• معرفی و نقدی بر کتاب مایکل سندل: پول چه چیزهایی را نمی‌تواند بخرد؟

    مایکل سندل – استاد فلسفه هاروارد – این اواخر در ایران معروف شده است٬ خصوصن با درس‌نامه آن‌لاینش در مورد عدالت. کتاب جدید سندل با عنوان «محدودیت‌های اخلاقی بازار: پول چه چیزهایی را نمی‌تواند بخرد» همین تازگی منتشر شد و ما هم در مراسم معرفی‌اش در کتاب‌فروشی هاروارد شرکت کردیم. حقیقتش سخن‌رانی سندل انتظار من را برآورده نکرد. کل سخن‌رانی صرفن بیان مثال‌هایی بود از مواردی که پولی کردن یا کالایی کردن برخی روابط می‌تواند به ماهیت آن‌ها ضربه بزند. من از سندل انتظار داشتم که استدلال‌های فلسفی‌تری ارائه کند و حداقل معیارهای مشخص‌تری برای این مرز اخلاقی ارائه کند٬ خصوصن که عنوان کتاب نویدبخش چنین چیزی بود. متاسفانه مطالعه خود کتاب هم انتظارم را برآورده نکرد و باز بخش مهمی از آن معطوف مثال‌هایی بود که در مورد مرتبط بودن آن‌ها می‌شود بحث فراوان داشت. با این مقدمه قصد داشتم که مقاله مفصلی – شاید برای مهرنامه – بنویسم و ضمن معرفی تفصیلی کتاب نقد خودم را هم به تفصیل ارائه کنم. حیف که کم‌بود وقت تا الان مانع شده و چون دیدم ممکن است به این زودی فرصت دست ندهد گفتم لااقل یک معرفی اجمالی و یک نقد مشخص را این‌جا بنویسم تا از نظرات بقیه استفاده کنیم. کتاب سندل یک پیام مهم دارد – و شاید خودش در دفاع از کتاب بگوید که اساسن هدفش همین بوده و نه انتظاری که من ابراز کردم -. سندل می‌گوید که نباید این امر را که می‌توان هرچیزی را به کالا تبدیل کرده و لذا بازاری برای آن درست کرد را بدیهی گرفت. فضای سیاست‌عمومی (Public Policy) باید زمان بیش‌تری برای بحث و گفت و گو در مورد این‌که آیا در یک مورد خاص حق ایجاد بازار را داریم یا نه صرف کند. این به نظرم نکته بسیار مهمی است. در بسط این نکته سندل مثال‌های متعددی از مواردی که...ادامه مطلب ...
  • آیا نرخ بی‌کاری معیار خروج از بحران است؟

    در جریان رکود بزرگ سال‌های ۲۰۰۷-۲۰۰۹ یکی از شاخص‌‌هایی که مردم، روزنامه‌ها، سیاست‌مداران و اقتصاددانان برای پایش وضعیت بحران استفاده می‌کردند نرخ بی‌کاری بود. یادم هست که در اوایل ۲۰۰۹ یکی از موضوعاتی که به شدت جلب توجه می‌کرد اعلان “استخدام نداریم” روی شیشه‌های یکی از بزرگ‌ترین کارفرمایان خصوصی آمریکا یعنی وال‌مارت بود. یک سال بعد شرایط عوض شده بود و اعلان “الان داریم استخدام می‌کنیم” جای‌گزین شده بود. مردم احتمالن از این مشاهدات عینی به عنوان شاخصی برای تحلیل وضعیت استفاده می‌کردند و بازتاب این تجربه روزمره را عینن در تحلیل‌ها و گزارش‌ها هم می‌دیدیم. نکته‌ای که این وسط قابل توجه بود عدم تطابق تحولات نرخ بی‌کاری با نرخ رشد اقتصاد بود. یعنی از سال ۲۰۱۰ به بعد بر اساس شاخص‌های رشد اقتصادی (که معیار مهم ورود وخروج از چرخه‌های تجاری است) اعلام می‌شد که کم‌کم در حال خروج از بحران هستیم ولی در همان زمان نرخ بی‌کاری هم‌چنان بالا بود و لذا می‌شد این عدم تطابق را به عنوان نشانه‌ای از خارج نشدن از بحران تلقی کرد. در این صفحه می‌توانید نمودار نرخ بی‌کاری آمریکا را ببینید. ملاحظه می‌کنید که درست قبل از رکود بزرگ نرخ بی‌‌کاری بسیار پایین و در حد نرخ طبیعی بود. درست بعد از بحران این نرخ به حدود ۱۰ درصد صعود می‌کند و کمابیش همان اطراف می‌ماند و حتی با گذشت سه سال هنوز به زیر هشت درصد نرسیده است. تازه این نکته را هم اضافه کنید که به اعتقاد برخی اقتصاددانان نرخ کل بی‌کاری عدد بی‌کاران را دست‌ پایین تخمین می‌زند و نمایان‌گر همه مساله نیست. بخشی از نیروی کار وقتی بی‌کار می‌شود و امیدی به بازگشت به بازار کار ندارد به کل از بازار کار خارج می‌شود و لذا جز نرخ بی‌کاری حساب نمی‌شود (چون این نرخ فقط کسانی را که فعالانه در جست و جوی کار هستند شامل می‌شود و...ادامه مطلب ...
  • تشریک شیرینی خاطره با خوانندگان

    می‌گویند جای مشخصی را برای به جای آوردن امورتان تخصیص بدهید تا حواس‌تان به حاشیه‌های مکان و فضای غریبه پرت نشود. اهل دل – آن‌هایی که وسع‌شان می‌رسد – معمولن جای ثابتی در خانه برای امور معنوی دارند، حالا می‌خواهد نمازخانه مستقلی باشد یا جایی که سجاده‌شان پهن می‌شود. اهل مسجد حرفه‌ای هم معمولن جای خاصی را نشان می‌کنند که محل ثابت‌شان است و می‌شود هر روز آن‌جا پیدایشان کرد. زمان گذشت تا بفهمم که کار متمرکز هم گاهی این چنین تخصیصی را می‌طلبد. این یکی دو سال آخر دو تا قهوه‌خانه در وین پیدا کرده بودم که تقریبن همیشه میز مورد نظرم در یک گوشه خلوت‌شان خالی بود. یکی قهوه‌خانه‌ای بود در یک جایی کمابیش جنوب شهر، دم یک ترمینال فرعی قطار که جای عکس گرفتن توریست‌ها و سکوت و نگاه‌های عشاق و مذاکرات اهل کسب و کار نبود. بزرگ بود و همه طرفش شیشه بود و غذای پاکیزه و غیرسنگین و قهوه‌های خوب و قیمت معقول و کارمندانی چابک و بخش غیرسیگاری داشت. هر وقت قرار بود کاری را تمام کنم و باید ساعت‌ها یک جا می‌نشستم، خارج از جمع رفقا و تشریفات قهوه‌خانه‌های وسط شهر، می‌رفتم آن‌جا. این آخرها باید یک گزارش مشاوره‌ای می‌نوشتم. از سر ظهر رفتم و نشستم. ناهار و شامم را همان‌جا حین کار خوردم و لیوان‌های قهوه و چای و آب‌ گازدار با لیمو را بالا انداختم . فکر کنم سرجمع ۸- ساعت۹ ای شد. کار را شروع کردم و وقتی نصف شب شد و موقع تعطیل کردن مغازه آمد ۳۰-۴۰ صفحه با شکل و نمودار و جدول نوشته بودم و گزارش به کفایت تمام شده بود، طبق یک اصل قدیمی اندکی بیش از تعهدی که به کارفرما داشتم. اگر می‌خواستم در خانه یا دفتر یا جایی مثل آن بنویسمش معلوم نبود چند هفته طول بکشد. بیرون که آمدم به لحاظ ذهنی و...ادامه مطلب ...
