• تجاربی از دنیای جادویی قهوه

    اگر به نوشیدن قهوه علاقه دارید و می‌خواهید کمی بیش‌تر در مورد انواع قهوه‌ها و قهوه‌سازها بدانید می‌توانید نگاهی به این کتاب الکترونیکی که آماده کرده‌ام بیندازید. سعی کرده‌ام تجربه‌های شخصی‌ام را در یک متن فشرده جمع‌بندی کنم.
  • سلماس

    عید و امثال آن که می‌شود می‌نشینم و زنگی می‌زنم به فامیل‌ها برای عرض تبریک و ادای احترام. بخش مهمی‌شان در شهر کوچک سلماس ساکن هستند و چون خانه‌ها گاه جا به جا می‌شود تلفن‌هایی که در حافظه اسکایپ من است قدیمی می‌شود و خانه کس دیگری را می‌گیرم: «من: الو! منزیل آای فیلانی؟»‌* «طرف دیگر: گارداش ایشتیباه‌ توتموسان!» (آقا اشتباه گرفتی!). بعد این لحن خیلی آشنا با لهجه خاص سلماسی من را صاف می‌برد درست وسط این شهر. انگار همین الان وسط میدان کهنه‌فروشی (جیندیر میدانی) یا پشت دخل مغازه یکی از فامیل‌ها هستم و دارم رفت و آمد صبح‌گاهی دوچرخه‌های بی‌شمار و پیرمردهایی که گاری دستی هل می‌دهند و آدم‌های زنبیل به دست و اندک ماشین‌های شهر را تماشا می‌کنم و شهری را می‌بینم که دارد کرکره‌هایش را بالا می‌کشد. همیشه فکر می‌کنم یکی از شانس‌های زندگی‌ام این بوده که بتوانم در مدت کودکی و نوجوانی‌ام هر یکی دو هفته‌ یک‌‌بار یکی دو روز و گاه یک هفته در این شهر باشم و بتوانم از زندگی بهداشتی‌‌ خودم فرار کنم و عناصری غیر از زندگی استاندارد مرکز-محور را تجربه کنم: بین مردم واقعی کوچه بازار که بعدها هرگز سعادت بودن بین‌شان را نداشتم چرخ بزنم٬ در دعواهای خیابانی نوجوانانه مشارکت کنم٬ در قهو‌ه‌خانه‌های کارگری بنشینم٬ صحنه اعدام و جمع‌شدن مردم برای تماشایش را ببینم٬ شاهد تشییع جنازه‌های شهدای جنگ باشم٬ حتی یکی دو بار کنار خیابان چیز بفروشم٬ برای ملاقات یک آدم به حیاط داخل زندان بروم٬ ساندویچ ماکارونی یک هفته‌مانده بخورم٬ قمه‌زنی ببینم و خلاصه زندگی روزمره را بو بکشم. تقریبا هر تجربه‌ عینی از این جنس دارم مال همان روزهای معدود سال است که داشتم دور از خانه بین مردم زندگی می‌کردم. شاید همین تجربه اندک است که وقتی به سیاست‌گذاری و اقتصاد در ایران فکر می‌کنم ذهنم فقط متوجه آدم‌های بالای خیابان انقلاب نمی‌شود. ******...ادامه مطلب ...
  • آی برادر

