود.

ادامه دارد ...

بخش پنجم

December 15, 2011

گپ‌ و چای: مصاحبه با جواد صالحی اصفهانی، بخش سوم

حامد: در هاروارد با چه کسانی کار کردید؟

جواد: همان‌طورکه قبلن هم گفتم آخر سر با هاروی لیبنشتاین کار کردم که آن موقع‌ها کرسی اقتصاد جمعیت هاروارد را داشت. من این حوزه را دوست داشتم چون به بحث توسعه مربوط می‌شد و در عین جنبه تخصصی خودش را داشت. بگذار اول بگویم که چه طور به این موضوع رسیدم. چه آن موقع و چه الان مشتاق کار روی ایران بودم، هر چند یکی از استادانم یک بار بهم گفت که "لطفن کار توسعه نکن و لطفن روی ایران کار نکن. نتایج این‌ موضوعات کاملن قابل پیش‌بینی است". من سعی کردم که توصیه او را دنبال کنم ولی خب در عمل این روش کار نکرد. خلاصه آخرش سر کلاس توسعه نشستم و 40 سال بعد هم دقیقن دارم روی این چیزها کار می‌کنم: ایران و توسعه! اگر چه باید اضافه کنم که خیلی خوش‌حالم که روی موضوعات مشخص و متمرکزی مثل اقتصاد خانوار، نیروی کار و آموزش کار می‌کنم. (چای داغ: احتمالن اشاره جواد به این است که به جای نظریه‌پردازی روی موضوعات کلی و مبهمی به اسم توسعه، کارهای تخصصی و دقیق روی سوالات مشخص انجام می‌دهد)

حامد: سراغ افراد دیگر هم رفتید؟

جواد: اولش می‌خواستم با آلبرت هیرشمن کار کنم که آدم خیلی جالبی بود و کتاب‌های خیلی جالبی هم نوشته بود. مثلن خروج، اعتراض و وفاداری (چای داغ: به فارسی هم ترجمه شده است) و (به نظر نمی‌رسد این کتاب ترجمه شده باشد)Development Projects Observed

هیرشمن همیشه یک نکته مهمی برای بیان کردن داشت و نکاتش را هم به شکل جذاب و خواندنی بیان می‌کرد. من درس سمینار دکترا را با او گرفتم و یک مقاله هم نوشتم که هرچند سخت از آن انتقاد کرد – مقاله در مورد اصلاحات ارضی در ایران بود – ولی ظاهرن ازش خوشش آمده بود. موافقت کرد که روی همین موضوع برای پایان‌نامه‌ام کار کنم، من هم در نتیجه شروع به خواندن کردم و وارد موضوع شدم. ولی خب قسمت نبود که قضیه به سرانجام برسد. شش ماه بعد هیرشمن پیش‌نهادی از موسسه مطالعات پیش‌رفته پرینستون، که به نظر یک شغل رویایی می‌رسید، دریافت کرد. موسسه به خاطر حضور انیشتن شهرت جهانی پیدا کرده بود (گرچه انیشتن 1956 از دنیا رفته بود) و کلیفورد گریتز، مردم‌شناس معروف (نویسنده کتاب Agricultural Involution and Peddlers and Princes) آن‌جا بود. ضمن این‌که استادان موسسه وظیفه تدریس هم نداشتند و همه وقت‌شان صرف تحقیق بود. هیرشمن گفت که می‌تواند فقط یک دانش‌جو را با خودش به پرینستون ببرد (باب کوتر را برد، که الان استاد حقوق برکلی و سردبیر مجله حقوق و اقتصاد است). منم رفتم دنبال این‌که یک استاد جدید برای خودم پیدا کنم.

حامد: این هم یک تفاوت عمده آن روزها با خیلی از مدارس فعلی است. این روزها کسی مثل هیرشمن به سختی در دانش‌کده‌های اقتصاد یافت می‌شود. خب نفر بعدی کی بود؟

جواد: بعد از هیرشمن سراغ استفان مارگلین رفتم که متخصص برجسته اقتصاد خرد و اقتصاد توسعه بود و بعدن مارکسیست شده بود. ما با هم صحبت کردیم و من تابستان را رفتم ایران که در مورد مسایل مربوط به مالکیت زمین چیزهای بیش‌تری یاد بگیرم. وقتی که برگشتم، و خیلی هم از کار جذابی که برای سازمان برنامه در مورد مسایل روستایی انجام داده بودم هیجان‌زده بود، او گفت‌و‌گوی قبلی ما را به خاطر نمی‌آورد! و لذا تصمیم گرفتم که بی‌خیال کار کردن با او بشوم. پیش خودم فکر کردم طرف یک کم از خود راضی است. این‌جا بود که تصمیم گرفتم با لیبنشتاین کار کردم، او دانش‌جویان زیادی نداشت و از این کار استقبال کرد. من شاگرد خوبی در کلاس اقتصاد جمعیت او و ضمنن در امتحان‌های شفاهی – که روی اقتصاد جمعیت و اقتصادسنجی، دو حوزه‌ای که الان هم کار می‌کنم، بود – بودم.

حامد: مشخصن تز را با چه سوالی شروع کردید؟


جواد: ایده اولیه‌ام برای تز از علاقه‌ام به اصلاحات ارضی شروع شد که آن روزها در ایران یک موضوع مهم بود. نفت بعدن موضوع خیلی مهمی شد ولی در سال 1973 که من داشتم این تصمیم را می‌گرفتم اصلاحات ارضی هنوز جذابیت بالایی داشت. وقتی الان بهش فکر می‌کنم می‌بینم که تصمیم آن موقعم تا چه حد از پیش‌تعیین‌شده و به خاطر تجارب شخصی خودم بود. زندگی من در بطن اصلاحات ارضی گذشته بود. خانواده ما مالک روستاهایی در فردوس در خراسان مرکزی بودند که مادرم مال آن‌جا بود و خانواده‌اش عملن شهر و روستاهای اطرافش را در تصاحب داشتند. این که بدانم زندگی آن‌جا چه طور دست‌خوش تغییر شد برایم جالب بود. بعد از اصلاحات ارضی هر مالک مجاز بود که یک روستا را برای خودش نگه دارد یا این‌که زمین‌ها را با سرعت هر چه بیش‌تر مکانیزه کند تا به طور کلی از شمول اصلاحات فرار کند.

در نیشابور یادم هست که حدود 50 نفر مالک جمع شده و اداره پست را سنگ‌باران کردند، که خانه ما هم یک‌گوشه همان‌جا بود، و چند شب هم ماندند. فکر کنم ماجرا حدود سال 1344 و این‌طورها باید باشد که من 16 ساله بودم و عقلم می‌رسید که چه خبر است. مالکین درخواست داشتند که پاسخ شکایت‌های‌شان از تهران برسد. گذشته از درخواست برای توقف کلیت اصلاحات ارضی، که قدرتش را نداشتند، آن‌ها از این‌که مورد بدرفتاری قرار گرفته‌اند شکایت‌های فراوانی داشتند. یک موردش را یادم هست که شکایت از این بود ‌که روستایی‌ها آن‌ها را مورد ضرب و شتم قرار داده‌اند. فکر کنم در جریان اصلاحات ارضی یک‌جاهایی این طرف و آن طرف کار از دست در می‌رفت، خصوصن که شهروندان درجه دوم ایران (چای‌داغ: کشاورزان بدون زمین که عملن فاقد بسیاری از حقوق بودند) داشتند به صورت تدریجی وارد جهان مدرن می‌شدند.