  • گپ‌ و چای: مصاحبه با جواد صالحی اصفهانی، بخش دوازدهم

    حامد: من اظهار نظر شما را در مورد یکی از سخن‌رانی‌های آموزگار که تصویری نادقیق و به کل تیره و تار از امور در ایران متاخرتر ارائه می‌کرد یادم هست. یادم هست تعبیری به کار بردید که این داستان مصداقی برای آن است. جواد: این تازه ماجرای کوچکی بود ولی نمایان‌گر عدم اعتمادی بود که به جوانان خصوصن آن‌هایی که از پیشینه خانوادگی "گم‌نام" می‌آمدند وجود داشت. اتفاقاتی از این دست بود که من را نسبت به این‌که آیا می‌توانم در ایران کار کنم مشکوک کرد و باعث شده به صورت جدی به یافتن شغلی در آمریکا فکر کنم. می‌گویم پیشینه خانوادگی گم‌نام چون من را یاد یک مکالمه در مهمانی بعد از جلسه می‌اندازد که در آن هم‌سران اعضای هیات مدیره (که همه مرد بودند) هم شرکت کردند. یادم هست که نزدیک چند نفر از خانم‌ها نشسته بودم و احساس ناراحتی داشتم. از بین ما 4 نفر دانش‌جوی شرکت‌کننده در جلسه دو نفر که به خانواده‌های اشراف تعلق داشتند خودشان را در خانه حس می‌کردند. بقیه داشتند از آن‌ها در مورد خانواده و دایی و عمه می‌پرسیدند. کمی بعد خانمی که نزدیک من نشسته بود رو به من کرد و اسمم را پرسید. به آرامی جواب دادم صالحی. او چند باری اسمم را تکرار کرد – انگار داشت در ذهنش در شبکه اجتماعی‌اش دنبال اسم من می‌گشت -. من بهش گفتم که به نظرم نمی‌رسد که کسی را از خانواده من بشناسید. او آدم مودبی بود و ازم پرسید با فلان صالحی و بهمان صالحی فامیل هستیم که نبودیم. آن‌جا بود که احساس کردم به این جمع تعلق ندارم و اثر طبقه اجتماعی را به خوبی حس کردم. حامد: یک دلیلی که من دوست دارم در مصاحبه گاهی تجربه‌های شخصی این طوری مطرح کنید این است که به نظرم این تجربه‌ها روی تحلیل‌ها و کارهای بعدی شما سایه انداخته است و آن را تحت‌الشعاع قرار داده. البته شاید هم چون چارچوب نظری و ذهنی خاصی را دنبال می‌کنید عملن مثال‌ها و تجاربی را ذکر می‌کنید که موید آن باشد. خلاصه نمی‌دانیم جهت علیت از کدام طرف است. برگردیم به تجربه دانش‌گاه رامسر. جواد: تماس بعدی من با این دانش‌گاه چند ماه بعد بود که در آن رییس ایرانی دانش‌گاه که شخصی به نام محمدی (با مدرک دکترا از آمریکا) بود بازدیدی از هاروارد داشت تا برای استخدام هیات علمی آینده دانش‌گاه با دانش‌جویان مصاحبه کند. او از ما پرسید که برنامه آینده‌مان چیست و من در پاسخ گفتم که ممکن است به کار در بانک جهانی فکر کنم. البته راجع به این موضوع خیلی مطمئن نبودم. او این گزینه من را رد کرد و گفت که "می‌خواهی بروی آن‌جا چه کار کنی؟ که با یک مشت هندی و پاکستانی کار کنی؟". من از این پاسخ نژادپرستانه و این نوع نگرش بهت‌زده شدم. تعدادی اقتصاددان هندی مثل آمارتیا سن جزو الگوهای زندگی من بودند. چه طور چنین آدمی می‌توانست رییس به اصطلاح پرینستون آینده ایران باشد؟ حامد: من هم وقتی قرار بود در سازمان ملل کار کنم همین اظهار نظر را از ایرانیان شنیده‌ام. ظاهرن ماجرا خیلی فرق نکرده است. حالا اجازه بدهید بریم به سراغ تز شما در هاروارد. جواد: بقیه کارم در هاروارد دیگر خیلی پرماجرا نبود. شروع کردم که کار تز را در دفتر کوچکی در مرکز مطالعات جمعیت هاروارد در خیابان Bow تمام کنم، جایی که در چند قدمی کافی‌شاپ مورد علاقه‌ام یعنی پامپلونا بود. چون به این جمع‌بندی رسیده بودم که ایران دهه 70 میلادی به کار من نمی‌آید در پاییز سال 1976 برای یک سری شغل در آمریکا درخواست دادم تا بتوانم مدت بیش‌تری این طرف اقامت کنم. یادم هست که دوستان ایرانی می‌گفتند که عقلم را از دست داده‌ام: "با این همه پولی که توی ایران زیر دست و پا ریخته تو می‌خواهی این‌جا کار کنی؟ اگر بروی می‌توانی وزیر بشوی. فکر می‌کنی این‌جا قرار است چه کار کنی؟". خیلی جواب این سوالات را نداشتم چون خیلی رویش فکر نکرده بودم ولی می‌دانستم که برگشتنم یک مشکلی دارد. حامد: چه پیش‌نهاد شغل‌هایی گرفتید؟ جواد: چندتایی مصاحبه از بانک جهانی و صندوق بین‌المللی پول داشتم. چند وقت بعد یک تلفن داشتم که مسیر کاری‌ام را عوض کرد. پشت خط اولیور ویلیامسون (که بعدن جایزه نوبل اقتصاد را در سال 2009 به خاطر کارهایش در مورد قراردادها و هزینه مبادله گرفت) بود که آن موقع‌ها رییس دانش‌کده اقتصاد دانش‌گاه پنسیلوانیا بود. وقتی تلفن را قطع کردم هم‌اتاقی‌ام، که بعدن به بانک جهانی پیوست، ازم پرسید که چه کسی بود؟ بدون این‌که هیجانی نشان بدهم گفتم اولیور ویلیامسون. و پاسخ شندیدم که وااااو، ویلیامسون؟! ویلیامسون من را به سمیناری در دانش‌کده‌شان دعوت کرد. مطمئن نبودم که دنبال شغل آکادمیک هستم خصوصن در جنوب فیلادلفیا (که دانش‌گاه پن در آن واقع است). نگاهم به قضیه به شدت محدود بود و همانند خیلی از دانش‌جویان خارجی حقوق خوب و امنیت کاری بانک جهانی و صندوق پول برایم جذاب و ارزش‌مند بود. خیلی به کار دانش‌گاهی فکر نکرده بودم و کمی که تحقیق کردم فهمیدم چه قدر گرفتن کار دائمی (Tenure) در یک دانش‌گاه خوب سخت است (پن هر ده سال یک بار به یکی از استادیارانش شغل دائم پیش‌نهاد می‌داد و بقیه باید می‌رفتند). سخن‌رانی‌ام در پن خوب پیش رفت. تنها استثنا David Cass بود که یک تئوری‌کار و یک سیگارکش قهار بود که تمام مدتی که داشتم مدلم را توضیح می‌دادم سرش را تکان می‌داد. بعدن فهمیدم که این جزیی از شخصیت او بود که در سمینارهای اقتصاد خرد هیجان زده شود و به سخن‌رانان بگوید که هیچ نتیجه خاصی تولید نکرده‌اند. حامد: تئوریست‌ها تمایل دارند تا این طور باشند. معمولن هم حق دارند. همه‌مان تئوریست‌های را دیده‌ایم که از این‌که آدم‌های کاربردی‌تر مدل‌های‌شان را با مبانی نادقیق و یا بی‌مبنا از نظر تئوریک می‌سازند یا به نتایجی می‌رسند که تئوریست‌های منزوی یا سخت‌خوان سال‌ها قبل به آن رسیده‌اند عصبانی می‌شوند. بلاخره پیش‌نهاد کار از پن رسید؟ جواد: بلی ولی وقتی رسید من بحران شخصی اساسی برای تصمیم‌گیری داشتم. از دید هم‌اتاقی‌ام در مرکز جمعیت هاروارد جواب مساله روشن بود: "هیچ کس پیش‌نهاد کار از طرف پن را رد نمی‌کند. والسلام". ولی خب تصمیم‌گیری برای من راحت نبود. باید بین کار راحت و مطمئن و پردرآمد در بانک جهانی و شغل پرچالش و نامطمئن دانش‌گاهی در پن تصمیم می‌گرفتم. من قبلن از این ایده که بانک خرج من را بدهد تا برای کاری که آن‌ها نیاز دارند آموزش ببینم خوشم می‌آمد و فکر می‌کردم وقتی این مرحله را تمام کنم و کار را شروع کنم دیگر بقیه عمر را به خوشی خواهم گذراند. تحقیق بر عکس دنیای نامطمئنی بود – که من از بچه‌گی یاد گرفته بودم که از چنین کاری دوری کنم -. من تزم را به سختی تمام کردم ولی دیگر حتی به فکر انتشار مقاله نبودم. برای این‌که مقاله بنویسم باید اید‌ه‌های جدید پیدا می‌کردم و معلوم نبود ایده جدید از کجا باید می‌آمد. من چه به لحاظ ذهنی و چه به لحاظ آموزش اقتصادی آماده ورود به مسابقه مقاله منتشر کن یا صحنه را ترک کن (publish-or-perish) نبودم. ولی آخر سر یک چیزی در درونم بهم می‌گفت که رفتن به بانک جهانی انتخاب آسانی است و نباید آن‌را انتخاب کنم. من نباید به حرفه اقتصاد دانش‌گاهی خیانت می‌کردم. لذا هفته بعد پیش‌نهاد پن را پذیرفتم. بهار 1977 خیلی سریع گذشت. چون پیش‌نهاد شغل داشتم خیلی انگیزه داشتم که پایان‌نامه‌ام را خیلی زود و قبل از شروع تدریسم تمام کنم (چای داغ: بعضی دانش‌گاه‌های خوب آمریکا گاهی اجازه می‌دهند تا فرد بدون پایان دکترایش شغل استادیاری‌اش را به صورت غیررسمی شروع کند و به فاصله کم‌تر از یک سال دکترایش را بگیرد. البته این روزها که مهم‌ترین موفقیت برای یک دانش‌جوی اقتصاد گرفتن شغل آکادمیک خوب است عملن اگر کسی شغل خوب بگیرد دفاع از تز در عمل کار سختی نخواهد بود و کمیته هم‌راهی می‌کند.). بعد از چند سال درگیر بودن در باب سیاست و غیره من روابط اجتماعی‌ام را محدود و ناهارهای دوساعته با رفقای عرب در مورد سرنوشت فلسطین و غیره و گپ‌های طولانی در کافه الجیرز را قطع کردم تا تز را تمام کنم. حامد: چه جالب. گعده‌های ما با رفقای اهل علوم انسانی هم در این کافه الجریز برگزار می‌شود. پس آن موقع هم این کاره بوده! جواد: دفعه بعد باید یک بار با هم آن‌جا برویم. خلاصه ظرف پنج ماه 200 صفحه نوشتم و تحویل دادم ویک روز در اتاق کوچکی با حضور هاروی لیبن‌استاین و دو نفر دیگر از اعضای کمیته‌ام دفاع کردم. موقع دفاع هاروی می‌گفت آخر چه طور ممکن است که ظرف پنج ماه از یک مقاله باریک به 200 صفحه رسیده باشم. اواخر شهریور وسایلم و دوچرخه‌ام را داخل فیات کوچکم ریختم، از خانه کوچک دوست‌داشتنی‌ام در مرکر سیرکل خداحافظی کردم و به سمت فیلادلفیا راندم. حامد: خب این ما را می‌رساند به جای خوبی که از زندگی شخصی کمی فاصله بگیریم و برویم سراغ کارهای آکادمیک شما در خارج و داخل ایران ادامه دارد ...
    ادامه مطلب ...
  • چالش‌های جمعیتی اروپا

    مقاله‌ام در شماره جدید مهرنامه. فعلن نسخه پی‌دی‌اف را این‌جا می‌گذارم تا برسم و نسخه متنی را حاضر کنم.
  • گپ‌ و چای: مصاحبه با جواد صالحی اصفهانی، بخش یازدهم

    بقیه سال 1355 (1976) را صرف پرداخت نهایی مدلم و فکر کردن به این‌که بعد از پایان دکترایم باید چه کنم گذراندم. داشتم به این فکر می‌کردم که وقتی از هاروارد بیرون آمدم باید چه کار کنم. تجربه زندگی در تهران سوالات جدی در مورد ارزش برگشتن به ایران برایم ایجاد کرده بود. من در فضای اجتماعی قطبی‌شده تهران که بین ولع پول درآوردن و سیاست‌های چپ‌گرایانه دوشقه شده بود جایی برای خودم نیافتم. هرچند که آن‌موقع‌ها خودم را آدم سیاسی می‌دانستم ولی متوجه بودم که یک آدم دانش‌گاهی هستم و بیش‌تر علاقه‌مند به نظریه‌ها و ایده‌ها هستم تا عمل. تهران جایی برای این روحیه من نداشت. تقریبن هیچ کس من را تشویق نکرد که داده‌هایی که می‌خواستم را جمع‌آوری کنم و وقتی که نتوانستم این کار را بکنم هیچ کس تاسف نخورد. در ایران دهه 50 به نظر می‌رسید که تحقیقات اقتصادی اولویت ماجرا نیستند. روشن‌فکران بیش‌تر به ادبیات، تاریخ، مردم‌شناسی و جامعه‌شناسی گرایش داشتند. زندگی هم به خاطر ماجراهای کنترل اجاره و غیره سخت شده بود. حامد: شاید بعدن باید راجع به این حرف بزنیم که آیا این فضای روشن‌فکری عوض شده است و آیا اساسن اقتصاد به معنی ام‌روزی در جاهای دیگر دنیا وقت موضوع علاقه روشن‌فکران بوده است یا نه؟ به نظر می‌رسد به خاطر برخی تصادف‌ها و اقتضائات پرونده موضوعات اقتصادی در مجلات روشن‌فکری (مثل مهرنامه و شهروند ام‌روز و غیره) هم باز می‌شود ولی احساس من این است که این پرونده‌ها هنوز رفیق ناخوانده بقیه بخش‌ها است و اقتصاددانان‌ها جزوی از حلقه روشن‌فکری حساب نمی‌شوند. جواد: من البته در فضای روشن‌فکری جا نیفتادم ولی از آن طرف من بیش‌تر و بیش‌تر به سمت موضوعات مربوط به ایران کشیده شدم. تحقیقات من به طور کامل روی بخش کشاورزی و مسایل ارضی ایران بود و فعالیت‌های دانش‌جویی‌ام هم کاملن به ایران مربوط بود. این وسط هم علاقه‌مند نبودم که به فراکسیون‌های مختلف کنفدراسیون دانش‌جویان – که در آن سال‌ها به سرعت در حال رشد بود – بپیوندم. البته این را هم بگویم که آن‌ موقع‌ها گزینه‌های ما در کمبریج هم محدود بود. تا جایی که یادم هست فقط یک گروه تروتسکیست بود که به صورت هفته‌گی یا ماهیانه در MIT جلسه می‌گذاشتند و معمولن هم دو برابر به اسم بابک و سیامک زهرایی که در کالیفرنیا دانش‌جو بودند در آن شرکت می‌کردند. این دو معمولن در نقش رهبران ظاهر می‌شدند ولی هیچ کدام تطابق فکری با پیروان‌شان نداشتند. حامد: قبلن هم گفتید که فضای دانش‌جویی هاروارد متفاوت بود. جواد: در هاروارد اکثر دانش‌جویان از طبقه بالای جامعه بودند و حتی چند نفری هم وابسته به خاندان پهلوی بودند ما یک گروه اجتماعی به اسم گرده‌گرد درست کرده بودیم. اسم گروه قرار بود روشن کند که سلسله‌مراتبی وجود ندارد و رییس گروه باید به صورت دوره‌ای عوض می‌شد. کلیت گروه فیگور آشکار ضدشاه داشت ولی فاقد تئوری عمیقی در مورد تاریخ و آینده بود (که معمولن انگیزه‌بخش فعالیت‌های گروه‌های دیگر بودند). مهم‌ترین فعالیت سیاسی ما در آن روزها دانش‌گاهی بود که قرار بود با مشارکت هاروارد در جنگل‌های مازندران ساخته شود. هاروارد ره‌بری یک پروژه چند میلیون دلاری ساخت این دانش‌گاه را برعهده گرفته بود و همه برنامه‌ریز‌ی‌ها از طراحی فضای دانش‌گاه تا تعیین رشته‌های دانش‌گاهی را برعهده داشت. بعضی‌ها می‌گفتند که