« January 2012 | صفحه اول | March 2012 »

February 27, 2012

به بهانه اسکار اصغر: اقتصاد سوپراستارها

چرا ستارگان یک حرفه درآمدی بسیار بالاتر از بقیه دارند؟ ستارگان می‌توانند هنرپیشه یا کارگردان سینما، ورزش‌کار، مربی ورزشی، پزشک متخصص، مدیر شرکت، سخن‌ران حرفه‌ای، موسیقی‌دان، مشاور روان‌پزشکی، و الخ باشند.

مدل‌های سوپراستار در اقتصاد که با این مقاله مشهور شروع شده است سعی می‌کند به این سوال جواب بدهد. اول ببینیم مدل متضاد سوپراستار چیست؟ مدل معمول تولید در اقتصاد مبتنی بر بده‌بستان (Trade-off)بین کیفیت و کمیت نیروی کار است. از این مثال ساده شروع کنیم. فرض کنیم می‌خواهیم برای نوشتن یک نرم‌افزار استاندارد حقوق و دست‌مزد برنامه‌نویس استخدام کنیم. نوع کار طوری است که عده زیادی از برنامه‌نویسان قادر هستند آن‌را به خوبی انجام دهند. تنها تفاوت بین برنامه‌نویسان "سرعت (بهره‌وری)" آن‌ها است. پرستو می‌تواند برنامه را در عرض 50 ساعت بنویسد ولی آزاده برای نوشتن برنامه 100 ساعت لازم دارد. فرض کنیم عجله‌ای ناگهانی برای تمام کردن برنامه نداریم. در تعادل دست‌مزد پرستو 2 برابر آزاده خواهد بود و در این نقطه کارفرما بین انتخاب آن‌ها بی‌تفاوت خواهد بود. این حالتی است که تابع تولید ما نیاز به سوپراستار ندارد و کمیت (50 ساعت پرستو یا 100 ساعت آزاده) و کیفیت (بهره‌وری دوبرابر پرستو) جای‌گزین هم هستند. بسیاری از مشاعل از این جنس هستند و لذا تفاوت بین نیروهای خوب و بد کمابیش کوچک (در حد چند برابر) و پیوسته است.

حال به نقطه مقابل نگاه کنیم. فرض کنیم کسی نیاز به عمل جراحی قلب باز دارد. مریم به‌ترین جراح قلب شهر است و رضا و شهرام بعد از او قرار دارند. در این حالت کیفیت و کمیت جراحان جای‌گزین هم نیست! به این معنی که همه ترجیح می‌دهند یک عمل توسط مریم داشته باشند تا این‌که دو عمل توسط رضا یا شهرام (یا حتی توسط هر دو آن‌ها). به انواع مثال‌های این طوری فکر کنید. اگر بخواهید نامزدتان یا استاد راه‌‌نمای‌تان را برای اولین بار به شام دعوت کنید احتمالن ترجیح می‌دهید یک بار به یک رستوران خوب بروید تا 3 بار به یک رستوران شلوغ معمولی. مثال‌ها را می‌توان برای انتخاب فیلمی که می‌خواهیم ببینیم، رمانی که بخوانیم، دانش‌گاهی که می‌خواهیم تحصیل کنیم (یک مدرک از یک دانش‌گاه عالی در مقابل 3 مدرک از یک دانش‌گاه متوسط) و الخ ادامه داد.

خلاصه این مدل این است که چون افراد بین جای‌گزینی گزینه برتر با واحدهای بیش‌تری از گزینه‌های پایین‌تر "بی‌تفاوت نیستند"، تقاضا برای نفر اول به صورت غیرخطی با تفاوت او با نفرات بعدی بالا می‌رود و طبعن چون ظرفیت محدود است در تعادل دست‌مزد نفر اول بسیار بالاتر از بقیه قرار می‌گیرد.

پیامدهای مدل را می‌شود در ابعاد مختلف ادامه داد. مثلن برای کسی که تازه وارد یک کارراهه از این جنس می‌شود (نوجوانانی که به سودای علی‌ دایی شدن وارد دنیای فوتبال می‌شوند) عدم‌اطمینان و واریانس مربوط به دست‌مزد آینده بسیار بالاتر است تا کسانی که وارد حرفه‌‌های غیرسوپراستاری (مثلن خلبانی هواپیمای مسافری) می‌شود.