آن روزها، پست و تلگراف تنها وسیله ارتباطی بودند و شغل پدر من خیلی مهم بود. پدرم تلگراف‌ها را شخصن به تهران ارسال می‌کرد (و طبعن آن‌ها را می‌خواند!) و لذا محرم راز مردم به شمار می‌رفت. وقتی بهش فکر می‌کنی می‌بینی موقعیت جالبی است. پدرم برای‌مان تعریف می‌کرد که چه طور آدم‌های خیلی قدرت‌مند شهر سراغش می‌آمدند تا ازش بخواهند که تلگرافی که چیزهای بدی در مورد آن‌ها گفته شده، مثلن متهم کردن آن‌ها به فساد، را ارسال نکند. خلاصه این مالکان آن‌جا ماندند و حتی فرش و سماورهای بزرگ‌شان را هم آوردند که راحت باشند و علامت بدهند که ما این‌جا هستیم و جایی نمی‌رویم. شک دارم که پاسخی از تهران گرفتند ولی بعد از چند روز از آن‌جا رفتند. این‌ها درگیری‌های شخصی من با مساله مالکیت و اصلاحات زمین در ایران بود.

حامد: از ایران هم داده میدانی جمع کردید؟

جواد: من سال 1973 برای کار تابستانی (بعد از سال دوم دکترا و بعد از گذراندن امتحان جامع و شفاهی) به ایران رفتم و به دفتر احمد اشرف (چای داغ: که در ایران با کتاب مشهورش "موانع تاریخی سرمایه‌داری در ایران" شناخته می‌شود) در سازمان برنامه سر زدم. می‌خواستم در زمینه اصلاحات ارضی تجربه کسب کنم و شنیده بودم که اشرف تز ابرپیچیده خودش را در نیواسکول نیویورک روی این موضوع نوشته است. می‌گفتند که تز اشرف کل انقلاب سفید شاه را زیر سوال برده و (به زبان رفقای چای داغ) نابودش کرده است. افسانه‌هایی بود که مثلن او یک نسخه از تزش را در حیاط خانه‌اش دفن کرده و دیگر هیچ نسخه‌ای از آن وجود ندارد وگرنه سر از زندان در می‌آورد. من یک جوری این داستان را باور کردم چرا که آن موقع‌ها برادر دیگر او یعنی حمید اشرف یکی از قهرمان‌های جنبش چپ دانش‌جویی و از ره‌بران فداییان خلق بود (او بعدن در سال1355 به هم‌راه عده قابل توجهی از اعضای فداییان در تبادل آتش با پلیس کشته شد)

رفتم دفتر احمد اشرف و درخواست کار کردم. آن روزها اشرف درگیر انجام یک سرشماری مربوط به شاخص‌های اجتماعی بود. من به این پروژه پیوستم و قرار شد روی موضوع بحث‌برانگیز "شرکت‌های سهامی زراعی" کار کنم که یک جور مزارع اشتراکی تحت کنترل دولت بودند. اشرف تیم خیلی خوبی داشت. دکتر علی بنوعزیزی (چای داغ: که اتفاقن الان در همین شهر بوستون استاد علوم سیاسی است) و هرمز حکمت در تیم او بودند. جذاب‌ترین قسمت کار یک سفر به گیلان و مازندران برای مطالعه رفاه روستایی بود. ما در هتل اقامت کرده بودیم و به منازل روستاییان سر می‌زدیم تا پرسش‌نامه‌ها را تکمیل کنیم. این ماجرا دنیای کاملن جدید و متفاوتی برای من بود، خیلی متفاوت از تئوری خرد و اقتصادسنجی که در دانش‌گاه داشتیم.

حامد: دارید داغ دل خیلی از ما را تازه می‌کنید که آرزو می‌کردیم کاش می‌توانستیم در دوره دکترا برویم و به جای کار با داده‌های دست دو و استاندارد بر اساس داده‌های خرد ایران تز بنویسیم. فکر کنم هر بار که یکی از ما سر یکی از سمینارهای این روزهای توسعه (مثلن کارهای خانم استر دوفلوی MIT) می‌نشیند که با داده‌های هند و بنگلادش و کنیا و مصر کار می‌کنند این آرزو را در سر می‌پرورانیم که یک روزی این کارها را انجام بدهیم.

جواد: بگذار دو تا داستان بگویم چون این‌ها دو قسمت جذاب از ماجرای من هستند و این‌که چه طور شد که به این جا رسیدم و الان این جور کارها را می‌کنم. طبیعتن آن موقع این چیزها را نمی‌فهمیدم بل‌که وقتی الان به عقب بر می‌گردم قضیه را درک می‌کنم.

داستان اول به نفوذ چپی‌ها به گروه‌های سرشماری برمی‌گردد. وقت غذا که می‌شد دانش‌جویان و افراد جوان‌تر دور یک میز می‌نشستند و مدیران پروژه و اعضای هیات علمی دور یک میز دیگر. این روزها ما این جور تفکیک‌ها را نداریم ولی آن موقع‌ها این رفتار کاملن پذیرفته شده بود.

حامد: من فکر می‌کنم در ایران هنوز هم این تفکیک تا حدی پذیرفته شده باشد.

جواد: خلاصه یک نفر را در تیم خودمان به خوبی به خاطر می‌آورم. یک آدمی بود با سیبیل‌های معمول چریک‌ها و نگاه بسیار جدی. در حالی‌که میز اعضای هیات علمی پر از جوک و خنده بود – بنوعزیزی خوش‌مشرب‌ترین آدمی است که می‌شناسم – در میز ما همش بحث‌های جدی در مورد توسعه سیاسی و اجتماعی ایران در می‌گرفت. آن آدم جدی تیم ما همیشه بحث را به تضاد اجتماعی و استثمار می‌کشاند و به نظر می‌رسید که می‌خواهد این گروه جوان/دانش‌جویی را به سمت خودش متمایل کند. هیچ وقت نفهمیدم که آیا واقعن عضو یکی از گروه‌های زیرزمینی ضدشاه بود یا نه. ولی خب ما دائمن در حال تحقیق در مورد موضوعات حساسی مثل نگرش دهقانان به اشتراکی‌سازی بودیم که به کار آن‌ها می‌آمد.

در گزارش خود من، که هیچ وقت دیگر ندیدمش (با دست نوشتم و به دفتر احمد اشرف دادم) توضیح داده بودم که چه طور مزارع اشتراکی به خاطر مساله کژمنشی (Moral Hazard)شکست می‌خوردند! بدیهی است که آن موقع این اصطلاح را نشنیده بودم و در گزارش هم به کار نبردم ولی داشتم در مورد این مفهوم صحبت می‌کردم که چه‌طور مالکان خرده‌پا – که الان سهام‌داران و کارگران شرکت‌های سهامی بودند – نه تنها دل به کار برای شرکت نمی‌دادند بل‌که حتی کارشکنی هم می‌کردند! ما با کشاورزانی صحبت کرده بودم که توضیح داده بودند که تولید افت کرده است چون آن‌ها آب را به قسمت‌هایی که باید آب‌یاری می‌شدند نمی‌فرستادند. مهندسان کشاورزی جوانی که به عنوان مدیر در دفتر شرکت می‌نشستند ظاهرن خیلی اطلاعی از این جزییات نداشتند یا علاقه نداشتند بدانند. لذا عجیب نیست که این برنامه شکست خورد، هرچند مثل خیلی از پروژه‌های دیگر شاه، شکست این پروژه در سر و صدای انقلاب اسلامی گم شد و علنی نشد.