دانش‌گاه قرار است فقط در مقطع تحصیلات تکمیلی فعالیت کند، برخی دیگر می‌گفتند که قرار است روی تحقیقات پیش‌رفته کار کند. تئوری توطئه هم می‌گفت که هنری کیسنجر قرار است یک برج عاج دیده‌بانی برفراز اتحاد شوروی ایجاد کند. به عنوان دانش‌جویان تحصیلات تکمیلی دوست داشتیم بدانیم که هاروارد قرار است چه کاری در ایران بکند و کمک کنیم که آینده این دانش‌گاه شکل بگیرد. پروژه این دانش‌گاه هیچ وقت شکل نگرفت و ما هم کار جدی نکردیم ولی کل داستان یک نکته جالب دارد که ارزش گفتن دارد. کل ایده ماجرا از دید من جالب بود. ضمن این‌که ایده ساختن یک دانش‌گاه نخبه‌پرور برای همه ما در هاروارد جالب بود، چه آن‌هایی که از طبقات بالا بودند و چه کسانی مثل من که از افراد عادی جامعه بودند. تحقیق و آموزش در ذات خود نخبه‌گرا است و این تنها نوعی از نخبه‌گرایی است که من تاییدش می‌کنم. علاوه بر آن ایده ساختن یک موسسه تحقیقاتی در دوردست و دور از سر و صدای فعالیت‌های سیاسی به نظرم جالب رسیده بود. در همین رابطه من درسی را در دهه 90 میلادی یعنی وقتی که رییس بخش اقتصاد پلی‌تکنیک ویرجینیا بودم یاد گرفتم. من چند بار با جیمز بوکانان ملاقات کردم تا او را برای بازگشت به دانش‌کده تشویق کنم. (چای داغ: از افراد شکل‌دهنده حوزه انتخاب عمومی (Public Choice) و برنده جایزه نوبل اقتصاد. حوزه انتخاب عمومی جزو اولین تلاش‌ها برای استفاده از متدولوژی اقتصادی در سایر گرایش‌های علوم اجتماعی بود و هدف از آن مطالعه رفتار سیاست‌مداران و نظام بوروکراتیک و رای‌دهندگان با مدل‌های اقتصاد خرد است. چند سال پیش مرکز پژوهش‌های مجلس کتاب نسبتن معقولی در این زمینه ترجهه/منتشر کرده بود که از روی وب قابل دریافت بود). در سال 1982 بوکانان ویرجینیا تک را که جزو 20 دانش‌کده برتر اقتصاد به حساب می‌امد ترک کرده بود (که آن‌موقع‌ها موسسه پلی‌تکنیک ویرجینیا نامیده می‌شد) و به هم‌راه هفت نفر از اعضای گروه انتخاب عمومی‌اش به دانش‌گاه جرج میسون رفته بود. ظاهرن ماجرا اختلاف نظری با دانش‌گاه بود که به قول خودش احمقانه و بی‌اهمیت بود. خودش می‌گفت که از این‌که خلوت VT را ترک کرده و به جرج میسون که نزدیک واشنگتن است رفته پشیمان است. بوکانان شکایت می‌کرد که گروه تحقیقاتی‌اش بیش از حد به قدرت نزدیک شده‌اند و بیش‌ از حد درگیر سیاست‌گذاری شده‌اند و مشغول لذت بردن از شهرت و امکانات درگیر بودن در سیاست‌گذاری‌های ملی هستند. بوکانان قایل به این نبود که گروه انتخاب عمومی که در VT ساخته بود و به خاطرش جایزه نوبل را در سال 1986 گرفت با سیاست‌های ریگان آمیخته شود. او طرف برنامه‌های محافظه‌کارانه ریگان بود ولی نمی‌خواست که انتخاب عمومی به این نوع سیاست‌ها فروکاسته شود. علاوه بر این نظرش این بود که سیاست‌مداران معمولن دقیقن متوجه نمی‌شوند که اقتصاددانان چه می‌گویند و معمولن فقط آن‌بخش‌هایی از نظریات اقتصاددانان را انتخاب می‌کنند که آن‌ها را در رسیدن به اهداف کوتاه‌مدت‌شان یاری بدهد. شگفت‌زده شدم وقتی فهمیدم که در تمام این سال‌ها او Blacksburg (چای داغ: محل دانش‌گاه VT که نزدیک به 3-4 ساعت رانندگی تا واشنگتن است) را ترک نکرده بود و هر هفته تا محل دانش‌گاه جرج میسن را رانندگی می‌کرد. من به او پیش‌نهاد استاد افتخاری (چای داغ: سمتی که در آن افراد بعد از بازنشسته شدن به صورت افتخاری به کار ادامه می‌دهند) و دفتر کار کوچک‌تری در دانش‌کده را به او دادم که سخاوت‌مندانه پذیرفت. بوکانان هنوز هم در ملک یک مایل مربعی‌اش (نزدیک 3000 متر) در خارج شهر زندگی می‌کند. با وجود مشکلات جسمی او هنوز هم در سن 92 سالگی می‌نویسد و سخن‌رانی می‌کند. دانش‌گاه مدنظر جذابیت زندگی در یک جامعه دانش‌گاهی و دور از شلوغی دیوانه‌وار شهری را داشت. اگر در سال 1976 وارد Holyoke Center در هاروارد می‌شدی در طبقه ششم نقشه بزرگی از دانش‌گاه مورد نظر را می‌دیدی که تمام دیوار را اشغال کرده بود و در آن نهرها، مسیرهای پیاده‌روی، پل‌های کوچک و غیره مشخص شده بود و در ذهن من قدم زدن آرام دانش‌گاهی در فضای دانش‌گاه را تداعی می‌کرد. به نظرم این مجموعه یک ایده‌آل بود که می‌توانست در دل جنگل‌های بکر مازندران ساخته شود، چیزی مثل دانش‌گاه کرنل در ایتاچای نیورویک و متفاوت از تجربه‌ای که من در تهران داشتم. حامد: فکر کنم مجموعه‌های دانش‌گاهی که در سال‌های اخیر ساخته شده‌اند بی‌شباهت به این نباشند، شاید این زرق و برق را نداشته باشند ولی آن گستردگی و آرامش دور از شهر را در خیلی از دانش‌گاه‌های جدید ایران می‌شود دید. جواد: تنها فکر آزاردهنده‌ای که به ذهنم می‌رسید یادآوری ماجرای سیاهکل بود که شش سال قبل در همان جنگل‌ها و به عنوان اولین قدم شکل‌گیری فداییان خلق رخ داده بود و دغدغه‌های مربوط به آن ماجرا روی این رویای زندگی آرام دانش‌گاهی سایه بلند و بزرگی می‌انداخت. در بلندمدت علاقه‌ام به زندگی در یک فضای آرام من را سه دهه قبل به زندگی در بلکزبرگ و دو دهه قبل به باغ زیبای موسسه عالی پژوهش در برنامه‌ریزی و توسعه در نیاوران کشاند. حامد: و ما به زودی به سراغ کارهای متاخر شما در ایران می‌رویم که طبعن موسسه نیاوران در آن نقش مهمی داشته است. سال‌ها بعد وقتی که شنیدم که قرار است بزرگ‌راه تهران-شمال ساخته شود سعی کردم به هر کس که در تهران می‌شناختم پیام بدهم که خوب است دولت یک قطعه زمین چند کیلومتر مربعی را در جایی نزدیک به رودخانه‌ها و با فاصله خوبی از بزرگ‌راه در دل البرز کنار بگذارد. این ایده شبیه به بحث اعطای زمین در آمریکای دو قرن قبل بود که دانش‌گاه‌هایی مثل کرنل و ویرجینیا تک بر اساس آن ساخته شدند. دولت زمین مجانی به سازندگان دانش‌گاه می‌داد تا آن‌ها برای ساکنین محلی خدمات آموزشی فراهم کنند. ایده من این بود که اگر این زمین اعطا شود پول لازم از داخل و خارج ایران تامین می‌شود تا یک دانش‌گاه خوب ساخته شود. در دهه هفتاد که این ایده به ذهن من رسیده بود درآمد نفتی ایران خیلی بالا نبود و پول باید از منابع خصوصی می‌آمد. هنوز هم فکر می‌کنم که جایی برای این ایده هست که از ثروت‌مندان بخواهیم به چنین دانش‌گاهی کمک کنند و در عوض نام ساختمان‌ها و دپارتمان به اسم آن‌ها باشد. ادامه دارد ...
