متولد بهمن ۱۳۵۶ هستم و با همسرم مريم موقتا در کمبریج (بوستون) زندگي مي‌كنم. پيش از اين مهندسي٬ مديريت٬ اقتصاد و فاینانس خوانده‌ام. به سینما، فلسفه و دين‌پژوهي هم علاقه‌مندم.

 

Ghoddusi AT Gmail

 
 

قول بده که هرگز با من موافق نباشی، حداقلش این که کاملا یا فی البداهه موافق نباشی. قول بده که همیشه دنبال موضوعی برای مخالفت خواهی گشت، دنبال استثناهایی برای چیزهایی که من نوشته ام و استدلال هایی که به نظرت بی ربط و غلط می رسد. این طوری به من فرصت می دهی که ازت یاد بگیرم. من اگر پاسخی ندادم این طور تعبیر کن که موافق نظرت بودم.

 
 
  • کاربردهای نظریه بازی در مدیریت
  • دوره آموزشی نظریه بازی
  • زنان متاهل در بازار کار
  • مشاغل فاینانس
  • اخبار کنفرانس ها و مشاغل اقتصاد
  • منابع اقتصاد رفتاری
  • راهنمای ادامه تحصیل اقتصاد در اروپا
  • اسلایدهای کتاب مبانی اقتصاد کلان مدرن
  • مجموعه‌ جزوه‌هاي دروس دكتراي اقتصاد
  • دایره المعارف کامل تاریخ اقتصاد.
  •  
       
       
    May 2013
    April 2013
    March 2013
    February 2013
    January 2013
    December 2012
    November 2012
    September 2012
    August 2012
    June 2012
    May 2012
    April 2012
    March 2012
    February 2012
    January 2012
    December 2011
    November 2011
    October 2011
    September 2011
    August 2011
    July 2011
    June 2011
    May 2011
    April 2011
    March 2011
    February 2011
    January 2011
    January 2010
    December 2009
    November 2009
    October 2009
    September 2009
    August 2009
    July 2009
    June 2009
    May 2009
    April 2009
    March 2009
    February 2009
    January 2009
    December 2008
    November 2008
    October 2008
    September 2008
    August 2008
    July 2008
    June 2008
    April 2008
    March 2008
    February 2008
    January 2008
    December 2007
    November 2007
    October 2007
    September 2007
    August 2007
    July 2007
    June 2007
    May 2007
    April 2007
    March 2007
    February 2007
    January 2007
    December 2006
    November 2006
    October 2006
    September 2006
    August 2006
    July 2006
    June 2006
    May 2006
    April 2006
    March 2006
    February 2006
    January 2006
    December 2005
    November 2005
    October 2005
    September 2005
    August 2005
    July 2005
    June 2005
    May 2005
    April 2005
    March 2005
    به بهانه این روزها: پیکان سفیدم
    مدل‌سازی‌های ناتمام در اقتصاد ایران
    رفتار شخصی در مواجهه با نرخ ارز نامعلوم
    فلسفه در اتاق عمل: بخش اول
    محمد یونس در تجارت فردا
    جنسیت - فقر و انرژی
    نوستالژیک دوراندیش
    در باب علل عقب‌ماندگی ما ایرانیان
    راهنمای انتخاب موضوع در دوره تحصیلات تکمیلی اقتصاد
    لذت سینما
     
    Powered by
    Movable Type 3.2
     

    جمعه ۳ خرداد ۱۳۹۲

    به بهانه این روزها: پیکان سفیدم

    در جاده سبز و بارانی و ابری بوستون نیوریوک هستم و این چهار عنصر جاده و باران و سبزی و ابر کافی هستند تا جلوی هر کار دیگری را بگیرند و برای نوشتن تحریکم کنند. داشتم فیلم نروژی می‌‌دیدم که شخصیتش هم‌سن خودم است و در یک شب فشرده‌ای روزگار از دست رفته‌اش را مرور می‌کند و من را هم با خودش هم‌راه می‌کند. از خودم می‌رسم ۲۰ سال پیش قرار بود وقتی به این سن برسم کجا و چه کاره باشم؟

    نوجوان که بودیم یک روز با برادرهایم نشستیم و خلاقیت‌مان را به کار انداختیم و دسته بندی‌های شخصیتی ساختیم از سبک‌ زندگی آدم‌ها و اسم‌های تیپیکال هم به آن‌ها نسبت دادیم. یکی از تیپ‌های شخصیتی را گذاشتیم تیپ «سعید» (شخصیت دیگری هم داشتیم که اسمش «مریم» بود و این چند سال قبل از این بود که مریم را اولین بار ملاقات کنم و ببینیم که عین شخصیتش است).

    بیان تصویری این شخصیت‌ سعید مان آدم‌های حدودا ۳۰ ساله‌ای بودند با پیراهن مردانه و شلوار پارچه‌ای که چهار پنج نفری سوار پیکان سفید مدل جدید ولی نیمه‌کثیفی و خاک‌آلودی می‌شوند و در حالی‌که کیف‌های سامسونت‌ قهوه‌ای‌شان را در بغل‌شان گرفته‌اند از این جلسه به آن جلسه می‌روند و در راه با موبایل‌های گوشت‌کوبی‌شان حرف می‌زنند.