هیچ وقت یک حساب‌رسی دقیق از دلایل شکست این برنامه خاص انجام نشد ولی با دانشی که ما این روزها از مساله کژمنشی در تولید کشاورزی داریم این ایده در ادبیات توسعه یک استراتژی مرده به حساب می‌آید. بعدن دوباره سراغ این موضوع خواهم آمد.

داستان دوم به تحقیق خود من مرتبط‌تر است. در پرسش‌نامه‌هایی که پر می‌کردیم، که بعضی‌ وقت‌ها شب‌ها و در منزل روستاییان انجام می‌شد (حسی که این تجربه برای یک دانش‌جوی جوان هاروارد ایجاد می‌کرد را تصور بکنید)، راجع به چیزهای مختلف می‌پرسیدیم و بعد سراغ این سوال می‌رفتیم که دوست دارید چند تا بچه داشته باشید؟ و هیچ وقت جواب درستی برایش نمی‌گرفتیم! چیزی که معمولن می‌شنیدیم این بود که "هر چند تا خدا به‌مان بدهد" که توسط شوهر بیان می‌شد و با ریزخنده‌های خانم هم هم‌راه بود.

به دلایلی – که الان می‌دانم چیست – آن موقع به این سوال خاص علاقه‌مند شدم (چای داغ: قسمت عمده‌ای از تحقیقات متاخر جواد، یعنی حدود 35 سال بعد از آن ماجرا، روی مساله باروری در بخش‌های روستایی ایران است). تیم ما از یک مرد و یک زن تشکیل می‌شد. تصمیم گرفتیم دوباره سراغ خانواده‌های روستایی برویم ولی این بار به جای یک مرد و یک زن، دو تا خانم پرسش‌گر را فرستادیم تا با زنان روستایی مصاحبه کنند. ناگهان پاسخ‌ها عوض شد! خانم‌هایی که بچه‌های زیادی داشتند معمولن در خلوت (که هم‌سرشان حضور نداشت) می‌گفتند که بچه‌های‌شان بس است و دیگر بچه نمی‌خواهند. این درس بزرگی در اقتصاد جمعیت بود که من نمی‌توانستم در کلاس‌های درس هاروارد یاد بگیرم.

ادامه دارد ...

بخش دوم
بخش اول
بخش چهارم

December 11, 2011

کشکولیات

این قدر سایت این اقای باوند بهپور جذاب و انرژی‌دهنده بود که حیفم آمد به بقیه معرفی‌اش نکنم. ظاهرن ساکن شهر زیبای *فیلاخ اتریش هم هست، اگر زودتر می‌شناختمش وقتی آن دور و بر بودم سری بهش می‌زدم.

* به دلایل متعدی (از جمله جریان درآمد ناشی از توریسم اسکی و کوه‌نوردی آلپ) وضعیت تقریبن وارونه‌ای بین کیفیت زندگی شهری در شهرهای بزرگ و کوچک اتریش وجود دارد. برخی از شهرهای کوچک‌تر اتریش ثروت‌مندتر و دارای زیرساخت‌ها و فضای تجاری و امکانات زندگی به‌تری نسبت به پایتخت هستند (سالزبورگ نمونه اعلای این تفاوت است). فیلاخ هم از این شهرهای کوچک ولی بسیار زیبا است. هر چند که در کشورهای دیگر اروپایی هم مثال‌ها زیادی از آن‌را دیده‌ام ولی مطمئن نیستم که این قاعده لزومن در همه‌جا برقرار باشد. در ادبیات توسعه شهری اصطلاح ماکروسفالی (بزرگ‌سری) را برای شهرهای بسیار بزرگ کشورهای نفتی به کار می‌برند و منظورشان این است که یک شهر خاص (مثلن تهران) به علت تزریق منابع دولتی به طور غیرمتناسبی بزرگ‌تر از شهرهای رده بعدی می‌شود و لذا امکانات زندگی هم بیش‌تر جذب این شهرها می‌شوند. در اقتصادهای غیر نفتی ولی فناوری-محور عواملی مثل اقتصادمقیاس و رابطه مثبت بین اندازه شهر و نرخ سرانه نوآوری باعث می‌شود تا شهر مرکزی (لندن، شانگهای، پاریس، نیویورک و ...) موقعیت ممتازی پیدا کند.

December 09, 2011

گپ‌ و چای: مصاحبه با جواد صالحی اصفهانی، بخش دوم

حامد: فضای آن موقع گروه اقتصاد هاروارد از چه قطب‌های فکری تشکیل می‌شد؟ استادان مطرح چه کسانی بودند؟

جواد: هاروارد به لحاظ فکری جای خیلی جذابی بود ولی پراکندگی زیادی داشت، بر خلاف شیکاگو و MIT که هم آن موقع (و هم‌ الان) برنامه‌های خیلی متمرکزی داشتند.

کنت ارو (Kenneth Arrow) آن موقع هاوارد بود و ره‌بری گروه اقتصاد نظری را بر عهده داشت ولی دانش‌جوهای خودش را داشت. یادم است که در یکی از کلاس‌هایش داشت می‌گفت که "امکان‌پذیری نظری سوسیالیسم" مهم‌ترین ذغدغه ذهنی‌اش است. نمی‌دانم دقیقن در ذهنش چه می‌گذشت ولی حدس می‌زدم که کارهایی که روی اقتصاد اطلاعات و مشوق‌ها انجام می‌داد را به عنوان ابزاری برای درک مکانیسم‌های اقتصاد دستوری می‌دید.

دانش‌جوی ارو یعنی استیو راس مقاله معروف (Principals – Agents) را در AER منتشر کرد که با دغدغه‌های او هم‌سو بود. بعدها این روی‌کرد به نظرم خیلی جالب رسید ولی آن‌ موقع‌ها هیچ ایده‌ای در مورد این‌که ارو و دوستانش دست آخر دنبال چی هستند نداشتم. در کلاس ما، از جمله دانش‌جویان مطرح ارو ژان‌ژاک لافون (چای داغ: لافون بعدها از اقتصاددان مطرح در حوزه اقتصاد اطلاعات و مقررات‌گذاری شد. او موسس مدرسه معروف اقتصاد تولوز بود که حلقه‌ای از اقتصاددان‌های بسیار برجسته فرانسوی‌زبان مثل ژان تیرول و ژان روشه و کریستین گالیه در آن حضور دارند. لافون متاسفانه در اوایل دهه حاضر در اثر بیماری سرطان درگذشت. برای بسیاری از اقتصاددان‌هایی که او را می‌شناختند لافون یک الگو بود.) و Herakles Polemarchakis بودند.

جری گرین اقتصاددان نظری جوانی بود که عملن به عنوان پلی بین کنت ارو، که اواسط دهه هفتاد هاروارد را به قصد استفورد ترک کرد، و دانش‌جویان جوانی مثل اریک ماسکین (چای‌داغ: برنده جایزه نوبل سال 2007) و اندره مس‌کولل (چای‌داغ: اقتصاددان برجسته اسپانیایی و نویسنده مهم‌ترین کتاب درسی اقتصاد خرد پیش‌رفته با هم‌کاری خود گرین) عمل می‌کرد.