    ادامه مطلب ...
  • گپ‌ و چای: مصاحبه با جواد صالحی اصفهانی، بخش دهم

    چند وقت بعد لیبن‌استاین تماس گرفت تا خبر بدهد که مقاله‌ من روی مدل بوزروپ برای کنفرانسی در مکزیکوسیتی پذیرفته شده است و کنفرانس هم یک ماه دیگر برگزار می‌شود. او خودش از طرف من مقاله را به کنفرانس ارسال کرده بود چون با برگزارکننده کنفرانس اقتصاددان معروف مکزیکی یعنی Victor Urquidi که موسسه El Colegio de Mexico را به برترین دانش‌کده اقتصاد مکزیک تبدیل کرد آشنایی داشت (چای داغ: سرگذشت این موسسه را در لینک قبلی بخوانید. در زمان جنگ‌های داخلی اسپانیا مکزیک این موسسه را به محلی برای جذب روشن‌فکران اسپانیایی که این کشور را ترک می‌کردند تبدیل کرده بود). استر بوزروپ خودش هم قرار بود در این کنفرانس باشد و لذا ماجرا می‌توانست نقطه شروع خوبی برای مقاله من باشد. کم کم به این نتیجه رسیدم که وقت اقامت در تهران تمام شده و باید برگردم. به لحاظ زمانی کنفرانس مکزیکوسیتی نمی‌توانست از این‌که بود به‌تر باشد. زندگی‌ام در تهران داشت پیچیده و در هم برهم می‌شد و بهره‌وری‌ام را از دست داده بودم ولی از آن طرف هم نمی‌توانستم تصمیم بگیرم که آن‌جا را ول کنم و برگردم. نیاز داشتم که یک نفر از بیرون من را مجبور به اجرای این تصمیم بکند. چند سال بعد یعنی در مرداد 1359 کنفرانس دیگری (کنفرانس جهانی جامعه اقتصادسنجی) من را از تهران بیرون برد درست قبل از این‌که صدام به ایران حمله کند. آن موقع هم بهره‌وری من در ایران افت کرده‌ بود ولی نمی‌توانستم تصمیم بگیرم که به خارج سفر کنم. البته این را هم بگویم که غیر از شکست در جمع‌آوری داده‌ها برای تزم یک ماجرای دیگر هم زندگی‌ام را دچار دردسر کرده بود. جایی را با برادرانم اجاره کرده بودیم ولی روابط‌مان با صاحب‌خانه در طول زمان بسیار بد شده بود و به جایی رسیده بود که دیگر در خانه آرامش نداشتیم تا به کارهای‌مان برسیم. ریشه درگیری هم در تثبیت اجاره‌ها نهفته بود. این آخرین درس (و البته درسی عمرانه‌) بود که من قبل از ترک تهران گرفتم و خب درس هم به رفتار بازارها مربوط بود. مخارج عظیمی که نسخه بازنگری شده برنامه پنجم بر جای گذاشته بود باعث ایجاد تورم بالایی، شاید در حد 25٪، شده بود که پیش از آن در ایران سابقه نداشت (چای داغ: البته احتمالن در دوران بعد از شهریور 20 تورم بالاتری هم تجربه شده بود). اگر فکر می‌کنید که ایرانی‌ها خیلی نسبت به تورم حساس هستند باید بگویم حساسیت آن‌ موقع حتی بیش‌تر هم بود. برای کنترل تورم شاه ، که تا آن موقع همه مشاوران عاقلش را اخراج کرده بود و خودش را عقل کل می‌دانست، مقررات کنترل قیمت را روی اکثر کالاها از جمله اجاره مسکن پیاده کرده بود. مقررات تنظیم اجاره در تهران خیلی شبیه به سیاستی بود که در نیویورک اجرا شده بود ولی خروجی ماجرا خیلی با هم متفاوت بود. در نیویورک مستاجر مادامی که در یک خانه زندگی می‌کند همان اجاره را پرداخت می‌کند ولی اگر خانه را ترک کند اجاره جدید بر اساس قیمت بازار تنظیم می‌شود. من آدم‌هایی را می‌شناسم که هنوز هم جایی را در منهتن تحت اجاره دارند هر چند سال‌ها است که این شهر را ترک کرده‌اند. اجاره بسیار پایینی که می‌پردازند برای‌شان ارزش دارد تا خانه را نگه دارند تا گاه و بی‌گاه که به نیویورک سفر می‌کنند آن‌جا اقامت کنند. داستان‌ها مشابهی را هم در قاهره شنیده‌ام. خانواده یکی از دوستانم چند دهه است که در همان خانه در یک منطقه بالای شهر قاهره به اسم Garden City زندگی می‌کنند و چون مقررات از زمان ناصر اجرا شده است هنوز هم ماهیانه 6 دلار برای یک خانه چهار خوابه اجاره می‌دهند. خانه‌ای که اجاره‌اش در شرایط فعلی شاید 5000 دلار باشد (یا حداقل تا سال قبل بود). ولی بر خلاف نیویورک و قاهره که نشنیده‌ام که بحث کنترل اجاره باعث درگیری‌های اجتماعی بشود (فقط باعث شده که خانه‌ها تعمیر نشوند و به حال خود رها شوند) در ایران بلوایی به پا شده بود. صاحب‌خانه‌ها دنبال همه جور راه حلی می‌گشتند که مستاجر قبلی را بیرون کرده و اجاره را افزایش دهند. ما ماهیانه 1200 تومان (حدود 170 دلار) برای آپارتمان می‌پرداختیم و قیمت بازار خانه دو برابر این بود. تار و پود حیات اجتماعی انگار داشت در اثر این قانون پاره می‌شد. یک بار که برگشتیم خانه دیدیم پلیس دم در خانه ایستاده چون صاحب‌خانه ادعا کرده که کفش زنانه در آپارتمان ما پیدا کرده است (شک نداشتیم که کار خودش بود تا ما را به رفتار غیراخلاقی متهم کند). صاحب‌خانه با اتهامات این طوری حداقل دوبار ما را به کلانتری – که با بعضی آدم‌هایش دوست بود - کشاند. یادم هست که یک بار داشت با افسر پلیس کلانتری پچ‌پچ می‌کرد و چیزی در مورد خراب‌کارها می‌گفت (که آن موقع اصطلاح رایج برای چریک‌های چپ‌گرا بود). ماجرا داشت از رویه کمیک آن به وجه تراژیک و ترس‌ناک تبدیل می‌شود و دیگر قابل تحمل نبود. یکی از فامیل‌ها ما، که همیشه رفتار صاحب‌خانه ما را تقبیح