    پیکان سفید رویای دور دستی برایم نبود. از همان سال اول دانش‌گاه به صورت فشرده به همین شکل کار و زندگی کردم و ده‌ها بار وقتی با چهار رفیق دیگر در پیکان‌مان بودیم یادم می‌افتاد که عناصر این سبک کار/زندگی را سال‌ها قبلش تصویر کرده بودیم. فکر می‌کردم وقتی ۳۵ ساله بشوم مهم‌ترین پیش‌رفت زندگی‌ام جا به جا شدن از صندلی عقب پیکان به صندلی کنار راننده خواهد بود و بقیه‌اش همان است.

    الان ۳۵ ساله‌ام. هشت سال است که دیگر آن پیکان‌ها را سوار نشده‌ام. زندگی آن سبکی درست هشت سال است که متوقف شده است. از ۸۴ تا الان که این‌جا و آن‌جای دنیا برای خودم در گوشه اتاقی می‌نشینم و یک چیزی می‌خوانم و گاهی می‌نویسم و گاه غصه می‌خورم و گاه رویاپردازی می‌کنم و گاه وقت تلف می‌کنم و گاه انرژی دارم و بعضی وقت‌ها فیلم می‌بینم و‌ معمولا آش‌پزی می‌کنم و عمرم را سر می‌کنم تا وقتش برسد که پیکان‌مان را دوباره سوار شویم.

    ۲۰ سال پیش فکر می‌کردم در ۳۵ سالگی باید آدم پرکار و جدی باشم که پروژه‌های زیادی را جلو برده‌ام. زندگی‌ام در عمل – به خاطر همه اتفاق‌هایی که زندگی همه‌مان را زیر و رو کرد – شکل دیگری پیدا کرد. چند سال مرخصی که از آن سبک زندگی داشتم اجبارا اندکی طولانی‌تر شد.

    لذت پیکانم را موقتا از دست داده‌ام ولی فکر می‌کنم چیزهای دیگری به دست آورده‌ام که شاید اگر سوارش بودم نمی‌داشتم. در این هشت سال وقت و فراغت بیش‌تری داشتم که به خودم و حس‌هایم و خواسته‌هایم از یک طرف فکر کنم و تنوع آدم‌ها و زندگی‌ها و شهرها و جامعه‌ها را از طرف دیگر تجربه کنم. هر چند احتمالا به اندازه سناریوی قبلی پرکار و مولد نیستم ولی در عوض می‌توانم به احساساتم پر و بال بدهم و بی‌تکلف‌تر و آزادانه‌تر و سبک‌تر و متنوع‌تر زندگی کنم.

    با همه این‌ها فکر می‌کنم این مرخصی کافی است و تا الانش هم زیاد بوده. دلم همیشه برای آن پیکان سفید تنگ است. ته‌مانده رفیق‌هایم هنوز اون‌جا هستند و فکر می‌کنم ماشین‌های‌شان هنوز برای یک نفر اضافه جا دارد که سوارش کنند. روزی نیست که به این فکر نکنم که کی زمان‌اش می‌رسد که یک روز دوباره دوباره سوار شویم و در گرمای تهران شیشه‌ها را پایین بدهیم و پشت ترافیک یادداشت‌ها و شکل‌های نوشته‌شده در سررسیدهای جلد سبزمان را مرور کنیم و تندتند با هم حرف بزنیم و جر و بحث و خیال‌پردازی کنیم.

    آن روز اگر از کنار پیکان ما رد شدید بوقی برایم بزنید تا دستی و سری برای هم تکان بدهیم. مطمئن باشید آن‌روز در یکی از خوش‌حال‌ترین روزهای عمرم خواهم بود٬ هر چند که قیافه‌ام ممکن است کلافه و خسته به نظر برسد.

    حامد قدوسی، ۱۰:۳۴ بعدازظهر ، پيام‌ها (9) ، دنبالک (0)


    شنبه ۲۸ اردیبهشت ۱۳۹۲

    مدل‌سازی‌های ناتمام در اقتصاد ایران

    آقای دکتر عباس شاکری دانش‌گاه علامه مصاحبه‌ای با شماره آخر تجارت فردا کرده‌اند که نکته‌های خوبی دارد و به خوادنش می‌ارزد. منتها یک جای مصاحبه ایشان را بهانه می‌کنم که مساله‌ای رایج را در تحلیل‌های اقتصاد ایران برجسته کنم.