علاوه بر گروه نظری، دو جناح امپریکال مختلف هم وجود داشت. یک جناح را مارتین فلداشتاین (که بعدن رییس شورای مشاورین اقتصادی ریگان شد) ره‌بری می‌کرد که از دل آن اقتصاددانان معروفی در حوزه اقتصاد کلان و اقتصاد بخش عمومی مثل لری سامرز (چای‌داغ: رییس سابق هاروارد و وزیر خزانه‌داری کلینتون و رییس مشاوران اقتصادی اوباما و ....)، لری کوتلیکوف و الخ بیرون آمدند. جناح دیگر را یورگنسون اداره می‌کرد که گری چامبرلاین عضو نیمه وقتش بود. آدم‌های مطرح دیگری هم بودند، مثل کوزنتز (پدر مفهوم تولید ناخالص ملی و منحنی معروف توزیع درآمد کوزنتز، برنده جایزه نوبل 1971)، گریلیچس , موسگریو (اقتصاد بخش عمومی)، گرشنکرون (تاریخ اقتصاد) و نهایتن جان گالبرایت که خیلی پیداش نمی‌شد (چای‌داغ: اقتصاددان چپ و منتقد آمریکایی که برخی کتاب‌هایش به فارسی هم ترجمه شده‌اند. گالبرایت چند سال پیش درگذشت. پسر او استاد سیاست‌ عمومی در دانش‌گاه آستین است و به نوعی راه پدر را دنبال می‌کند)

گروه اقتصاد توسعه هولیس چنری را داشت که آن‌موقع‌ها اقتصاددان ارشد بانک جهانی بود و لذا هاروارد نبود. آلبرت هیرشیمن که خودش را میکرو-مارکسیست می‌دانست (چای داغ: تعداد زیادی از کتاب‌های هیرشمن به فارسی ترجمه شده‌اند)، دوایت پرکینز (متخصص برجسته مسایل چین)، هاروی لیبنشتاین (واضع تئوری معروف کارآیی X) که من بعدن پایان‌نامه‌ام درحوزه اقتصاد جمعیت را زیر نظر او نوشتم و نهایتن لانس تیلور جوان که بیش‌تر تمایلات چپ داشت و مدل‌های نوع سرافا-کینزی او برای دانش‌جویان خارجی جذاب بود. او نتوانست از هاروارد تنیور بگیرد و رفت MIT و آخر سر هم به نیو اسکول (چای داغ: دانش‌گاه چپ‌گرای علوم اجتماعی در نیویورک) رفت.

گروه اقتصاد توسعه بعد از این‌که تیلور آن‌جا را ترک کرد دیگر جذاب نبود و یادم هست که چند تا از ما رفتیم تا با گریلیچ که رییس دانش‌کده بود لابی کنیم تا آمارتیاسن را استخدام کنند. رییس برگشت و از من پرسید "سن چه کار خاصی انجام داده است"؟ احتمالن بعدترها حاضر بودند سن را به جای یک‌بار دو بار استخدام کنند (چای داغ: اشاره جواد به جایزه نوبلی است که سن بعدتر برنده آن شد و او را به یک اقتصاددان خیلی مطرح تبدیل کرد).

یک گروه هم اقتصاددان‌های رادیکال (چپ) مثل استیو مارگلین، سام باولز و هرب گینتیس داشتیم. غیر از مارگلین که در گروه اقتصاد توسعه تنیور گرفت، بقیه تنیور نگرفتند و مجبور شدند که به دانش‌گاه ماساچوست در آمهرست منتقل شوند که یک گروه قوی اقتصاد رادیکال را در آن‌جا راه‌ انداختند که دو دهه هم دوام آورد و بعدن منحل شد. این گروه فضای دانش‌کده را رنگی‌تر کرده بودند. گینتیس سرتاپا جین می‌پوشید، با یک دستمال گلدار قرمز و چند تایی هم ستاره روی لباس‌هایش داشت.

حامد: یک دانش‌کده اقتصاد واقعی! غیر از شما ایرانی‌های دیگری هم بودند؟

جواد: چند تا دانش‌جوی دیگری در اقتصاد هاروارد بودند و یک گروه هم دانش‌جویان خارجی بودند که من با آن‌ها رفیق بودم. دو تا ایرانی از من جلوتر بودند. اولین ایرانی که در دوره تحصیلات تکمیلی هاروارد وارد شده بود حسین مهدوی (که به خاطر کارهایش در زمینه دولت‌های رانتی معروف است. بخشی از مقاله‌ تزش را این‌جا بخوانید). حسین درسش را تمام نکرد. شایعات می‌گفت که با گرچنکرون تمامیت‌خواه دعوا کرد و مجبور شد هاروارد را ترک کند. آن روزها ما مجبور بودیم دو تا درس تاریخ اقتصاد را با نمره B+ یا بالاتر بگذرانیم تا بتوانیم دکترا را ادامه بدهیم و برای هریک هم باید یک مقاله مهم می‌نوشتیم که من خیلی ازش می‌ترسیدم. من بلاخره یاد گرفتم که چه طور این مقاله‌ها را بنویسم ولی این کار به یادگیری درس اقتصاد خردم ضربه زد.

حامد: بلاخره هاروارد جایی است که خیلی از فرزندان افراد بانفوذ کشورهای دیگر هم به آن‌جا می‌آیند یا بعدن مطرح می‌شوند. با آدم‌های مشهوری هم هم‌کلاس بودید؟

جواد: خب بین هم‌کلاسی‌های ما دو تا رییس جمهور آمریکای لاتین بود! رییس جمهور سابق آرژانتین دومینگو کاواللو و ریییس جمهور فعلی شیلی سباستین پینرا که پیش از آن سرمایه‌گذار موفقی در صنعت هوایی بود. او یک برادر مشهور، خوزه پینرا، داشت که او هم چند سال قبل از ما از هاروارد فارغ‌التحصیل شده بود و اواسط دهه 70 وزیر کار دولت پینوشه شد. البته دو برادر مواضع سیاسی متفاوتی داشت، سباستین بیش‌تر سوسیال دموکرات است.

حامد: هاروارد و MIT چه تفاوت‌هایی داشتند؟ به آن‌جا هم سر می‌زدید؟

جواد: خیلی فرق داشتند. آدم‌های ام‌ای‌تی خیلی جدی‌تر به نظر می‌رسیدند و خیلی هم یک‌دست‌تر بودند، چه استادان و چه دانش‌جویان. هاروارد چندین نفر دانش‌جوی خارجی داشت که بیش‌تر اعتبار سیاسی داشتند تا تخصص اقتصاد آکادمیک. یادم هست که یک سرهنگ کره‌ای سر دفاع تزش مشکل داشت. پرکینس که استاد راه‌نمای او بود آخر سر از دستش خسته شد و دکترای او را امضاء کرد.