    یک اصطلاح ذخیره‌شده برای کاربردهای خاص دارم به اسم «آآآآی برادر» (آ را بکشید و زیر ی کسره ظریفی بگذارید) که همان مخفف «آقای برادر» است. البته در موقع نوشتن همان «آقای برادر» را می‌نویسم که با آی‌ برادر (به سکون ی) اشتباه نشود٬ وگرنه معنی‌اش صد در صد عوض می‌شود. کاربرد ذخیره‌شده‌ آی برادر مشخصا وقتی است که برای اولین بار با کسی تماس می‌گیرم٬ که در سال‌های اخیر معمولا رفقای خیلی جوان‌تر از خودم در این گوشه و آن گوشه دنیا مشمولش شده‌اند. بخش ثابت پیام آی‌برادرانه – که احتمالا برای برخی خوانندگان آشنا خواهد نمود – هم این است که: آی برادر شنیدم ساکن شهر ما هستی/شده‌ای! یا این‌که آی برادر چند روزی مهمان شهرتان هستم برویم و چای و گپی بزنیم و رفاقتی بنا کنیم. این آی برادر یادگار سال‌های دور است. آن موقع که دره‌های اختلاف‌ها این قدر عمیق نشده بود و همه با هم برادرانه زیر یک چتر بودیم. وقتی اسم کم می‌آوردیم یا کسی را نمی‌شناختیم این آی برادر جای اسم و ضمیر را می‌گرفت: آی برادر سر این پارچه را بگیر. آی برادر این‌جا جا هست. آی برادر جلوی آن در بایست و کسی را راه نده. آی برادر بریم یک چایی بخوریم. آی برادر کمی آن طرف‌تر بخواب ما هم این گوشه دراز بکشیم. در این کاربردهای متاخر و دهه ۹۰‌ای «آی برادر» در پیام‌هایم البته تعمد بزرگی نهفته است. هر کسی را به این شیوه صدا نمی‌زنم. آدم‌های زیادی را ممکن است خیلی محترم و رسمی خطاب کنم و همه چیز هم خوب پیش برود. آی برادر که می‌گویم طرف خطاب را دعوت می‌کنم به این که مناسبات‌مان را همان‌گونه که آی برادر اقتضاء می‌کند بنا کنیم. البته در این کاربرد برجسته و تا حدی غیرمعمول نوعی سنجه هم در کار هست. دوست دارم ببینم آیا مخاطب از این که...ادامه مطلب ...
  • به بهانه این روزها: پیکان سفیدم

    در جاده سبز و بارانی و ابری بوستون نیوریوک هستم و این چهار عنصر جاده و باران و سبزی و ابر کافی هستند تا جلوی هر کار دیگری را بگیرند و برای نوشتن تحریکم کنند. داشتم فیلم نروژی می‌‌دیدم که شخصیتش هم‌سن خودم است و در یک شب فشرده‌ای روزگار از دست رفته‌اش را مرور می‌کند و من را هم با خودش هم‌راه می‌کند. از خودم می‌رسم ۲۰ سال پیش قرار بود وقتی به این سن برسم کجا و چه کاره باشم؟ نوجوان که بودیم یک روز با برادرهایم نشستیم و خلاقیت‌مان را به کار انداختیم و دسته بندی‌های شخصیتی ساختیم از سبک‌ زندگی آدم‌ها و اسم‌های تیپیکال هم به آن‌ها نسبت دادیم. یکی از تیپ‌های شخصیتی را گذاشتیم تیپ «سعید» (شخصیت دیگری هم داشتیم که اسمش «مریم» بود و این چند سال قبل از این بود که مریم را اولین بار ملاقات کنم و ببینیم که عین شخصیتش است). بیان تصویری این شخصیت‌ سعید مان آدم‌های حدودا ۳۰ ساله‌ای بودند با پیراهن مردانه و شلوار پارچه‌ای که چهار پنج نفری سوار پیکان سفید مدل جدید ولی نیمه‌کثیفی و خاک‌آلودی می‌شوند و در حالی‌که کیف‌های سامسونت‌ قهوه‌ای‌شان را در بغل‌شان گرفته‌اند از این جلسه به آن جلسه می‌روند و در راه با موبایل‌های گوشت‌کوبی‌شان حرف می‌زنند. پیکان سفید رویای دور دستی برایم نبود. از همان سال اول دانش‌گاه به صورت فشرده به همین شکل کار و زندگی کردم و ده‌ها بار وقتی با چهار رفیق دیگر در پیکان‌مان بودیم یادم می‌افتاد که عناصر این سبک کار/زندگی را سال‌ها قبلش تصویر کرده بودیم. فکر می‌کردم وقتی ۳۵ ساله بشوم مهم‌ترین پیش‌رفت زندگی‌ام جا به جا شدن از صندلی عقب پیکان به صندلی کنار راننده خواهد بود و بقیه‌اش همان است. الان ۳۵ ساله‌ام. هشت سال است که دیگر آن پیکان‌ها را سوار نشده‌ام. زندگی آن سبکی درست هشت سال است که...ادامه مطلب ...
  • نوستالژیک دوراندیش

