« December 2011 | صفحه اول | February 2012 »

January 30, 2012

تحلیل مردم-متخصص‌محور داده‌های شهری

این پست را می‌نویسم امیدوارم کمک بکند که تجربه‌های مشابهی هم در کشور اجرا شود. آخر هفته برنامه‌ای در MIT هست که در آن داده‌های مختلف مربوط به حمل و نقل شهری در بوستون در اختیار تیم‌های مختلف (متشکل از برنامه‌نویسان، علاقه‌مندان به مباحث شهری، متخصصان GIS و الخ) قرار می‌گیرد و 12 ساعت فرصت هست تا تحلیل‌ها و خروجی‌های نوآورانه‌ای خلق شود.

به نظرم حسن این روش این است که به جای اجرای پروژه‌های طولانی و بزرگ و درگیر بوروکراسی و درگیری‌های رایج بین کارفرما و مشاور و ناظر و الخ به متخصصان اجازه می‌دهد تا با سربار کم و در یک زمان فشرده خلاقیت و تخصص خود را در اختیار برنامه‌ریزان شهری قرار دهند. این موضوع خصوصن در ایران که این نوع مشکلات و هزینه‌ها بیش‌تر است ممکن است کارآمدی خالص پروژه را افزایش بدهد.

اسمش را می‌گدارم تحلیل مردم-متخصص‌محور را چون صرفن ترجیحات شهروندان را آشکار نمی‌کند و بیش‌تر تخصص آن‌ها را به خدمت می‌گیرد. .

January 28, 2012

چرا ملت‌ها عقب می‌مانند؟ ریشه‌های قدرت، ثروت و فقر

این عنوان سخن‌رانی دارون عاجم‌اوغلو در سری ترم ژانویه بود که هفته پیش ارائه کرد. سخن‌رانی در واقع خلاصه‌ای از فصول اولیه کتاب جدید او و جیمز رابینسون (استاد هاروارد) است. این دو نفر قبلن هم کتاب مشهور "ریشه‌های اقتصادی دموکراسی و دیکتاتوری" را نوشته‌اند که توسط جعفرخیرخواهان و علی سرزعیم به فارسی ترجمه شده است. این‌جا می‌توانید سرنخ بیش‌تری بگیرید.

سخن‌رانی با یک سوال مهم شروع می‌شود: چرا وضعیت اقتصادی آمریکای شمالی و جنوبی این قدر با هم فرق دارد؟ نویسندگان به سراغ تاریخ می‌روند و ماجرا را از حدود پنج قرن قبل که استعمارگران اسپانیایی آمریکای لاتین را تحت کنترل داشتند و انگلیسی‌ها بخش شمالی قاره آمریکا شروع می‌کنند. اگر در ذهن‌مان مرور کنیم ظاهرن به لحاظ قابلیت کشاورزی و امکانات طبیعی دو قسمت این قاره تفاوت خیلی شدیدی با هم ندارند. آمریکای لاتین معادن مس و طلای فراوان دارد و به لحاظ کشاورزی و دام‌داری هم کشورهایی مثل آرژانتین تا همین اواخر جزو سرآمدان دنیا به حساب می‌آمدند. تمدن‌های بومی هر دو بخش عملن توسط فاتحان غارت و نابود می‌شوند و لذا این هم نباید عامل مهمی در تبیین این تفاوت باشد. چه می‌شود که با وجود شرایط اولیه کمابیش برابر بعد از پنج قرن بخش مهمی از آمریکای لاتین با معضل فقر درگیر است و آمریکای شمالی جزو ثروت‌مندترین نقاط دنیا؟

نویسندگان پاسخ را در شیوه حکومت‌داری و نهادهای اجتماعی جست و جو می‌کنند. به اعتقاد آن‌ها اسپانیایی‌ها در جنوب نوعی حکومت غارت‌گرانه (Extractive) به وجود آوردند که اساس آن بر برده‌داری یا اجبار نیروی کار محلی برای کار به نفع اربابان خارجی و انتقال ثروت حاصله به کشور اسپانیا بود. انگلیسی‌ها با همین شیوه شروع کردند ولی وقتی دیدند که این روش خوب جواب نمی‌دهد شیوه دیگری در پیش گرفتند. مهاجرت داوطلبانه را تشویق کرده و مقرر کردند که به هر مهاجر مقدار خوبی زمین بدهند. ضمنن مهاجران دارای حق رای و مشارکت سیاسی بودند و لذا جامعه‌ای درست شد که افراد بیش‌تری در سطح خرد دارای انگیزه نوآوری و رقابت و خلق ثروت بودند (طبعن می‌دانیم که این مشارکت مخصوص مهاجران سفیدپوست بود و این نظام سیاسی جریان برده‌داری و استثمار برده‌ها و ساکنان بومی را تا چند قرن پس از آن متوقف نکرد). نویسندگان این نوع ساختار اجتماعی را دارای مشارکت حداکثری (Inclusive) می‌نامند و آن‌را در تقابل با نظام غارتی بررسی می‌کنند و باقی ماجراها. کتاب صرفن به قاره آمریکا محدود نیست و در فصل‌های بعدی کشورهایی مثل ژاپن و چین با هم مقایسه می‌شوند.

اسلایدهای سخن‌رانی از این‌جا قابل دست‌رسی است و لذا می‌توانید ماجرا را با جزییات بیش‌تری بخوانید.

یک سوال مهم که در سخن‌رانی مطرح شد (و اصولن یک سوال عمومی و مهم پیش روی این نوع مطالعات است) این بود که پیامدهای سیاستی (Policy Implications) این نوع مدل‌ها چیست و درک ریشه‌های تاریخی و قدیمی چه کمکی برای سیاست‌گذاری‌های ام‌روز ما می‌کند؟ سوال من پی‌رو سوال قبلی این بود که آیا ساختار مشارکت حداکثری در همه شرایط جغرافیایی و تولیدی - به عمد نمی‌گویم شرایط فرهنگی و اجتماعی - قابلیت رشد و پای‌داری دارد؟ یعنی حتی اگر بدانیم که این نوع ساختار در بلندمدت بازده بیش‌تری دارد آیا توزیع منابع و شیوه تولید روی انگیزه طبقات صاحب قدرت برای گسترش شیوه مشارکتی تاثیر ندارند؟

این را هم در پرانتز بگویم که یک ویژگی مثبت عاجم‌اوغلو (غیر از نوآوری و پرکاری و الخ) فروتنی و شکیبایی او در برخورد با سوال‌ها است. در جمع‌های مختلف این را دیده‌ام که تمام سوالات را به دقت و احترام گوش می‌کند و هر سوالی را خودش دوباره صورت‌بندی کرده و به چند سوال مشخص‌تر می‌شکند و می‌گوید که این سوال‌ها هر کدام به کجای بحث مربوط هستند و چه اهمیتی دارند و چرا جالب هستند. البته در حین جواب‌دادن معمولن این را زیاد می‌شنوید که خب من در پاسخ به این سوال این مقاله را نوشته‌ام یا دارم برای پاسخ به این سوال به نوشتن مقاله جدیدی فکر می‌کنم و الخ :)

January 26, 2012

مدارس بازرگانی، مدارس سیاست عمومی، دانش‌کده‌های اقتصاد

یک سری از سخن‌رانی‌های IAP ام‌آی‌تی در مورد فضای کار اقتصاددانان در شغل‌های مختلف (مدارس بازرگانی، شرکت‌های مشاوره، مدارس سیاست عمومی و الخ) است. با امیر نشسته‌ایم سر سخن‌رانی خانم مادریان (استاد مدرسه کندی هاروارد) که در مورد کار در مدارس سیاست عمومی (Public Policy) صحبت می‌کرد. یک اسلایدی داشت که مسایل اصلی سه گروه اصلی دانش‌کده‌ها را مقایسه کرد. بعضی آیتم‌هایش جذاب بود و امیر پیش‌نهاد کرد که همین الان بفرستمش روی وبلاگ. سعی کنید به صورت جدول بخوانید.

نوع مدرسه: تمرکز اصلی، هدف اصلی، موضوع تحلیل، گروه‌ هدف، نماینده انسان‌ها، نماینده ترجیحات انسان‌ها، تحلیل تضاد، معیار تحلیل مساله

مدارس بازرگانی: فروش محصول، خلق پول، سیاست درون سازمان، 1٪، منابع انسانی، سهام‌داران، جنگ قیمت، کارایی

مدارس سیاست عمومی: فروش دموکراسی، بسط صلح، سیاست انتخاباتی، 99٪، حقوق بشر، رای‌دهندگان، جنگ داخلی، برابری

دانش‌کده‌های اقتصاد: فروش اقتصاد!، Identification، اقتصاد سیاسی، مالیات بهینه، انسان اقتصادی، نظریه عاملیت، تعادل نش، بهینه‌سازی محدود

شاه‌کارش از دید ما دو نفر مقایسه گروه هدف بود: 1٪ (مدارس بازرگانی)، 99٪ (مدارس سیاست عمومی) و مالیات بهینه از هر کدام (اقتصاددانان)

January 23, 2012

گپ‌ و چای: مصاحبه با جواد صالحی اصفهانی، بخش نهم

حامد: فکر می‌کنم شما در دوره افزایش ناگهانی قیمت نفت یعنی حول و حوش سال‌های 53 و 54 در ایران بودید. حس‌تان از آن ماجرا و تاثیرش روی نظام اداری و مدیریتی چه بود؟

جواد: در بانک مرکزی که بودی می‌تونستی به خوبی به هم‌ریختگی که ناشی از چهار برابر شدن یک باره قیمت در دو سال قبل بود را حس کنی. پول خیلی زیادی داشت وارد کشور می‌شد و باید یک جوری خرجش می‌کردند. همان طور که گفتی قیمت نفت در دسامبر 1973 (آذر 1352) به یک باره از 3 دلار به 12 دلار رسید و درآمد نفتی ایران را بیش از چهار برابر افزایش داد (چای داغ: چون تولید نفت یک هزینه ثابت دارد، جهش قیمت فروش از 3 به 12 درآمد فروشنده را بیش از چهار برابر افزایش می‌دهد). متاسفانه این جهش در زمان بسیار بدی رخ داد. سازمان برنامه، که رییش خداداد فرمانفرماییان بود (چای داغ: فرزند عبدالحسین فرمانفرما معروف که علی حاتمی در هزاردستان (البته با جا به جایی تاریخ و ماجراها) او را در نقش خان مظفر بازسازی کرده بود)، نسخه اولیه برنامه پنجم را تهیه کرده و در آن 17 میلیارد دلار هزینه سرمایه‌گذاری در نظر گرفته بود که خب طبعن افزایش قیمت نفت در آن منعکس نشده بود. اواخر سال 1352 که قیمت نفت تازه بالا رفته بود شاه می‌خواست که اهداف برنامه به سمت بالا بازنگری شوند. آن‌هم نه به مقدار کوچک بل‌که تا حد 54 میلیارد دلار سرمایه‌گذاری!

!حامد: و خب داستان معروف مخالفت تکنوکرات‌ها با آن و خشم شاه علیه آن‌ها!

جواد: بلی! سازمان برنامه با این تغییر مخالفت کرد و طرف‌دار تزریق تدریجی پول نفت به اقتصاد بود. یادم هست که یک جایی خواندم که در کنفرانس مشهور رامسر که برای بازنگری برنامه پنجم تشکیل شد، معاون اجتماعی سازمان برنامه مظلومیان (رییس احمد اشرف) گفته بود که اگر این اتفاق بیفتد یعنی بودجه چهار برابر شود در ایران انقلاب خواهد شد!

شاه که حوصله‌اش از التماس کردن از سازمان برنامه برای بودجه سر رفته بود (همیشه بین طرفین تنشی بر سر بودجه نظامی وجود داشت) و به اندازه کافی برای تحقق رویاهایش صبور نبود مخالفان را نق‌زن خطاب کرد. به همین منوال کسانی که طرف‌دار افزایش هزینه بودند عملن وفادار به اعلی‌حضرت معرفی شدند. شاه و هویدا راه خودشان را رفتند، اهداف برنامه پنجم به طرز چشم‌گیری بلندپروازانه‌تر شد و خلاصه به قول معروف دیگر بقیه‌ ماجرا تاریخی است که همه می‌دانیم.

حامد: یکی از دوستان که آن زمان در سازمان گسترش مسوولیت داشت تعریف می‌کرد که تا قبل از این دوران پول کم بود و لذا روی هر طرح کلی وقت صرف می‌کردند. به این خاطر شرکت‌های خوبی مثل ماشین‌سازی تبریز و اراک و آذراب از دل برنامه‌ریزی‌های دهه چهل بیرون آمد. ولی وقتی درآمد نفتی بالا رفت یک کارشناس باید با عجله روی آماده کردن چندین طرح کار می‌کرد و لذا کلی پروژه ضعیف سرمایه‌گذاری در کشور اجرا شد.

جواد: دقیقن همین طور است. وقتی برنامه را بزرگ کردند طبعن باید پول‌ها هم با سرعت بیش‌تری خرج می‌شدند. آدم‌های کمی دل و جرات و امکانش را داشتند که به عنوان "نق‌زن" شناخته شوند. اگر کسی در سازمان برنامه یا بانک مرکزی مسوولیت داشت و به اندازه کافی از منابع خرج نمی‌کرد در معرض این خطر بود که برچسب غیروفاداری و عدم اعتقاد به برنامه‌های عظیم شاه برای رسیدن به "تمدن بزرگ و پشت‌سرگذاشتن آلمان تا سال 1374 را" بخورد. جالب است که این سیستم ظرف یک سال تقش درآمد. یادم می‌آید که عبدالمجید مجیدی که جانشین فرمانفرماییان مغضوب شده بود اعلام کرد که به دلیل کم‌بود درآمدها نظام دولتی باید کمربندها را سفت ببندد!

همان طور که اشاره کردی این روی‌کرد یک چرخش اساسی در برنامه‌ریزی توسعه بود. در دهه 40 که ابتهاج، سمیعی، مقدم و فرمانفرماییان ریاست سازمان برنامه را بر عهده داشتند توسعه مملکت به معنی تلاش برای ساختن چیزی بود. در دهه پنجاه توسعه به مثابه ساختن جایش را به توسعه به مثابه خریدن یک چیزهایی داد!

حامد: جالب است که خیلی‌ها فکر می‌کنند دوران طلایی اقتصاد ایران با رشد قیمت نفت و از سال 1353 شروع شد. در حالی‌که این پایان دوران طلایی و آغاز افول بود.

جواد: متاسفانه تجربه دهه 40، همان دهه‌ای که ایران پرچمدار رشد اقتصادی در جهان بود، یعنی شبیه موقعیتی که برزیل، هند و چین این روزها دارند، به چیزی ختم شد که هاشم پسران (با اسم مستعار Thomas Walton!) در مقاله‌ای در مجله مطالعات خاورمیانه (IJMES 1980) آن‌را "فاجعه توسعه" نامید. از گروه معماران معجزه رشد ابتهاج با اتهام فساد مالی به زندان افتاد. اتهامی که خیلی‌ها آن را ساختگی می‌دانستند. فرمانفرماییان، مقدم و سمیعی هم خدمت دولتی را ترک گفتند. جالب است بدانیم که به سمیعی یک شغل مشاوره در دولت هویدا دادند چون منبع درآمد دیگری نداشت! (نقل از کتاب Eminent Persians عباس میلانی).

فرمانفرماییان یک سالی خانه‌نشین شد و بعد شغلی در بخش خصوصی شروع کرد (مصاحبه او در پروژه تاریخ شفاهی را بخوانید) (چای داغ: مصاحبه خداداد فرمانفرماییان و مجیدی به فارسی ترجمه شده‌اند و روی وب هم مصاحبه‌های خوبی وجود دارد).

