• تهران هفته آخر اسفند حال

    تهران هفته آخر اسفند حال و هوای عجیبی دارد. وقتی دانشجو بودم هر سال به دلیلی عملا تا آخرین ساعت‌های کاری سال را توی دانشگاه بودم. دم غروب آخرین روز که بیرون می‌رفتی، کسی جز نگهبان‌ها توی دانشگاه نبود و تو می‌توانستی بوی بهار را از جوانه‌های سبز روی درخت‌ها و چمن‌های دوباره زنده شده بین ابن‌سینا و دانشکده ریاضی با تمام وجود تنفس کنی. دانشگاه خالی در آن غروب غمناک جان می‌داد برای دل گرفتگی و عاشق شدن. عاشق چه چیزی یا چه کسی؟ نمی‌دانم. مهم خود حس عاشقانه‌ بود که سر و کله‌اش در هفته آخر اسفند پیدا می‌شد. اما این‌ سرزمینی که عیدهایش با من غریبه است همان لذت کوچک یک هفتگی هم را ازم دریغ می‌کند.
  • بی عنوان خانم مسوول کلوپ

    بی عنوان خانم مسوول کلوپ فیلم از فلسطینی‌های رانده شده از نوار غزه است. من هم که این‌ روزها دارم سعی می‌کنم عربی حرف زدن یاد بگیرم تا می‌توانم باهاش گپ می‌زنم. دیروز گفتم راستی چه جوری به فلسطین سفر می‌کنید؟ گفت هیچی باید برویم سفارت اسراییل در قاهره و چهار ماه منتظر باشیم یا یک ویزای یک ماهه بهمان دهند. گفت می‌بینی من برای دیدن خانواده خودم در سرزمین خودم باید ویزا بگیرم آن‌هم یک ماه در سال و آن وقت یهودی‌های اتیوپی و روسیه و اتریش آزادانه به آن‌جا سفر می‌کنند. دیروز با مانی صحبت می‌کردیم. می‌گفت طرفداران اسراییل می‌گویند در مورد گذشته صحبت نکنید. اسراییل هر طور که شکل گرفته الان دیگر تمام شده است. ما داریم در مورد حال صحبت می‌کنیم. دیدم وضعیت حال یعنی وضع این خانم که صلح برایش شوخی است.
  • نسبت کامنت به بیننده نسبتی

    نسبت کامنت به بیننده نسبتی برای وبلاگ تعریف می‌کنم به اسم متوسط تعداد کامنت روی هر مطلب به متوسط تعداد بیننده روزانه. این نسبت برای وبلاگ من پایین‌تر از حد انتظار خودم است. خصوصا برای برخی مطالب که فکر می‌کنم باید نظر خواننده‌ها را در موردش داشته باشم. حتی مورد‌هایی بوده که خود مطلب مورد توجه بقیه قرار گرفته و در وبلاگ‌های دیگر بهش لینک داده‌اند ولی بازهم تعداد کامنت‌ها بسیار کم بوده. به نظر شما دلیلش چیست؟
  • در سال ۸۳ اتفاق افتاد.

    در سال ۸۳ اتفاق افتاد. دوست دارم بگویم سال ۸۳ سال ظهور آکادمی در وبلاگستان بود. اگر پیش از آن وبلاگ‌ها را می‌شد به تیپ‌هایی مثل شخصی، ادبی، سیاسی، پورنو و حرفه‌ای تقسیم کرد امسال می‌توانیم بگوییم که وبلاگ‌هایی که به قول یکی از دوستان آدم را مجبور به اندیشیدن می‌کنند هم جایی در وبلاگستان دارند. این اتفاقی فرخنده است. حلقه ملکوت داریوش محمدپور و دبش با محوریت محمود فرجامی تلاش‌های ارزنده‌ای بودند که جمع‌هایی دوست‌داشتنی و فرهیخته‌ را هم گرد هم آوردند. تشکری را به هر دو مدیونم و خصوصا به محمود که به رغم لطف همیشگیش، مشغله‌ام نگذاشت تا در گروهشان باشم. از برکت حلقه ملکوت بود که پارسال من یک دوست ندیده و بسیار عزیز را کشف کردم. سیبستان مهدی جامی باغ پرگلی بود که من هر بار رفتم دامنی چیدم و برگشتم. مهدی برای من شخصیت کم‌نظیری در وبلاگستان است. تجربه‌های یک انسان پرشور که از معلمی نهضت سوادآموزی شروع می‌کند و سر از آخر از استادی دانشگاه و کار در رادیو بی‌بی سی در می‌آورد، زبان شیرین، نگاه منصف و ملایم، ذهن تیزبین و پرمایه‌اش در کنار پشتکار و نظم ستودنی‌اش در نوشتن مرتب یادداشت‌هایش به من نوید می‌دهد که می‌توان در وبلاگستان از خواندن و کامنت گذاشتن و منتظر کامنت‌ها شدن آموخت. خود داریوش هم اگر کمی زبانش را ساده‌تر کند بسیار حرف‌ها برای گفتن دارد. به نظرم برجستگی‌های داریوش در گفتگوی شفاهی بیشتر آشکار است و این به دلیل نوع زبانی است که در وبلاگ به کار می‌برد. از حلقه دبش علی معظمی را پیش از وبلاگستان دورا دور می‌شناختم و تحسین دیگران را دربابش شنیده بودم. درواقع فقط یک‌بار درست و حسابی دیده بودمش. با هم در عروسی بودیم و سر یک موضوعی بحث جدی بینمان درگرفت. (قطعا می‌توانید حدس بزنید آن موضوع چه بود). با وبلاگ اما به او نزدیک‌تر شدم....ادامه مطلب ...

درباره خودم

حامد قدوسی٬ متولد بهمن ۱۳۵۶ هستم و با همسرم مريم موقتا در نزدیکی نیویورک زندگي مي‌كنم. در دانش‌گاه اقتصاد مالی درس می‌دهم. به سینما، فلسفه و دين‌پژوهي هم علاقه‌مندم.
پست الکترونیک: ghoddusi روی جی‌میل

جست و جو

اشتراک ایمیلی

ایمیل خود را برای دریافت آخرین مطالب وارد کنید.

بایگانی