می‌کرد، خودش درگیر کم‌کردن شر مستاجر خودش بود! روشن بود که ما سه تا برادر جوان و کله‌شق شانسی برای بردن این جدال نداشتیم. واقعن این کنفرانس لازم بود تا من را مخصمه‌ای که خودم هم در شکل‌گیری‌اش نقش داشتم بیرون بکشد. در طی ماجرا بود که فهمیدم قضیه کنترل قیمت‌ها می‌تواند چه قدر پیچیده باشد و وقتی سیاست‌گذاری اقتصادی بد با جهت‌گیری سیاسی نادرست آمیخته شود چه قدر اوضاع بدتر می‌شود. حامد: برگردیم به کمبریج. جواد: وقتی به کمبریج برگشتم حسابی درگیر نوشتن نسخه جدیدی از مقاله‌ام برای کنفرانس شدم. مقاله ایده ساده‌ای داشت که من آن‌را توسعه دادم و تبدیل به تزم کردم. ایده من، که در فرضیه بوزراپ اهمیت داشت، این بود: روش‌های زراعت پربازده، مثل کشت آبی در ایران، که معمولن پیش‌رفته‌تر از سایر روش‌ها به نظر می‌رسند در واقعیت کم‌ بازده‌تر هستند، چرا که بازده زراعی بالاتر ولی بهره‌وری نیروی کار کم‌تری دارند. لذا مردم به سمت استفاده از روش‌های کم‌بازده و پرمقیاس، مثل سوزاندن جنگل‌ها و تبدیل آن به مزارع یا روش‌های کشاورزی دیم در ایران، رو می‌آورند. این روش‌ها صرفن وقتی که دیگر امکانش نباشد یا چگالی جمعیت به حدی برسد که این روش‌ها نتوانند غذای کافی برای همه فراهم کنند متوقف می‌شوند. بر اساس این نظریه، جوامع سنتی آفریقایی که در جلگه‌های بزرگ ساکن بودند بهره‌وری بالایی با معیار تولید بر نفرساعت داشتند. مشکل این بود که ساعت‌های کمی کار می‌کردند و تنها در حد رفع نیاز محصول تولید می‌کردند. به این ترتیب مازادی تولید نمی‌شود که به کار توسعه شهرها و خلق تمدن‌ها و غیره بیاید. (چای داغ: خلاصه تئوری خانم دکتر بوزروپ این است که فشار جمعیتی و کم‌بود غذا باعث تغییر در فناوری کشاورزی می‌شود. یعنی بر خلاف تئوری مالتوس که فناوری تولید غذا را برون‌زا فرض می‌کند و آن‌را عامل محدودکننده جمعیت می‌داند بوزروپ معتقد است که نیاز مادر اختراع است! این مطلب جعفرخیرخواهان که چند وقت پیش در چای منتشر شد اشاره‌ای به این نظریه بوزروپ دارد. نظرات بوزروپ در بحث اشتغال و توان‌مندسازی زنان و تحلیل جنسیتی هم پرطرف‌دار است) من می‌خواستم ببینم که آیا در ایران هیچ نشانه‌ای پیدا می‌کنم از این‌که مناطقی که بارش باران بیش‌تری داشتند کم‌تر از کشاورزی آبیاری استفاده می‌کردند و لذا اقتصاد و کشاورزی کم‌تر توسعه‌یافته‌ای داشتند. این فرضیه من با این مشاهدات عمومی که به‌ترین کشاورزان ایران از مناطق خشک مثل یزد و اصفهان می‌‌آمدند که از قضا از چند قرن قبل زیرساخت‌های به‌تر و اقتصادهای قوی‌تری داشتند. من روشی برای تست این ایده پیدا کردم که با معیارهای اقتصادسنجی آن‌روزها خیلی هم روش پیش‌پاافتاده‌ای نبود. در کنفرانس مکزیک استقبال خوبی از مقاله‌ام شد. بوزروپ خیلی تشویقم کرد و من با تمام قوا کار کردم تا تزم را تمام کنم که البته 18 ماه طول کشید. ادامه دارد ...
    ادامه مطلب ...
  • چرا ملت‌ها عقب می‌مانند؟ ریشه‌های قدرت، ثروت و فقر

    این عنوان سخن‌رانی دارون عاجم‌اوغلو در سری ترم ژانویه بود که هفته پیش ارائه کرد. سخن‌رانی در واقع خلاصه‌ای از فصول اولیه کتاب جدید او و جیمز رابینسون (استاد هاروارد) است. این دو نفر قبلن هم کتاب مشهور “ریشه‌های اقتصادی دموکراسی و دیکتاتوری” را نوشته‌اند که توسط جعفرخیرخواهان و علی سرزعیم به فارسی ترجمه شده است. این‌جا می‌توانید سرنخ بیش‌تری بگیرید. سخن‌رانی با یک سوال مهم شروع می‌شود: چرا وضعیت اقتصادی آمریکای شمالی و جنوبی این قدر با هم فرق دارد؟ نویسندگان به سراغ تاریخ می‌روند و ماجرا را از حدود پنج قرن قبل که استعمارگران اسپانیایی آمریکای لاتین را تحت کنترل داشتند و انگلیسی‌ها بخش شمالی قاره آمریکا شروع می‌کنند. اگر در ذهن‌مان مرور کنیم ظاهرن به لحاظ قابلیت کشاورزی و امکانات طبیعی دو قسمت این قاره تفاوت خیلی شدیدی با هم ندارند. آمریکای لاتین معادن مس و طلای فراوان دارد و به لحاظ کشاورزی و دام‌داری هم کشورهایی مثل آرژانتین تا همین اواخر جزو سرآمدان دنیا به حساب می‌آمدند. تمدن‌های بومی هر دو بخش عملن توسط فاتحان غارت و نابود می‌شوند و لذا این هم نباید عامل مهمی در تبیین این تفاوت باشد. چه می‌شود که با وجود شرایط اولیه کمابیش برابر بعد از پنج قرن بخش مهمی از آمریکای لاتین با معضل فقر درگیر است و آمریکای شمالی جزو ثروت‌مندترین نقاط دنیا؟ نویسندگان پاسخ را در شیوه حکومت‌داری و نهادهای اجتماعی جست و جو می‌کنند. به اعتقاد آن‌ها اسپانیایی‌ها در جنوب نوعی حکومت غارت‌گرانه (Extractive) به وجود آوردند که اساس آن بر برده‌داری یا اجبار نیروی کار محلی برای کار به نفع اربابان خارجی و انتقال ثروت حاصله به کشور اسپانیا بود. انگلیسی‌ها با همین شیوه شروع کردند ولی وقتی دیدند که این روش خوب جواب نمی‌دهد شیوه دیگری در پیش گرفتند. مهاجرت داوطلبانه را تشویق کرده و مقرر کردند که به هر مهاجر مقدار خوبی زمین...ادامه مطلب ...