February 21, 2012

تئوری شبکه: موضوعی برای تز فوق‌لیسانس و دکترا

اول یک مقدمه عمومی بگویم: مدتی است که ایمیل‌های زیادی دریافت می‌کنم که در مورد پیش‌نهاد موضوع تز می‌پرسند. متاسفانه معمولن قادر نیستم کمک خاصی بکنم چون اولن یافتن موضوع تز کار خود محقق است و ثانین بسیار سخت است که بدون دانستن مهارت‌های فرد، داده‌های در دست‌رس، تخصص‌های هیات علمی، استانداردهای دانش‌کده و غیره به صورت تصادفی موضوعی را پیش‌نهاد کرد. ضمن این‌که این روزها من روی ایران تحقیق نمی‌کنم و لذا واقعن نمی‌‌دانم که سوال‌های جالب و مهم برای بررسی چی است. (امیدوارم این دو جمله آخر در یک و نیم سال آتی تغییر کند).

با این مقدمه، فکر کردم یک موضوع عمومی را که به یکی از دوستان پیش‌نهاد کرده بودم این‌جا مطرح کنم شاید به کار عده‌ مختلفی بیاید. فکر می‌کنم بحث تئوری شبکه‌ها به دلیل ماهیت آن برای دانش‌جویان ایرانی در رشته‌‌های مختلف می‌تواند مفید باشد. اولن در سطح جهانی هم هنوز موضوع داغ و در حال توسعه‌ای است. ثانین می‌‌توان در آن طیفی از کارها مثل کار تئوریک صرف، کار امپریکال یا کار محاسباتی انجام داد. ثالثن در حوزه‌های مختلفی از جامعه‌شناسی و بیماری‌شناسی تا اقتصاد و فاینانس و مباحث توسعه و حمل و نقل و مسایل شهری و الخ کاربرد دارد.

برای شروع احتمالن یکی از به‌ترین نقطه‌ها نگاه کردن به درس مشترک دارون عاجم‌اوغلو و آسو اوزداگلار روی سیستم درس‌باز MIT و دنبال کردن منابع و جزوه‌های آن‌ها است. آدم‌های دیگری که می‌توانید به کارهای‌شان نگاه کنید مارتا گونزالس (که بیش‌تر کارهای مربوط به انتشار پدیده‌ها را دنبال می‌کند) ، سزار هیدالگو، سنجیو گویال (که یکی از اولین و به‌ترین کتاب‌ درسی‌های این حوزه را نوشته است)، آلبرت باراباسی (او فیزیک‌دان است و بخش مهمی از نظریه شبکه‌‌ها توسط کارهای او توسعه یافته)، جک‌ متسون (که بیش‌تر روی کارهای اقتصادی متمرکز است) و نهایتن آنا بابوس (که روی کاربردهای فاینانسی کار می‌کند و مقاله مشترکش با فرنک آلن شروع خوبی برای کاربردهای فاینانسی شبکه است). علی‌رضا را هم از قلم نیندازیم که مقاله مشترکش با دارون و آسو (آسمان) جالب است.

توجه کنید که روی‌کردهای متفاوت و گاهی رقیب در مسایل شبکه وجود دارند. کسانی که از پیشینه فیزیک و سیستم‌های پیچیده می‌آیند بیش‌تر به الگوهای آماری و تجربی، اقتصاددان‌ها به استخراج توپولوژی شبکه به عنوان یک متغیر درون‌زا (که کار بسیار سختی هم هست)، متخصصان تحقیق در عملیات بیش‌تر به بهینه‌سازی و مطالعه رفتار شبکه با ساختار داده شده، متخصصان برق و رایانه به پای‌داری شبکه و انتشار اطلاعات در شبکه و جامعه‌شناسان به نمایش داده‌ها در قالب شبکه بیش‌تر علاقه‌مند هستند.

February 19, 2012

مزیت‌ها و چالش‌هاي پرداخت وام‌های کوچک با وثیقه یارانه نقدی

مقاله مشترک من و میثم در روزنامه دنیای اقتصاد

February 18, 2012

گپ‌ و چای: مصاحبه با جواد صالحی اصفهانی، بخش یازدهم

حامد: سرنوشت مقاله چی شد؟

جواد: وقتی به هاروارد برگشتم آدم جدی‌تری شده بودم و مصمم‌ بودم که تزم را روی موضوع جدیدی در مورد شرایط رشد کشاورزی در ایران بنویسم. مقاله ترم را با عجله بازنویسی کرده و به یک مقاله تحقیقی تبدیلش کردم که تئوری و روی‌کرد اقتصادسنجی ان‌ به شکل به‌تری بیان شده بود. در کنفرانس از مقاله‌ام استقبال شد و تایید شدن ایده‌ام توسط بوزراپ هم خیلی انگیزه‌بخش بود. چند سال بعد که بحثی در مورد نظریه او در ژورنال‌های مهم اقتصاد توسعه (EDCC / JDE) شکل گرفته بود من از خود او پرسیدم که به نظرش نظر چه کسی درست‌تر است؟ آن موقع بازنشسته شده بود ولی نامه محبت‌امیزی نوشت و گفت که به نظرش مدل من کار او را به‌تر از همه توضیح می‌دهد. من آن موقع خیلی این نظر او را علنی نکردم و ماجرا را پی‌گیری نکردم چون دیگر داشتم روی موضوعات دیگری کار می‌کردم و فقط برایم مهم بود که بدانم که ایده‌ام جدی گرفته شده بود.