برای این‌که یک حسی از اوضاع در وضعیت پول بادآورده نفت بدهم بگذارید داستانی را از بانک مرکزی تعریف کنم. ماجرا به برادر جوان‌تر عبدالمجید مجیدی مربوط می‌شود که من از هاروارد او را می‌شناختم. مجیدی جوان در هاروارد Mason Fellow بود (میسون برنامه‌ای بود که برادر بزرگ‌ترش و بقیه روسای سازمان برنامه و بانک مرکزی در دهه 40 و 50 آن‌را گذرانده بودند). من برخی از آن‌ها را می‌شناختم چون حل تمرین درس اقتصاد خردی بودم که شرکت‌کنندگان در این دوره باید آن‌را می‌گرفتند.

این تکنوکرات‌های رده میانی حوصله این درس تئوری اقتصاد را نداشتند و از من می‌خواستند که تمرین‌های‌شان را برای‌شان انجام بدهم. یکی از شرکت‌کنندگان بعد از چند ماه که در برنامه بود تعجب کرده بود که چرا از CIA صدایش نمی‌کنند تا شغل مهمی را در ایران به او پیش‌نهاد کنند! قسمت سیا ی ماجرا را نمی‌دانم ولی انتظار گرفتن پست بالا در ایران برای کسانی که این بورس را گرفته بودند چندان دور از انتظار نبود. عبدالمجید مجیدی، که خودش همین دوره را در دهه 40 گرفته بود، ابتدا وزیر کار شد و بعدن هم به ریاست سازمان برنامه رسید. یکی دیگر از دانش‌جویان برنامه یعنی کارلوس سالینانس در دهه 80 رییس جمهور مکزیک شد و البته بعدن مجبور شد تا به دلیل متهم شدن به قتل و فساد از کشور فرار کند.

خلاصه، مجیدی جوان از من پرسید که در تهران چه کار می‌کنم و وقتی دلیلش را به او گفتم، یعنی گفتم که دارم روی پروپوزالی برای بررسی باروری در ایران کار می‌کنم، باور نکرد. به نظر او می‌رسید که با تحصیلاتی که من داشتم وقت عمل رسیده بود و عمل هم عمل پول‌دار شدن بود. بهم گفت که دنبال راه‌هایی برای خرج کردن بودجه می‌گردد و (شاید هم داشت شوخی می کرد) ازم می‌پرسید که پروژه‌ای دارم که پولش را او بدهد؟!

حامد: وسوسه نشدید که کار تحقیق را ول کنید و جذب یک کار اجرایی شوید؟

جواد: راستش در شهری که پول‌ زیادی داشت جا به جا می‌شد و قیمت زمین هم سر به فلک برداشته باشد خیلی امکان تمرکز وجود نداشت. مقاومت در مقابل این وسوسه‌ها البته آسان‌تر از حواس‌پرتی‌هایی بود که من به علت گفت و گوهایم با روشن‌فکران چپ دچارش می‌شدم. من باید خودم را از این ماجراها دور می‌کردم و به قول معروف باید دماغم را به سنگ آسیا می‌مالیدم (زیر بار کار می‌رفتم) و پای کار می‌ایستادم تا پروپوزالم در مورد اصلاحات ارضی و باروری روستایی را تکمیل کنم.

البته خوش‌بختانه فضای بخش تحقیقات بانک مرکزی، که هاشم پسران رییسش بود، آرام و آماده کار جدی بود. ضمنن من به صورت غیرمنتظره‌ای حمایت‌هایی از سطح‌های بالاتر بانک مرکزی هم دریافت کردم. یک روز از من خواستند تا به دیدار رییس بانک مرکزی یعنی حسنعلی مهران، که به تازگی این سمت را از دکتر محمد یگانه دریافت کرده‌ بود، بروم. انتصاب او شاید در راستای جا به جایی افراد برای حمایت از برنامه پنجم بود ولی خیلی مطمئن نیستم. مضطرب به اتاق او در طبقه چهارم رفتم (چون نمی‌دانستم قضیه چیست). وقتی بهم گفت که چه کمکی می‌تواند به من در تحقیقم بکند خیالم راحت شد. او نامه‌ای که خطاب به دکتر یگانه و در مورد من نوشته بود را در دست داشت و می‌پرسید که چه کار باید بکند. استاد راه‌نمایم خوبم هاروی لیبن‌اشتاین از رفیق تنیس یعنی A. J. Meyer که استاد نفت در هاروارد بود خواسته بود که او به رفیق قدیمیش یعنی محمد یگانه نامه بنویسد و بگوید که من دانش‌جوی خیلی خوبی هستم و یگانه می‌تواند در امر تحقیقم به من کمک کند! چون دیگر تا آن موقع من ارتباطاتم را با مرکز آمار برقرار کرده بودم ازش تشکر کردم و گفتم که اوضاع مرتب است و نیاز به کمک ندارم. البته خیلی زود فهمیدم که اشتباه می‌کردم و نیاز به کمک داشتم ولی مطمئن نبودم که کمکی که نیاز داشتم از دست او بر می‌آمد.

حامد: چه اتفاقی افتاد؟

جواد: اتفاقات بد! من یک کپی از پروپوزالم را برای دکتر توفیق فرستادم و منتظر پاسخ او شدم. در این اثنا هم هاشم هم آن‌را خواند و تذکراتی روی پروپوزال داد، که مایه شگفتی من شد چون فکر می‌کردم او بیش‌تر به کلان و سنجی علاقه‌مند است و توجهی به این موضوعاتی که من کار می‌کردم و از دید خیلی‌ها جامعه‌شناسی روستایی بود ندارد. من اشتباه می‌کردم! اقتصاددان‌های خوب نسبت به شنیدن ایده‌های خوب مستقل از حوزه کار مشتاق هستند.

یک هفته گذشت و خبری از توفیق نشد و لذا من به دفتر او زنگ زدم. منشی‌اش از این‌که من را پیدا کرده بود خیلی خوش‌حال شد و گفت که داشتند دنبال من می‌گشتند. دکتر توفیق می‌خواست من را ببیند و چون شماره‌ای از من نداشتند نتوانسته بودند با من تماس بگیرند. ماجرا خیلی خوب به نظر می‌رسید ولی چرا این قدر عجله داشتند؟ یعنی واقعن این قدر از پروپوزال من خوشش آمده بود که می‌خواست فوری آن‌را اجرا کنیم؟ به نظر پاسخ احمقانه‌ای به سوال قبلی می‌رسید ولی خب من جواب به‌تری به ذهنم نیامد.

رفتم به همان دفتر کار بزرگی که پنج ماه پیش او را آن‌جا ملاقات کرده بودم و برایم در نوشتن پروپوزال آرزوی توفیق کرده بود. پروپوزال من روی میز او بود ولی به نظر می‌رسید که اصلن خوانده نشده است. توفیق با این جمله شروع کرد که "شما را سخت می‌شود پیدا کرد". دکتر اشرف هم نمی‌دانست که شما را از کجا باید پیدا کرد. گفت که مدتی است که دنبال من می‌گردند و متاسفانه باید بگویم که نمی‌توانیم به شما در این تحقیق کمک کنیم چون به ما گفته‌اند که انجام پروژه‌های دانش‌جویی در حوزه تحقیقات روستایی باید متوقف شود. یک سری از چریک‌های چپ‌گرا در سیستم سرشماری ما رخنه‌ کرده‌اند و دولت (منظورش ساواک بود) انجام هر نوع سرشماری را ممنوع کرده است. همان طور که می‌دانی تمام تمرکز من روی سرشماری 1355 (که یک سال بعد باید انجام می‌شد) و لذا نمی‌توانم ریسک کنم. خیلی متاسفم!

بهت زده شده بودم ولی خب می‌فهمیدم که چه می‌گوید. تصویر آن مرد جوان با سبیل‌های مشکی پرپشت که تابستان قبل سر میز شام می‌دیدیم در ذهنم آمد. نمی‌توانستم چیزی بگویم. کیفم را برداشتم و رفتم بیرون. حالا کل ماجرا به هم می‌آمد. کتاب‌چه‌های کوچکی که گروه‌های دانش‌جویی ضدشاه در آمریکا بین من تقسیم کرده‌ بودند و عنوانش بود "مسایل اصلاحات ارضی در استان ...". این کتاب‌چه‌ها حاوی اطلاعات دقیقی راجع به توزیع زمین و زندگی دهقانان بود و من حالا می‌فهمیدم که داده‌های آن‌ها از کجا آب می‌خورد. من یک دوجین از این کتاب‌چه‌ها را در اتاقم در کمبریج داشتم.

عملن داشتم گریه می‌کردم. چه کار باید می‌کردم؟ چه جوری باید ماجرا را به استاد راه‌نمایم توضیح می‌دادم؟ ممکن بود فکر کنند که من در تهران فقط وقت تلف کرده بودم. داستان من بیش‌تر به بهانه‌های رایجی مثل "آقا مشقمان خانه دایی‌ام جا ماند" (نسخه جواد: تمرینم را سگ خورد) شبیه بود. چند روز بعد به ذهنم رسید که به استاد راه‌نمایم هاروی لیبنشتاین زنگ بزنم و ماجرای این شکست را توضیح بدهم. می‌توانستم بهش بگویم که نامه‌ای که توسط دوستش به یگانه فرستاده بود عملی نشده بود چون رییس بانک مرکزی تغییر کرده است. این توضیح او را در موقعیت دفاعی قرار می‌داد.

ادامه دارد ...

January 21, 2012

از نویسنده مهمان: ویکی‌اپلای

مطلبی از دوست نازنینم مهدی فیضی:

زمانی که تصمیم گرفتم برای دوره دکترای اقتصاد در اروپا اپلای کنم، تنها حامد را در وین و سپس یکی دیگر از دوستان را در مانهایم آلمان یافتم و همین. آن زمان کسی را پیدا نکردم که تجربه اپلای جدی و گسترده را برای دوره دکترا در اروپا داشته باشد؛ فرایندی که اگرچه امروز می‌دانیم آن‌قدرها هم از نوع آمریکای شمالی آن متفاوت نیست، ولی تنها به این دلیل که کسی این مسیر را نرفته بود، دست‌کم آن طور که ردپایی از خود گذاشته باشد، آن روزها برای من خیلی دشوار به نظر می‌رسید.

به ناچار و با صرف وقت فوق العاده زیاد، شروع به جستجو در میان ده‌ها مدرسه و برنامه مختلف اروپایی کردم. طبیعتا اشتباهات زیادی در این مسیر کردم و فرصت‌های زیادی را از دست دادم. حاصل این جستجوها، یک فایل ورد به زبان انگلیسی از لیست دانشگاه‌های بیشتر کشورهای اروپایی با توضیحاتی در مورد هرکدام بود. اواخر سال اول دوره دکترا و تنها چند هفته مانده به امتحانات جامع پایان سال اول، روزهایی که حوصله‌ام از تمام آن درس خواندن‌ها سر رفته بود، به حامد پیشنهاد دادم که با هم یک متن راهنما در مورد درخواست پذیرش دکترای اقتصاد در اروپا بنویسیم تا به نوعی این تجربه را به اشتراک بگذاریم. نوشتم و حامد نیز بی دریغانه چندین صفحه اضافه نمود و لطف کرد و در سایتش گذاشت.

امروز تعداد دانشجویان دکترا در شهرهای مختلف اروپایی به ده‌ها نفر رسیده است. نمی‌دانم چند نفر آنها از راهنمای ما استفاده کرده اند ولی انبوه ایمیل‌هایی که، گاه از دور افتاده‌ترین نقاط ایران، به ما، و طبیعتا خیلی بیشتر به حامد، می رسید/می رسد، نشان می‌دهد که مخاطبین زیادی داشته است. در این مدت بسیاری از لینک‌های این راهنما از کار افتاده‌اند، برنامه‌های تحصیلات تکمیلی در بسیاری از شهرهای مختلف اروپایی متنوع ترشده اند و همچنین تعداد دانشجویان ایرانی در کشورهای مختلف و در رشته‌های مرتبط بسیار فزونی گرفته است. این بود که چندی پیش به حامد پیشنهاد کردم که متن را بازنویسی کنیم. حامد، برایم نوشت که نه این که فرصت نداشته باشد، بلکه ترجیح می‌دهد که کار را نسل بعدی پی بگیرد.

این بود که به نظرم رسید شاید بهتر باشد این بار به جای یک فایل، یک سایت ویکی به این منظور آماده شود که بتواند در طول زمان بدون نیاز به ما به‌روز شود. آدرس این سایت را ماه‌ها پیش گرفتم و نسخه اولیه‌اش همان روزها آماده بود. با توجه به این که فصل اپلای برای دانشگاه‌های اروپایی دارد شروع می شود، با این که سایت هنوز کاملا آماده نیست، به نظرم رسید بهتر است سایت را رونمایی کنم.

مطالب اين سایت هم‌اکنون تنها به منظور راهنمای اقدام برای ادامه تحصیل در مقطع کارشناسی ارشد و دکترای اقتصاد در اروپا تنظيم شده است، هرچند کلیات آن برای سایر رشته ها نیز کاربرد دارد. عنوان سایت هم کلی است و در حالت ایده‌آل می‌تواند برای تمام رشته-های علوم انسانی، علوم پایه و مهندسی و حتی در سایر مناطق دنیا تعمیم داده شود ولی فعلا در این فاز به نظرم بهتر است که یک ویکی به نسبت کامل تنها در مورد اپلای برای رشته اقتصاد در اروپا داشته باشیم. آدرس سایت این است:
http://www.wikiapply.org/

دوستانی که در هر یک از دانشگاه های اروپایی تحصیل می‌کنند می‌توانند، مطالب خود را در مورد توضیح دانشکده، دانشگاه و یا شهر و کشور محل تحصیل خود و چگونگی اپلای برای آن دانشکده در این سایت قرار دهند، کافی است که آن را به ایمیل من feizi@wiwi.uni-frankfurt.de بفرستند. برای همکاری های بلندمدت‌تر می‌توان شناسه کاربری در سایت نیز تعریف کرد.

در هفته های آتی گرافیک ظاهری سایت بهتر و همچنین محتوای آن کامل‌تر می‌شود. برخی دوستان عزیزم، علی سرزعیم، حمید بوستانی‌فر، پویا جبل عاملی، محمد وصال، و علی اکبر سعادت‌نیا کمک کردند تا مطالب نسخه اول راهنمای ما به‌روز شود که از همه آنها بسیار متشکرم. (دوستانی چندی نیز قرار است به‌زودی مطالبی بفرستند تا در سایت قرار گیرد.) به ویژه از دوست قدیمی و نازنینم، آرمان انزان‌پور، که بی‌دریغ پشتیبانی فنی و گرافیکی سایت را به عهده گرفته است، و دوست دورافتاده و صمیمی خود، حامد عزیز که این متن را نیز در وبلاگش می‌گذارد، بسیار سپاس‌گزارم.

دومین این سایت چندین ماه دیگر آزاد می شود و من امیدوارم که از آن موقع، چنان که حامد نیز گفت، نسل بچه‌های جدیدتر، سایت را تا سال ها سراپا نگاه دارند. اگر تنها تمام بچه هایی که از این سایت استفاده می کنند، پس از دریافت پذیرش در تکمیل آن بکوشند، در درازمدت مجموعه ای قابل توجه خواهیم داشت. همچنین اگر اثر جانبی این سایت، شکل‌گیری شبکه‌ای از دانشجویان تحصیلات تکمیلی اقتصاد و رشته های مرتبط در اروپا، مثلا از طریق ارتباط تولیدکنندگان محتوا برای سایت در دانشگاه‌های مختلف، باشد؛ می‌توان به قدم‌های بزرگ‌تر بعدی نیز اندیشید.

با احترام
مهدی فیضی

January 19, 2012

خیابان، آکادمی، بازار

مقاله منتشر شده در شماره 18 مجله مهرنامه. متن پی‌دی‌اف و صفحه‌آرایی‌شده را می‌توانید این‌جا بخوانید.