    برای چند هفته‌ای در شهری بودم و شبی مهمان محفل دوستانی. موقع رفتن دوستان جدیدی که همان شب اول بار هم را دیده بودیم رساندنم خانه و تعارف زدم که بیایند داخل و آمدند و تا دم صبح نشستیم به گپ و گفت سه نفره جدیدی. چند روز دیگر را هم کم و زیاد با هم بودیم و ایام خوشی بود و یک دفعه ترسیدم. به‌شان پیام دادم که در هم‌نشینی بیش از این احتیاط خواهم کرد و کم‌تر آفتابی خواهم شد چون چند هفته دیگر می‌روم و معلوم نیست که باز هم بیایم و یا دیگر هیچ وقت هم را ببینیم و نمی‌خواهم که دلم از حدی بیش‌تر برای خاطرات مشترک و با هم بودن‌مان تنگ شود. یکی‌شان جواب ظریف و صریحی داد که من خودخواه‌تر از آنم که نگران احساسات آینده تو باشم٬ پس تا وقتی هستی مجبوری اهل معاشرت باشی! بگذریم یا در واقع نگذریم که حدسم درست بود. چند وقت که گذشت آن دو نفر دیگر با هم نبودند٬ شرایط روزگار هم ناگهان چرخید و حال و هوای‌مان به تبع این شرایط یک‌باره به هم ریخت و شاید از هم دورتر شد و آن چند بار معاشرت دست‌اخر فقط تبدیل به خاطره‌ شیرینی منحصر به فردی شد که دوباره تکرار نشد. به تبع تجربه‌های متعدد این شکلی نگاهم به زندگی متمایل به این شده که از جایی به بعد٬ از سنی به بعد یا حتی با انتظاری که از شرایط اینده زندگی‌ات داری٬ هر لحظه شیرین و ناب نقش دوگانه متضادی دارد: در لحظه درگیرت می‌کند و خوب و انرژی‌بخش (یا گاهی خلسه‌آور) است ولی بعد که زمان می‌گذرد و ازش دور می‌شوی و جزییاتش یادت می‌رود و بیش‌تر مزه شیرینش باقی می‌ماند باید درد نداشتنش را تحمل کنی. حکایت شب شراب و بامداد خمار. حدس می‌زنم عمر خواهی نخواهی آدم را در این سراشیبی می‌اندازد....ادامه مطلب ...
  • عیدانه

    فکر کنم در ۲۵ سال اخیر هیچ سالی در اول سال به اندازه امسال افسرده نبوده‌ام. به هیچ چیزی بیش از این نیاز نداریم که دعا و تلاش کنیم که ام‌سال سایه تحریم‌های خارجی و بی‌کفایتی‌های داخلی از سر مردم ما رفع شود و زندگی همه به رونق و روال نسبی گذشته و به‌تر از آن بازگرد. علی‌رغم همه خبرهای بدی که از سختی‌های روزافزون وارد شده به مردم می‌شنویم باید امیدمان و انگیزه‌مان برای تلاش را حفظ کنیم و می‌بینم که بچه‌های داخل ایران خیلی بیش‌ از ما این روحیه را دارند. عید بر همه‌تان مبارک باشد. تبریک و خدا وقت ویژه به همه آن‌هایی که در این شرایط سخت و پیچیده هم‌چنان تلاش می‌کنند تا چرخ‌ها بگردد و گرهی از کار مردم و راهی برای زندگی و شادی باز شود. آرزویم برای خودم در سال جدید این است که به نشاط گذشته برگردم و بتوانیم با هم فکر کنیم و حرف بزنیم و در حد خودمان راه‌هایی پیدا کنیم و کمکی برای مردم باشیم. گفتم این روز عیدی کمی حس و حال این‌جا را نو کنم و به سیاق گذشته‌ها دل‌نوشته بنویسم. به شادی‌های کوچکی فکر می‌کردم که در لحظات خاصی داشته‌ام و به من آرامش بی‌انتهایی می‌دادند. فکر می‌کردم تکرار برخی خاطره‌ها از این حس‌ها لذتش را دوچندان می‌کند. نمی‌دانستم در چند سطر کدامش را باید نوشت٬ پس اختیار را دادم به دستم که پشت سر هم برای چند دقیقه هر چه می‌خواهد بنویسد و این شد تجربه لحظه‌هایی که بی‌قرارم می‌کند: حس یک شب اوایل پاییز که از کوه‌های مشرف به تهران بالا می‌روی و در آن تاریکی نیمه‌روشن از نور ماه گاه بر می‌گردی و پشت سرت چراغ‌های روشن شهر را می‌بینی٬ حس تنها نشستن دم غروب روی فرش‌های سبز صحن عتیق٬ حس دوچرخه‌سواری زیر باران در پارک خلوت شب آخر تابستان وین بعد از...ادامه مطلب ...
  • مصاحبه با خبرنامه دانش‌کده مدیریت و اقتصاد