بقیه سال 1355 (1976) را صرف پرداخت نهایی مدلم و فکر کردن به این‌که بعد از پایان دکترایم باید چه کنم گذراندم. داشتم به این فکر می‌کردم که وقتی از هاروارد بیرون آمدم باید چه کار کنم. تجربه زندگی در تهران سوالات جدی در مورد ارزش برگشتن به ایران برایم ایجاد کرده بود. من در فضای اجتماعی قطبی‌شده تهران که بین ولع پول درآوردن و سیاست‌های چپ‌گرایانه دوشقه شده بود جایی برای خودم نیافتم. هرچند که آن‌موقع‌ها خودم را آدم سیاسی می‌دانستم ولی متوجه بودم که یک آدم دانش‌گاهی هستم و بیش‌تر علاقه‌مند به نظریه‌ها و ایده‌ها هستم تا عمل. تهران جایی برای این روحیه من نداشت. تقریبن هیچ کس من را تشویق نکرد که داده‌هایی که می‌خواستم را جمع‌آوری کنم و وقتی که نتوانستم این کار را بکنم هیچ کس تاسف نخورد. در ایران دهه 50 به نظر می‌رسید که تحقیقات اقتصادی اولویت ماجرا نیستند. روشن‌فکران بیش‌تر به ادبیات، تاریخ، مردم‌شناسی و جامعه‌شناسی گرایش داشتند. زندگی هم به خاطر ماجراهای کنترل اجاره و غیره سخت شده بود.

حامد: شاید بعدن باید راجع به این حرف بزنیم که آیا این فضای روشن‌فکری عوض شده است و آیا اساسن اقتصاد به معنی ام‌روزی در جاهای دیگر دنیا وقت موضوع علاقه روشن‌فکران بوده است یا نه؟ به نظر می‌رسد به خاطر برخی تصادف‌ها و اقتضائات پرونده موضوعات اقتصادی در مجلات روشن‌فکری (مثل مهرنامه و شهروند ام‌روز و غیره) هم باز می‌شود ولی احساس من این است که این پرونده‌ها هنوز رفیق ناخوانده بقیه بخش‌ها است و اقتصاددانان‌ها جزوی از حلقه روشن‌فکری حساب نمی‌شوند.

جواد: من البته در فضای روشن‌فکری جا نیفتادم ولی از آن طرف من بیش‌تر و بیش‌تر به سمت موضوعات مربوط به ایران کشیده شدم. تحقیقات من به طور کامل روی بخش کشاورزی و مسایل ارضی ایران بود و فعالیت‌های دانش‌جویی‌ام هم کاملن به ایران مربوط بود. این وسط هم علاقه‌مند نبودم که به فراکسیون‌های مختلف کنفدراسیون دانش‌جویان – که در آن سال‌ها به سرعت در حال رشد بود – بپیوندم. البته این را هم بگویم که آن‌ موقع‌ها گزینه‌های ما در کمبریج هم محدود بود. تا جایی که یادم هست فقط یک گروه تروتسکیست بود که به صورت هفته‌گی یا ماهیانه در MIT جلسه می‌گذاشتند و معمولن هم دو برابر به اسم بابک و سیامک زهرایی که در کالیفرنیا دانش‌جو بودند در آن شرکت می‌کردند. این دو معمولن در نقش رهبران ظاهر می‌شدند ولی هیچ کدام تطابق فکری با پیروان‌شان نداشتند.

حامد: قبلن هم گفتید که فضای دانش‌جویی هاروارد متفاوت بود.

جواد: در هاروارد اکثر دانش‌جویان از طبقه بالای جامعه بودند و حتی چند نفری هم وابسته به خاندان پهلوی بودند ما یک گروه اجتماعی به اسم گرده‌گرد درست کرده بودیم. اسم گروه قرار بود روشن کند که سلسله‌مراتبی وجود ندارد و رییس گروه باید به صورت دوره‌ای عوض می‌شد. کلیت گروه فیگور آشکار ضدشاه داشت ولی فاقد تئوری عمیقی در مورد تاریخ و آینده بود (که معمولن انگیزه‌بخش فعالیت‌های گروه‌های دیگر بودند). مهم‌ترین فعالیت سیاسی ما در آن روزها دانش‌گاهی بود که قرار بود با مشارکت هاروارد در جنگل‌های مازندران ساخته شود.