اقتصاددان مالی در مواجهه با جنبش

دوستان ماهنامه از من خواسته‌اند تا نظرم را در مورد ریشه‌ها و تاثیرات بلندمدت جنبش‌‌های اشغال در سطح جهان و به طور مشخص‌تر جنبش اشغال وال‌استریت بیان کنم. پاسخ این‌ سوال که دینامیک‌ شکل‌گیری و بالندگی جنبش‌های اشغال چه بوده و خواهد بود و نهایتن به کجا خواهد رسید و چه تاثیراتی خواهد داشت فرای دانش و تخصص من است. ضمن این‌که روی‌کرد و سلیقه شخصی‌ام این است که به دلیل سرشت پیچیده و غیرخطی جوامع انسانی به کیفیت هرنوع پیش‌بینی قاطعانه، خطی و تک‌مسیری در مورد چرخش‌های آینده جوامع بشری بدبین و کم‌اعتنا باشم. از دید من چنین پیش‌گویی‌هایی در مورد پایان یا ظهور یک نوع ساختار سیاسی/اجتماعی خاص بیش‌تر یک دستورکار و/یا کنش سیاسی معطوف به بسیج نیروها است تا یک عمل فکری و تحلیلی محض.

جنبش‌ وال‌استریت - مثل هر جنبش دیگری - شبیه عکس رادیولوژی از بخشی از تقاضاهای سطح جامعه است و مجموعه‌ای سیال و متحول از خواسته‌ها را نمایندگی و بازتولید کرده و می‌کند - که همان‌طور که از اسم این جریان پیدا است – خواسته‌های معطوف به تغییر نظام مالی جزو اولویت‌های آن است. نظرسنجی‌های مختلف در مقاطع زمانی متفاوت نشان داده‌اند که بخش مهمی از شهروندان آمریکایی (هر چند نه لزومن اکثریت شهروندان) با بسیاری از این خواسته‌ها هم‌دلی نشان داده‌اند، ضمن این‌که برخی نخبگان نیز حمایت خود را از کلیت این خواسته‌ها اعلام کرده‌اند. لذا شعارهای این جنبش را باید ترجمان برداشت‌های ذهنی و خواسته‌های (هر چند مبهم) گروهی از شهروندان دانست و نمی‌توان از آن به سادگی گذشت.

این نوشته کوتاه روی بازخوانی برخی از خواسته‌های معترضان در ارتباط با بخش مالی متمرکز است. این متن البته خطی نیست، یعنی قصد ندارد که یک موضوع مشخص را با تمام جزییات و ابعادش تحلیل کرده و به نتیجه روشنی برسد. برعکس بیش‌تر به نوعی دیالوگ آزاد با خواسته‌های بیان‌شده شبیه‌تر است. ساختار جنبش به‌گونه‌ای است که آگاهانه از تولید و انتشار یک رشته خواسته‌های مشخص و ثابت خودداری شده است و صحبت کردن از خواسته‌های آن به عنوان موضوعی رسمی می‌تواند بی‌معنی باشد. سیالیت خواسته‌ها به نویسنده این متن اجازه می‌دهد تا منتخبی از موضوعات را برگزیند و داعیه بررسی همه‌جانبه خواسته‌های جنبش را هم نداشته باشد.

تاریخ تکرار می‌شود

در همین ابتدای کار بگویم که خلاصه خوانش من از تحولات ماه‌های اخیر این است که حداقل در رابطه با بخش مالی جنش اشغال نکته محتوایی جدیدی و متفاوتی را عرضه نمی‌کند و جریان جدیدی را به شکل رادیکال نمی‌گشاید. شعارهایی که شنیده‌ایم نکاتی است که بارها در جریان بحران بزرگ سال 2007-2009 بیان شده و واکنش‌های متفاوتی را هم از سوی اقتصاددانان و متخصصان بازارهای مالی به دنبال داشته باشد. از این بابت این جنبش بیش‌تر به بلندگوی خواسته‌های قدیمی‌تر شبیه‌تر است و تا پیش‌برنده مجموعه جدیدی از خواسته‌ها.

به لحاظ تاریخی هم جنبش وال استریت اولین اعتراض به بازار مالی نیست و احساسات مشابهی را می‌توان در گذشته نیز سراغ گرفت. تاریخ آمریکا پر از اظهارنظرهای منفی شخصیت‌های سیاسی و حتی روسای جمهور متعددی (جفرسون، تافت و روزولت) به نقش سوداگرانه و مخرب بازار مالی است. آیا این عبارت منسوب به توماس جفرسون ( سومین رییس جمهور آمریکا) که در اوایل قرن 19 بیان شده برای خواننده آشنا نیست؟

"بخش مالی تلاش‌های شهروندان ما را به جای معطوف شدن به تجارت، تولید، ساختمان‌سازی و بقیه فعالیت‌های مفید را منحرف کرده و سرمایه آن‌ها در راه قماربازی، تخریب اخلاقیات و تزریق سم به ساختار نظام سیاسی هدایت می‌کند"

نظام مالی، یار شاطر یا بار خاطر؟

در این‌که رشد بازارهای مالی عامل مهمی برای گسترش و تجاری شدن فناوری‌ها پس از انقلاب صنعتی بوده‌اند کمابیش اتفاق نظر وجود دارد. به سختی می‌توان تصور کرد که در نبود منابع مالی خارجی کارآفرینان و شرکت‌های مختلف می‌توانستند همه هزینه تاسیس و رشد شرکت‌ها و پروژه‌های خود را از جیب خود و خانواده‌شان پرداخت کنند. بر خلاف هیاهوهای موجود بخش حقیقی اقتصاد قطعن مدیون بخش مالی است. به اصطلاح آمریکاییان Wall Street در طول سده‌ها و دهه‌های گذشته در خدمت Main Street (که نماد فعالیت‌های بخش حقیقی اقتصاد است) بوده است.

طبعن به موازات خدماتی که بخش مالی ارائه داده است حضور نهادهای مربوط به آن در جامعه تقویت شده است. در طی 50 سال گذشته سهم بازارهای مالی و بیمه در اقتصاد آمریکا از حدود 15 درصد به نزدیک 35 درصد رسیده است. جالب‌تر این‌که تا اوایل دهه 80 دست‌مزدهای این بخش با سایر بخش‌ها برابری می‌کرده است ولی از این دهه به بعد سهم بخش مالی در کل اشتغال به حدود 6 درصد رسیده است ولی سهم دست‌مزدهای این بخش از کل دست‌مزدهای اقتصاد حدود 9 درصد است که به این معنی است که سرانه دست‌مزدها در این بخش خیلی بیش‌تر از سایر بخش‌ها رشد کرده است و این از جمله موارد نارضایتی بخشی از شهروندان است.

این ولی فقط یک روی سکه است. همان طور که ضعف بازار مالی در مراحل اولیه توسعه کشورها مانع رشد است، بزرگ شدن بیش از حد بازار مالی هم می‌تواند مخرب باشد، نکته‌ای که برخی مطالعات اخیر دانش‌گاهی هم آن‌را تایید می‌کند. از جمله دلایل محتمل برای این اثر منفی می‌توان به جذب بیش از حد استعدادها و منابع از بخش‌های دیگر به بخش مالی، افزایش ریسک سیستمیک اقتصاد به دلیل وابسته کردن عمل‌کرد بخش‌های مختلف به هم و تمایل به برداشتن ریسک‌های غیربهینه و بیش از حد نیاز اشاره کرد.

باور به این‌که بخش مالی بزرگ تحت برخی شرایط می‌تواند حتی اثر منفی داشته باشد البته از جنس مشاهداتی است که برای کشورهایی مثل ما بیش‌تر جنبه تفنن و کنج‌کاوی دارد و هنوز تا رسیدن به آن نقطه فاصله زیادی داریم ولی شاید برای کشورهایی مثل آمریکا و انگلیس که بخش مالی بسیار بزرگی دارند رگه‌های مهمی از حقیقت در آن نهفته باشد. به این معنی تحقیقات دانش‌گاهی هم با برخی خواسته‌های معترضان هم‌راهی می‌کند که از پیچیدگی، فربهی و تسلط بیش از حد نظام مالی شکایت می‌کنند.

شهروندان ناراضی

ذکر سوابق مثبت بازار مالی لزومن و همیشه نظر مثبت شهروندان را به دنبال ندارد. بحران بزرگ نارضایتی و بی‌اعتمادی گسترده‌ای نسبت به نظام مالی و بانکی در کشورهای مختلف از جمله در آمریکا به وجود آورده است. نظرسنجی‌های موسسه گالوپ نشان می‌دهد که اعتماد شهروندان آمریکایی به نظام بانکی این کشور طی چهار سال گذشته پیوسته رو به کاهش بوده و درصد کسانی که هیچ اعتمادی به این نظام ندارند از 14 درصد به 36 درصد رسیده است.

ذکر یک خاطره شخصی در این‌جا بد نیست. چند هفته پیش آقای لری سامرز (رییس سابق دانش‌گاه هاروارد و وزیر خزانه‌داری اسبق آمریکا که موضوعات بحث‌برانگیز حول عمل‌کردهای او زیاد است) برای جلسه پرسش و پاسخ عمومی در مورد سیاست‌های رشد اقتصادی به دانش‌گاه MIT آمده بود. اولین سوال از طرف مخاطبان را آقای مسنی پرسید که از زبان و شیوه استدلال‌هایش تا حدی می‌شد حدس زد که با پیچیدگی فنی بحث آشنایی ندارد. سامرز جواب سوال اول او را داد ولی سوال‌کننده که ظاهرن قانع نشده بود هم‌چنان پشت تریبون ماند و نظرش را این طور ادامه داد که "همه می‌دانند که ریشه بحران اخیر عرضه CDS‌ها (چیزی شبیه به قراردادهای بیمه اوراق مالی منتشر شده توسط شرکت‌ها و موسسات مختلف) بود!". با این نظر عجیب و قاطع (که البته در لابه‌لای نظرات جنبش اشغال وال‌استریت هم شنیده می‌شود) مدتی در جلسه سکوت حاکم شد و سخن‌ران نگاهی به مدیر جلسه کرد و نهایتن بدون این‌که پاسخی بدهد پیش‌نهاد کرد که نفر بعدی سوالش را بپرسد!

مشابه نظری که آقای میان‌سال – که بعدن هم او را در بین جمعیت جنبش اشغال‌ هاروارد دیدم - ارائه کرد را در این سال‌ها زیاد شنیده‌ایم و پاسخ اقتصاددان‌ها هم گاه و بی‌گاه (معمولن از سرناچاری) بی‌شباهت به رفتار دکتر سامرز نبوده است. نکته‌ای که در این بین قابل توجه است و به نظرم در بین دانش‌گاهیان (خصوصن بین اقتصاددان‌هایی که گاه به طرز افراطی و ناراحت‌کننده‌ای عادت به جدی نگرفتن سوال‌هایی که به شکل روشن و سازگار و دقیق صورت‌بندی نشده‌اند دارند) کم‌تر مورد توجه قرار می‌گیرد تحلیل موقعیتی است که این پرسش‌گر مثالی ما در آن قرار دارد. از آن روز مرتبن به این سوال فکر می‌کنم که این شکاف شناختی بین مردم عادی جامعه (به عنوان مشتریان و ذینفعان بازار مالی) و تحلیل‌گران و فعالان بازار را چه‌گونه باید پر کرد؟ چرا باید از دید بسیاری از اقتصاددانان مالی بسیاری نوآوری‌های مالی یک پیش‌رفت مهم و کارا به حساب بیاید و همین نوآوری‌ها از دید مردم عادی سرمنشاء یک بحران عظیم؟

پیچیدگی و شفافیت نظام مالی

به نظر می‌رسد بخشی از پاسخ به سوال قبلی در ذات فرآیندهای مالی نفهته است. بازار مالی به یک معنی پیچیده‌ترین و انتزاعی‌ترین بازار اقتصادی است و همین پیچیدگی باعث می‌شود تا بسیاری از مکانیسم‌ها و کارکردهای واقعی آن از دید غیرمتخصصان پنهان بماند و به راحتی در مورد آن سوء‌تفاهم به وجود بیاید. فراموش نکرده‌ایم که در جریان بحران گاه بحث‌های داغی بین متخصصان برجسته حوزه اقتصاد مالی در می‌گرفت که هم‌دیگر را متهم به نفهمیدن مکانیسم‌های رفتاری بازارهای مالی می‌کردند. لذا سردرگمی در مورد کارکردها و رفتار بازار مالی حتی در بین متخصصان هم امر غریبی نیست.

برای این ابهام‌ها دلایلی می‌توان ذکر کرد: بر خلاف بازارهای دیگر مثل بازار کالا و کار که حداقل موضوع مبادله در آن‌ها موجودیتی ملموس و انضمامی و ایستا است، اکثر مبادلات بازار مالی بر اساس یک کالای انتزاعی شکل می‌گیرد. مثالی بزنیم. وقتی شما در بازار کالا یک کیلو سیب یا یک خودروی نو می‌خرید حدود و صغور تعریف کالا و میزان مطلوبیت مصرف کالا تا حد خوبی برای مصرف‌کننده ملموس و روشن است و بازرسی‌های معمول هم تا حدی زیادی کیفیت محصول خریداری شده را روشن می‌کند. ضمن این‌که موضوع مبادله معمولن ایستا است. یک کیلو سیبی که تحویل مصرف‌کننده می‌شود جریانی از اتفاقات آینده را با خودش حمل نمی‌کند. هر چه هست یک‌جا به مصرف‌کننده منتقل می‌شود.

از آن طرف وقتی به یکی از ساده‌ترین و ابتدایی‌ترین محصولات مالی یعنی خرید سهام یک شرکت نگه کنیم آن وجه ملموس و ایستا و خوش‌تعریف را تا حد زیادی از دست می‌دهیم. اولن برای بسیاری از مردم خیلی روشن نیست که سهام یک شرکت یعنی دقیقن مالکیت بر چه چیزی؟ ثانین موضوع مبادله تا آینده نامعلوم حضور دارد. سهام در واقع مالکیت بر کل سودهایی است که شرکت قرار است تا آخرالزمان بین سهام‌داران پخش کند و این سودها در طول زمان دائمن بالا و پایین می‌شوند. نهایتن این‌که بخش مهمی از قرارداد مشروط به تحقق وضعیت‌های آتی است و لذا رفتار غیرخطی دارد. مثلن اگر شرکت ورشکسته شود حق و حقوق و دارایی سهام‌داران بسیار متفاوت از وقتی است که به آستانه ورشکستگی نزدیک نشده است.

موتور و نه دوربین

این عنوان کتابی است نوشته Donald Mackenzie که بین جامعه شناسان و علاقه‌مندان به مباحث بازارهای مالی مطرح است. حرف اصلی او (که به یک معنی جدید نیست و همیشه در افواه گفته می‌شده است) این است که مدل‌های جدید ارزش‌گذاری دارایی‌ها (مثل مدل معروف بلک-شولز که جایزه نوبل را برای صاحبانش به ارمغان آورد) صرفن توصیف و تفسیری از جهان نبوده است، بل‌که ابزاری برای تغییر بازار مالی هم بوده‌اند. یعنی با ورود این مدل‌ها و ابزارها شکل‌های جدیدی از قراردادهای مالی بروز کرد که قبلن از اساس در بازار وجود نداشتند و معرفی آن‌ها عملن بر پیچیدگی بازار مالی افزوده است.
مثال عینی موضوع فرآیند نوآوری مالی منجر به عرضه محصولات ساختاری است. این محصولات انواع جدیدی از قراردادهای مالی هستند که ساختارشان ترکیبی از انواع قراردادهای مالی است. بسیاری از این قراردادها از ترکیب یک ابزار سنتی مثل سهام یا اوراق قرضه به علاوه یک قرارداد مدرن بیمه‌‌ای (مثلن اختیارات) به وجود آمده‌اند. در مرحله بعدی قراردادهای ترکیبی مختلفی روی مجموعه‌ای از محصولات ساختاری نسل اول نوشته شده و نهایتن این فرآیند مارپیچی منجر به معرفی ابزارهایی شده‌ است که نه تنها ساختار دقیق جریان درآمدی آن‌ها روشن نیست بل‌که قیمت و بازده آن‌ها واکنش‌های غیرشهودی و غیرخطی به اتفاقات مختلف نشان می‌دهد.