    دکتر شاکری یک جا گفته (و این نقل قول نقش کلیدی در مصاحبه دارد): «در اقتصادی که این وضعیت را دارد شما اگر نرخ سود بانکی را بالا ببرید ترکیب مشتریان وام‌گیرنده به سود بخش غیرمولد و به زیاد بخش مولد عوض می‌شود. قیمت‌های تولیدکننده که متناسب با تورم بالا نرفته و سودش زیاد نشده است. در این بخش اگر نرخ بهره از یک حدی بالاتر برود دیگر نمی‌تواند تسهیلات بگیرد. اما برای بخش نامولد این طور نیست. مثلا می‌رود در بخش مسکن وارد می‌شود و بازدهی صد در صد و بالای صد در صد می‌گیرد. می‌رود در بافت فرسوده تهران مثلا دو میلیارد خانه کلنگی می‌خرد و بعد از دو سه ماه مثلا سه میلیارد می‌شود ... »

    دکتر شاکری وقتی راجع به بنگاه صحبت می‌کند یک مدل اقتصادی (البته با قیمت‌های چسبنده) در ذهن دارد و لذا متغیرهای مهم تصمیم‌گیری بنگاه در تحلیل وارد می‌شود. ولی وقتی وارد تحلیل سوداگران یا بخش غیررسمی یا بخش غیرمولد می‌شویم ناگهان مدل اقتصادی کنار می‌رود و یک رفتار دل‌بخواهی (Ad-hoc) جای‌گزین می‌شود که هیچ منطق بهینه‌سازی یا تعادلی روی آن حاکم نیست و کاملا خطی است. من به این روی‌کرد یا پدیده می‌گویم «مدل‌سازی ناتمام در اقتصاد ایران» که در آن یک بخش از مساله با روی‌کرد اقتصادی مدل شده ولی بخش دیگر از این منطق پی‌روی نمی‌کند.

    ببینیم این مدل‌سازی ناتمام چه لطمه‌ای به تحلیل می‌زند: اگر اقتصادی فکر کنیم با خودمان می‌گوییم که بلاخره این بخش غیرمولد هم دارد در دسته‌هایی از دارایی‌ها - مثلا مسکن و ارز و طلا - سرمایه‌گذاری می‌کند. قیمت آن دارایی‌ها نهایتا باید از یک منطق اقتصادی در تعادل با سایر دارایی‌ها پی‌روی کند. لذا این طور نیست که موجودی مبهم به اسم بخش غیرمولد مسکن بخرد و بعد همیشه و مستقل از سایر متغیرهای کلان مثل نرخ بهره یا نرخ رشد اقتصاد بتواند قیمت مسکن را بالا ببرد یا مطمئن شود که قیمت مسکن بالا خواهد رفت.

    اگر منطق اقتصادی را روی کل تحلیل حاکم کنیم می‌پرسیم که چرا تابع سود تولیدکننده (بخش مولد) به نرخ بهره حساس است - و وقتی بهره زیاد می‌شود زیان می‌کند و از بازار خارج می‌شود - ولی تابع سود بخش غیرمولد به نرخ بهره ربط ندارد؟ مگر بخش مولد وام نگرفته است؟ خب اگر نرخ بهره بالا برود بازپرداخت وامی که برای سرمایه‌گذاری در خانه کلنگی استفاده شده است هم بالاتر خواهد بود و همان منطق باید حاکم باشد و غیرمولد هم باید از سرمایه‌گذاری‌ تجاری‌اش زیان کند.

    حرف شاکری در عمل وقتی درست است که ادعا یا فرض کنیم که رشد قیمت مسکن در مواقعی که بقیه عوامل ثابت است و فقط نرخ بهره بانکی (یا نرخ بهره حقیقی) بالا می‌رود بالاتر است (که در نگاه اول کمی عجیب به نظر می‌رسد و معمولا برعکس این باید باشد (پ.ن ۲) ) ولی سود بخش تولید پایین‌تر یا ثابت است. ممکن است واقعا این طور باشد ولی برای این ادعا هم باید مدل اقتصادی و شواهد آماری ارائه کنیم.

    گفتم که مصاحبه دکتر شاکری را بهانه کردم برای مساله عمومی‌تر. این نوع تحلیل ناتمام از بخش غیرتولیدی در تحلیل‌های دیگر هم دیده می‌شود. مثلا وقتی در مورد بخش کشاورزی صحبت می‌کنیم رفتار کشاورز کاملا نئوکلاسیک است (مثلا به قیمت تضمینی گندم یا اقتصاد مقیاس در تولید واکنش نشان می‌دهد) ولی وقتی به واسطه‌ها می‌رسیم دوباره رفتار دل‌بخواه و غیراقتصادی می‌شود. واسطه قدرت بازار بی‌نهایت دارد و قیمت را هر قدر دوست داشت تعیین می‌کند و الخ.

    مثال دیگرش در بحث تورم است. در بحث تورم در ایران بسیار رایج است که بشنویم که بخش حقوق‌بگیر از شوک تورمی ضرر می‌کند چون حقوقش ثابت است ولی صاحب سرمایه و کسب و کار زیانی نمی‌کند چون هر قدر «بخواهد» قیمت‌هایش را بالا خواهد برد. در حالی که در واقعیت فروشنده هم دارد با تصمیم قیمت بهینه بر اساس کشش بازار و ساختار رقابت کار می‌کند و این طور نیست که کالا را به هر قیمتی که دوست داشت بفروشد.