هاروارد ره‌بری یک پروژه چند میلیون دلاری ساخت این دانش‌گاه را برعهده گرفته بود و همه برنامه‌ریز‌ی‌ها از طراحی فضای دانش‌گاه تا تعیین رشته‌های دانش‌گاهی را برعهده داشت. بعضی‌ها می‌گفتند که دانش‌گاه قرار است فقط در مقطع تحصیلات تکمیلی فعالیت کند، برخی دیگر می‌گفتند که قرار است روی تحقیقات پیش‌رفته کار کند. تئوری توطئه هم می‌گفت که هنری کیسنجر قرار است یک برج عاج دیده‌بانی برفراز اتحاد شوروی ایجاد کند. به عنوان دانش‌جویان تحصیلات تکمیلی دوست داشتیم بدانیم که هاروارد قرار است چه کاری در ایران بکند و کمک کنیم که آینده این دانش‌گاه شکل بگیرد. پروژه این دانش‌گاه هیچ وقت شکل نگرفت و ما هم کار جدی نکردیم ولی کل داستان یک نکته جالب دارد که ارزش گفتن دارد.

کل ایده ماجرا از دید من جالب بود. ضمن این‌که ایده ساختن یک دانش‌گاه نخبه‌پرور برای همه ما در هاروارد جالب بود، چه آن‌هایی که از طبقات بالا بودند و چه کسانی مثل من که از افراد عادی جامعه بودند. تحقیق و آموزش در ذات خود نخبه‌گرا است و این تنها نوعی از نخبه‌گرایی است که من تاییدش می‌کنم. علاوه بر آن ایده ساختن یک موسسه تحقیقاتی در دوردست و دور از سر و صدای فعالیت‌های سیاسی به نظرم جالب رسیده بود.
در همین رابطه من درسی را در دهه 90 میلادی یعنی وقتی که رییس بخش اقتصاد پلی‌تکنیک ویرجینیا بودم یاد گرفتم. من چند بار با جیمز بوکانان ملاقات کردم تا او را برای بازگشت به دانش‌کده تشویق کنم. (چای داغ: از افراد شکل‌دهنده حوزه انتخاب عمومی (Public Choice) و برنده جایزه نوبل اقتصاد. حوزه انتخاب عمومی جزو اولین تلاش‌ها برای استفاده از متدولوژی اقتصادی در سایر گرایش‌های علوم اجتماعی بود و هدف از آن مطالعه رفتار سیاست‌مداران و نظام بوروکراتیک و رای‌دهندگان با مدل‌های اقتصاد خرد است. چند سال پیش مرکز پژوهش‌های مجلس کتاب نسبتن معقولی در این زمینه ترجهه/منتشر کرده بود که از روی وب قابل دریافت بود). در سال 1982 بوکانان ویرجینیا تک را که جزو 20 دانش‌کده برتر اقتصاد به حساب می‌امد ترک کرده بود (که آن‌موقع‌ها موسسه پلی‌تکنیک ویرجینیا نامیده می‌شد) و به هم‌راه هفت نفر از اعضای گروه انتخاب عمومی‌اش به دانش‌گاه جرج میسون رفته بود. ظاهرن ماجرا اختلاف نظری با دانش‌گاه بود که به قول خودش احمقانه و بی‌اهمیت بود. خودش می‌گفت که از این‌که خلوت VT را ترک کرده و به جرج میسون که نزدیک واشنگتن است رفته پشیمان است.

بوکانان شکایت می‌کرد که گروه تحقیقاتی‌اش بیش از حد به قدرت نزدیک شده‌اند و بیش‌ از حد درگیر سیاست‌گذاری شده‌اند و مشغول لذت بردن از شهرت و امکانات درگیر بودن در سیاست‌گذاری‌های ملی هستند. بوکانان قایل به این نبود که گروه انتخاب عمومی که در VT ساخته بود و به خاطرش جایزه نوبل را در سال 1986 گرفت با سیاست‌های ریگان آمیخته شود. او طرف برنامه‌های محافظه‌کارانه ریگان بود ولی نمی‌خواست که انتخاب عمومی به این نوع سیاست‌ها فروکاسته شود. علاوه بر این نظرش این بود که سیاست‌مداران معمولن دقیقن متوجه نمی‌شوند که اقتصاددانان چه می‌گویند و معمولن فقط آن‌بخش‌هایی از نظریات اقتصاددانان را انتخاب می‌کنند که آن‌ها را در رسیدن به اهداف کوتاه‌مدت‌شان یاری بدهد.