غیرخطی که می‌گوییم یعنی این‌که مثلن قیمت دارایی – که روزانه تغییر می‌کند و لذا ثروت سرمایه‌گذار را تحت‌الشعاع قرار می‌دهد – نه تنها تابعی عجیب از میانگین وضعیت آینده است بل‌که مثلن با تغییرات واریانس اتفاقات آینده هم بالا و پایین می‌شود. از ادبیات مربوط به روان‌شناسی تصمیم‌گیری می‌دانیم که انسان‌ها، حتی متخصصان، شهود چندان قوی روی این نوع رفتارها ندارند و لذا به راحتی ممکن است در تخمین ارزش و رفتار آن‌ها اشتباه کنند.

زندگی روزمره شهروندان، درگیر پیچیدگی ابزارهای مالی

پیچیدگی یک محصول به خودی خود امر منفی نیست. تقریبن همه شاخه‌های علوم به درجه‌ای از پیچیدگی رسیده‌اند که درک مکانیسم‌های آن‌ها برای غیرمتخصصان ممکن یا آسان نیست. آن‌چه پیچیدگی محصولات و فرآیندهای بازار مالی را مهم می‌کند رابطه نزدیک سرمایه‌گذاری مالی با زندگی روزمره شهروندان خصوصن در کشوری مثل آمریکا است. طبق نظرسنجی‌های گالوپ نزدیک به 70 درصد آمریکاییان معتقد بودند که بحران بزرگ وضعیت مالی خود آن‌ها را تحت‌الشعاع قرار داده یا خواهد داد. به طور ویژه در آمریکا - که برخلاف کشورهای اروپایی فاقد یک نظام مرکزی یا دولتی گسترده و اجباری برای مدیریت بازنشستگی است - بسیاری از شهروندان باید شخصن به فکر سرمایه‌گذاری برای دوران بازنشستگی خود باشند. وقتی به آمار نگهداری دارایی مالی بین خانواده‌های آمریکایی نگاه می‌کنیم حتی در پایین‌ترین دهک‌های درآمدی هم درصد قابل توجهی از خانواده‌ها حداقل یک نوع از سرمایه‌گذاری‌های مالی را در دارایی‌های خود دارند.

اقتصاددانان مالی هم در طی چهار دهه گذشته دائمن به افراد توصیه کرده‌اند تا سبد دارایی‌های خود را متنوع کنند تا سرمایه‌گذاری‌های در معرض ریسک‌های بی‌دلیل قرار ندهند. تبعات چنین توصیه‌ای باعث شده که عامه مردم به صورت مستقیم یا غیرمستقیم باید با انواع محصولات مالی پیچیده سر و کار داشته باشند و گاه از چنین مواجهه‌ای گریزی نیست. مثلن افراد مجبورند به صورت مستقیم یا از طریق شرکت‌های مدیریت دارایی برای دوره بازنشستگی خود پس‌انداز کنند. پس‌انداز بازنشستگی افراد نهایتن وارد سبدی از سرمایه‌گذاری‌ها می‌شود که یک فرد غیرمتخصص (یا حتی برخی متخصصان!) تصور دقیقی از آن ندارند. این وضعیت قطعن می‌تواند فرساینده باشد.

من آماری از وضعیت ایران ندارم، و تصور هم می‌زنم که این آمار احتمالن موجود نباشد، ولی به نظرم وضعیت برای ایران بسیار متفاوت از این‌جا خواهد بود. احتمالن بخش مهمی از جمعیت ساکن شهرهای کوچک دست‌رسی به بازار مالی ندارند و بسیاری از ساکنان شهرهای بزرگ هم واقعن مشارکت خاصی در بازار مالی ندارند و لذا اثر تغیرات بازار مالی روی زندگی شهروندان ممکن است خیلی مستقیم و روشن نباشد.
این 99٪ و آن بحران بزرگ

آیا شهروندان بازندگان معصوم بحران مالی بودند یا آن‌ها هم سهی از ماجرا دارند؟ پاسخ این سوال معطوف به درک ما از ریشه‌های بحران بزرگ است. از پاسخ‌های کلیشه‌ای و سهل مثل "بحران ذاتی سرمایه‌گذاری" که بگذریم، همانند همه اتفاق‌های مهم تاریخی پاسخ این سوال احتمالن تا سال‌ها موضوع بحث و بررسی دقیق و مجادله و تحقیق خواهد بود و شاید هم هیچ گاه در مورد ماجرا توافق کامل حاصل نشود.

برای بحران بزرگ ریشه‌های متعددی ذکر شده و بحث حباب وام‌های ارزان مسکن یکی از دلایل جدی و قابل تامل است. حتی اگر باور داشته باشیم که رفتار دو بانک شبه دولتی مسوول وام‌های مسکن یعنی فانی‌می و فردی‌می ریشه اصلی مساله نبوده ولی حداقل می‌توانیم باور کنیم که معضل را تشدید کرده و به عنوان علت مکمل عمل کرد. این‌را هم می‌دانیم که بخش عمده این وام‌ها به چه کسانی رسیده بود و این دو موسسه مالی به چه دلیلی سیاست‌ سهل‌گیری در وام دادن را پیشه کرده بودند.

بحث بررسی انگیزه‌ها در مقررات‌گذاری موسسات مالی به ما می‌گوید که رفتار مقررات‌گذاران در برابر مقررات مربوط به موسسات بزرگ و مقررات مربوط به مشتریان خرد متفاوت خواهد بود. سیاست‌مداران اصولن دوست دارند که پای‌گاه رای خود را در مزایای نظام مالی شریک کنند و لذا مثلن مقررات مربوط به وام‌گیری آن‌ها را آسان می‌کنند. در این مورد خاص هم چون سیاست‌مداران علاقه‌مند بودند تا نرخ مالکیت مسکن برای گروه‌های کم‌درآمد بالا باشد سیاست وام‌های آسان را تشویق کرده بودند. طبعن آن 1٪ مورد اتهام که نیازی به چنین وام‌هایی نداشتند و مشتری اصلی وام‌ها همان 99٪ بودند. پس 99٪ هم در نهایت ماجرا خود شریک بحران بوده است. حرف من این است که به عنوان یک زیرگروه اجتماعی نمی‌توان در وقت سرخوشی از مزایای یک نظام بهره برد و در زمان بحران خود را کنار کشید و صرفن در موضع مدعی صرف ایستاد.

ضمن این‌که مسوولیت سیاست‌گذار و سیاست‌مدار را (در کنار مسوولیت مدیران بخش مالی) نمی‌توان نادیده گرفت. سیاست‌گذاری که برای جلب رای مقررات را به نفع حامیانش دست‌کاری می‌کند به صورت بالقوه قابلیت آسیب‌پذیری نظام مالی را بالا می‌برد. جنبشی که خواهان نظارت و مقررات‌گذاری بیش‌تر بر نظام مالی است از آن طرف قضیه هم باید متوجه تبعات بازکردن پای سیاست‌مداران، که آن‌ها هم مورد انتقاد جنبش هستند، به ماجرا باشد.

آیا نجات بانک‌ها، فقط نجات 1٪ بود؟

"پول مالیات شهروندان نباید صرف نجات سوداگران شود!" این جمله را بارها شنیده‌ایم. در این‌که حمایت‌های دولتی موسسات مختلفی را نجات داد شکی نیست. بانک لیمن برادرز درست وقتی که معلوم شد که دولت از آن حمایت نخواهد کرد فرو افتاد. دقیق نمی‌دانیم که اگر بقیه بانک‌ها نجات نمی‌یافتند چه می‌شد ولی دور از تصور نیست که با فرو ریختن چند بانک اصلی دیگر، مجموعه‌ای از موسسات دیگر که این بانک‌ها به عنوان طرف‌قرارداد (Counter-party) آن‌ها عمل می‌کردند نیز دچار معضلات اساسی می‌شدند و نهایتن صدها شرکت تولیدی که مشتریان این موسسات بودند ورشکسته یا دچار افت می‌شدند. اگر به بحث قبلی ارجاع دهیم نجات موسسات مالی در واقع فقط نجات مدیران این موسسات نبود بل‌که نجات ارزش دارایی‌ها و ذخیره پس‌انداز میلون‌ها شهروند عادی هم بود.

موضع اقتصاددانان آکادمیک در بحث نجات موسسات بزرگ چیست؟ احتمالن نظرات متفاوت است. برخی با جنبش وال استریت نزدیکی بیش‌تری دارند (هر چند از موضعی کاملن متضاد آن‌ها) ولی احتمالن عمده اقتصاددانان چندان موافق معترضان نیستند. با این همه طیف‌های مختلف اقتصاددانان در مورد مساله کژرفتاری (Moral Hazard) توافق دارند. یعنی می‌‌دانند که اگر دولت تعهد کند که موسسات مالی در خطر افتاده را حفظ کند این موسسات ممکن است با اتکا به این اطمینان‌ها باز دست به ریسک‌های بزرگ بزنند. مقررات‌گذاری معطوف به ریسک کل نظام مالی، بروز کردن استانداردها و نظارت دقیق‌تر و با بسامد بیش‌تر روی موسسات مالی قرار است احتمال این مشکل را کم‌تر کند. ولی همه‌این‌ها نیاز به بسته‌های نجات در آینده را از بین نخواهد برد.
من شخصن این قیاس را دوست دارم. ما از یک طرف به افراد می‌گوییم که غذای سالم بخورند و ورزش کنند تا خطر بیماری قلبی‌شان کم‌تر شود. با این همه هم‌چنان آمبولانس و اورژانس و دست‌گاه‌های شوک الکتریکی در مراکز عمومی را هم گسترش می‌دهیم و لزومن استدلال نمی‌کنیم که وجود دست‌گاه شوک الکتریکی (قیاسی برای بسته‌های نجات) باعث می‌شود تا افراد نسبت به سلامتی‌شان بی‌توجه شوند. یا بدتر از آن هیچ وقت نمی‌گوییم که کسی که دچار حمله قلبی می‌شود نباید شوک دریافت کند چون با بی‌توجهی به دستور‌العمل‌ها باعث این مساله شده است. دست‌گاه شوک اتفاقن برای کسانی است که دچار حمله قلبی می‌شوند که ریشه‌هایش احتمالن ترکیبی است از نتایج رفتار خود فرد و مجموعه عواملی خارج از کنترل مثل ژنتیک و آلودگی هوا و غیره.
جالب است که در مثال حمله قلبی، خود فرد مهم‌ترین مسوول و فایده‌برنده کلیت ماجرا است. در ماجرای بانک‌ها اتفاقن فایده‌برندگان نجات کسانی غیر از مسوولین قضیه هستند و مسوولیت نجات بیش‌تر می‌شود. منصفانه‌تر است بگوییم که در بحران‌ها مسوولیت بیش‌تری باید متوجه مدیران موسسات شود ولی کلیت موسسه (از جمله سهام‌داران، سپرده‌گذاران و مشتریان) باید تا حد امکان محافظت شوند. به این معنی تعهدات برای محافظت از موسسات مالی به نوعی در خدمت آن 99٪ مورد ادعا است.

سوداگران، مظنونان همیشگی

این که فعالان بازار مالی (مدیران بانک‌ها و سوداگران) در مظان اتهام‌های جدی قرار دارند تنها یک واکنش احساسی از سوی جمعی از شهروندان ناراضی نیست. اتفاقن محققان آکادمیک در این زمینه با معترضان توافق دارند و درست بعد از بحران توجه جدی به سمت مساله عاملیت (Agency Problem) در بازارهای مالی جلب شده است. به طور خلاصه مساله عاملیت وقتی بروز می‌کند که کسی که استخدام شده تا کاری را انجام دهد بیش از آن‌که به فکر منافع موکلش باشد به فکر منافع خودش است. این مساله تقریبن همه جا به چشم می‌خورد. پزشکان، وکلا و سیاست‌مداران هم گروه‌های دیگری هستند که دائمن در معرض چنین اتهام‌هایی قرار دارند.

در این بین یک سری ویژگی‌ها در ذات بازارهای مالی وجود دارد که مساله را پیچیده‌تر و رفع مساله عاملیت را سخت‌تر می‌کند. اول این‌که تقریبن تمام مبادلات عمده مالی باید توسط یک کارگزار (مثلن واسطه سهام، مدیر پورت‌فولیو، کارمند بانک سرمایه‌گذاری و الخ) انجام شود. دوم این‌که محصولات مالی پیچیده هستند و معمولن کارگزار اطلاعات خیلی بیش‌تری نسبت به موکلش دارد. سوم، محصولات مالی در معرض عدم اطمینان‌های فراوان قرار دارند. این در ذات اکثر قراردادهای مالی است. وقتی سهامی را می‌خریم متوجه این نکته هستیم که ممکن است به علت اتفاقات آینده قیمت این سهم افت قابل توجهی بکند. حال اگر زمان گذشت و بلایی سر سهام ما آمد نمی‌توانیم به درستی تشخیص بدهیم که آیا ضعف عمل‌کرد کارگزار و منفعت‌طلبی او باعث این وضعیت بوده یا اتفاقات خارج از کنترلی که به هر صورت اتفاق می‌افتاد. موقعیت بسیار شبیه به وقتی است که پزشکی دارویی را تجویز می‌کند و ما به درستی نمی‌دانیم که ایا عدم به‌بود بیمار به خاطر تشخیص اشتباه پزشک بوده یا به هر حال جزیی از درصد خطایی است که هر روش درمانی دارد. نهایت (و شاید مرتبط‌ترین ویژگی به اعتراض جنبش اشغال) این‌که منافع ناشی از رفتار نادرست بسیار بالا است و متاسفانه به هزینه‌های آن غلبه دارد. کاملن قابل تصور است که سوداگری که صدها مشتری دارد ظرف چند سال محدود کاری کند که لزومن در جهت منافع مشتریان نیست. مثلن در دارایی‌هایی سرمایه‌گذاری کند که بسیار پرریسک هستند. ظرف چند سال اول که اوضاع خوب است این دارایی‌ها سود زیادی تولید می‌کنند و کارگزار هم درصد خوبی نصیبش می‌شود و ثروت زیادی می‌اندوزد. چند سال بعد که اوضاع خراب می‌شود این دارایی‌ها عملن ارزشی ندارند. طبعن مشتریان این سوداگر را اخراج می‌کنند ولی خب اخراج که جبران‌کننده زیان آن‌ها نیست و قانون هم معمولن مانع از این می‌شود که سراغ دارایی‌های شخصی سوداگر بروند و سودهای سال‌های قبل او را به عوض زیانی که وارد کرده طلب کنند.

پس بر سر این‌که موقعیتی که فعالان مالی در آن قرار دارند ذاتن برای رفتار نادرست آماده است توافق وجود دارد. صحبت بر سر اصلاح این موقعیت است. مثلن این‌که آیا دست‌مزدهای مدیران و سوداگران مالی باید تحت مقررات دولتی قرار گرفته و محدود شود موضوع بحث جدی بوده و هر چند اقتصاددانان با محدود کردن سطح دست‌مزدها هم‌راهی و موافقت ندارند ولی بر سر اصلاح ساختار بسته‌های پرداخت فعالین مالی توافق وجود دارد.