    جمع‌بندی: احتمالا در همه گزاره‌های فوق که رفتار خاصی را برای بخش مدل‌سازی‌نشده نسبت می‌دهد درجه‌ای از حقیقت نهفته است. بخشی از این رفتار را احتمالا می‌توان با مدل‌های کتاب درسی و استاندارد و بخش دیگری را با وارد کردن جزییات بیش‌تری از اقتصاد ایران توضیح داد و لذا ادعا نمی‌کنیم که لزوما شهود موجود در تحلیل کاملا غلط است. ولی درک ما از رفتار اقتصاد ایران وقتی به‌تر و دقیق‌تر می‌شود که اولا رفتار تجربی این عوامل غیراستاندارد را تا حد امکان مستند کنیم تا بر اساس حدس و گمان جلو نرویم. ثانیا تا می‌توانیم آن‌را با یک منطق اقتصادی توضیح دهیم تا وقتی راجع به یک متغیر اقتصادی مهم مثل نرخ بهره صحبت می‌کنیم دچار ناسازگاری در روش تحلیل نشویم و مطمئن شویم که اثراتی که می‌گوییم در سطح تعادل عمومی هم‌چنان برقرار می‌ماند.

    پ.ن ۱: مصاحبه دکتر شاکری را این‌جا می‌گذارم که مطالعه کنید.

    پ.ن ۲: اگر نرخ بهره ظاهری به خاطر تورم بالا برود احتمالا بین قیمت مسکن و نرخ بهره ظاهری هم‌بستگی مثبت وجود خواهد داشت. ولی اگر فقط نرخ بهره حقیقی را دست‌کاری کنیم (که موضوع مصاحبه است) و بقیه متغیرها ثابت بمانند قیمت مسکن و بقیه دارایی‌ها باید پایین بیایند. قیمت مسکن باید معادل اجاره‌های تنزیل‌شده باشد و لذا قیمت دارایی رابطه منفی با نرخ تنزیل دارد. در چارچوب نیوکینزی بالا بردن نرخ‌های بهره راهی برای کم‌کردن سرعت اقتصاد و به اصطلاح خنک‌کردن موتور آن است.

    حامد قدوسی، ۱:۴۵ بعدازظهر ، پيام‌ها (11) ، دنبالک (0)


    جمعه ۲۰ اردیبهشت ۱۳۹۲

    رفتار شخصی در مواجهه با نرخ ارز نامعلوم

    پیش‌بینی آینده کوتاه‌مدت نرخ ارز در همه جای دنیا و خصوصا در شرایط فعلی ایران بسیار دشوار است. برای بلندمدت بلاخره می‌شود شهودی از روند تجاری و ذخایر ارز و نرخ‌های بهره و الخ داشت و کمابیش حدودی از نرخ بلندمدت را تخمین زد که البته آن‌هم جای خطای زیاد دارد چون می‌دانیم که خیلی از مدل‌های نظری در عمل به طور کامل کار نمی‌کنند.

    من مرتب در مقابل این سوال قرار می‌گیرم که آیا ارز بخریم یا نخریم. گذشته از آن پیچیدگی‌های نظری قطعا آدمی مثل من به درد این مشاورت نمی‌خورد چون کسی می‌تواند در این زمینه حرف معنی‌داری بزند که روی تحولات نرخ ارز در داخل ایران کار کند و اطلاعات دست اول از سیاست‌های غیررسمی بانک مرکزی و وضعیت ذخایر و کانال‌های تزریق ارز به بازار واکنش عامل‌ها به خبرها و شایعات مربوط به اوضاع سیاسی و غیره داشته باشد. چنین افرادی احتمالا می‌توانند حدس‌هایی بزنند که تا حدی جهت حرکت نرخ ارز را مشخص کند.

    تنها نکته‌ای که گاه به ذهن من می‌رسد بگویم این است که اصلا بیایید نرخ ارز را مارتینگل فرض کنیم. این به زبان ساده یعنی هیچ قدرت پیش‌بینی نداریم و اطلاعات قیمت ام‌روزمان به‌ترین چیزی است که می‌توانیم راجع به فردا بگوییم. مقالات متعددی نشان می‌دهند که در بازار ارز یک مدل ساده این طوری عمل‌کرد پیش‌بینی قوی‌تری از مدل‌های ساختاری دارد و لذا فرض بدی نیست. آیا دیگر نباید هیچ کاری بکنیم؟ نه! هنوز می‌شود کارهایی کرد.

    حتی با این فرض - یعنی خلع سلاح کردن خودمان از امکان پیش‌بینی - باز می‌توانیم راجع به استراتژی شخصی‌مان در زمینه نرخ ارز فکر کنیم. قلب استراتژی ما بر اساس پوشش ریسک (Hedging) است. در این مورد خاص باید ببینیم که آیا سود/زیان ما از بالا یا پایین رفتن نرخ ارز یک‌سان است یا نه. بزارید چند تا مثال بزنم و خودتان نکته را می‌گیرید:

    ۱) رضا صاحب دو سه تا شمش طلای کوچک است و قصد دارد با فروش آن‌ها به استرالیا مهاجرت کند. هر چند قیمت طلای تزینی و سکه در ایران دقیقا به دلار وابسته نیست ولی طلای خام باید هم‌بستگی قوی‌تری داشته باشد (هر چند لزوما یک نیست). رضا خیلی نگران نوسانات نرخ ارز نیست چون دارایی دارد که قیمتش با بالا و پایین رفتن نرخ ارز جا به جا می‌شود و ثروت دلاری او کمابیش ثابت است. رضا نیازی به پوشش ریسک ارزی ندارد.