شگفت‌زده شدم وقتی فهمیدم که در تمام این سال‌ها او Blacksburg (چای داغ: محل دانش‌گاه VT که نزدیک به 3-4 ساعت رانندگی تا واشنگتن است) را ترک نکرده بود و هر هفته تا محل دانش‌گاه جرج میسن را رانندگی می‌کرد. من به او پیش‌نهاد استاد افتخاری (چای داغ: سمتی که در آن افراد بعد از بازنشسته شدن به صورت افتخاری به کار ادامه می‌دهند) و دفتر کار کوچک‌تری در دانش‌کده را به او دادم که سخاوت‌مندانه پذیرفت. بوکانان هنوز هم در ملک یک مایل مربعی‌اش (نزدیک 3000 متر) در خارج شهر زندگی می‌کند. با وجود مشکلات جسمی او هنوز هم در سن 92 سالگی می‌نویسد و سخن‌رانی می‌کند.

دانش‌گاه مدنظر جذابیت زندگی در یک جامعه دانش‌گاهی و دور از شلوغی دیوانه‌وار شهری را داشت. اگر در سال 1976 وارد Holyoke Center در هاروارد می‌شدی در طبقه ششم نقشه بزرگی از دانش‌گاه مورد نظر را می‌دیدی که تمام دیوار را اشغال کرده بود و در آن نهرها، مسیرهای پیاده‌روی، پل‌های کوچک و غیره مشخص شده بود و در ذهن من قدم زدن آرام دانش‌گاهی در فضای دانش‌گاه را تداعی می‌کرد. به نظرم این مجموعه یک ایده‌آل بود که می‌توانست در دل جنگل‌های بکر مازندران ساخته شود، چیزی مثل دانش‌گاه کرنل در ایتاچای نیورویک و متفاوت از تجربه‌ای که من در تهران داشتم.

حامد: فکر کنم مجموعه‌های دانش‌گاهی که در سال‌های اخیر ساخته شده‌اند بی‌شباهت به این نباشند، شاید این زرق و برق را نداشته باشند ولی آن گستردگی و آرامش دور از شهر را در خیلی از دانش‌گاه‌های جدید ایران می‌شود دید.

جواد: تنها فکر آزاردهنده‌ای که به ذهنم می‌رسید یادآوری ماجرای سیاهکل بود که شش سال قبل در همان جنگل‌ها و به عنوان اولین قدم شکل‌گیری فداییان خلق رخ داده بود و دغدغه‌های مربوط به آن ماجرا روی این رویای زندگی آرام دانش‌گاهی سایه بلند و بزرگی می‌انداخت.

در بلندمدت علاقه‌ام به زندگی در یک فضای آرام من را سه دهه قبل به زندگی در بلکزبرگ و دو دهه قبل به باغ زیبای موسسه عالی پژوهش در برنامه‌ریزی و توسعه در نیاوران کشاند.

حامد: و ما به زودی به سراغ کارهای متاخر شما در ایران می‌رویم که طبعن موسسه نیاوران در آن نقش مهمی داشته است.

سال‌ها بعد وقتی که شنیدم که قرار است بزرگ‌راه تهران-شمال ساخته شود سعی کردم به هر کس که در تهران می‌شناختم پیام بدهم که خوب است دولت یک قطعه زمین چند کیلومتر مربعی را در جایی نزدیک به رودخانه‌ها و با فاصله خوبی از بزرگ‌راه در دل البرز کنار بگذارد. این ایده شبیه به بحث اعطای زمین در آمریکای دو قرن قبل بود که دانش‌گاه‌هایی مثل کرنل و ویرجینیا تک بر اساس آن ساخته شدند. دولت زمین مجانی به سازندگان دانش‌گاه می‌داد تا آن‌ها برای ساکنین محلی خدمات آموزشی فراهم کنند. ایده من این بود که اگر این زمین اعطا شود پول لازم از داخل و خارج ایران تامین می‌شود تا یک دانش‌گاه خوب ساخته شود. در دهه هفتاد که این ایده به ذهن من رسیده بود درآمد نفتی ایران خیلی بالا نبود و پول باید از منابع خصوصی می‌آمد. هنوز هم فکر می‌کنم که جایی برای این ایده هست که از ثروت‌مندان بخواهیم به چنین دانش‌گاهی کمک کنند و در عوض نام ساختمان‌ها و دپارتمان به اسم آن‌ها باشد.

ادامه دارد ...