آیا راه‌حل‌های ارائه شده عملی هستند؟ نوآوری پادزهر مقررات‌گذاری

لزوم وضع مقررات بیش‌تر روی بانک‌ها و موسسات مالی و محدود کردن قدرت آن‌ها تقریبن جذاب‌ترین و بی‌خطرترین شعار سیاسی در دوره‌های بعد از بحران بزرگ بوده است. با این همه کسانی که از مقررات‌گذاری دفاع می‌کنند یک نکته ساده را در نظر نمی‌گیرند و آن‌هم قابلیت نوآوری در موسسات مالی است. به یک تعبیر می‌توان گفت که اتفاقن مقررات‌گذاری بیش از حد می‌تواند منجر به خلق بحران جدیدتری در آینده شود. وقتی بانک‌ها و موسسات مالی از اتخاذ برخی استراتژی‌های مالی منع شوند به این سمت روی خواهند آورد تا با طراحی محصولات مالی جدید و پیچیده این خلاء را پر کنند. معمولن این محصول جدید (و گاه بسیار پیچیده) کمابیش همان خروجی مالی را تولید می‌کنند که مقررات جدید ممنوع کرده است! با این تفاوت که برای جلوگیری از غیرقانونی اعلام شدن آن‌ها معمولن شفافیت کم‌تری دارند و یا ترکیبی از محصولات مختلف هستند. اگر به بحث قبلی که در آن پیچیدگی را یکی از دلایل نارضایتی شهروندان و نیز فرار از دست مقررات‌گذاران بدانیم، نوآوری مالی عملن در جهت خنثی کردن مقررات‌گذاری رفتار کرده و دوباره منجر به این مشکلات می‌شود. می‌توان بازار مالی را تحت مقررات شدید قرار داد ولی آیا می‌توان نوآوری را هم ممنوع کرد؟

January 16, 2012

گپ‌ و چای: مصاحبه با جواد صالحی اصفهانی، بخش هشتم

حامد: برای کار آینده چه تصمیمی داشتید؟ آیا حضور در ایران روی این تصمیم اثر داشت؟

جواد: داشت! سفرم به تهران عملن تبدیل به تلاش برای تعیین مسیر آینده شغل من شد. علامت‌های مبهمی بهم می‌رسید که برای هر نوع مسیری که انتخاب کنم چه مزایایی دریافت می‌کنم و من هم سخت به این موضوع فکر می‌کردم که بلاخره باید خودم را برای چه نوع شغلی آماده کنم. آیا باید به امید ارتقاء در نظام دولتی تبدیل به اقتصاددان بوروکراتیک می‌شدم یا این‌که برای تدریس فرد به‌تری بودم؟ دقت کنید که اکثر فارغ‌التحصیلان این روزها مسیری که من پیش روی خودم می‌دیدم را نمی‌بینند. الان سوال این است که آیا شغل خود را در عرصه تحقیق انتخاب کنیم یا نه؟ ممکن است اشتباه کنم ولی آن روزها تنها اقتصاددانی که در تهران صحبت از تحقیق و انتشار مقاله می‌کرد هاشم پسران بود که او هم خیلی مطمئن نبودیم این مسیر را ادامه خواهد داد.

اگر از زبان اقتصاد نیروی کار استفاده کنیم، علامتی که من از بازار کار اقتصاددانان در ایران دریافت کردم، که آن‌روزها البته بازار محدودی بود، اساسن بر پایه مسیر شغلی تعداد محدودی اقتصاددان بود که من می‌شناختم که یا در دولت بودند و یا در دانش‌گاه (که آن‌روزها فقط دو دانش‌گاه تهران و ملی گروه‌های جدی اقتصاد داشتند). قبول دارم که این نگاه، نگاه محدودی به آینده شغلی است.

حامد: مگر شما بورس بانک مرکزی نبودید؟

جواد: من با این‌که بورس بانک بودم و تعهد خدمت در آن‌جا را داشتم ولی بانک مرکزی آن‌ روزها در این مورد سخت‌گیری نمی‌کرد و اجازه می‌داد که دانش‌جویان بورسیه بانک به صورت مامور به خدمت در جاهای دیگر هم کار کنند. بخشی از ماجرا به این بر می‌گشت که کسانی که این تصمیمات را در بانک می‌گرفتند نمی‌خواستند که دانش‌جویان رقیبشان شوند.

من به دلایل مختلف خیلی بیش‌تر به مشاغل دانش‌گاهی علاقه داشتنم. اول این‌‌که حوزه تخصصی‌ام را به جای اقتصاد کلان به سمت اقتصاد جمعیت برده بودم و بانک مرکزی خیلی برای این تخصص جایی نداشت. دوم‌ این‌که مشاغل دولتی به نظرم خیلی سیاسی می‌رسیدند. نهایتن این‌که به نظرم می‌رسید که با پیوستن به نظام دولتی شانس چندانی برای اصلاح سیاست‌ها نمی‌دیدم.

حامد: این را بیش‌تر توضیح می‌دهید.

جواد: ببین اگر فکر می‌کنیم که اقتصاددان‌های ایرانی این روزها تاثیر چندانی روی سیاست‌گذاری‌ها ندارند، ممکن است تعجب کنیم که تاثیر آن‌ها آن روزها حتی کم‌تر بود یا حداقل من این طور برداشت کردم. مطمئنم که اگر از طبقه بالا بودم شاید تصور دیگری می‌داشتم. شاید در این صورت شانس بیش‌تری برای این که افراد در راس امور حرفم را بشوند احساس می‌کردم. باید دقت کنید که آن روزها نمی‌شد در مورد موضوعات اقتصادی به راحتی صحبت کرد.

غیر از روزنامه‌ها روش دیگری برای بیان عقاید نبود، نه اینترنتی بود و نه وبلاگی. تحمل رژیم برای شنیدن انتقاد هم خیلی کم بود. حتی گفتن این‌که تورم بالا است، که واقعن هم بود، ممکن بود خطرناک باشد. یادم هست که روی مقاله‌ای که هاشم آن‌روزها روی توزیع درآمد نوشته بود نقد داشتم. این یکی از اولین مقالاتی بود که در این رابطه نوشته شد و همانند همه ما هاشم هم با داده‌های "هزینه خانوار" کار می‌کرد. من به او گفتم که تخمین‌های او به طور مشخصی توزیع درآمد در ایران را دست‌پایین تخمین می‌زند (اگر اشتباه نکنم ضریب جینی که پیدا کرده بود حدود 0.5 بود) چرا که نابرابری در توزیع پس‌انداز خیلی بیش‌تر از توزیع درآمد بزرگ‌تر است (چای داغ: نکته جواد این است که وقتی از هزینه خانوار به عنوان پراکسی برای درآمد خانوار استفاده می‌کنیم تا توزیع درآمد را تخمین بزنیم از آماره‌ای استفاده می‌کنیم که نابرابری کم‌تری را نمایش می‌دهد. درآمد حاصل جمع مصرف وپس‌انداز است و لذا اگر نابرابری در توزیع پس‌انداز شدیدتر از هزینه (مصرف) باشد توزیع درآمد نابرابرتر از توزیع هزینه خواهد بود). هاشم نکته من را تایید کرد ولی گفت که حتی همین تخمین محافظه‌کارانه هم باید توسط ساواک تایید شود. این روزها آدم‌ها انواع و اقسام کارها را در مورد فقر و نابرابری و در نقد سیاست‌های حکومت می‌نویسند و به خاطر این نوشته‌ها دست‌گیر نمی‌شوند. خود این یک پیش‌رفت است!

حامد: هنوز هم همین تصور را دارید؟

جواد: به نظرم نه! من حتی در این مورد که نمی‌توان روی سیاست‌های حکومت اثر داشت هم اشتباه می‌کردم. همان موقع آدم‌های زیادی در بانک مرکزی و سازمان برنامه بودجه روی موضوعات مهمی کار می‌کردند و لذا فرصت مشارکت در سیاست‌گذاری وجود داشت. مشکل این بود که من از آن‌ها خبر نداشتم. فکر می‌کنم که اگر اقتصاد کلان یا یک چیز کاربردی‌تر دیگر خوانده بودم می‌توانستم این فرصت‌های مشارکت در سیاست‌گذاری را به‌تر ببینم.

تصورم در مورد الزامات کار دانش‌گاهی در ایران هم خام بود. تصویر من از فضای آکادمیک ایران بازی موش و گربه با نظام امنیتی شاه بود که آن چند نفری که من می‌شناختم درگیر این بازی بودند. من خیلی ذهنم را محدود کرده بود و فرای چارچوب فکر نمی‌کردم و لذا به این موضوع فکر نمی‌کردم که فضای آکادمیک آینده ممکن است خیلی متفاوت از وضعیت فعلی باشد. من به این نکته دقت نمی‌کردم که علی‌رغم میل حکومت تحقیق و انتشار مقاله دیر یا زود در فضای آکادمیک ایران رایج خواهد شد. این جریان رایج در جهان بود و موجش به ایران هم می‌رسید. شاید اگر یک نفر در هاروارد من را کنار می‌کشید و می‌گفت ببین رفیق 20 سال دیگر اهمیت خاصی نخواهد داشت که تو با کی صحبت کردی، چه قدر برای‌شان جالب بود یا این‌که سر کلاس‌هایش چه گفتی، چیزی که مهم خواهد بود این خواهد بود که چه مقاله‌هایی منتشر کرده‌ای. من به چنین نصیحتی گوش می‌کردم ولی خب حیف کسی به من چنین چیزی را نگفت.

حامد: آدم‌های ایران بحث این تغییرات را باز نمی‌کردند؟

جواد: فضای تهران خیلی دورتر از این بود که من را مجبور کند به این فکر کنم که اگر قرار است شغلم را جدی بگیرم – و باید هم جدی می‌گرفتم چون خانواده من ثروت‌مند نبود – باید در فضای آکادمیک باشم و مشغول تحقیق و انتشار مقاله باشم. آدم‌هایی که من می‌دیدم عمدتن از طبقه بالا بودند که زندگی‌شان‌ از زندگی من – که هنوز در یک خانه دوخوابه مشترک زندگی می‌کردم و با اتوبوس این طرف و آن می‌رفتم – متفاوت بود.

آن روزها طبقه اجتماعی نقش مهمی در مشاغل خارج از مهندسی و پزشکی بازی می‌کرد. جوانان باهوش طبقه متوسط خیلی تلاش می‌کردند تا خود را وارد فضای مهندسی و پزشکی بکنند. این حوزه‌ها درآمد خوبی داشتند و کارراهه مطمئنی برای کسانی که از طرف خانواده امنیت مالی نداشتند فراهم می‌کرد. اقتصاد خواندن یک جور تسلی‌خاطر برای کسانی بود که نتیجه خوبی در کنکور نگرفته بودند. الان هم شاید تا حدی این طور است ولی اقتصاد در سال‌های اخیر رشد مهمی داشته و تبدیل به مسیر شغلی برای بچه‌های باهوشی شده است که دوست دارند یک شغل جذاب و در عین حال پردرآمد داشته باشند.

همان طور که قبلن هم صحبت کردیم، این وضعیت دقیقن یکی از دلایلی بود که افراد دوراندیشی مثل مهدی سمیعی و خداداد فرمانفرماییان بورسیه بانک مرکزی را راه انداختند تا دانش‌جویان برتر کنکور را به سمت اقتصاد و حساب‌داری جذب کنند. هاشم پسران اولین محصول تلاش آن‌ها بود و از همان موقع هم تاثیرگذاری خودش را شروع کرده بود.

اگر نگاهی به لیست اقتصاددانانی که آن‌روزها خارج از ایران و در دانش‌گاه‌های خوب مشغول تحصیل بودند بکنید می‌بینید که اکثرن از خانواده‌های‌شان پول می‌گرفتند. قبل از دهه 70 میلادی تامین هزینه‌های تحصیل در این فضا برای خانواده‌های طبقه متوسط امکان‌پذیر نبود. بعد از رشد قیمت نفت در دهه هفتاد بود که افراد متوسط جامعه – مثلن یک مغازه‌دار ساده – می‌توانست هزینه تحصیل دختر یا پسرش در خارج از کشور را بپردازد. اگر خارج از کشور بود تغییر فضا را حس می‌کردی و می‌دیدی که موج جدیدی از دانش‌جویان طبقه متوسط روانه دانش‌گاه‌های خارجی می‌شدند. همین موج جدید اثر مهمی روی جهت‌گیری جنبش دانش‌جویی بر علیه حکومت شاه داشت و این جنبش را قوی‌تر و رادیکال‌تر کرد.

ادامه دارد ...

January 12, 2012

مقالاتی در اقتصاد فساد

MIT یک سنت خوبی دارد و آن‌هم ترم ژانویه معروف به IAP است که به مدت یک ماه - بین دو ترم اصلی - مجموعه فراوانی از کلاس‌های کوتاه‌مدت یا کاربردی یا سخن‌رانی‌های تک‌جلسه‌ای برگزار می‌شود. دوست داشتم فرصت بیش‌تری داشتم و خلاصه‌ای از کلاس‌ها یا سخن‌رانی‌هایی که روزانه می‌روم را برای بقیه می‌نوشتم. در حد توان گاهی خلاصه برخی مباحث را معرفی می‌کنم. برنامه را می‌توانید این‌جا ببینید.

یکی از سخن‌رانی‌هایی که دوست داشتم را بن اولکن از دانش‌کده اقتصاد ارائه کرد و موضوعش در مورد فساد در کشورهای در حال توسعه بود. بحثش به لحاظ تئوریک نکته عجیب یا جدیدی نداشت. به طور خلاصه فساد بد است چون هزینه خدمات دولتی را بالا می‌برد، باعث بازتوزیع ثروت از طبقات مستحق کمک به طبقات متصل به قدرت می‌‌شود، اعمال قانون را در جایی که تخلف باعث آسیب به دیگران می‌شود (مثلن رانندگی با سرعت زیاد یا آلوده کردن محیط زیست) ضعیف می‌کند، درآمد مالیاتی دولت را کم می‌کند، به کسانی که مجرم نیستند هم هزینه تحمیل می‌کند و الخ. قسمت جالب کار مربوط به مقالات تجربی او بود که عمدتن در اندونزی و بر اساس طراحی آزمایش تصادفی انجام شده‌اند و سعی می‌کنند تخمین‌های عددی از حد و اندازه اثرات فساد و رفتار افراد تحت مکانیسم‌های مختلف کنترل فساد ارائه کنند. در مورد این روش در پست مفصلی توضیح خواهم داد. برای مثال این مقاله و این مقاله و این مقاله او را ببینید.

من البته یک ملاحظه‌ای داشتم که اگر قوانین ناکارا باشند - مثلن بدون توجیه کافی جلوی ورود سرمایه‌گذاران به تولید با بازده مثبت اجتماعی(1) را بگیرد - یا اگر پرداخت هزینه‌های تخلف مستلزم فعالیت‌های (به لحاظ اجتماعی) ناکارا باشد- مثلن این‌که صرفن برای پرداخت جریمه رانندگی راننده یک کامیون گران‌قیمت باید دو روز علاف شود - فساد (به معنی دور زدن قوانین) یک سری نتایج اجتماعی مثبت دارد و باید در محاسبه هزینه‌ها وارد شود. بن با این مشاهده موافق بود ولی نکته خوبی اضافه کرد که سنجش اثر مثبت خالص بسیار مشکل است چون معمولن هر فسادی هر دو جنبه را با هم دارد.

یادم هست که یک بار در ایران فراموش کرده بودم که قبض برقم را پرداخت کنم. یک روز صبح مامور اداره برق آمد و خبر داد که به علت بدهی برق باید قطع شود. او البته ام‌روز برق را قطع نمی‌کند ولی باید همین الان بروم و پول را بدهم. سریع رفتم اداره برق و مدت‌ها در صف ایستادم و فهمیدم باید یک "جریمه ثابت" را پرداخت کنم. قبض جریمه را دادند و مجبور شدم در صف خیلی طولانی در یک شعبه خاص بانک در خیابان زنجان معطل شوم و خلاصه ماجرا با بیش از نصف روز علافی خاتمه یافت.

چند سال بعدش در یک پروژه مشاوره در زمینه اصلاح سیستم‌ها با مدیران اداره برق تهران کار می‌کردیم. ازشان پرسیدم که ماجرای این علاف‌کردن مردم چیست؟ مثلن چرا همان ماموری که برای قطع برق آمده است - و لذا اطلاعات مشترک از طریق سیستم رایانه‌ای به او داده شده است - همان موقع قبض جریمه را هم دست آدم نمی‌دهد که سر راهش برود یک بانک خلوت قبض را بدهد و یک‌باره به اداره برق برود. یک‌نفرشان جواب هوش‌مندانه‌ای داد. گفت ما می‌فهمیم این سیستم ناکارا است ولی می‌خواهیم کسی که پول برقش را نداده کمی تنبیه کنیم. می‌توانیم تصور کنیم که چون دست‌شان به لحاظ سقف جریمه مالی بسته است از طریق اعمال جریمه‌های غیرمالی سعی می‌کنند هزینه تنبلی در پرداخت قبض را بالا برده و انگیزه افراد برای پرداخت به موقع را افزایش دهند.