    ۲) الهام می‌خواهد برای پذیرش دکترا اقدام کند و فقط وقتی برای دکترا می‌رود که بورس گرفته باشد. با این همه برای مخارج اولیه پذیرش و ویزا و سفر حتما نیاز به ۴۰۰۰-۵۰۰۰ دلار دارد. الهام الان ۱۳ میلیون تومان پس‌انداز دارد. اگر دلار ناگهان بالا برود الهام فقط می‌تواند ۳۰۰۰ دلار بخرد و با این پول نمی‌تواند کار پذیرشش را انجام بدهد. اگر دلار ناگهان نصف شود می‌تواند ۷۰۰۰ دلار بخرد و مقداری دلار هم با خودش ببرد. با این همه دو برابر یا نصف شدن قیمت دلار برای زندگی او اثر متقارن ندارند. بالا رفتن دلار کل برنامه زندگی او را مختل می‌کند و امکان دکترا خواندنش را از بین می‌برد ولی پایین رفتنش فقط کمی زندگی‌اش را راحت می‌کند. من اگر جای الهام باشم همین الان که پولم می‌رسد آن‌قدر دلار می‌خرم تا مطمئن شوم حداقل دلار لازم برای پذیرش را دارم. بقیه پولم را ریال نگه می‌دارم تا متناسب با قیمت بعدی تصمیم بگیرم.

    ۳) پویا و زهرا دو میلیون تومان برای سفر عیدشان ذخیره کرده‌اند و چون خیلی خسته شده‌اند حتما می‌خواهند یک مسافرت بروند. اگر نرخ دلار ۲۰۰۰ تومان شود می‌توانند عید را بروند استانبول. اگر دلار ۵۰۰۰ تومان بشود باید قید سفر استانبول را بزنند ولی در عوض می‌توانند با این پول یک ایران‌گردی اساسی بروند و یک چیزی هم دست‌شان بماند. نرخ هتل‌ها و بنزین و الخ هم در تعطیلات عید ایران تابع دلار نیست و از الان معلوم است. هر دو سفر را هم به یک اندازه دوست دارند. برای پویا و زهرا پوشش ریسک دلار استراتژی درستی نیست چون آن‌ها را جایی نمی‌برد و وضع‌شان را بدتر می‌کند: اگر الان دلار بخرند در هر صورت آن قدری دلار نخواهند داشت که بروند استانبول. اگر دلار گران شود می‌توانند دوباره بفروشندش و مسافرت داخلی‌شان را راحت‌تر بروند و یک چیز بیش‌تری هم دست‌شان بماند. ولی اگر دلار ارزان شود و بخواهند دلارشان را به ریال تبدیل کنند آن هم ضرر می‌کنند که هم از مسافرت داخلی باز می‌مانند و هم نمی‌توانند مسافرت خارجی بروند. چون یک طرف این استراتژی عملا سفر آن‌ها را مختل می‌کند پوشش ریسک برای‌شان بهینه نیست.

    به این مثال‌ها می‌تواند حالت‌های دیگری اضافه کرد که شهودهای متفاوتی از سه مثال قبلی تولید کنند و بحث را تکمیل کنند: مثلا شرکتی که تعهدات دلاری در ترازنامه‌اش دارد٬ کسی که باید برای فرزندش در خارج مرتبا دلار بفرستد یا برای هم‌سر بیمارش داروی خارجی بخرد٬ تاجری که با دلار کالا وارد می‌‌کند و با قیمت روز می‌فروشد٬ کسی که می‌خواهد خانه‌اش را بفروشد و مهاجرت کند (و خانه به اندازه طلا با دلار هم‌بستگی مستقیم ندارد) و الخ.

    در هر صورت هدف من این بود که نشان بدهم متناسب با انحنای تابع مطلوبیت ما نسبت به قیمت دلار٬ هم‌بستگی بقیه دارایی‌های‌مان با دلار٬ بازه زمان تصمیم‌گیری و الخ استراتژی‌های مختلفی را در سطح شخصی یا شرکتی می‌توان در پیش گرفت. اگر تجارب شخصی‌ و داستان‌های زندگی‌تان در مواجه با عدم اطمینان قیمت ارز را ذیل این پست بنویسید همه استفاده می‌کنیم.

    حامد قدوسی، ۱۱:۰۱ صبح ، پيام‌ها (12) ، دنبالک (0)


    سه شنبه ۱۷ اردیبهشت ۱۳۹۲

    فلسفه در اتاق عمل: بخش اول

    چند سال پیش درد معده داشتم و حدس زدند باکتری معروف هلیکو باکتر باشد که در ایران شایع است. پیش‌نهاد کردند آندوسکوپی کنیم و کردند بدون بیهوشی. فکر کنم آن چند دقیقه‌ای که دکتر مشغول بررسی و نمونه‌برداری از معده‌ام بود دردناک‌ترین تجربه عمرم بود. گلویم خیلی به جسم خارجی حساس است و حس لوله داخل گلو وحشتناک بود. ضمن این‌که تمام مدت هر بار که نوک ابزار بیوپسی به معده‌ام می‌خورد تمام بدن به رعشه می‌افتاد. البته نتیجه باکتری مثبت بود. قرص آنتی‌بیوتیک قوی دادند و دو هفته خوردم و خوب شدم.