February 01, 2012

گپ‌ و چای: مصاحبه با جواد صالحی اصفهانی، بخش دهم

حامد: رسیدیم به بحث محدود جمع‌آوری داده‌ها. چه کار کردید؟

جواد: در یک روز پاییزی در سال 1354 و در شرایطی که کیفیت تماس تلفنی هم خیلی خوب نبود من به استاد راه‌نمایم یعنی هاروی لیبن‌استاین زنگ زدم و توضیح دادم که تلاشم برای جمع‌آوری داده‌ها آن طور که می‌خواستم جلو نرفته و شکست خورده است. بر خلاف انتظارم او خیلی هم‌دلانه رفتار کرد و نشانه‌ای از شک‌کردن نسبت به چیزی که من گفته بودم در صدایش نبود. بعد از این‌که ماجرا را توضیح دادم خودش یک موضوع جدید برای تز من پیش‌نهاد کرد. گفت که به نظرش می‌توانم روی مقاله‌ای که در کلاس درس او روی توسعه مدل بوزروف برای رشد اقتصادی کار کرده بودم کارم را ادامه بدهم و آن‌را تبدیل به تزم بکنم. من خودم شک داشتم که این کار شدنی باشد ولی خب در موقعیتی نبودم که مخالفت کنم.

لیبن‌استاین آدمی خیلی خوب و در مقام استاد راه‌نما فرد آرام و بی‌ادعایی بود (چای داغ: کسانی که با بحث‌های مدیریتی و مالی آشنایی دارند باید لیبن‌استاین را با تئوری ناکارایی X اش بشناسند. این تئوری می‌گوید که بنگاه‌ها همیشه طبق مدل بیشینه‌سازی سودی نئوکلاسیک رفتار نمی‌کنند). از آن استاد راه‌نماهایی نبود که ابتکار عمل راه‌نمایی دانش‌جو را دست می‌گیرند و لذا به من اجازه می‌داد که هر کاری دوست دارم بکنم و این به من کمک کرد که خودم مستقلن فکر کنم. بعضی وقت‌ها فکر می‌کنم که من هم باید بیش‌تر به همین شیوه با دانش‌جویان خودم رفتار کنم ولی به نظرم قضیه ریشه در شخصیت افراد دارد و من نمی‌توانم جلوی خودم را بگیرم که دائمن به دانش‌جویانم نکاتی را پیش‌نهاد نکنم. در این مورد خاص ولی لیبن‌استاین ساکن ناگهان فعال شد و اتفاقن برای من خیلی خوب شد. دو سال بعد وقتی تزم را که یک مستند 250 صفحه‌ای او به او تحویل دادم، اولین سوالی که ازم پرسید این بود که " به من اعضای کمیته تزت توضیح بده که چه طور ظرف دو سال از موقعیتی که فکر می‌کردی نمی‌توانی بیش از یک مقاله کوتاه روی این موضوع بنویسی به این نقطه رسیدی؟" او به من کمک کرد تا اولین شغلم را در دانش‌گاه پنسیلوانیا (U-Penn) بگیرم ولی کمی بعد از آن تصادفی کرد که هیچ وقت به‌بود کامل پیدا نکرد و چند سال بعد فوت کرد.

چند وقت بعد لیبن‌استاین تماس گرفت تا خبر بدهد که مقاله‌ من روی مدل بوزروپ برای کنفرانسی در مکزیکوسیتی پذیرفته شده است و کنفرانس هم یک ماه دیگر برگزار می‌شود. او خودش از طرف من مقاله را به کنفرانس ارسال کرده بود چون با برگزارکننده کنفرانس اقتصاددان معروف مکزیکی یعنی Victor Urquidi که موسسه El Colegio de Mexico را به برترین دانش‌کده اقتصاد مکزیک تبدیل کرد آشنایی داشت (چای داغ: سرگذشت این موسسه را در لینک قبلی بخوانید. در زمان جنگ‌های داخلی اسپانیا مکزیک این موسسه را به محلی برای جذب روشن‌فکران اسپانیایی که این کشور را ترک می‌کردند تبدیل کرده بود). استر بوزروپ خودش هم قرار بود در این کنفرانس باشد و لذا ماجرا می‌توانست نقطه شروع خوبی برای مقاله من باشد. کم کم به این نتیجه رسیدم که وقت اقامت در تهران تمام شده و باید برگردم.