این دو جریمه چه فرقی با هم دارند؟ با فرض این‌که دولت کارش را خوب انجام می‌دهد جریمه نقدی به لحاظ اجتماعی ناکارا نیست چون پولی را از جیب من برمی‌دارد و به خزانه می‌ریزد. از آن طرف معطلی در مسیر اداره برق و بانک و غیره به لحاظ اجتماعی یک فعالیت با بهره‌وری صفر (یا حتی منفی) است. در واقع دولت برای این‌که اثر بازدارندگی (Deterrence) ایجاد کند مجبور است از مکانیسم‌هایی استفاده کند که در زمان اجرا ناکارآمد هستند. حال اگر مردم بتوانند با پرداخت رشوه به مامور برق این فرآیند را دور بزنند همه اثرات را با هم داریم. از یک طرف قبض برق‌شان را دیر می‌دهند و باعث زیان به بودجه برق می‌شوند. از طرف دیگر جریمه به جای این‌که به جیب اداره برق برود به جیب مامور برق می‌رود و لذا بودجه عمومی کم می‌شود. این‌ دو مورد طرف منفی فساد است. از آن طرف لازم نیست جامعه یک فعالیت غیربهره‌ور را در صف اداره و بانک تحمل کند و این قسمت مثبت ماجرا است.

ممکن است بپرسیم خب چرا حقوق ماموران آن‌قدر زیاد نشود که رشوه نگیرند؟ جواب این سوال بدیهی نیست چون هنوز به لحاظ مشاهدات تجربی نمی‌دانیم که آیا افزایش حقوق باعث کاهش تمایل به فساد توسط ماموران دولتی می‌شود یا افزایش آن! از دید نظری برای این‌که افزایش حقوق منجر به کاهش فساد شود حداقل دو دلیل داریم. اول این‌که برای اکثر انسان‌ها گناه کالای پست است یعنی با افزایش درآمد مصرفش کم می‌شود. مثلن ممکن است بگوییم وقتی فرد بین گرسنگی فرزندانش و فساد گیر کرده است تمایل به فساد دارد چون منفعت حاشیه‌ای فساد برایش بالا است ولی وقتی درآمدش بالا می‌رود این منافع کم می‌‌شود. دلیل دوم این است که وقتی حقوق بالا می‌رود هزینه فرصت از دست دادن شغل (به دلیل فساد) بالا می‌رود و فرد انگیزه بیش‌تری دارد که کارش را به شیوه سالم حفظ کند. از آن طرف بالا بردن حقوق ممکن است منابع بیش‌تری به ماموران دولتی بدهد تا شبکه فساد موثرتری ایجاد کنند. به لحاظ تجربی مشاهدات مخلوط هستند.

پانوشت:

1) در اقتصاد وقتی می‌خواهیم تاثیرات یک فعالیت را از زاویه کلان ببینیم صحبت از منافع و مضررات اجتماعی می‌کنیم و منظورمان به صورت دقیق مجموعه مازادی است که برای همه طرف‌های درگیر در یک مبادله تولید می‌شود. مثلن وقتی یک تاکسی خالی رد می‌شود و من را سوار می‌کند و 500 تومان کرایه می‌گیرد را تصور کنید. در این مبادله راننده تاکسی 500 تومان گیرش آمده است. من هم نیم ساعت زودتر به کارم می‌رسم و اگر وقتم ساعتی 2000 تومان ارزش داشته باشد از این ره‌گذر 500 تومان منفعت می‌کنم. لذا منافع اجتماعی این ماجرا 500 + 500 تومان بوده است. به همین قیاس می‌توانیم صحبت از هزینه‌های اجتماعی هم بکنیم. همین تاکسی اگر بنزین آلوده‌کننده مصرف کند بابت جا به جایی من مقداری سرب در فضا می‌پراکند که سلامت بقیه را به خطر می‌اندازد (و می‌توان آن‌را مثلن با هزینه درمان بیماری ناشی از هوای آلوده و غیره تخمین زد) و باید آن‌را با علامت منفی در آن رابطه وارد کرد.

January 09, 2012

گپ‌ و چای: مصاحبه با جواد صالحی اصفهانی، بخش هفتم

حامد: کار شخص شما چه طور به جریان‌های سیاسی روز مربوط می‌شد؟

جواد: از طریق تحلیل تئوریکی که گروه‌های مختلف داشتند. مثلن بخشی از ایدئولوژی سازمان فداییان بر مبنای جریان‌های سیاسی روز که از حرکت‌های انقلابی آمریکای لاتین الهام گرفته بود شکل گرفته بود ولی از طرف دیگر ربط قوی هم با مباحث داخل ایران داشت. از مهم‌ترین این مباحث این بود که آیا ایران جامعه دهقانی، ما بعد فئودالی یا صنعتی است. بحث اصلی ماجرا حول مالکیت زمین بود. غیر از جذابیت سیاسی‌اش این بحث‌ها مستقیمن به تحقیق من هم مربوط بودند.

تحلیل حزب توده، که با خط تحلیلی مسکو هماهنگ بود، این بود که ایران در مرحله عبور از جامعه فئودالی به صنعتی است و همان‌طور که لنین توصیه کرده بود تضادهای انقلابی جامعه باید توسط یک حزب کارگری پیش‌رو یعنی حزب توده و نه کس دیگری هدایت شود. از آن طرف قرائت دیگری از ماجرا که از نوشته‌های مائو الهام گرفته بود معتقد بود که یک حرکت انقلابی دهقانی باید توسط احزاب متمایل به چین، که آن‌موقع‌ها بیش‌تر در خارج از ایران بودند، هدایت شود. ایده مبارزات دهقانی و نظام فئودالی به صورت جدی توسط فرهاد نعمانی (چای داغ: استاد فعلی دانش‌گاه آمریکایی پاریس) و خصوصن در کتابش به زبان فارسی با عنوان "توسعه فئودالیسم در ایران" مطرح و پشتیبانی می‌شد.

فداییان گروهی بود که پای‌گاه داخلی داشتند و قصدشان طرح مسیری مستقل از مسکو و پکن بود. لذا طرح ایده مبارزه چریکی شهری، بر اساس تفسیر تاریخی متفاوت و نه تفسیر فئودالی، روش خوبی بر فرستادن این علامت بود که گروهی مستقل هستند و خود را از حزب توده و احزاب طرف‌دار چین متمایز می‌دانند. تئوری که به این تفسیر می‌خورد تز مشهور مارکس در مورد "شیوه تولید آسیایی" بود که کارل ویت‌فوگل در کتاب "استبداد شرقی و جوامع آبی" از آن استفاده کرده بود. (چای داغ: در مورد این کتاب و مفهوم استبداد آسیایی مقالات زیادی روی وب فارسی هست، از جمله این مقاله که جمع‌بندی خوبی از تعدادی از این نظریات ارائه می‌کند).

حامد: لطفن کمی در مورد این نظریه توضیح بدهید.

جواد: بر اساس این نظریه ایران یک جامعه فئودالی کلاسیک، یعنی جامعه‌ای که توسط طبقه‌ای از مالکان که دهقانان خودشان را استثمار می‌کردند، نیست. بل‌که جامعه استبدادی از نوع شرقی است که در آن سلطان مالک همه چیز است و مالک و زارع هر دو زیر انقیاد او هستند. شبکه گسترده آب‌یاری ایران که نیازمند سرمایه‌گذاری‌های در مقیاس عظیم توسط یک قدرت مرکزی بود تطابق زیادی با این نظریه داشت. متاسفانه رفتار سیستم امنیتی متوهم و سرکوب‌گر شاه هم در دهه 50 هم با این داستان تطبیق می‌کرد. بسیاری از طرف‌داران فداییان از این نظریه برای توجیه لزوم حرکت‌های چریکی در شرایطی که استبداد سرکوب‌گر وجود دارد و اجازه جنبش‌های طبقه کارگر را نمی‌دهد استفاده می‌کردند.

حامد: نقش مالکیت زمین در این تحلیل کجا بود؟

جواد: استدلال‌های له و علیه این نظریه معمولن با موضوع مالکیت زمین هم ارتباط پیدا می‌کردند. مثلن آیا انقلاب سفید شاه واقعن کشور را به سمت سرمایه‌داری هل داده و طبقه کارگر را پیش‌تاز انقلاب کرده بود؟ یا برعکس اصلاحات ارضی صرفن سیاست سلطان مستبدی بود که قصدش حذف مالکان از صحنه قدرت بود؟ طرف‌داران فداییان به صورت مرتب در حال تحقیق و بررسی روی این نوع سوالات بودند. من کم‌کم داشتم از خودم می‌پرسیدم که آیا برخی از آن آدم‌هایی که تابستان قبل و هنگام کار نظرسنجی روستایی دیدم از همین طرف‌داران بودند؟ آیا آن مرد سبیل‌داری که سر میز شام بود داشت مخفیفانه اطلاعاتی را در مورد نتایج اصلاحات ارضی جمع می‌کرد؟

حامد: احتمالن تز شیوه تولید آسیایی در داخل هم نظریه‌پردازان جدی داشت. نه؟

جواد: بلی. از قرار معلوم یکی از نظریه‌پردازان بحث شیوه تولید آسیایی برای ایران احمد اشرف بود. گرچه من نتوانستم تز مشهور او را بخوانم و هیچ وقت ندیدم که راجع به این موضوع بحث کند ولی از نوشته‌های دیگرش این طور برداشت کردم که او این عقیده را دارد که تاریخ ایران را به به‌ترین شکل می‌توان در سایه نظریه تولید آسیایی فهمید. (مقاله مشهور او با عنوان "موانع تاریخی رشد سرمایه‌داری در ایران" در کتاب Studies in the Economic History of the Middle East, که بعدن هم به فارسی ترجمه شد را ببینید)

البته از آن طرف آد‌م‌های دیگری را هم ملاقات کردم که خیلی جدی تز اشرف را نقد می‌کردند. مثلن یادم است یکی از فارغ‌التحصیلان جوان یکی از دانش‌گاه‌های آمریکا را دیدم که تزی نوشته بود که علاقه‌مند نبود به صورت عمومی منتشر شود. ولی خب احتمالن چون فکر کرده بود که من ممکن است آدمی باشم که قانع کردنش ارزش داشته باشد یک نسخه از تزش را به من داد تا بخوانم (البته اول آن را حسابی در یک روزنامه پیچید تا لو نرود). من تز او را خواندم و رفتم خانه‌شان تا در مورد تزش با هم بحث کنیم. وقتی نزدیک خانه آن‌ها در یک محله اعیان‌نشین تهران رسیدم دیدم که جلوی خانه‌‌شان ردیفی از سربازان حضور دارند که نه تنها از خانه‌ آن‌ها بل‌که از کل آن کوچه محافظت می‌کنند (بعدها فهمیدم که پدر همین آدم یکی از سرلشگرهای مهم ارتش شاه است). رفتیم داخل خانه و کنار استخر شنایی نشستیم که خدمت‌کاری برای‌مان میوه و چای آورد. ما ساعت‌ها در مورد مارکسیسم، تاریخ مالکیت زمین در ایران و این‌که مالکیت خصوصی زمین نشان می‌‌دهد که یک فرمان‌روای مطلق در ایران وجود نداشته‌ است حرف زدیم. این ترکیب خانه اشرافی و بحث مارکسیستی خیلی صحنه خنده‌داری بود. همان‌جا به نظرم رسید که برای این‌که بتوانی در تهران مارکسیست باشی باید حمایت خانوادگی قوی داشته باشی. چند سال بعد و پس از انشعاب معروف در داخل سازمان فداییان همین آدم به جناح طرف‌دار شوروی فداییان (چای داغ: احتمالن منظور جواد جناح اکثریت است) پیوست.

حامد: کار تحقیق چه طور پیش می‌رفت؟

جواد: کم‌کم که داشتم با فضای روشن‌فکری تهران آشنا می‌شدم متوجه شدم که طبقه بالای جامعه ایران چه‌قدر در جنبش‌های ضدسلطنت حضور قوی دارد. یک بخش از وجودم می‌خواست که با این فعالیت‌های سیاسی پیوند بخورم ولی یک نیمه دیگرم تشویقم می‌کرد که کار خسته‌کننده آکادمیک را دنبال کنم. باید پروپوزال را می‌نوشتم و یک سری داده جمع می‌کردم.

وقتی به عقب بر می‌گردم و نگاه می‌کنم برایم جالب است که آن موقع هیچ تصوری از سبک زندگی که در سال‌های بعدی با آن زندگی کردم، یعنی زندگی آکادمیک آمریکایی نداشتم و فکر نمی‌کردم که با این سبک زندگی خواهم کرد. در شرایطی که اکثر هم‌کلاسی‌‌های من در هاروارد به این فکر می‌کردند که ده سال دیگر چه موضوعی در اقتصاد داغ خواهد بود که روی آن کار کنند و این‌که‌ آیا به‌تر است که با ارو کار کنند با با فلداستاین یا جورگنسون، همان موقع‌ها من درگیر این سوال بودم که چه طور باید در این فضای پیچیده راه خودم را پیدا کنم، چه طوری از گرفتن یک شغل دولتی در ایران که مستلزم ثناگویی شاه بود پرهیز کنم و این‌که به عنوان یک عضو کم‌تجربه طبقه متوسط شهرستانی چه طور باید ریسک فعالیت‌های سیاسی را تحمل کنم.

یک بار به دوستی گفتم که سعیم این است که دور سیاست را خط بکشم و تلاش کنم که یک استاد خوب دانش‌گاه تهران بشوم و سرم گرم کار خودم باشد. ازم پرسید که آیا تصوری از این موقعیت دارم که وسط کلاس درسم یک دانش‌جویی بلند شود و شعار بدهد که "آقا این حکومت ظلمه؟". در چنین شرایطی چه کار میکنم؟ آیا جواب دانش‌جویم را می‌دهم یا او را به کل نادیده می‌گیرم؟ آن‌جا بود که فهمیدم که راجع به موضوع باید بیش از این فکر کنم. آینده من در گرو انتخاب بین تمرکز روی روش‌های نظری یا امپریکال یا خرد یا کلان نبود بل‌که در گرو این بود که سیاستی را انتخاب کنم که دانش‌جویانم کلاسم را به هم نریزند. رمز قضیه هم این بود که به دانش‌جویان نشان دهی که طرف آن‌ها هستی ولی این کار با چنان ظرافتی انجام بدهی که ساواک بو نبرد.


چون خودم را در موقعیت آینده استادی دانش‌گاه تهران تصور می‌کردم شروع کردم به نظاره کردن رفتار چند نفر از استادان دانش‌گاه تهران که به نظرم توانسته بودند از این شرایط فرار کنند و الگوی مناسبی برای من بودند. در دانش‌گاه تهران چند نفر استاد چپ‌گرا و روش‌فکر مورد احترام بودند که از جمله آن‌ها دکتر پاکدامن و دکتر جهانبگلو (چای داغ: پدر رامین جهانبگلو و گرداننده حلقه معروف فردیدیه (به کتاب زیر آسمان‌های جهان، مصاحبه رامین جهانبگلو با داریوش شایگان مراجعه کنید)) را یادم هست که به نظرم خروجی آکادمیک خاصی نداشتند. یادم هست که چندین بار باهاشان بحث‌های داغی داشتیم و آن‌ها معتقد بودند که ورود ریاضیات به اقتصاد آن‌را فاسد می‌کند.

حامد: چه بحث آشنایی! بعد از چهل سال!