    خبرنامه دانش‌کده مدیریت و اقتصاد شریف در شماره اولش مصاحبه‌ای با من و امیررضا کرمانی (دانش‌جوی دکترای اقتصاد ام‌آی‌تی) داشته است. مصاحبه امیر خیلی خواندنی و آموزنده است. لذا لینک بخش مصاحبه خبرنامه را می‌گذارم که اگر دوست داشتید هر دو مصاحبه را بخوانید. (دریافت کل خبرنامه از این‌جا) مصاحبه من یکی دو جا با پرش در جملات مواجه شده و برخی جملات حذف شده (احتمالا تصادفی) که پاسخ یکی دو سوال را سخت کرده است. ذکر این خاطره هم برای تنوع بد نیست. در مصاحبه راجع به رییس پاکستانی‌ام در سازمان ملل می‌گویم که ۸ سال پیش برای اولین بار پیش‌نهاد کرد فاینانس بخوانم. البته جملات مربوط به خاطره‌ام از او درست چاپ نشده‌اند. این مصاحبه چند ماه قبل انجام شد و گفتم که ازش خبر ندارم و دوست بدانم چه کار می‌کند. چند روز بعد از این مصاحبه (تابستان امسال) برای کاری به اداره‌ای در وین رفته بودم و داشتم برای دوستی که با من بود در مورد مصاحبه و خاطره‌ام از این رییس سابق و این‌که شش سالی است ازش خبر ندارم و احتمالا الان آن طرف دنیا است حرف می‌زدم. هنوز حرفم تمام نشده بود که در اتاق انتظار اداره باز شد و همان رییس سابق وارد شد و ناگهان به من گفت تو این‌جا چه کار می‌کنی؟! و البته قیافه هر سه ما دیدنی بود.
  • … مصطفی

    هنوز تا آخر خرداد دو هفته‌ای باقی‌ است ولی کشف ام‌روزم را به اشتراک می‌گذارم. تا به حال نشنیده بودم و خبر هم نداشتم که وجود دارد. به خاطر حال و هوایش و خاطره‌هایی که زنده می‌کند. این‌‌جا می‌توانید سرود «چمران» با صدای گلریز را گوش کنید.
  • تشریک شیرینی خاطره با خوانندگان