به لحاظ زمانی کنفرانس مکزیکوسیتی نمی‌توانست از این‌که بود به‌تر باشد. زندگی‌ام در تهران داشت پیچیده و در هم برهم می‌شد و بهره‌وری‌ام را از دست داده بودم ولی از آن طرف هم نمی‌توانستم تصمیم بگیرم که آن‌جا را ول کنم و برگردم. نیاز داشتم که یک نفر از بیرون من را مجبور به اجرای این تصمیم بکند. چند سال بعد یعنی در مرداد 1359 کنفرانس دیگری (کنفرانس جهانی جامعه اقتصادسنجی) من را از تهران بیرون برد درست قبل از این‌که صدام به ایران حمله کند. آن موقع هم بهره‌وری من در ایران افت کرده‌ بود ولی نمی‌توانستم تصمیم بگیرم که به خارج سفر کنم.

البته این را هم بگویم که غیر از شکست در جمع‌آوری داده‌ها برای تزم یک ماجرای دیگر هم زندگی‌ام را دچار دردسر کرده بود. جایی را با برادرانم اجاره کرده بودیم ولی روابط‌مان با صاحب‌خانه در طول زمان بسیار بد شده بود و به جایی رسیده بود که دیگر در خانه آرامش نداشتیم تا به کارهای‌مان برسیم. ریشه درگیری هم در تثبیت اجاره‌ها نهفته بود. این آخرین درس (و البته درسی عمرانه‌) بود که من قبل از ترک تهران گرفتم و خب درس هم به رفتار بازارها مربوط بود.

مخارج عظیمی که نسخه بازنگری شده برنامه پنجم بر جای گذاشته بود باعث ایجاد تورم بالایی، شاید در حد 25٪، شده بود که پیش از آن در ایران سابقه نداشت (چای داغ: البته احتمالن در دوران بعد از شهریور 20 تورم بالاتری هم تجربه شده بود). اگر فکر می‌کنید که ایرانی‌ها خیلی نسبت به تورم حساس هستند باید بگویم حساسیت آن‌ موقع حتی بیش‌تر هم بود. برای کنترل تورم شاه ، که تا آن موقع همه مشاوران عاقلش را اخراج کرده بود و خودش را عقل کل می‌دانست، مقررات کنترل قیمت را روی اکثر کالاها از جمله اجاره مسکن پیاده کرده بود.

مقررات تنظیم اجاره در تهران خیلی شبیه به سیاستی بود که در نیویورک اجرا شده بود ولی خروجی ماجرا خیلی با هم متفاوت بود. در نیویورک مستاجر مادامی که در یک خانه زندگی می‌کند همان اجاره را پرداخت می‌کند ولی اگر خانه را ترک کند اجاره جدید بر اساس قیمت بازار تنظیم می‌شود. من آدم‌هایی را می‌شناسم که هنوز هم جایی را در منهتن تحت اجاره دارند هر چند سال‌ها است که این شهر را ترک کرده‌اند. اجاره بسیار پایینی که می‌پردازند برای‌شان ارزش دارد تا خانه را نگه دارند تا گاه و بی‌گاه که به نیویورک سفر می‌کنند آن‌جا اقامت کنند. داستان‌ها مشابهی را هم در قاهره شنیده‌ام. خانواده یکی از دوستانم چند دهه است که در همان خانه در یک منطقه بالای شهر قاهره به اسم Garden City زندگی می‌کنند و چون مقررات از زمان ناصر اجرا شده است هنوز هم ماهیانه 6 دلار برای یک خانه چهار خوابه اجاره می‌دهند. خانه‌ای که اجاره‌اش در شرایط فعلی شاید 5000 دلار باشد (یا حداقل تا سال قبل بود).

ولی بر خلاف نیویورک و قاهره که نشنیده‌ام که بحث کنترل اجاره باعث درگیری‌های اجتماعی بشود (فقط باعث شده که خانه‌ها تعمیر نشوند و به حال خود رها شوند) در ایران بلوایی به پا شده بود. صاحب‌خانه‌ها دنبال همه جور راه حلی می‌گشتند که مستاجر قبلی را بیرون کرده و اجاره را افزایش دهند. ما ماهیانه 1200 تومان (حدود 170 دلار) برای آپارتمان می‌پرداختیم و قیمت بازار خانه دو برابر این بود. تار و پود حیات اجتماعی انگار داشت در اثر این قانون پاره می‌شد. یک بار که برگشتیم خانه دیدیم پلیس دم در خانه ایستاده چون صاحب‌خانه ادعا کرده که کفش زنانه در آپارتمان ما پیدا کرده است (شک نداشتیم که کار خودش بود تا ما را به رفتار غیراخلاقی متهم کند). صاحب‌خانه با اتهامات این طوری حداقل دوبار ما را به کلانتری – که با بعضی آدم‌هایش دوست بود - کشاند. یادم هست که یک بار داشت با افسر پلیس کلانتری پچ‌پچ می‌کرد و چیزی در مورد خراب‌کارها می‌گفت (که آن موقع اصطلاح رایج برای چریک‌های چپ‌گرا بود). ماجرا داشت از رویه کمیک آن به وجه تراژیک و ترس‌ناک تبدیل می‌شود و دیگر قابل تحمل نبود. یکی از فامیل‌ها ما، که همیشه رفتار صاحب‌خانه ما را تقبیح می‌کرد، خودش درگیر کم‌کردن شر مستاجر خودش بود!

