سی سال دارم و با همسرم مريم موقتا در وين زندگي مي‌كنم. پيش از اين مهندسي، مديريت و اقتصاد خوانده‌ام و الان فاینانس مي‌خوانم. به سینما، فلسفه و دين‌پژوهي هم علاقه‌مندم.

 

Ghoddusi AT Gmail

 
 

قول بده که هرگز با من موافق نباشی، حداقلش این که کاملا یا فی البداهه موافق نباشی. قول بده که همیشه دنبال موضوعی برای مخالفت خواهی گشت، دنبال استثناهایی برای چیزهایی که من نوشته ام و استدلال هایی که به نظرت بی ربط و غلط می رسد. این طوری به من فرصت می دهی که ازت یاد بگیرم. من اگر پاسخی ندادم این طور تعبیر کن که موافق نظرت بودم.

 
 
  • کاربردهای نظریه بازی در مدیریت
  • دوره آموزشی نظریه بازی
  • زنان متاهل در بازار کار
  • مشاغل فاینانس
  • اخبار کنفرانس ها و مشاغل اقتصاد
  • منابع اقتصاد رفتاری
  • راهنمای ادامه تحصیل اقتصاد در اروپا
  • اسلایدهای کتاب مبانی اقتصاد کلان مدرن
  • مجموعه‌ جزوه‌هاي دروس دكتراي اقتصاد
  • دایره المعارف کامل تاریخ اقتصاد.
  •  
       
       
    April 2008
    March 2008
    February 2008
    January 2008
    December 2007
    November 2007
    October 2007
    September 2007
    August 2007
    July 2007
    June 2007
    May 2007
    April 2007
    March 2007
    February 2007
    January 2007
    December 2006
    November 2006
    October 2006
    September 2006
    August 2006
    July 2006
    June 2006
    May 2006
    April 2006
    March 2006
    February 2006
    January 2006
    December 2005
    November 2005
    October 2005
    September 2005
    August 2005
    July 2005
    June 2005
    May 2005
    April 2005
    March 2005
    جمع بندی ملی گرایی و مرخصی چای داغی
    پاسخ هایی کوتاه به برخی کامنت های پست قبل
    چرا ملی گرا نیستم؟
    اقتصاد مهندسی و نگاه مهندسی به اقتصاد
    آموزش اقتصاد
    یارانه نقدی، مطلوبیت و طراحی مکانیسم
    اصل ارائه مطلب
    یک توضیح
    کارایی پویا
    شئون فرهنگی و برنامه توسعه
     
    Powered by
    Movable Type 3.2
     

    چهارشنبه ۲۸ فروردین ۱۳۸۷

    جمع بندی ملی گرایی و مرخصی چای داغی

    ممنون از همه دوستان بابت بحث ها. به نظرم برای پایان یک سوال را باید پاسخ داد: اگر از دید تو ملی گرایی یا وطن پرستی و مفاهیمی نظیر آن (من این جا با بی دقتی صحبت می کنم و گرنه می توان بین این مفاهیم تمیز قایل شد. مثلا به قول دوست عزیزم مانی ب بین وطن پرستی و وطن دوستی فرق است) همگی اموری عاریتی و غیراصیل هستند پس برای معتقدین به این موضوع (از جمله خودت) چه توجیهی برای تلاش در جهت بهبود وضعیت وطن یا تلاش برای بسط فرهنگ ملی و موارد آن وجود دارد؟ آیا این یک تناقض نیست؟

    من از پاسخ برخی دوستان کمک می گیرم. از دید من وطن من هیچ برتری خاصی بر جای دیگری ندارد و لذا به لحاظ اخلاقی هیچ الزامی برای این تلاش ها نمی بینم. با این همه در یک تصمیم گیری "عمل گرایانه" و مبتنی بر تحلیل هزینه فایده تلاش ها به این نتیجه می رسم که "یکی" از به ترین گزینه ها برای کارکردن وطنم است چون بهره وری من برای کارکردن در آن جا بالاتر است و خاطرات و نوستالژی ها و فرهنگ مشترک هم زندگی من را در آن جا لذت بخش تر می کند. این تصمیم صرفا در یک محاسبه "عقلانی" و نه "اخلاقی" برای انتخاب تمرکز تلاش ها گرفته می شود. به همین شیوه من نوعی ممکن است مثلا چنان از شعر مولانا یا موسیقی خراسانی لذت ببرم که تصمیم به توسعه آن بگیرم. این یک "گزینش" توسط خود من است و طبعا هیچ کسی نمی گوید که افراد باید در سبد انتخاب های فردی شان از حق انتخاب فرهنگ محلی محروم شوند. بلاخره به تصادف هم شده (که فقط تصادف نیست و ما همه بایاس ذهنی داریم) بخشی از سبد سلایق فرهنگی فرد با محیط زندگی اولیه اش اشتراک خواهد داشت.