    یکی دو سال بعدش با مریم رفتیم مطب دکتر برای کنترل سالیانه. من برای این‌که آزمایش شوم که آیا باکتری کامل از بین رفته است (که رفته بود) و مریم برای تست روتین معده. بر اساس تجربه دردناک قبلی از دکتر خواستیم که با بیهوشی سریع کار کنند که کردند. اول قرار بود مریم را آزمایش کنند و من شاهدش بودم. آمپول بیهوشی را که می‌زنند چند ثانیه بیش‌تر طول نمی‌کشد که به خواب می‌روی.

    مریم سریع به خواب رفت و در طول عملیات اندوسکوپی بیهوش بود. ولی چیزی که برایم عجیب بود واکنش بدنش بود. دقیقا مشابه حسی که من دفعه قبل داشتم را در بدنش حس می‌کردم. دست و پایش در واکنش به جا زدن لوله یا چرخاندن ابزار کار واکنش نشان می‌دادند. من شاهد واکنش‌هایش و تکان‌ها و حتا تغییر عضلات صورتش بودم و بسیار هم برایم صحنه دردناکی بود. دیدن صحنه درد کشیدن یکی از عزیزترین آدم‌های زندگی‌ات خیلی دردناک است حتی اگر بدانی که خودش نمی‌فهمد. وقتی بیدار شد هیچ چیزی به خاطر نداشت و هیچ دردی حس نکرده بود.

    از آن موقع به این فکر می‌کردم: من به درون ذهن مریم راهی نداشتم. تنها امکانم دیدن واکنش خارجی بدنش بود که نشانه‌های درد را بروز می‌داند. گزارش تجربه شخصی درد را باید خودش می‌داد که هیچ چیزی به خاطر نداشت. سوالم این بود که از کجا می‌دانیم که در آن لحظات واقعا درد نمی‌کشید٬ دقیقا از جنس دردی که من دفعه قبل بدون بیهوشی کشیده بودم؟ شاید کارکرد داروی بیهوشی این است که حافظه کوتاه‌مدت را پاک کند؟ در نهایت این دارو باعث می‌شود که درد به خاطره تبدیل نشود. وقتی خاطره نباشد دفعات بعد هم ترس و مقاومتی از تکرار آن تجربه نخواهد بود.

    امروز دوباره خودم آندوسکوپی داشتم. آمپول بیهوشی را زدند ولی نمی‌دانم چرا بر خلاف دفعه قبل به خواب نرفتم فقط کمی گیج و منگ شدم. تمام مدت چشمانم عملیات را می‌دید و دقیقا درد را هم حس می‌کردم و می‌خواستم زودتر تمام شود. می‌دیدم که عین دفعه اول بدنم تکان می‌خورد ولی چیزی که خیلی متفاوت بود این بود که از درد امروز خاطره چندانی ندارم. اصلا جزییاتش یادم نیست. یادم نیست که دکتر کی لوله را وارد معده کرد هر چند که مطمئنم چشمانم هیچ وقت بسته نشد. عین این‌که در خواب دیده باشم. یک چیزهای مبهمی یادم هست و این چند ساعت که ازش گذشته خاطره‌اش محوتر هم شده. بر خلاف دفعه اول که هرگز حاضر نبودم تکرارش کنم این دفعه ترسی از تکرارش ندارم. مشاهده ام‌روزم حدسم در مورد مشاهده رفتار بدن مریم را تقویت کرد.

    به این آزمایش ذهنی فکر کنیم که اگر بتوانیم دارویی بسازیم که حافظه ۵ دقیقه پیش را کاملا پاک کند. بعد یک نفر را دقیقا ۵ دقیقه شکنجه کنیم و این دارو را درست پشت سرش بدهیم. او هیچ خاطره‌ای از شکنجه‌اش نخواهد داد و همان طور زندگی خواهد کرد که قبلا می‌کرد. ولی تجربه آن پنج دقیقه را چه طور بفهمیم؟ موضع اخلاقی‌مان در قبال آن درد پنج‌دقیقه‌ای چیست؟ آیا پاک شدن حافظه درد اساسا موضع اخلاقی ما را در مورد درد و رنج بقیه عوض می‌کند؟ خیلی دوست دارم بدانم که آیا فیلسوفان ذهن و اخلاق در این مورد چیزی گفته‌اند یا چه ممکن است بگویند.

    توضیح لازم: مشاهده و سوال من در این پست را تماما فرضی و فلسفی فرض کنید. مطمئنم یک عصب‌شناس یا دکتر بیهوشی ممکن است توضیح فیزیولوژیک بدهد که مشاهدات من اساسا غلط بوده و واکنش‌های مریم تکان‌های تصادفی بوده. یا این‌که به ما بگوید که از لحظه تزریق دقیقا چه مکانیسم‌های عصبی کار می‌کنند که مفهوم رایج درد را از بین می‌برند. این مشاهده (احتمالا پرخطا) من احتمالا صرفا جرقه‌ای بوده که به آن سوال برسم. سوالی که تا الان رهایم نکرده است.