روشن بود که ما سه تا برادر جوان و کله‌شق شانسی برای بردن این جدال نداشتیم. واقعن این کنفرانس لازم بود تا من را مخصمه‌ای که خودم هم در شکل‌گیری‌اش نقش داشتم بیرون بکشد. در طی ماجرا بود که فهمیدم قضیه کنترل قیمت‌ها می‌تواند چه قدر پیچیده باشد و وقتی سیاست‌گذاری اقتصادی بد با جهت‌گیری سیاسی نادرست آمیخته شود چه قدر اوضاع بدتر می‌شود.

حامد: برگردیم به کمبریج.

جواد: وقتی به کمبریج برگشتم حسابی درگیر نوشتن نسخه جدیدی از مقاله‌ام برای کنفرانس شدم. مقاله ایده ساده‌ای داشت که من آن‌را توسعه دادم و تبدیل به تزم کردم. ایده من، که در فرضیه بوزراپ اهمیت داشت، این بود: روش‌های زراعت پربازده، مثل کشت آبی در ایران، که معمولن پیش‌رفته‌تر از سایر روش‌ها به نظر می‌رسند در واقعیت کم‌ بازده‌تر هستند، چرا که بازده زراعی بالاتر ولی بهره‌وری نیروی کار کم‌تری دارند. لذا مردم به سمت استفاده از روش‌های کم‌بازده و پرمقیاس، مثل سوزاندن جنگل‌ها و تبدیل آن به مزارع یا روش‌های کشاورزی دیم در ایران، رو می‌آورند. این روش‌ها صرفن وقتی که دیگر امکانش نباشد یا چگالی جمعیت به حدی برسد که این روش‌ها نتوانند غذای کافی برای همه فراهم کنند متوقف می‌شوند. بر اساس این نظریه، جوامع سنتی آفریقایی که در جلگه‌های بزرگ ساکن بودند بهره‌وری بالایی با معیار تولید بر نفرساعت داشتند. مشکل این بود که ساعت‌های کمی کار می‌کردند و تنها در حد رفع نیاز محصول تولید می‌کردند. به این ترتیب مازادی تولید نمی‌شود که به کار توسعه شهرها و خلق تمدن‌ها و غیره بیاید. (چای داغ: خلاصه تئوری خانم دکتر بوزروپ این است که فشار جمعیتی و کم‌بود غذا باعث تغییر در فناوری کشاورزی می‌شود. یعنی بر خلاف تئوری مالتوس که فناوری تولید غذا را برون‌زا فرض می‌کند و آن‌را عامل محدودکننده جمعیت می‌داند بوزروپ معتقد است که نیاز مادر اختراع است! این مطلب جعفرخیرخواهان که چند وقت پیش در چای منتشر شد اشاره‌ای به این نظریه بوزروپ دارد. نظرات بوزروپ در بحث اشتغال و توان‌مندسازی زنان و تحلیل جنسیتی هم پرطرف‌دار است)

من می‌خواستم ببینم که آیا در ایران هیچ نشانه‌ای پیدا می‌کنم از این‌که مناطقی که بارش باران بیش‌تری داشتند کم‌تر از کشاورزی آبیاری استفاده می‌کردند و لذا اقتصاد و کشاورزی کم‌تر توسعه‌یافته‌ای داشتند. این فرضیه من با این مشاهدات عمومی که به‌ترین کشاورزان ایران از مناطق خشک مثل یزد و اصفهان می‌‌آمدند که از قضا از چند قرن قبل زیرساخت‌های به‌تر و اقتصادهای قوی‌تری داشتند. من روشی برای تست این ایده پیدا کردم که با معیارهای اقتصادسنجی آن‌روزها خیلی هم روش پیش‌پاافتاده‌ای نبود.

در کنفرانس مکزیک استقبال خوبی از مقاله‌ام شد. بوزروپ خیلی تشویقم کرد و من با تمام قوا کار کردم تا تزم را تمام کنم که البته 18 ماه طول کشید.

ادامه دارد ...

 

all right reserved for hanif.ir & behzadbashu.com - Copyright © 2007