دانش‌جویان ایرانی MIT هم با هارواردی‌ها فرق داشتند که مهم‌ترینش به تفاوت رشته‌ها – هاروارد آن موقع رشته مهندسی نداشت – و طبقه اجتماعی بر می‌گشت. بی‌نظیر بوتو دانش‌جوی لیسانس هاروارد بود و از خانواده سلطنتی ایران هم چند نفری در هاروارد بودند. به خاطر این تفاوت‌ها کنفدراسیون دانش‌جویان ایرانی (چاغ داغ: تشکل دانش‌جویی بزرگ فراگیر و چپ‌گرای قبل از انقلاب) در هاروارد شاخه‌ای نداشت. MIT یک گروه تروتسکیست (طرف‌داران تروتسکی) داشت که جلسات هفتگی داشتند. چند باری که من به MIT رفتم یا برای شرکت در کلاس لانس تیلور بود و یا حضور در جلسات این دانش‌جویان. من شخصن هیچ وقت جذب هیچ گروه دانش‌جویی نشدم، ترجیح می‌دادم استقلال خوم را حفظ کنم. در کل فضای روشن‌فکری خیلی زنده و هیجان‌انگیز بود.

ادامه دارد ...

بخش سوم

December 06, 2011

گپ‌ و چای: مصاحبه با جواد صالحی اصفهانی، بخش اول

خب اولین مصاحبه چای داغ را با دکتر جواد صالحی اصفهانی منتشر می‌کنم. دکتر صالحی چند هفته پیش برای ارائه سخن‌رانی در دانش‌گاه تافتز به کمبریج آمده بود و دعوت ما را برای یک جلسه گپ طولانی از صبحانه تا بعد از ناهار با اقتصادان‌های ایرانی مقیم بوستون و حومه پذیرفت و گفت و گوهای جذابی با هم داشتیم. پیش‌نهاد کردم که حول موضوعاتی که گپ زده بودیم مصاحبه‌ای را ترتیب بدهیم که لطف کرد و پذیرفت.

این را در مقدمه بگویم که جواد صالحی اصفهانی از یک جهت برای من اقتصاددان کم‌نظیری است و آن‌هم نوع مواجهه‌اش با مسایل ایران به عنوان یک اقتصاددان مقیم خارج است. خیلی از اقتصاددانان مقیم خارج در به‌ترین حالت با داده‌های دست دوم و کلان ایران کار می‌کنند و معمولن هم به علت نداشتن دانش دست اول نهادی قادر به تولید نتایج و شهود متفاوت و اساسی نیستند، اگر نگوییم که گاهی به علت نداشتن این دانش نهادی تحلیل‌های غلط هم تولید می‌کنند. جواد برعکس سال‌های طولانی است که هر سال زمان قابل توجهی را در ایران صرف می‌کند و به صورت نزدیک با داده‌های خرد ایران - و تفسیرها و شیوه جمع‌آوری و کم‌بودهایش - آشنا است و مقالاتش را بر اساس این نوع داده‌ها می‌نویسد. لذا گاهی نتایجی را منتشر می‌کند که چندان با شهود عمومی هم سازگار نیست. از کارهای اخیرش می‌توانم به این مقاله و این مقاله که نقش خانه‌های بهداشت را به عنوان یک عامل مهم کنترل جمعیت در مناطق روستایی برجسته می‌کنند اشاره کنم. می‌دانم که مقاله جدیدی هم در زمینه مشخصات طبقه متوسط ایرانی در حال کار دارد که امیدوارم زودتر منتشر شود. راستی این هم وبلاگ او است که احتمالن خیلی‌ها می‌شناسندش.

*********************************************************************************************************************

توضیح: پاسخ‌ها به زبان انگلیسی بوده و توسط چای داغ به فارسی برگردانده شده است. لذا اگر زبان کاملن محاوره‌ای نیست به مشکل ترجمه مربوط می‌شود.


حامد: اولن خیلی تشکر می‌کنم که موافقیت کردید که این مصاحبه را داشته باشیم و خصوصن وقت زیادی که می‌دانم پاسخ به سوالات ازتان خواهد گرفت. من فکر می‌کنم خیلی از خوانندگان این‌جا شما را می‌شناسند و با کارهای شما در زمینه فقر و اقتصاد نیروی کار و خصوصن بحث سرمایه انسانی و باروری در ایران آشنا هستند. اگر هم نباشند من خودم سعی می‌کنم به برخی نوشته‌های اصلی شما ارجاع بدهم. لذا دوست دارم به جای نتایج تحقیقات این مصاحبه را ببریم روی پیشینه زندگی حرفه‌ای شما. پیشینه می‌گویم چون به نظرم با بخش متاخرش آشنا‌تر هستیم. مصاحبه را هم طبق روالی که قرار است گپ‌های چای‌داغ داشته باشند دوستانه و خودمانی برگزار می‌کنیم. شخص من هر بار که با شما چایی خورده‌ایم یا قدمی زده‌ایم و خلاصه حرف‌های خودمانی زده‌ایم یک جوری نزدیکی دغدغه‌ها و علایق را احساس کرده‌ام و تحت تاثیر قرار گرفته‌ام و چیزهای زیادی یاد گرفته‌ام. دوست دارم بخشی از این احساس را با خوانندگان به اشتراک بگذارم و لذا ممکن است سوالاتی بپرسم که شاید در یک مصاحبه استاندارد پرسیده نشود.

جواد: خواهش می‌کنم، من از موضوع مصاحبه و طرح اولیه سوال‌ها خوشم آمد و سعی می‌کنم در حد امکان پاسخ بدهم.

حامد: خب شما بر خلاف خیلی از دوستان نسل ما (و نیز هادی برادر خودتان که اول مهندسی مکانیک خوانده است) از دوره لیسانس اقتصاد خوانده‌اید. سوال را از این‌جا شروع می‌کنم که چه شد که یک دانش‌آموز 18 ساله که از یک شهر کوچک و یک خانواده متوسط - و نه از طبقه مدیران و الیت سیاسی آن‌روز جامعه که بلاخره با این مشاغل سر و کار دارند - می‌آمد جذب رشته اقتصاد شد؟ سوال برای من از جهت جامعه‌شناسی علم اقتصاد در ایران و انگیزه‌ها و برداشت‌های نسل قبل‌تر اقتصاددان‌ ایرانی از این حوزه اهمیت دارد. می‌خواهم ببینم Role Model نسل شما چه کسی بوده و چه رویایی افراد را به این سمت می‌کشاند.

جواد: راستش این‌که اقتصاد بخوانم هیچ وقت از ذهنم نگذشته بود. مثل بقیه هم‌نسل‌های خودم می‌خواستم مهندس بشوم. یعنی راستش را بگویم حتی در مورد مهندسی هم چیز زیادی نمی‌دانستم ولی می‌دانستم که رفتن به دانش‌کده فنی یک موفقیت بزرگ است و به این خاطر رویای من رفتن به آن‌جا و مهندس شدن بود. آن روزها رفتن از دبیرستان به دانش‌گاه و بعدش هم سر کار رفتن شبیه این بود که سوار قطاری شدی که تا وقتی کارت را خوب انجام می‌دی به مقصد می‌رسی.

البته این موضوع که پدرم کارمند دولت بود (آن موقع رییس پست نیشابور بود و بعد رییس مخابرات شد) و تمام فامیل‌هایی هم که ما می‌شناختیم کارمند دولت بودند روی این موضوع تاثیر داشت. خانواده ما یک جوری نگاه تحقیرآمیزی به کسانی که کارمند دولت نبودند داشت. تنها کسی که من یادم می‌آمد که برایش احترام قایل بودم و کارمند دولت نبود یک پسرعموی پدرم بود که فارغ‌التحصیل دانش‌کده فنی بود و به عنوان ناظر (برای سازمان برنامه آن موقع) پروژه آب‌رسانی شهر ما کار می‌کرد.