جواد: وقتی این عقاید را می‌دیدم به نظرم کسانی که باید ازشان الگو می‌گرفتم خیلی برایم جذاب نبودند. از آن طرف کسی مثل هاشم پسران هم بود که آن موقع‌ها به صورت پاره‌وقت در دانش‌گاه تهران درست می‌داد و به نظرم کسی بود که من می‌توانستم از او تقلید کنم. ولی خب او هم تازه از کمبریج برگشته بود و معلوم نبود که در بلندمدت چه اتفاقاتی برایش می‌افتاد و چه مسیری برایش رقم می‌‌خورد. از قضا چند سال بعد او به سمت معاونت وزارت آموزش و پرورش منصوب شد که بیش‌تر یک انتصاب سیاسی بود و اتفاقن از جنس همان مسیر شغلی بود که من سعی می‌کردم از آن پرهیز کنم. مطمئنم که اگر هاشم در آن پست باقی می‌ماند آدم تاثیرگذاری می‌شد ولی خب خوش‌بختانه، چه برای خود او و چه برای علم اقتصاد، تصمیم گرفت که پیش این‌که خیلی در کار سیاست پیش برود به کمبریج برگردد.

ادامه دارد ...

January 07, 2012

بخش جدید در چای داغ: معرفی فیلسوفان معاصر

من به صورت تخصصی اهل فلسفه نیستم (یا اگر در چارچوب آرزوهایم بگویم هنوز نیستم) ولی خواندن و شنیدن مواضع فلسفی را دوست دارم. امیدوارم پس از پایان مصاحبه‌ها با جواد صالحی در گپ و چای‌های بعدی مصاحبه‌ای که با دوست فیلسوفی خواهم داشت را منتشر کنم و در آن به پرسش‌های مهمی بپردازیم که اساسن فلسفه چیست، به چه کاری می‌آید و چرا باید کلاسیک‌های فلسفه را خواند؟

ولی این سری جدیدی که می‌خواهم بنویسم ربطی به فیلسوفان کلاسیک ندارد و بیش‌تر روی معرفی فیلسوفان و استادان فلسفه معاصر و حتی جوان متمرکز است. یک معضلی که من در ایران مشاهده می‌کنم تاثیر کانال‌های ترجمه و سلیقه مترجمان و شارحان روی تصور مخاطبان از فضای فکری جهان است. خاطرات بسیاری شنیده‌ایم از دوستانی که به واسطه تعدد ترجمه‌های موجود از یک جامعه‌شناس یا فیلسوف یا ادیب غیرایرانی یا به خاطر مطرح بودن نام او در محافل مختلف او را مهم‌ترین اندیش‌مند همه دوران‌ها می‌دانسته‌اند و وقتی در محافل تخصصی‌تر خارج از ایران حضور پیدا کرده‌اند تازه فهمیده‌اند که نام و آرای وی جزو به خلاصه در تاریخ عقاید آن حوزه عملن جای‌گاه مهم دیگری ندارد و جزیی از گفت و گوی معاصر به حساب نمی‌آید.

امیدوارم این یادداشت‌های کوچک کمکی کند تا تصور فراخ‌تری از جغرافیای مباحث فکری در جهان ام‌روز داشته باشیم. من به سهم خودم سعی می‌کنم - بدون این‌که داعیه داوری و تحلیل آرای فیلسوفان را داشته باشم - گزارشی از گزیده‌ای ازمهم‌ترین مواضع آن‌ها را بدهم. خواندن و نوشتن در باب هیچ چیزی به اندازه فلسفه و خصوصن فلسفه دین (و نیز کلام جدید) من را به هیجان نمی‌آورد و در من انبساط روحی ایجاد نمی‌کند. لذا حظ شخصی عمیق و ناب مهم‌ترین دستاورد این سری نوشته‌ها است.

January 05, 2012

گپ‌ و چای: مصاحبه با جواد صالحی اصفهانی، بخش ششم

حامد: رسیدیم به بحث برگشتن شما به تهران. سر و سامان دادن زندگی در تهران چه طور بود؟

جواد: وقتی اوایل تابستان 1354 (1975) به تهران رسیدم اولین کار این بود که دنبال جایی برای زندگی بگردم که بتوانم برنامه‌هایم برای نوشتن تز را عملی کنم. جالب این‌که غیر از سه باری که حضور کوتاه‌مدتی در تهران داشتم و با فامیل‌های‌مان زندگی کرده بودم هیچ وقت زندگی مستقلی در تهران نداشتم. والدینم در نیشابور زندگی می‌کردند و اجاره کردن جایی در تهران هم چندان ساده نبود. یاد آن دوران سخت زندگی در تهران در اوایل دوران کارشناسی (8 سال قبل از آن) می‌افتادم که دست آخر باعث شد بروم انگلیس و اقتصاد بخوانم. حالا همین اقتصاد من را برای بار دوم به تهران برگردانده بود.

تصمیم گرفتم که بروم و به صورت مشترک با برادرانم زندگی کنم، برادر بزرگ‌ترم آن‌روزها مشغول کار بود و برادر کوچک‌ترم (چای‌داغ: دکتر هادی صالحی اصفهانی، استاد اقتصاد UIUC) آن موقع‌ها داشت مهندسی مکانیک را در دانش‌کده فنی تمام میکرد. ما یک جایی را در شهرآرا کرایه کردیم و من زندگی خودم را در این شهر بزرگ شروع کردم. آن روزها تهرانی‌ها از دید من آدم‌های دماغ سر بالایی بودند که حس تحقیر و غیرجذاب‌بودن را به شهرستانی‌ها القاء می‌کردند. هرچند همین حس شهرستانی بودن یک قدم به‌تر از دهاتی بودن بود. (چای داغ: امیدوارم در بخش‌های بعدی به نظر جواد در مورد تاثیر انقلاب بر تغییر این ساختار اجتماعی برسیم). حدود هشت ماه در تهران ماندم که مقطع بسیار کلیدی در مسیر شغلی‌ام بود. چیزهای زیادی در مورد کشور، شهر تهران و اقتصاد کشف کردم.

حامد: از طریق چه موسساتی وارد کار شدید؟

جواد: اول از همه سازمان برنامه! معلوم شد ارتباطات قبلی‌ام با سازمان برنامه اهمیت زیادی دارد. اولین کارم این بود که در اتاق احمد اشرف را زدم. پیش‌نهاد کرد که برای جمع‌آوری داده‌ها با دکتر فیروز توفیق، یک ستاره در حال ظهور در فضای جامعه‌شناسی ایران، که رییس مرکز آمار ایران و دوست نزدیک احمد اشرف بود صحبت کنم ...

حامد: دکتر فیروز توفیق هنوز هم در ایران فعال است و در مباحث شهری و جمعیت‌شناسی و جامعه‌شناسی فرد محترم و پیشکسوتی به حساب می‌آد.

جواد: من هم اتفاقن آن‌ موقع‌ هم او را فردی یافتم که مهارت‌های کمی و عددی را با علاقه به تحقیقات دانش‌گاهی در هم آمیخته بود. نگهبان‌های قدیمی مرکز آمار هنوز هم سبک رهبری او را در دوران اوج مرکز آمار به خاطر می‌آورند. رفتم مرکز آمار و طبقه بالا که ببینمش. مرکز آمار همان جایی بود که الان هم است، در تقاطع خیابان رهی معیری و دکتر فاطمی.

من این ساختمان را الان خیلی خوب می‌شناسم ولی در تابستان 1354 اولین بار بود که به آن‌جا قدم می‌گذاشتم. توفیق به گرمی از من در دفترش در طبقه ششم، اتاقی بزرگ و مزین به اثاثیه فاخر، استقبال کرد که البته شبیه همه اتاق‌های رییسی بود که ارباب رجوع را مرعوب می‌کند.

توفیق با دقت به توضیحات من و این‌که می‌خواهم چه کاری کنم گوش کرد. از کلیت ایده تحقیق من خوشش آمد و ازم خواست که آن‌را به صورت یک پروپوزال تحقیق بنویسم و پیشش ببرم. به طور اصولی، توفیق موافقت کرد که مرکز آمار نیروی انسانی و امکانات لازم برای سرشماری در آن چهار منطقه روستایی که فورد قبلن مطالعه کرده بود را در اختیار من بگذارد. الان به‌تر می‌فهمم که: وقتی به ملاقات یک اسپانسر می‌روی اول ایده‌هایت را مرتب کن و روی کاغذ بنویس. این چیزهای مهم را در حین کار یاد می‌گرفتم.

حامد: در همان مرکز آمار مستقر شدید؟

جواد: نه! اتاق ندادند بهم. لذا قدم بعدی این بود که جایی را پیدا کنم که بتوانم کار کنم و پروپوزال را بنویسم. بانک مرکزی، که من هنوز به آن‌جا وابستگی داشتم، منطقی‌ترین گزینه به نظر می‌رسید. از شانس من هاشم پسران (چای داغ: استاد برجسته دانش‌گاه کمبریج و دانش‌گاه کالیفرنیای جنوبی و از متخصصان معروف اقتصادسنجی در دنیا) آن موقع‌ها رییس بخش بررسی‌های اقتصادی بانک مرکزی بود. او بعد از اتمام دکترایش در کمبریج به ایران برگشته بود، خدمت سربازی را انجام داده بود، و بانک مرکزی هم این قدر عاقل بود که به او در سن 30 سالگی پست مهمی بدهد. فکر کنم محمد یگانه، اقتصاددان برجسته و رییس آن موقع بانک مرکزی، این تصمیم را گرفت. برایم جالب بود که نظام بوروکراتیک بانک مرکزی چه طور به سبک رهبری پرانرژی و جوان هاشم پسران واکنش نشان می‌داد. او از هم‌کارانش خیلی کار می‌کشید ولی ندیدم که کسی شکایتی بکند. فکر کنم دلیلش این بود که خودش از همه بیش‌تر کار می‌کرد.

حامد: پس در بانک مستقر شدید؟

جواد: دوباره نه! یک بار دیگر علایق تحقیقاتی‌ام من را از بانک مرکزی دور کرد. فهمیدم که داده‌های اولیه تحقیق اصلی فورد در موسسه تحقیقات اجتماعی دانش‌گاه تهران موجود است. محققین این موسسه بیش‌تر تحقیقات مهم در مورد اصلاحات ارضی در ایران را انجام داده بودند. موسسه در سال 1337 (1958) درست شده بود و پاتوق جمعی از به‌ترین انسان‌شناسان و جامعه‌شناسان ایرانی در آن زمان بود. از جمله‌ این‌که توفیق و اشرف هر دو در آن‌جا درس می‌دادند. ضمنن به نظر می‌رسید که آن‌ موقع‌ها مرکز مهمی برای مطالعات انتقادی در مورد جامعه ایران باشد. موسسه درست پشت ساختمان مربعی شکل سازمان برنامه در بهارستان قرار داشت ولی محوطه خودش یک باغ قدیمی قاجار با درختان بلند و ساختمان‌های آجری بود.

من رفتم آن‌جا تا با حبیب‌الله زنجانی، که آن موقع‌ها یک جمعیت‌شناس برجسته به حساب می‌آمد ملاقات کنم ...

حامد: دکتر زنجانی هنوز هم جمعیت‌شناس معروفی است و فعالیت هم می‌کند. من چندین بار سر کلاس‌ها و سخن‌رانی‌های ایشان بوده‌ام.

جواد: زنجانی تایید کرد که داده‌ها روی کارت‌پانج موجود هستند ولی به نظر می‌رسید که خیلی مشتاق نیست که اطلاعات بیش‌تری در مورد آن‌ها بدهد. وقتی مطمئن شدم که کارت‌پانچ‌ها در جای مطمئنی وجود دارند من برگشتم سراغ نوشتن پروپوزالم و سرک کشیدن و کشف فضاهای روشن‌فکری تهران آن روزها.

هر چند با سرزدن به موسسه تحقیقات اجتماعی داده‌هایی که دنبالش بودم را به دست نیاوردم ولی خب مهم بود که با آدم‌های دیگری آشنا شدم. موسسه پر بود از کارهای جالب روی اصلاحات ارضی که به علایق تحقیقی من مربوط بود.

حامد: جواد این تجربه جالبی است که مراکزی – گاه نه چندان شناخته‌شده - در ایران هستند که به صورت متمرکز روی یک سری موضوعات کار کرده‌اند و برای محقق جوان زمینه را آماده می‌کنند. من هم وقتی داشتم تز فوق لیسانسم را می‌نوشتم همین احساس وصل شدن به دریای تحقیقات قبلی را از رفتن روزمره به کتاب‌خانه مرکز تحقیقات معماری و شهرسازی داشتم. به نظرم مهم است که آدم‌ها در ابتدای کارشان این مراکز بی‌سر و صدا را بشناسند و به آن متصل شوند.

برگردیم به تحقیقات موسسه. موارد مشخصی از این تحقیقات مربوط به اصلاحات ارضی را ذکر می‌کنید؟

جواد: مثلن جواد صفی‌نژاد را دیدم که کتاب معروف او در زمینه بنه‌داری در ایران طرز فکر من در مورد اصلاحات ارضی و اشتراک محصول (یا اقطاع که من در کتاب خانم آن لامبتون در موردش خوانده بود) را تحت تاثیر قرار داده بود ...

حامد: این خانم لامبتون هم شخصیت جالب و عجیبی است. هم در تحقیقات تاریخی بهش می‌رسیم و هم در کتاب‌هایی که در مورد ماجرای کودتای 28 مرداد نوشته شده اسمش جزو لیست ماموران انگلیسی است.

کمی در مورد بنه توضیح می‌دهید.

جواد: بنه‌ها در واقع تیم‌های کاری روستایی هستند که بعضی‌ها فکر می‌کردند که بنه‌ها منشاء شکل‌گیری کار تعاونی (هم‌کارانه) در مناطق روستایی به شمار می‌آیند و لذا از حفظ این ساختار حمایت می‌کردند. بعضی دیگر در مقابل آن‌ها را ساختاری کارا و سلسله مراتبی برای استثمار نیروی کار (یا سازماندهی کار) می‌دانستند. هر چه هست معلوم است که مالکی که خودش بر سر زمین حضور ندارد شکل‌گیری این تیم‌های کاری را هدایت می‌کرده است.

نظریه اول می‌گوید که اصلاحات ارضی با توزیع زمین‌های انفرادی و تضعیف بنه، به عمل‌کرد اقتصاد روستایی آسیب می‌رساند. بر اساس این نظریه هر چند تولیدکنندگان کوچک ممکن بود رشد کنند ولی این به قیمت تضعیف یک نهاد بومی مبتنی سازمان‌دهی هم‌کارانه کار تمام می‌شد. مبانی این ایده بعدن در شکل‌گری بخش "تعاون" در ایران که الان کم‌تر از 3٪ تولیدناخالص ملی را شکل می‌دهد به کار گرفته شد.

از آن طرف، نظریه دوم بنه را شبیه به بنگاه‌هایی می‌دید که از سلسله مراتب به عنوان مکانیسمی برای افزایش تلاش‌ها در محیط کار استفاده می‌کنند. مطمئن نیستم که خیلی‌ها به این نظریه باور داشتند. حداقل جامعه‌شناسانی که من می‌شناختم خیلی به بحث انگیزه و تلاش (که قلب تحلیل اقتصاددان‌ها است) علاقه نداشتند ولی من علاقه‌مند بودم. فضای روشن‌فکری تهران به طور کلی و فضای موسسه به طور خاص غنی بود و من ایده‌ای خوبی برای تحقیقات آینده‌ام می‌گرفتم. ولی خب علاقه به مباحث جمعیتی قوی نبود و لذا من بیش‌تر وقت‌ها با آدم‌ها راجع به چیزهایی غیر از موضوع تزم حرف می‌زدم.

حامد: وقتی خاطرات آدم‌های سیاسی را می‌خوانیم می‌بینیم موسسه جای خیلی سیاسی هم بوده.