    می‌گویند جای مشخصی را برای به جای آوردن امورتان تخصیص بدهید تا حواس‌تان به حاشیه‌های مکان و فضای غریبه پرت نشود. اهل دل – آن‌هایی که وسع‌شان می‌رسد – معمولن جای ثابتی در خانه برای امور معنوی دارند، حالا می‌خواهد نمازخانه مستقلی باشد یا جایی که سجاده‌شان پهن می‌شود. اهل مسجد حرفه‌ای هم معمولن جای خاصی را نشان می‌کنند که محل ثابت‌شان است و می‌شود هر روز آن‌جا پیدایشان کرد. زمان گذشت تا بفهمم که کار متمرکز هم گاهی این چنین تخصیصی را می‌طلبد. این یکی دو سال آخر دو تا قهوه‌خانه در وین پیدا کرده بودم که تقریبن همیشه میز مورد نظرم در یک گوشه خلوت‌شان خالی بود. یکی قهوه‌خانه‌ای بود در یک جایی کمابیش جنوب شهر، دم یک ترمینال فرعی قطار که جای عکس گرفتن توریست‌ها و سکوت و نگاه‌های عشاق و مذاکرات اهل کسب و کار نبود. بزرگ بود و همه طرفش شیشه بود و غذای پاکیزه و غیرسنگین و قهوه‌های خوب و قیمت معقول و کارمندانی چابک و بخش غیرسیگاری داشت. هر وقت قرار بود کاری را تمام کنم و باید ساعت‌ها یک جا می‌نشستم، خارج از جمع رفقا و تشریفات قهوه‌خانه‌های وسط شهر، می‌رفتم آن‌جا. این آخرها باید یک گزارش مشاوره‌ای می‌نوشتم. از سر ظهر رفتم و نشستم. ناهار و شامم را همان‌جا حین کار خوردم و لیوان‌های قهوه و چای و آب‌ گازدار با لیمو را بالا انداختم . فکر کنم سرجمع ۸- ساعت۹ ای شد. کار را شروع کردم و وقتی نصف شب شد و موقع تعطیل کردن مغازه آمد ۳۰-۴۰ صفحه با شکل و نمودار و جدول نوشته بودم و گزارش به کفایت تمام شده بود، طبق یک اصل قدیمی اندکی بیش از تعهدی که به کارفرما داشتم. اگر می‌خواستم در خانه یا دفتر یا جایی مثل آن بنویسمش معلوم نبود چند هفته طول بکشد. بیرون که آمدم به لحاظ ذهنی و...ادامه مطلب ...
  • کشکولیات

    این قدر سایت این اقای باوند بهپور جذاب و انرژی‌دهنده بود که حیفم آمد به بقیه معرفی‌اش نکنم. ظاهرن ساکن شهر زیبای *فیلاخ اتریش هم هست، اگر زودتر می‌شناختمش وقتی آن دور و بر بودم سری بهش می‌زدم. * به دلایل متعدی (از جمله جریان درآمد ناشی از توریسم اسکی و کوه‌نوردی آلپ) وضعیت تقریبن وارونه‌ای بین کیفیت زندگی شهری در شهرهای بزرگ و کوچک اتریش وجود دارد. برخی از شهرهای کوچک‌تر اتریش ثروت‌مندتر و دارای زیرساخت‌ها و فضای تجاری و امکانات زندگی به‌تری نسبت به پایتخت هستند (سالزبورگ نمونه اعلای این تفاوت است). فیلاخ هم از این شهرهای کوچک ولی بسیار زیبا است. هر چند که در کشورهای دیگر اروپایی هم مثال‌ها زیادی از آن‌را دیده‌ام ولی مطمئن نیستم که این قاعده لزومن در همه‌جا برقرار باشد. در ادبیات توسعه شهری اصطلاح ماکروسفالی (بزرگ‌سری) را برای شهرهای بسیار بزرگ کشورهای نفتی به کار می‌برند و منظورشان این است که یک شهر خاص (مثلن تهران) به علت تزریق منابع دولتی به طور غیرمتناسبی بزرگ‌تر از شهرهای رده بعدی می‌شود و لذا امکانات زندگی هم بیش‌تر جذب این شهرها می‌شوند. در اقتصادهای غیر نفتی ولی فناوری-محور عواملی مثل اقتصادمقیاس و رابطه مثبت بین اندازه شهر و نرخ سرانه نوآوری باعث می‌شود تا شهر مرکزی (لندن، شانگهای، پاریس، نیویورک و …) موقعیت ممتازی پیدا کند.

درباره خودم

حامد قدوسی٬ متولد بهمن ۱۳۵۶ هستم و با همسرم مريم موقتا در نزدیکی نیویورک زندگي مي‌كنم. در دانش‌گاه اقتصاد مالی درس می‌دهم. به سینما، فلسفه و دين‌پژوهي هم علاقه‌مندم.
پست الکترونیک: ghoddusi روی جی‌میل

جست و جو

بایگانی