خلاصه در نتیجه وقتی دبیرستان (خیام نیشابور) را تمام کردم انواع و اقسام کنکورهای آن موقع (پهلوی شیراز، آریامهر (شریف)، دانش‌گاه نفت و دانش‌گاه تهران و ...) را دادم. (توضیح چای‌داغ: کنکور در آن‌ سال‌ها متمرکز نبود و هر دانش‌گاهی امتحان ورودی خودش را داشت). من همه این کنکورها را قبول شدم ولی دست آخر اقتصاد خواندم! یعنی فکر کنم نهایت دم‌دمی مزاجی را برای انتخاب شغل در پیش گرفتم. اول از همه رفتم دانش‌گاه نفت آبادان که مهندس بشوم. آن موقع‌ها حدود ده سال از ملی شدن نفت گذشته بود و لذا مهندس نفت شدن پرستیژ خیلی بالایی داشت و به نظر انتخاب درستی می‌رسید.

این را هم بگویم که انتخاب اولیه دانش‌گاه من به مسایل مالی آن‌ روزهایم هم ربط داشت. زندگی در تهران گران بود و حقوق پدرم برای تامین مخارج تحصیل در دانش‌گاه تهران کفایت نمی‌کرد. شهریه و خرج اتاق و خورد و خوراک در آبادان حدود 1500 تومان (200 دلار آن موقع) در سال بود که چیزی حدود یک ماه حقوق پدرم بود ولی برای زندگی در تهران ماهیانه حدود 400 تومان لازم بود.

دو تا اتفاق باعث شد تا از آبادان بروم. اول این‌که در کنکور فنی جزو نفرات برتر شده بودم و همه بهم می‌گفتند که باید بروم آن‌جا. دومین و مهم‌‌ترین اتفاق تلفنی بود که پدرم زد و گفت که برای مصاحبه بانک مرکزی به تهران دعوت شده‌ام. بانک مرکزی بورس دولتی می‌داد وبعدش هم چشم‌انداز روشنی برای شغل دولتی داشت و لذا از دید پدرم گزینه ایده‌آلی بود. این نکته که به خاطر اول شدن در کنکور فنی بورسیه ارج را که حدود 10000 تومان آن موقع بود گرفته بودم تاثیری روی نظر پدرم نداشت.

با این‌که هیچ علاقه‌ای به اقتصاد نداشتم ولی مصاحبه بانک مرکزی را دادم و قبول شدم. با این همه تصمیم گرفتم که در دانش‌کده فنی ثبت‌نام کنم و رویای مهندس شدنم را عملی کنم. رد شدن از آن سردر معروف خیابان انقلاب دانش‌گاه تهران خیلی هیجان‌انگیز بود. از آن‌جا که رد می‌شدی مسیر درخت‌زاری که به دانش‌کده فنی می‌رفت از جلوی دانش‌کده حقوق می‌گذشت که رشته اقتصاد آن‌روزها آن‌جا تدریس می‌شد. من با این‌که گزینه بانک مرکزی را در ذهنم باز گذاشته بودم ولی هیچ اشتیاقی برای این‌که بدانم در گروه اقتصاد چه درس می‌دهند نداشتم. تصور من این بود که اقتصاد بیش‌تر یک چیز حفظی است، مثلن مثل تاریخ و جغرافیای دبیرستان.

جالب بود که چالش ذهنی‌ام تصمیم بین فنی و بانک مرکزی یا بین زندگی در تهران و لندن بود و ربطی به انتخاب بین مهندسی و اقتصاد نداشت. به ما یاد نداده بودند که به آینده خودمان از چشم حرفه‌ و تخصص‌مان نگاه کنیم، بل‌که بیش‌تر آن‌را به شکل یک شغل دولتی می‌دیدیم. در آمریکا حرفه‌هایی مثل حقوق و پزشکی معمولن اعتبار بیش‌‌تری نسبت به مهندسی دارند ولی در ایران برعکس بود. یادم هست که یک بار یکی از دوستان پدرم گفت که اگر جواد بورس بانک مرکزی را برود می‌تواند یک روز رییس بانک مرکزی بشود! من خودم دقیقن نمی‌فهمیدم که منظور او چیست!

خلاصه دست آخر عاملی که باعث شد بروم سراغ اقتصاد چیزهایی مثل علاقه شخصی، استعداد، مزیت نسبی و چشم‌انداز حرفه‌ای نبود. یک دلیلش زندگی سخت تهران بود که برای آن مجبور بودم روزی دو ساعت در اتوبوس باشم و بین خانه عمویم و دانش‌کده فنی رفت و آمد کنم (می‌گفتند اتوبوس در تهران کم شده چون اتوبوس‌ها را برای جشن تاج‌گذاری برده بودند) و دلیل دیگرش هم فضای غیردوستانه دانش‌کده فنی بود که باعث شد از آن‌جا بروم. شهرستانی بودن یک دانش‌جو آن‌روزها معضل برجسته‌تری بود. حمل و نقل گران بود. من هم فقط یک بار در بچه‌گی به تهران آمده بودم و با سیستم تاکسی و اتوبوس آشنا نبودم – تا قبل از 1967 (1346) تلویزیون ندیده بودم! دانش‌گاه‌ تهران هم خیلی طولش داد تا به من خواب‌گاه بدهند. بهم گفتند که چون بورس ارج را برنده شده‌ام اولویتم برای خواب‌گاه پایین است. آشو‌ب‌های سیاسی دانش‌گاه هم برای ناخوشایند بود. من خیلی بلد نبودم که چه طور باید کلاس‌ها را به هم ریخت ولی بهم گفته‌ بودند که به عنوان یک دانش‌جوی شناخته‌شده باید کسانی را که برای اعتصاب از کلاس بیرون می‌رفتند را رهبری کنم یا حداقل جزو اولین‌های آن‌ها باشم. خلاصه تصمیم گرفتم بورس بانک مرکزی را بگیرم و آبان 1346 (نوامبر 1967) به لندن رفتم.

حامد: جالب است که یک تصمیم درست توسط بانک مرکزی آن‌موقع یعنی اعطای بورس به نفرات برتر عملن باعث شد تا ما یک نسل از اقتصاددان‌های برجسته ایرانی را داشته باشیم.

حالا سوال را ببریم سمت زندگی در انگلستان. شیوه تدریس اقتصاد و کیفیت گروه‌های اقتصاد در انگلستان آن موقع چه طور بود و آیا تجربه دوره لیسانس اقتصاد تاثیر جدی روی مسیر بعدی و نحوه فکر کردن شما گذاشت؟

جواد: یک سال بعد من از کالج کویین مری دانش‌گاه لندن ثبت‌نام کردم. آن‌جا یک برنامه جدید اقتصاد اما با کادری بی‌تجربه را راه‌اندازی کرده بود. من شاگرد خوبی بودم ولی سه سال بعدش که فارغ‌التحصیل شدم درست همان قدر به اقتصاد بی‌علاقه بودم که وقتی سه سال قبل به آن‌جا آمده بودم. کالج کویین ماری مشخصن یک برنامه ضعیف بود (الان خیلی به‌تر شده است) ولی در کل یک مشکل بنیادی در شیوه تدریس دانش‌گاه‌های انگلیس- غیر از دو برنامه نخبه‌گرای کمبریج و آکسفورد – وجود داشت. در انگلیس انگیزه خاصی برای تدریس با کیفیت وجود نداشت! استادان همه از همان ابتدا قرارداد دائم (تنیور) داشتند و سیستم ارزش‌یابی استاد هم وجود نداشت. بر عکس در دانش‌گاه‌های آمریکا عمل‌کرد تدریس استادان خیلی دقیق بررسی می‌شود و قرارداد دائم فقط وقتی فرد دوره آزمایشی شش ساله را طی کند اعطا می‌شود.