جواد: دقیقن! موسسه جای خیلی سیاسی بود. آدم‌های سیاسی مثل ابوالحسن بنی‌صدر (چای داغ: و حسن حبیبی و غلامعباس توسلی) قبل از رفتن به فرانسه آن‌جا کار می‌کردند. هر از چندی اسم یکی از محققان موسسه را که به زندان افتاده بود می‌شنیدی. مثلن ویدا حاجبی یکی از آن‌ها بود (چای داغ: یک جلد از کتاب داد بیداد خانم حاجبی که خاطرات زنان زندانی سیاسی زمان شاه است در ایران هم منتشر شده است و یادم هست که یک دوره هم مطرح بود).

بحث اصلاحات ارضی هم در مرکز بحث‌های سیاسی آن روز قرار داشت، در شرایطی که مبارزان سیاسی به معنی دقیق کلمه در خیابان‌ها می‌جنگیدند. چهار سال از ماجرای سیاهکل گذشته بود و برادر جوان‌تر احمد اشرف یعنی حمید اشراف که از رهبران فداییان خلق بود یک چهره انقلابی برجسته و در حال تعقیب و گریز بود. او یک سال بعد در درگیری در تهران کشته شد.

ادامه دارد ...

January 01, 2012

مدلی برای درک تحولات بازار ارز: نسخه 1.4

در ذهنم در حال توسعه مدلی هستم که رفتارهای اخیر بازار ارز را در قالب یک چارچوب سیستماتیک درک کنم. یکی از مشاهداتم این است که هر وقت قیمت ارز به صورت ناگهانی جهش بزرگی داشته است (مثلن مثل دی‌روز یعنی 12 دی 1390) با افت قیمت در روز بعد مواجه هستیم. (بروزسازی: دوستی تذکر می‌دهد که این قاعده همیشگی نیست و استثنا هم دارد که درست می‌گوید.) این‌ها چک‌نویس‌های ذهن من است و طبعن مثل هر پیش‌نویسی از نقد و نظر بهره می‌برد و اصلاح می‌شود.

سوال این است: تغییرات لحظه‌ای و کوتاه‌مدت قیمت ارز را در یک اقتصاد نفتی چه طور بفهمیم؟

خب برای این‌ کار خوب است که ابتدا مدل‌های کلاسیک و استاندارد را مروری بکنیم. این را اشاره کنم که به لحاظ تجربی هیچ کدام از مدل‌ها موفقیت کامل نداشته‌اند و احتمالن ماجرا ترکیبی از چند عامل است. در اقتصادهای صادرات‌محور چندین تئوری عمده مدعی توضیح رفتار "بلندمدت" نرخ ارز هستند. یکی تئوری برابری قدرت خرید است که می‌گوید قیمت ارز در بلندمدت بین دو کشور طوری تنظیم می‌شود که سبدی از کالاهای یک‌سان با ارزهای مختلف باید ارزش یک‌سان داشته باشند. تئوری دوم بحث تقاضای دارایی را پیش می‌کشد و می‌گوید وقتی به هر دلیلی - مثلن تغییر نرخ بهره بانکی - افراد تصمیم می‌گیرند تا یک ارز (مثلن ین) را به جای ارز دیگر (مثلن یورو) در سبد دارایی‌های خود جای‌گزین کنند تقاضا و قیمت ارز محبوب‌تر بالاتر می‌رود تا دوباره تعادل برقرار شود.

اقتصاد ایران چه فرقی با این مدل‌ها دارد؟

1) در اقتصادهای صادرات‌محور کوچک (مثلن ترکیه) تغییرات نرخ ارز از طریق تحت‌تاثیر قراردادن قدرت رقابت صنایع کشورهای مختلف جریان ورود و خروج ارز به کشور را تغییر می‌دهد. مثلن اگر ارز کشوری بیش از حد قیمت‌گذاری شده باشد قدرت رقابتی صنایع صادراتی‌اش کم می‌شود و لذا ورود ارز خارجی به کشور کم شده و نهایتن قیمت ارز به مقدار تعادلی‌اش باز می‌گردد. در یک اقتصاد نفت-محور چنین مکانیسمی وجود ندارد. صادرات نفت - برخلاف صادرات کالا و خدمات - نسبت به نرخ ارز تقریبن بی‌تفاوت است و بیش‌تر تابع ظرفیت تولید و مصرف داخلی و سهمیه اوپک و امثال آن است. لذا آن مکانیسم تعادل‌بخش در اقتصاد ما کم‌اثرتر است. البته از آن طرف بودجه دولت به قیمت ارز حساس است و اگر ارز بیش از حد ارزان قیمت‌گذاری شود فشار‌های بودجه ممکن است قیمت ارز را افزایش دهد.

2) ویژگی‌های خاصی که برای ارزهای نفت-محور گفتیم به دولت‌های کشورهایی مثل ما اجازه می‌دهد که تعادل بازار را از طریق تنظیم "قیمت" و نه لزومن کمیت تعیین کنند(1). دولت می‌تواند هر قیمتی را به عنوان قیمت ارز برگزیند و بازار هم در این قیمت به "تعادل" خواهد رسید. این یکی از انتقادهای من به دوستانی است که مرتبن از "تعادلی نبودن" قیمت ارز صحبت می‌کنند. وقتی تابع تقاضا یک تابع نزولی کمابیش پیوسته باشد (یعنی برای هر قیمت ارز مقدار مشخصی تقاضا وجود داشته باشد) اعلام هر قیمتی برای ارز باعث می‌شود تا تقاضای بازار در آن قیمت پاک شود و بانک مرکزی هم دلار اضافه لازم برای پشتیبانی از این قیمت تعادلی را تزریق کند و این خودش یک تعادل است (2). فراموش نکنیم که هر تعادلی در اقتصاد لزومن کارا نیست و بین این دو تفاوت وجود دارد.

من و محمد مروتی یک بار سعی کردیم این دو نکته را بیش‌تر و در قالب نظری‌تر بسط بدهیم که هنوز تمامش نکرده‌ایم.

3) بخش مهمی از تعادل لحظه‌ای بازار ارز ایران از طریق تنظیم جریان (Flow) و نه کل ذخیره (Stock) ارز صورت می‌گیرد. منظورم چیست؟
ابتدا نقطه مقابل این مدل را ببینیم. مثلن تعادل یورو و دلار را در نظر بگیریم. در دنیا حجم عظیمی از ذخایر دلار و یورو وجود دارد که در موسسات مختلف پراکنده هستند. چیزی که برای قیمت تعادلی این دو ارز مهم است نسبت کل پول دلار به پول یورو در سراسر جهان است. مثلن اگر آمریکا ناگهان سیاست انبساطی در پیش گرفته و عرضه دلار را زیاد و نرخ بهره را کند قیمت نسبی دو ارز از طریق میلیون‌های تراکنش فوری و تدریجی تغییر می‌کند. برای قیاس از دو دریا استفاده کنید که با هزاران کانال به هم وصل هستند. وقتی تعادل به هم می‌خورد آب از این کانال‌ها بین دو دریا جا به جا می‌شود و سریع تعادل برقرار می‌شود.

ولی در ایران - خصوصن در شرایط فعلی - این وضعیت را نداریم. مدلی که من از بازار ارز ایران در ذهن دارم بیش‌تر به عرضه و تقاضای لحظه‌ای نزدیک‌تر است. یعنی آن مدل دریا-مانند که در آن جریان عرضه و تقاضای کمابیش نامحدودی در هر لحظه امکان‌پذیر است را در ایران نداریم. در ایران در هر روز تقاضایی برای دلار مصرفی وجود دارد. این جریان دلار مصرفی مربوط می‌شود به کسانی که همان روز باید مقداری دلار مصرف کنند، مثلن مسافر هستند یا باید کالایی را از خارج خریداری کنند یا برای فرزندشان پول بفرستند و الخ. یک جریان ورودی دلار هم داریم که بخش عمده آن از کانال دولت و بانک مرکزی و بخش کوچک‌تر آن از طریق صادرکنندگان بخش خصوصی تامین می‌شود.

در کنار این جریان مصرف روزانه البته یک ذخیره دلار (همان دریا ولی در اندازه دریاچه یا برکه) هم داریم که افراد یا بنگاه‌ها یا موسسات مالی و صرافی‌ها به هر دلیلی در سبد دارایی‌شان نگه می‌دارند. در شرایط عادی جریان ورودی دلار به طور متوسط با مصرف روزانه‌اش (که دلار را از اقتصاد کشور خارج می‌کند) کمابیش برابری می‌کند و سطح ذخیره دلار هم در یک وضعیت تعادل بلندمدت است و عملیات غیررسمی عامل‌های بانک مرکزی و نیز دریاچه دلارهای خصوصی قیمت را در سطح تعادل بلندمدت نگه می‌دارند.

حال دو نیرو می‌تواند قیمت لحظه‌ای (و نه بلندمدت) را به صورت ناگهانی تغییر دهد. یا این‌‌که کانال رسمی و غیررسمی تزریق دلار به بازار مختل شود (که سال قبل برای چند روز پیش اتفاق افتاد). یا این‌که به طور ناگهانی شوک مثبتی به تقاضا وارد شود (مثلن تعطیلات نوروزی باشد و مسافران همه در کار خرید ارز باشند یا این‌که به همان دلیلی که در پست‌های قبلی ذکر کردم تقاضا برای خرید احتیاطی و ذخیره دلار توسط بازرگانان و شهروندان به یک‌باره بالا برود). در این صورت موجودی لحظه‌ای دلار برای تامین نیازهای لحظه‌ای بازار کفایت نمی‌کند و چون کشش قیمتی تقاضا هم ممکن است کم باشد (بلاخره مسافری که فردا مسافر است باید مقداری ارز بخرد) قیمت تعادلی لحظه‌ای ممکن است جهش ناگهانی بکند.

این جهش قیمت لزومن به دلیل به هم خوردن تعادل بلندمدت نیست (هر چند دو قیمت به هم ربط دارند و مثلن یک عامل جهش تقاضای ناگهانی ممکن است انتظار تغییر در قیمت بلندمدت باشد). به همین دلیل هم جهش خیلی شدید ناگهانی (که به نظرم در روزهای اخیر بیش‌تر به شوک‌های تقاضا مربوط بوده است) علامت بزرگ‌تری از محدودیت موقت است تا محدودیت دائمی و لذا بعد از همان روز تا حدی افت می‌کند.

4) تاثیرات اتفاقات سیاسی اخیر را در این مدل چه‌طور بفهمیم؟ در این جا باید دو محور عرضه و تقاضای ارز را از هم جدا کرد. تحریم‌های شدیدتر علیه ایران عرضه مورد انتظار ارز "در آینده" را تحت‌الشعاع قرار می‌دهد ولی اثر آن روی عرضه هنوز عملی نشده است. از آن طرف چون بازار این وضعیت را پیش‌بینی می‌کند از همین الان "تقاضا" برای ذخیره احتیاطی و نیز برای واردات سریع‌تر و بیش‌تر کالاها را بالا برده است. به این خاطر من صحبت از اثر تقاضای نیمه-گذرا می‌کنم چون ذخیره احتیاطی ارز بنگاه‌ها و شهروندان نیاز به یک جریان مثبت جدید دارد تا به سطح جدید (بالاتر) برسد و این جریان مثبت (برای افزودن به ذخایر احتیاطی) می‌تواند جریان تقاضا برای ارز را به صورت موقتی بالا ببرد.

بروزسازی: روشن کنم که از دید من ذخیره احتیاطی می‌تواند حداقل برای دو منظور باشد. اولن بنگاه‌هایی که نیاز به ارز برای انجام معاملات خود دارند سعی می‌کنند مقداری ارز در اختیار داشته باشند تا اگر ارز در بازار کم‌یاب شد عملیات تجاری‌شان مختل نشود. ثانین همین بنگاه‌ها و نیز شهروندانی که نگران اثر گرانی ارز روی قدرت خرید و سودشان هستند سعی می‌کنند تا با افزایش سهم ارز در سبد دارایی‌های‌شان خود را در مقابل شوک‌های ارزی احتمالی آتی محافظت کنند.

5) صرافی‌ها چه طور رفتار می‌کنند؟ به یاد بیاورید که اشاره کردم که شکاف قیمت خرید و فروش در روزهای مختلف متفاوت است و تغییر می‌کند. مدل من از این قرار است: در شرایط نرمال هر صرافی مقداری ذخیره ارز نگه می‌دارد تا به تقاضای رسیده پاسخ بدهد (چیزی شبیه به مساله معروف پسر روزنامه‌فروش). حالا روزی را تصور کنید که قیمت به علت جهش تقاضا به شدت بالا رفته است. چون صرافان می‌دانند که این افزایش قیمت موقت است نگه داشتن ذخیره ارز در پایان روز غیره بهینه است. از آن طرف تمام کردن ذخیره ارز در طول روز هم زیان‌ده است چون باعث می‌شود مشتریان ناگهانی در یک روز داغ از دست بروند. صراف هم‌چنان می‌خواهد موجودی ارز داشته باشد ولی ریسک زیان در صورت مثبت بودن ذخیره در پایان روز بالاتر از روزهای دیگر است. این باعث می‌شود تا قیمت تعادلی خرید ارز توسط صرافان پایین بیاید تا این ریسک احتمالی را جبران کند. به عبارت دیگر صراف در چنین بازار متلاطمی باید روی هر واحد خرید-فروش سود بیش‌تری بکند تا حاضر باشد در بازار باقی بماند. (بروزسازی: در روز سه شنبه که بازار داغ بود این شکاف برای مثلن یور حدود120 تومان بود. در روز چهارشنبه که بازار آرام شده است شکاف خرید-فروش به فقط هفت تومان رسیده است).

6) آیا دولت باید صرفن با مشاهده جهش قیمت بازار غیررسمی قیمت بازار رسمی را فوری اصلاح کند؟ مطمئن نیستم که این طور باشد. خصوصن اگر جهش قیمت به خاطر افزایش موقت و نه پای‌دار تقاضا باشد. در پانوشت (1) توضیح می‌دهیم که اگر عرضه متوسط ارز در بلندمدت تغییر کند قیمت رسمی باید اصلاح شود. این نافی این توصیه نیست که عرضه غیررسمی ارز از ذخایر باید بالاتر برود تا شکاف بین قیمت رسمی و غیررسمی بزرگ نشود. در این مورد بعدن بیش‌تر صحبت می‌کنیم.

فعلن صحبتی از مدل‌های حبابی در بازار ارز نکرده‌ایم و آن را به بحث دیگری موکول می‌کنیم.

پانوشت‌ها:

1) طبعن قیمت تعیین شده دولت دولت درون‌زا است. مثلن دولت اگر انتظار داشته باشد که ورودی ارزش در سال‌های آتی به شدت کاهش پیدا می‌کند می‌داند که قادر نخواهد بود که نرخ ارز را در سطح قبلی حفظ کند و لذا نرخ رسمی را باید در سطحی تعیین کند که قادر به دفاع از آن باشد. اگر نرخ رسمی به گونه‌ای تنظیم نشود که بتوان از آن دفاع کرد بازار غیررسمی موازی درست می‌شود که نمونه آن‌را شاهد هستیم.

2) همین که می‌بینیم که در قیمت‌های رسمی اعلام شده بازار سیاه به وجود نیامده بود و نیز تقاضای حول قیمت‌های 10-15 سال گذشته نیز باعث نشده بود تا کل ذخیره دلار کشور به یک باره مکیده شود نشان از این بود که قیمت‌های رسمی ارز چندان هم دور از تعادل نبوده‌اند. اگر قیمت رسمی واقعن خیلی پایین‌تر از قیمت تعادلی (منظورم آن تعادلی که در ذهن دوستان است) می‌بود تقاضای افزون باید یک باره همه منابع را خالی می‌کرد. بدیهی است که وضعیت قیمت دوگانه اخیر نشان از به هم خوردن مفروضات این استدلال دارد.

پ.ن: پست جواد صالحی را هم در این رابطه ببینید.

 

all right reserved for hanif.ir & behzadbashu.com - Copyright © 2007