    حامد قدوسی، ۰:۲۷ صبح ، پيام‌ها (20) ، دنبالک (0)


    سه شنبه ۱۰ اردیبهشت ۱۳۹۲

    محمد یونس در تجارت فردا

    دست دوستان تجارت فردا درد نکند که پس از گذشت ۳۸ شماره مرتبا مجله را سرحال و خواندنی نگه داشته‌اند. کاملا آشکار است که نسل جدید نشریات و روزنامه‌نگاران اقتصادی وارد مرحله جدیدی شده‌اند و به جای تکرار موضوعات قدیمی و ساده‌سازی‌شده ادبات بروز و متنوع و تخصصی تولید می‌کنند. تجارت فردا هم یکی از این نشریات است. خسته نباشید به همه رفقا.

    این شماره با محمد یونس (برنده نوبل صلح برای ایجاد نظام تامین مالی برای فقرا) مصاحبه‌ کرده‌اند. من یک صفحه اول مصاحبه را این‌جا می‌گذارم. بقیه مصاحبه و کل پرونده خرده‌وام‌ها (Micro Finance) را در شماره آخر نشریه بخوانید.

    حامد قدوسی، ۱۱:۲۱ بعدازظهر ، پيام‌ها (8) ، دنبالک (0)


    پنجشنبه ۵ اردیبهشت ۱۳۹۲

    جنسیت - فقر و انرژی

    ترم بهار نیمه دومی کلاسی را در زمینه سیاست انرژی نو درس می‌دهم و چون درس جدیدی است دست‌مان برای موضوعات باز است. پارسال که برای اولین بار درس می‌دادم به دانش‌جوها گفتم که می‌خواهم جلسه آخر فضای بحث را کمی عوض کنم: یک جلسه را به بحث رابطه انرژی و توسعه و به طور مشخص تعامل انرژی با موضوع جنسیت و فقر اختصاص دادم. ادبیات موضوع لزوما به لحاظ نظری خیلی پخته و پیش‌رفته نیست ولی به هر حال موضوعات جالب و مهمی را - خصوصا از زاویه امپریکال - تحلیل کرده است: از جمله موضوع هزینه نامتقارن انرژی برای طبقات محروم و این‌که چه طور افزایش دست‌رسی به انرژی در مناطق فقیر از زاویه تحلیل جنسیتی اثرات متفاوتی دارد. در بسیار از نقاط جهان زنان بیش‌ترین تماس را با مساله انرژی دارند٬ غذا تهیه می‌کنند و لذا در معرض دود و گازهای سمی اجاق‌های سنتی هستند و مسوولیت تهیه هیزم و خاشاک معمولا بر عهده زنان است (همان طور که در موضوع آب هم همین موضوع را داریم). لذا پیش‌رفت‌های نسبتا ساده‌ای مثل افزایش‌ دست‌رسی به چراغ خوراک‌پزی نفتی گاه ساعت‌ها در وقت زنان صرفه‌جویی می‌کند. این وقت صرفه‌جویی شده بین فعالیت‌های دیگری مثل مشارکت در بازار کار٬ تولید خانگی٬ آموزش٬ تفریحات یا صرف وقت بیش‌تر با کودکان تقسیم می‌شود. مثل خیلی مسایل دیگر جنبه جنسیتی انرژی موضوعی پنهان و ساکت بود که در سال‌های اخیر بیش‌تر مورد توجه قرار گرفته است. (این منبع را ببینید)

    علاوه بر مقالات یک شماره ویژه از مجله Energy Policy که روی موضوع اجاق‌های غیردودزا بوده یک مقاله مهم و جالب در این زمینه که در کلاس روی آن بحث می‌کنیم این مقاله از Taryn Dinkelman است که تاثیر دست‌رسی به شبکه برق روی اشتغال زنان را نشان می‌دهد. مثل خیلی مسایل دیگر نمی‌توانیم صرفا به هم‌بستگی این دو متغیر نگاه کنیم چرا که محتمل است که روستاهایی که وضع اقتصادی به‌تری دارند هم زودتر شبکه برق راه می‌اندازند و هم صنایعی دارند که زنان در آن کار کنند. نویسنده از متغیر ابزاری (Instrumental) جالبی برای شناسایی علی استفاده می‌کند و آن‌هم شیب زمین است. استدلال می‌کند که روستاهایی که در ارتفاع کم‌تری قرار دارند زودتر برق دریافت می‌کنند و لذا شیب می‌تواند به عنوان متغیری غیروابسته با سایر عوامل به کار برود.