نظام دانش‌گاهی انگلیس‌ آن موقع‌ها یک مشکل دیگر هم داشت، که البته بعدن رفع شد، و آن‌ این‌که قبل از این‌که نمره امتحان ورودی را بدانید باید دانش‌گاهی که علاقه‌مند به تحصیل در آن بودید را انتخاب می‌کردید. وقتی نمره امتحان A-level من آمد فهمیدم که می‌توانستم جای به‌تری از کویین مری بروم ولی خب دیر شده بود. در مدرسه اقتصاد لندن (LSE) به من گفتند که اگر کویین مری حاضر باشد انصراف تو را قبول کند ما می‌پذیرمت ولی خب آن‌جا رضایت نداد و من ماندم. خلاصه چند سال دیگر طول کشید تا من عاشق اقتصاد بشوم.

یک عادت بد دیگر دانش‌گاه‌های انگلیسی – که آن‌هم بعدن کنار گذاشته شد – این بود که کلن فقط چهار تا امتحان (یا "مقاله") در پایان سال اول و هشت تا امتحان در پایان سال آخر وجود داشت و در سال دوم هیچ امتحانی برگزار نمی‌شد. برخی استادان تمرین می‌دادند ولی در کل نمره‌ای در پایان سال وجود نداشت. لذا باید کل موضوعات دو سال (سال دوم و سوم) را یک‌جا امتحان می‌دادی. من اصلن به این سیستم امتحانی عادت نداشتم و تعادل زندگی‌ام را از دست دادم. من همان کاری که آن‌ها می‌گفتند را کردم ولی علاقه و انضباطی نداشتم که من را برای این‌ دو سال مطالعه سرپا نگه دارد. آخر سر یک دکتر خوب بیماری من را "دانش‌جوی سال دوم" بودن تشخیص داد و توصیه کرد که تابستان سر کار بروم تا درمان بشوم. تابستان رفتم و در یک فروش‌گاه کفش‌فروشی کار کردم و حالم خوب شد!


حامد: برویم سراغ دوره تحصیلات تکمیلی شما. چه شد که سر از هاروارد درآورید؟ آیا حوزه خاصی را دوست داشتید که هاروارد در آن زمینه مزیت داشت؟

جواد: من از کمبریج (انگلیس) پذیرش داشتم ولی واقعن دوست داشتم برای دکترا به آمریکا بروم. شنیده بودم که در دوره دکترای سیستم آمریکایی یک دوره دو ساله درس اجباری است که همه چیزهایی که فرد برای نوشتن یک تز قوی لازم دارد را یاد می‌گیرد. آن موقع‌ها – این هم این روزها تغییر کرده است – اگر به کمبریج می‌رفتید با یک استاد کار می‌کردید که عملن مربی (Mentor) شما به حساب می‌آمد ولی خب خبری از درس نبود. من می‌دانستم که برای چنین برنامه‌ای مناسب نیستم و لذا دنبالش را گرفتم که به آمریکا بروم. هاروارد گزینه اول من نبود. گزینه اول من برکلی بود، به خاطر آفتاب تابانش و جنبش دانش‌جویی سرزنده‌اش. من می‌دانستم که اگر از هاروارد پذیرش بگیرم مجبور خواهم بود تا به آن‌جا بروم چون بانک مرکزی این را ترجیح می‌داد. لذا دعا می‌کردم که هاروارد ردم کند تا به برکلی بروم. برکلی به من پذیرش داد ولی هاروارد گفت که پرونده‌ام تکمیل نیست که فکر کنم به خاطر دو بخشی بودن اسم فامیل من (صالحی-اصفهانی) بود که باعث شده بود مدارک مختلفم سر از فایل‌های مختلف در بیاورند. خوش‌حال بودم که قرار است به برکلی بروم ولی نامه‌ای از هاروارد آمد که نهایتن فایل من تکمیل شده و لذا مجبور شدم به آن‌جا بروم.

من دیگر به لندن عادت کرده بودم و از زندگی دانش‌جویی آن‌جا لذت می‌بردم، لذا رفتن به شهر کمبریج (ماساچوست) (که هاروارد در آن قرار دارد) کمی شوک‌آور بود. ولی خب همان طور که حدس می‌زدم کلاس‌ها خیلی به‌تر از انگلیس بود، استادان تدریس منظم‌تری داشتند و تمرین و امتحان میان‌ترم و پایان‌ترم اجباری بود. فهمیدم که من برای کار در چنین محیطی ساخته شده‌ام.

حامد: پس هاروارد شما را به اقتصاد علاقه‌مند کرد ...


جواد: هنوز نه! یادگیری اقتصاد و علاقه‌مند شدن به آن دو تا چیز مختلف بود. من خیلی درگیر مسایل اجتماعی و سیاسی بودم. جنگ ویتنام، مساله فلسطین، کودتای 1953 سیا علیه مصدق و الخ موضوعاتی بود که ذهنم را اشغال کرده بود ولی اقتصادی که ما می‌خواندیم – اقتصاد نئوکلاسیک – ربطی به دغدغه‌‌های من نداشت. مکاتب آلترناتیو مثل اقتصاد سیاسی رادیکال بیش‌تر با دغدغه‌های من هم‌سو بود ولی به لحاظ فکری و ذهنی برای من هیجان‌انگیز و برانگیزاننده نبود. یادم است که فلسفه اقتصاد جان رابینسون را می‌خواندم و برایم خیلی جذاب بود. جدل کینزی علیه اقتصاد نئوکلاسیک هم توجه من را جلب کرد. از آن طرف من به مباحث نئوکلاسیک هم علاقه‌مند شدم. موردش هم یادم است که برای امتحان جامع باید مساله‌ای را حل می‌کردیم که تخصیص وقت کشاورزی که از طریق تسهیم محصول تولید می‌کند را با کشاورزی که زمینی را با قیمت ثابت اجاره کرده مقایسه می‌کردیم. نکته اقتصاد نئوکلاسیک در این مساله نهفته بود: مساله انگیزه‌ها!

حامد: از فرصت حضور در هاروارد برای گرفتن درس‌های دیگر رشه‌ها هم استفاده کردید؟

جواد: بلی! درس‌هایی در زمینه اقتصاد مارکسیستی، مردم‌شناسی و یک درس فلسفه از دانش‌کده حقوق گرفتم. مطالعاتم گسترده بود ولی عمیق نبود. تزم پر بود از ارجاعات به مقالات مردم‌شناسی ولی البته ریاضی و رگرسیون هم داشت!


ادامه دارد ...