  • مدارس بازرگانی، مدارس سیاست عمومی، دانش‌کده‌های اقتصاد

    یک سری از سخن‌رانی‌های IAP ام‌آی‌تی در مورد فضای کار اقتصاددانان در شغل‌های مختلف (مدارس بازرگانی، شرکت‌های مشاوره، مدارس سیاست عمومی و الخ) است. با امیر نشسته‌ایم سر سخن‌رانی خانم مادریان (استاد مدرسه کندی هاروارد) که در مورد کار در مدارس سیاست عمومی (Public Policy) صحبت می‌کرد. یک اسلایدی داشت که مسایل اصلی سه گروه اصلی دانش‌کده‌ها را مقایسه کرد. بعضی آیتم‌هایش جذاب بود و امیر پیش‌نهاد کرد که همین الان بفرستمش روی وبلاگ. سعی کنید به صورت جدول بخوانید. نوع مدرسه: تمرکز اصلی، هدف اصلی، موضوع تحلیل، گروه‌ هدف، نماینده انسان‌ها، نماینده ترجیحات انسان‌ها، تحلیل تضاد، معیار تحلیل مساله مدارس بازرگانی: فروش محصول، خلق پول، سیاست درون سازمان، ۱٪، منابع انسانی، سهام‌داران، جنگ قیمت، کارایی مدارس سیاست عمومی: فروش دموکراسی، بسط صلح، سیاست انتخاباتی، ۹۹٪، حقوق بشر، رای‌دهندگان، جنگ داخلی، برابری دانش‌کده‌های اقتصاد: فروش اقتصاد!، Identification، اقتصاد سیاسی، مالیات بهینه، انسان اقتصادی، نظریه عاملیت، تعادل نش، بهینه‌سازی محدود شاه‌کارش از دید ما دو نفر مقایسه گروه هدف بود: ۱٪ (مدارس بازرگانی)، ۹۹٪ (مدارس سیاست عمومی) و مالیات بهینه از هر کدام (اقتصاددانان)
  • گپ‌ و چای: مصاحبه با جواد صالحی اصفهانی، بخش نهم

    !حامد: و خب داستان معروف مخالفت تکنوکرات‌ها با آن و خشم شاه علیه آن‌ها! جواد: بلی! سازمان برنامه با این تغییر مخالفت کرد و طرف‌دار تزریق تدریجی پول نفت به اقتصاد بود. یادم هست که یک جایی خواندم که در کنفرانس مشهور رامسر که برای بازنگری برنامه پنجم تشکیل شد، معاون اجتماعی سازمان برنامه مظلومیان (رییس احمد اشرف) گفته بود که اگر این اتفاق بیفتد یعنی بودجه چهار برابر شود در ایران انقلاب خواهد شد! شاه که حوصله‌اش از التماس کردن از سازمان برنامه برای بودجه سر رفته بود (همیشه بین طرفین تنشی بر سر بودجه نظامی وجود داشت) و به اندازه کافی برای تحقق رویاهایش صبور نبود مخالفان را نق‌زن خطاب کرد. به همین منوال کسانی که طرف‌دار افزایش هزینه بودند عملن وفادار به اعلی‌حضرت معرفی شدند. شاه و هویدا راه خودشان را رفتند، اهداف برنامه پنجم به طرز چشم‌گیری بلندپروازانه‌تر شد و خلاصه به قول معروف دیگر بقیه‌ ماجرا تاریخی است که همه می‌دانیم. حامد: یکی از دوستان که آن زمان در سازمان گسترش مسوولیت داشت تعریف می‌کرد که تا قبل از این دوران پول کم بود و لذا روی هر طرح کلی وقت صرف می‌کردند. به این خاطر شرکت‌های خوبی مثل ماشین‌سازی تبریز و اراک و آذراب از دل برنامه‌ریزی‌های دهه چهل بیرون آمد. ولی وقتی درآمد نفتی بالا رفت یک کارشناس باید با عجله روی آماده کردن چندین طرح کار می‌کرد و لذا کلی پروژه ضعیف سرمایه‌گذاری در کشور اجرا شد. جواد: دقیقن همین طور است. وقتی برنامه را بزرگ کردند طبعن باید پول‌ها هم با سرعت بیش‌تری خرج می‌شدند. آدم‌های کمی دل و جرات و امکانش را داشتند که به عنوان "نق‌زن" شناخته شوند. اگر کسی در سازمان برنامه یا بانک مرکزی مسوولیت داشت و به اندازه کافی از منابع خرج نمی‌کرد در معرض این خطر بود که برچسب غیروفاداری و عدم اعتقاد به برنامه‌های عظیم شاه برای رسیدن به "تمدن بزرگ و پشت‌سرگذاشتن آلمان تا سال 1374 را" بخورد. جالب است که این سیستم ظرف یک سال تقش درآمد. یادم می‌آید که عبدالمجید مجیدی که جانشین فرمانفرماییان مغضوب شده بود اعلام کرد که به دلیل کم‌بود درآمدها نظام دولتی باید کمربندها را سفت ببندد! همان طور که اشاره کردی این روی‌کرد یک چرخش اساسی در برنامه‌ریزی توسعه بود. در دهه 40 که ابتهاج، سمیعی، مقدم و فرمانفرماییان ریاست سازمان برنامه را بر عهده داشتند توسعه مملکت به معنی تلاش برای ساختن چیزی بود. در دهه پنجاه توسعه به مثابه ساختن جایش را به توسعه به مثابه خریدن یک چیزهایی داد! حامد: جالب است که خیلی‌ها فکر می‌کنند دوران طلایی اقتصاد ایران با رشد قیمت نفت و از سال 1353 شروع شد. در حالی‌که این پایان دوران طلایی و آغاز افول بود. جواد: متاسفانه تجربه دهه 40، همان دهه‌ای که ایران پرچمدار رشد اقتصادی در جهان بود، یعنی شبیه موقعیتی که برزیل، هند و چین این روزها دارند، به چیزی ختم شد که هاشم پسران (با اسم مستعار Thomas Walton!) در مقاله‌ای در مجله مطالعات خاورمیانه (IJMES 1980) آن‌را "فاجعه توسعه" نامید. از گروه معماران معجزه رشد ابتهاج با اتهام فساد مالی به زندان افتاد. اتهامی که خیلی‌ها آن را ساختگی می‌دانستند. فرمانفرماییان، مقدم و سمیعی هم خدمت دولتی را ترک گفتند. جالب است بدانیم که به سمیعی یک شغل مشاوره در دولت هویدا دادند چون منبع درآمد دیگری نداشت! (نقل از کتاب Eminent Persians عباس میلانی). فرمانفرماییان یک سالی خانه‌نشین شد و بعد شغلی در بخش خصوصی شروع کرد (مصاحبه او در پروژه تاریخ شفاهی را بخوانید) (چای داغ: مصاحبه خداداد فرمانفرماییان و مجیدی به فارسی ترجمه شده‌اند و روی وب هم مصاحبه‌های خوبی وجود دارد). برای این‌که یک حسی از اوضاع در وضعیت پول بادآورده نفت بدهم بگذارید داستانی را از بانک مرکزی تعریف کنم. ماجرا به برادر جوان‌تر عبدالمجید مجیدی مربوط می‌شود که من از هاروارد او را می‌شناختم. مجیدی جوان در هاروارد Mason Fellow بود (میسون برنامه‌ای بود که برادر بزرگ‌ترش و بقیه روسای سازمان برنامه و بانک مرکزی در دهه 40 و 50 آن‌را گذرانده بودند). من برخی از آن‌ها را می‌شناختم چون حل تمرین درس اقتصاد خردی بودم که شرکت‌کنندگان در این دوره باید آن‌را می‌گرفتند. این تکنوکرات‌های رده میانی حوصله این درس تئوری اقتصاد را نداشتند و از من می‌خواستند که تمرین‌های‌شان را برای‌شان انجام بدهم. یکی از شرکت‌کنندگان بعد از چند ماه که در برنامه بود تعجب کرده بود که چرا از CIA صدایش نمی‌کنند تا شغل مهمی را در ایران به او پیش‌نهاد کنند! قسمت سیا ی ماجرا را نمی‌دانم ولی انتظار گرفتن پست بالا در ایران برای کسانی که این بورس را گرفته بودند چندان دور از انتظار نبود. عبدالمجید مجیدی، که خودش همین دوره را در دهه 40 گرفته بود، ابتدا وزیر کار شد و بعدن هم به ریاست سازمان برنامه رسید. یکی دیگر از دانش‌جویان برنامه یعنی کارلوس سالینانس در دهه 80 رییس جمهور مکزیک شد و البته بعدن مجبور شد تا به دلیل متهم شدن به قتل و فساد از کشور فرار کند. خلاصه، مجیدی جوان از من پرسید که در تهران چه کار می‌کنم و وقتی دلیلش را به او گفتم، یعنی گفتم که دارم روی پروپوزالی برای بررسی باروری در ایران کار می‌کنم، باور نکرد. به نظر او می‌رسید که با تحصیلاتی که من داشتم وقت عمل رسیده بود و عمل هم عمل پول‌دار شدن بود. بهم گفت که دنبال راه‌هایی برای خرج کردن بودجه می‌گردد و (شاید هم داشت شوخی می کرد) ازم می‌پرسید که پروژه‌ای دارم که پولش را او بدهد؟! حامد: وسوسه نشدید که کار تحقیق را ول کنید و جذب یک کار اجرایی شوید؟ جواد: راستش در شهری که پول‌ زیادی داشت جا به جا می‌شد و قیمت زمین هم سر به فلک برداشته باشد خیلی امکان تمرکز وجود نداشت. مقاومت در مقابل این وسوسه‌ها البته آسان‌تر از حواس‌پرتی‌هایی بود که من به علت گفت و گوهایم با روشن‌فکران چپ دچارش می‌شدم. من باید خودم را از این ماجراها دور می‌کردم و به قول معروف باید دماغم را به سنگ آسیا می‌مالیدم (زیر بار کار می‌رفتم) و پای کار می‌ایستادم تا پروپوزالم در مورد اصلاحات ارضی و باروری روستایی را تکمیل کنم. البته خوش‌بختانه فضای بخش تحقیقات بانک مرکزی، که هاشم پسران رییسش بود، آرام و آماده کار جدی بود. ضمنن من به صورت غیرمنتظره‌ای حمایت‌هایی از سطح‌های بالاتر بانک مرکزی هم دریافت کردم. یک روز از من خواستند تا به دیدار رییس بانک مرکزی یعنی حسنعلی مهران، که به تازگی این سمت را از دکتر محمد یگانه دریافت کرده‌ بود، بروم. انتصاب او شاید در راستای جا به جایی افراد برای حمایت از برنامه پنجم بود ولی خیلی مطمئن نیستم. مضطرب به اتاق او در طبقه چهارم رفتم (چون نمی‌دانستم قضیه چیست). وقتی بهم گفت که چه کمکی می‌تواند به من در تحقیقم بکند خیالم راحت شد. او نامه‌ای که خطاب به دکتر یگانه و در مورد من نوشته بود را در دست داشت و می‌پرسید که چه کار باید بکند. استاد راه‌نمایم خوبم هاروی لیبن‌اشتاین از رفیق تنیس یعنی A. J. Meyer که استاد نفت در هاروارد بود خواسته بود که او به رفیق قدیمیش یعنی محمد یگانه نامه بنویسد و بگوید که من دانش‌جوی خیلی خوبی هستم و یگانه می‌تواند در امر تحقیقم به من کمک کند! چون دیگر تا آن موقع من ارتباطاتم را با مرکز آمار برقرار کرده بودم ازش تشکر کردم و گفتم که اوضاع مرتب است و نیاز به کمک ندارم. البته خیلی زود فهمیدم که اشتباه می‌کردم و نیاز به کمک داشتم ولی مطمئن نبودم که کمکی که نیاز داشتم از دست او بر می‌آمد. حامد: چه اتفاقی افتاد؟ جواد: اتفاقات بد! من یک کپی از پروپوزالم را برای دکتر توفیق فرستادم و منتظر پاسخ او شدم. در این اثنا هم هاشم هم آن‌را خواند و تذکراتی روی پروپوزال داد، که مایه شگفتی من شد چون فکر می‌کردم او بیش‌تر به کلان و سنجی علاقه‌مند است و توجهی به این موضوعاتی که من کار می‌کردم و از دید خیلی‌ها جامعه‌شناسی روستایی بود ندارد. من اشتباه می‌کردم! اقتصاددان‌های خوب نسبت به شنیدن ایده‌های خوب مستقل از حوزه کار مشتاق هستند. یک هفته گذشت و خبری از توفیق نشد و لذا من به دفتر او زنگ زدم. منشی‌اش از این‌که من را پیدا کرده بود خیلی خوش‌حال شد و گفت که داشتند دنبال من می‌گشتند. دکتر توفیق می‌خواست من را ببیند و چون شماره‌ای از من نداشتند نتوانسته بودند با من تماس بگیرند. ماجرا خیلی خوب به نظر می‌رسید ولی چرا این قدر عجله داشتند؟ یعنی واقعن این قدر از پروپوزال من خوشش آمده بود که می‌خواست فوری آن‌را اجرا کنیم؟ به نظر پاسخ احمقانه‌ای به سوال قبلی می‌رسید ولی خب من جواب به‌تری به ذهنم نیامد. رفتم به همان دفتر کار بزرگی که پنج ماه پیش او را آن‌جا ملاقات کرده بودم و برایم در نوشتن پروپوزال آرزوی توفیق کرده بود. پروپوزال من روی میز او بود ولی به نظر می‌رسید که اصلن خوانده نشده است. توفیق با این جمله شروع کرد که "شما را سخت می‌شود پیدا کرد". دکتر اشرف هم نمی‌دانست که شما را از کجا باید پیدا کرد. گفت که مدتی است که دنبال من می‌گردند و متاسفانه باید بگویم که نمی‌توانیم به شما در این تحقیق کمک کنیم چون به ما گفته‌اند که انجام پروژه‌های دانش‌جویی در حوزه تحقیقات روستایی باید متوقف شود. یک سری از چریک‌های چپ‌گرا در سیستم سرشماری ما رخنه‌ کرده‌اند و دولت (منظورش ساواک بود) انجام هر نوع سرشماری را ممنوع کرده است. همان طور که می‌دانی تمام تمرکز من روی سرشماری 1355 (که یک سال بعد باید انجام می‌شد) و لذا نمی‌توانم ریسک کنم. خیلی متاسفم! بهت زده شده بودم ولی خب می‌فهمیدم که چه می‌گوید. تصویر آن مرد جوان با سبیل‌های مشکی پرپشت که تابستان قبل سر میز شام می‌دیدیم در ذهنم آمد. نمی‌توانستم چیزی بگویم. کیفم را برداشتم و رفتم بیرون. حالا کل ماجرا به هم می‌آمد. کتاب‌چه‌های کوچکی که گروه‌های دانش‌جویی ضدشاه در آمریکا بین من تقسیم کرده‌ بودند و عنوانش بود "مسایل اصلاحات ارضی در استان ...". این کتاب‌چه‌ها حاوی اطلاعات دقیقی راجع به توزیع زمین و زندگی دهقانان بود و من حالا می‌فهمیدم که داده‌های آن‌ها از کجا آب می‌خورد. من یک دوجین از این کتاب‌چه‌ها را در اتاقم در کمبریج داشتم. عملن داشتم گریه می‌کردم. چه کار باید می‌کردم؟ چه جوری باید ماجرا را به استاد راه‌نمایم توضیح می‌دادم؟ ممکن بود فکر کنند که من در تهران فقط وقت تلف کرده بودم. داستان من بیش‌تر به بهانه‌های رایجی مثل "آقا مشقمان خانه دایی‌ام جا ماند" (نسخه جواد: تمرینم را سگ خورد) شبیه بود. چند روز بعد به ذهنم رسید که به استاد راه‌نمایم هاروی لیبنشتاین زنگ بزنم و ماجرای این شکست را توضیح بدهم. می‌توانستم بهش بگویم که نامه‌ای که توسط دوستش به یگانه فرستاده بود عملی نشده بود چون رییس بانک مرکزی تغییر کرده است. این توضیح او را در موقعیت دفاعی قرار می‌داد. ادامه دارد ...
    ادامه مطلب ...

درباره خودم

حامد قدوسی٬ متولد بهمن ۱۳۵۶ هستم و با همسرم مريم موقتا در نزدیکی نیویورک زندگي مي‌كنم. در دانش‌گاه اقتصاد مالی درس می‌دهم. به سینما، فلسفه و دين‌پژوهي هم علاقه‌مندم.
پست الکترونیک: ghoddusi روی جی‌میل

جست و جو

بایگانی