    این یک جلسه از درس برای من بسیار خاطره‌انگیز است. سر کلاس انگار پرواز می‌کردم و دقیقا برای اولین بار در خارج از ایران همان‌قدر از تدریس مشعوف شدم که در ایران می‌شدم. فکر می‌کردم چه خوشبختی است که آدم بتواند دائم روی این موضوعات کار کند و تدریس کند. بعد که به دفترم رسیدم دیدم خوش‌حالی ماجرا فقط برای من نبوده ! چند نفر از دانش‌جویان ایمیل زدند که چه قدر از دیدن چنین مبحثی در درسی که قرار بوده بیش‌تر مدل‌های ریاضی و کاربردی را پوشش بدهد هیجان‌زده شده‌اند. یک نفرشان که دانش‌جوی بسیار دوست‌داشتنی و توان‌مند هندی بود و این‌جا MBA می‌خواند همین موضوع را پی‌ گرفت و خبر می‌دهد که برگشته هند و دارد روی موضوع تبدیل زباله به گرما در مناطق محروم کار می‌کند.

    هفته بعد برای بار دوم و آخر این جلسه را درس می‌دهم و وقتی داشتم اسلایدها را به روز می‌کردم یاد خاطره‌اش افتادم و گفتم با شما به اشتراک بگذارمش. در مورد ایران چون دست‌رسی به برق قابل اعتماد و نسبتا ارزان بسیار بالا است (و لذا فقر انرژی موضوع جدی نیست) نمی‌دانم که چه جنبه‌‌هایی از مبحث انرژی-جنسیت برای ایران مهم است. اگر ایده‌هایی داشته باشید همه استفاده می‌کنیم. شاید تحولات بعد از آزادسازی قیمت‌ها و حذف یارانه‌ها زوایای جدیدی برای مساله ایجاد کرده باشد.

    حامد قدوسی، ۹:۰۸ بعدازظهر ، پيام‌ها (11) ، دنبالک (0)


    شنبه ۲۴ فروردین ۱۳۹۲

    نوستالژیک دوراندیش

    برای چند هفته‌ای در شهری بودم و شبی مهمان محفل دوستانی. موقع رفتن دوستان جدیدی که همان شب اول بار هم را دیده بودیم رساندنم خانه و تعارف زدم که بیایند داخل و آمدند و تا دم صبح نشستیم به گپ و گفت سه نفره جدیدی. چند روز دیگر را هم کم و زیاد با هم بودیم و ایام خوشی بود و یک دفعه ترسیدم. به‌شان پیام دادم که در هم‌نشینی بیش از این احتیاط خواهم کرد و کم‌تر آفتابی خواهم شد چون چند هفته دیگر می‌روم و معلوم نیست که باز هم بیایم و یا دیگر هیچ وقت هم را ببینیم و نمی‌خواهم که دلم از حدی بیش‌تر برای خاطرات مشترک و با هم بودن‌مان تنگ شود.

    یکی‌شان جواب ظریف و صریحی داد که من خودخواه‌تر از آنم که نگران احساسات آینده تو باشم٬ پس تا وقتی هستی مجبوری اهل معاشرت باشی! بگذریم یا در واقع نگذریم که حدسم درست بود. چند وقت که گذشت آن دو نفر دیگر با هم نبودند٬ شرایط روزگار هم ناگهان چرخید و حال و هوای‌مان به تبع این شرایط یک‌باره به هم ریخت و شاید از هم دورتر شد و آن چند بار معاشرت دست‌اخر فقط تبدیل به خاطره‌ شیرینی منحصر به فردی شد که دوباره تکرار نشد.

    به تبع تجربه‌های متعدد این شکلی نگاهم به زندگی متمایل به این شده که از جایی به بعد٬ از سنی به بعد یا حتی با انتظاری که از شرایط اینده زندگی‌ات داری٬ هر لحظه شیرین و ناب نقش دوگانه متضادی دارد: در لحظه درگیرت می‌کند و خوب و انرژی‌بخش (یا گاهی خلسه‌آور) است ولی بعد که زمان می‌گذرد و ازش دور می‌شوی و جزییاتش یادت می‌رود و بیش‌تر مزه شیرینش باقی می‌ماند باید درد نداشتنش را تحمل کنی. حکایت شب شراب و بامداد خمار.

    حدس می‌زنم عمر خواهی نخواهی آدم را در این سراشیبی می‌اندازد. احتمالا پنج سال دیگر شامه‌ام به اندازه پنج سال قبلم برای حس کردن طعم‌های زندگی و تجربه‌هایش تیز نخواهد بود. یعنی اگر در آینده همه چیز و همه شرایط هم یک جوری همان قدر خوب باشد که قبلا بود - که شوربختانه معمولا به همان خوبی و تمیزی و زلالی بر نمی‌گردد - دست کمش من آن آدم سابق نیستم و تجربه انفسی ماجرا با همان شدت و حدت قابل تکرار نیست.

    میانه‌روی در لذت و جولان ندادن به احساسات درسی است که از این آینده‌نگری عاقلانه می‌گیرم. به خودم می‌‌گویم ام‌روز را به کم و ملایم قانع باش که از درد فردایت کم کنی. چه بسا حتی بتوانی به کل از درد گذشته خلاصی پیدا کنی اگر این قدر بر خودت سخت بگیری و مهارش کنی که تجربه هر روزت قوی‌تر از تجربه‌های قبل باشد و هیچ جایی برای نوستالژی باقی نگذارد.

    حامد قدوسی، ۴:۱۳ بعدازظهر ، پيام‌ها (27) ، دنبالک (0)


     

    all right reserved for hanif.ir & behzadbashu.com - Copyright © 2007