بخش دوم

December 05, 2011

سری مصاحبه‌ها/گپ‌های چای‌داغی

از مزایای زندگی در کمبریج/بوستون تماس نزدیک‌تر با گروه بزرگی از دوستانی است که در دانش‌گاه‌های دور و بر در حوزه‌های علوم انسانی کار می‌کنند یا برای ارائه سخن‌رانی به این‌جا سفر می‌کنند. تصمیم گرفتم از این فرصت استفاده کنم و چیزهایی تولید کنم که برای بقیه هم مفید باشد و آن‌ها را هم در گعده‌هایی که این‌جا داریم شریک کند. از این به بعد هر از گاهی شاهد مصاحبه‌های دوستانه و غیررسمی خواهید بود که با افراد مختلف خواهم داشت. برای شروع: در روزهای آینده مصاحبه چند قسمتی با یک اقتصاددان برجسته حوزه مسایل توسعه و نیروی کار و پس از آن مصاحبه با یک محقق فلسفه ذهن را خواهید خواند. منتظر حوزه‌های دیگر هم باشید. فعلن متن‌ها مکتوب است ولی به پادکست هم فکر خواهم کرد.

December 04, 2011

بازار اثر تحریم را چه‌قدر جدی می‌گیرد؟

آخر هفته گذشته خبرهای نگران‌کننده‌ای از تشدید تحریم‌ها علیه ایران - به طور مشخص بحث خرید نفت و بانک مرکزی - شنیده بودیم. من هم مثل خیلی‌های دیگر نگران جهش ناگهانی قیمت بازار آزاد دلار بودم (1) و صبر کردم تا شنبه بازار باز شود و قیمت‌ها را ببینم. این دو روز هم قیمت‌ها را مرتب بررسی کردم و تقریبن تفاوت معنی‌داری چه در سطح قیمت‌ها (تغییرات کم‌تر از یک درصد بود) و چه در شکاف بین قیمت خرید و فروش (Bid Ask Spread) مشاهده نشد (2). به عبارت دیگر بازار آزاد ارز در ایران واکنش خاصی به این خبرها نشان نداد. برای کسانی که خبرهای ایران را دنبال می‌کنند این عدم واکنش باید جالب توجه باشد. این‌ها دلایلی است که به نظر من می‌توان برای ماجرا اقامه کرد. دوستان اگر اطلاعات بیش‌تری دارند لطفن بحث را تکمیل کنند:

1) بازار تحریم را جدی نمی‌گیرد و می‌داند که اثر حقیقی آن روی درآمد ارزی کشور و عرضه آتی ارز معنی‌دار نخواهد بود. در طی سال‌های گذشته مرتبن خبرهای مشابه شنیده ولی تغییرات عملی چندی (حداقل در بخش ارز) مشاهده نکرده است و لذا خبرهای این گونه را تنزیل می‌کند.

2) بازار ممکن است انتظار کاهش عرضه ارز در آینده را داشته باشد ولی محدودیت نقدی فعالین اقتصادی باعث شده تا جهش ناگهانی در تقاضای ارز رخ ندهد و لذا قیمت هم تغییر نکرده است. (3)

3) بازار حدس می‌زند که ارز در آینده ممکن است گران شود ولی عدم اطمینان حول این موضوع این قدر زیاد است که افراد حاضر نیستند ریسک خرید ارز با قیمت بالا را بپذیرند. (بحث آربیتراژ استفاده نشده)

4) بازار فکر می‌کند که هم‌زمان با کاهش عرضه ارز، به علت رکود اقتصادی یا تحریم‌های تجاری تقاضا برای ارز - مسافرتی یا واردات - هم کاهش خواهد یافت و لذا قیمت تعادلی بازار آزار ممکن است آن‌قدر تغییر نکند.

5) دولت برای جلوگیری از ورود شوک خبری به جامعه سعی کرده تا عرضه غیررسمی ارز را در این دو روز بالا ببرد و با ثابت نگه داشتن قیمت مانع از شکل‌گیری پیش‌بینی‌های خود محقق‌کننده (Self-Fulfilling Prophecy) شود.

پانوشت:

1) بحث جهش ناگهانی قیمت در اثر تصور کم‌بود متفاوت از تصحیح قیمت رسمی ارز از طریق تغییر سیاست‌ها است و حتی کسانی که معتقد به افزایش قیمت رسمی ارز هستند ممکن است از چنین جهشی نگران شوند. من شخصن موضع رادیکالی در مورد قیمت ارز ندارم و به نظرم پیچیدگی ماجرا بیش از استدلال ساده و قدیمی تورم و نرخ ارز ثابت است. مدت‌ها پیش مقاله‌ای در این مورد نوشته‌ایم که باید یک زمانی منتشرش کنیم.

2) شکاف بین قیمت خرید و فروش اطلاعات مفیدی از جریان انتظارات در جامعه و نقدشوندگی بازار می‌دهد.

3) مکانیسم استاندارد افزایش قیمت در اثر خبرهای آینده این طور است که عامل‌ها سعی می‌کنند همین ام‌روز دارایی را خریده و برای دوره‌های بعدی ذخیره کنند. این موضوع تقاضا برای خرید دارایی را بالا برده و باعث جهش قیمت تعادلی می‌شود.

December 01, 2011

چیزی برای خواندن

شماره دوم نشریه الف با این یادداشت کوتاه من شروع می‌شود:

"از دید من نشریه خوب نشریه‌ای است که مخاطبش را دست‌ کم نگیرد و وقتش را تلف نکند. این روزها کارآمدترین راه اتلاف وقت خواننده چیست؟ این که پای مطلب بکشانیمش و حرف جدیدی خلاف آن‌چه از قبل انتظار دارد تحویلش ندهیم. رمز این‌که این اتفاق نیفتد هم ساده است: سفت بنشینیم و به آن‌چه در ذهن داریم راضی نشویم و مطلب نو تولید کنیم. گفتنش ساده و عملش سخت است. شماره اول نشریه که دستم رسید، جلد به جلد خواندمش. هر بخش و هر مطلبش را مزمزه کردم و دیدم مثل غذایی است که ذره ذره طعم‌های مختلف ولی مطبوع را زیرزبانت می‌آورد. وقتم تلف نشد، لذت شیرینی هم برایم ماند. راستی این‌را هم بگویم و بگذرم که بخشی از این لذت مربوط به یک حس نیمه‌غریب است. نمی‌توانم از این تصور که ردپای قوی ولی امروزی شده از یک گذشته مطبوعاتی مربوط به اوایل دهه 70 در این نشریه حضور دارد رهایی پیدا کنم. این‌که دارم به چه چیزهایی ارجاع می‌دهم را دیگر خودتان حدس بزنید. کار سختی نیست."

فکر می‌کنم به اندازه کافی در باب جذابیتش نوشتم. لذا دوستان مقیم ایران را توصیه می‌کنم به امتحان کردن الف (از سری نشریات همشهری)، شاید که کمی کام‌ها را شیرین کند و از تلخی‌های روزگار بکاهد. ده سال قبل دوستانی که به برخی تعابیر وارث ماهنامه سوره بودند دست به کار شدند و نشریه "الف"ی را منتشر کردند که چهار شماره بیش‌تر تحمل نشد و توسط خود ناشرش (یا در واقع روسای ناشرش) به محاق رفت. به گمانم این الف جدید به نوعی فرزند خلف ولی محافظه‌کارتر آن الف شورشی‌تر است. طبعن ده سال پیش اوایل دهه 80 بود و نه دهه 70 و لذا اشاره من لزومن به آن الف اولیه نبوده است.

پ.ن: یادداشت مریم را هم در این رابطه ببینید.

 

all right reserved for hanif.ir & behzadbashu.com - Copyright © 2007