    به عنوان جمع بندی این را بگویم که تفاوت این دید با دیدگاهی که عشق به وطن و فرهنگ ملی و هویت را دارای اولویت یا اصالت یا واجد ارزش اخلاقی می داند این است که این دومی معتقد است که سبد انتخاب های انسان "باید" به طور پیشینی (Ex Ante) پر از این عناصر باشد در حالی که دیدگاهی که من از آن طرف داری می کنم می گوید که سبد انتخاب ها پس از وقوع (Ex Post) "می تواند" اتفاقا حاوی این عناصر باشد و البته در مورد خیلی ها مثلا کسی مثل مادر ترزا کاملا خالی از آن باشد.

    هر چند ربطی به بحث ما ندارد ولی حالا که صحبت مادر ترزا شد این مقاله را که دکتر آرش نراقی چند ماه پیش ترجمه کرده بود را ببینید. شاید خوشتان بیاید.

    اصلا حالا که صحبت این بحث ها شد بخش اول و دوم از مقاله استاد ملکیان را درباب اگزیستانسیالیسم هم ببینید بد نیست. یکی از به ترین جمع بندی هایی بود که تا الان خوانده بودم.

    من در دو ماه آینده چندین پروژه دانش گاهی و غیردانش گاهی مهم دارم که برای انجام آن ها مجبورم تا حد امکان از فعالیت های دیگرم بکاهم تا تمرکزم را روی کارهای اصلی حفظ کنم. فکر می کنم مجبور باشم وبلاگ نویسی را هم به مدت دو ماه یعنی تا آخر خرداد ام سال تعلیق کنم. در پایان این دو ماه اگر عمری باقی بود برمی گردم.

    یکی از این پروژه ها همان برنامه آموزش مهارت های مشاوره مدیریت بود که در تیرماه برگزار خواهد شد و می توانید آگهی آن را از این جا و این جا بخوانید. دقت کنید که تاریخ جدید هفته دوم تیرماه است و نه اردیبهشت.

    مدرسه تابستانی اقتصاد و فاینانس شریف ام سال هم برگزار خواهد شد و امیدوارم ام سال سخن رانان بیش تری داشته باشیم. من قصد نداشتم که دیگر نظریه بازی را تکرار کنم و احتمالا چیز دیگری می گویم ولی عده ای از دوستان علاقه مند به تکرار این دوره هستند. اگر تعداد علاقه مندان به حد نصاب برسد این دوره را هم برگزار می کنم. خبر کلاس های مدرسه تابستانی را همین جا اعلام می کنم.

    خوش بختانه وبلاگ های اقتصادی دوباره حسابی فعال شده اند. مثلا روزبه ، علی دادپی، پویان مشایخ، محمدرضا فرهادی پور، حجت قندی ، سعید اسلامی

    موسسه قبلی ما یعنی همان موسسه مطالعات پیش رفته وین ام سال سیستم امتحان ورودی را حذف کرده و فقط از طریق درخواست پذیرش گزینش می کند. یک ماهی هم برای فرستادن درخواست وقت باقی است. اگر علاقه مند هستید اقدام کنید. در مورد این موسسه در راهنمای ادامه تحصیل اقتصاد توضیحات کافی داده شده است.

    اگر مثل من به دنبال کردن مقالات علمی فارسی علاقه مند هستید حتما این سایت را جزو اولویت هایتان قرار دهید. من که در چند ماه اخیر چیزهای زیادی از آن گرفته ام.

    باقی بقایتان

    حامد قدوسی، ۱۰:۵۶ بعدازظهر ، پيام‌ها (53) ، دنبالک (0)


    سه شنبه ۲۷ فروردین ۱۳۸۷

    پاسخ هایی کوتاه به برخی کامنت های پست قبل

    1)خلاصه ای از تعداد زیادی از نظرها: ملی گرایی نتایج عملی و مثبت بسیاری به بار آورده و می آورد پس نباید "زیراب" آن را زد.

    پاسخ: در این که ملی گرایی در بسیاری مقاطع تاریخی و نقاط جغرافیایی کارکرد مثبت داشته است که شکی نیست. کافی است کسی تاریخ نهضت های ملی اروپا در قرن 19 و خاورمیانه در قرن 20 را بخواند تا این موضوع را کاملا درک کند ولی این "واقعیت" هیچ چیزی را در بحث من عوض نمی کند چرا که بر اساس چارچوب ذهنی که من دارم "کارکرد مثبت" یک چیز دلیلی بر "اصالت" یا "اخلاقی" بودن آن نمی شود. نازیسم و کمونیسم هم در مقاطع اولیه فعالیت خود پیش رفت قابل توجهی برای کشورهای خود به بار آورند ولی این دلیل نمی شود که از آن ها طرف داری کنیم. این بحث تاحدی یادآور دعوای جدی بین "حقیقت" و "آرامش" است. من شخصا طرف دار عریان کردن حقیقت هستم ولو این که آرامش را از مخاطبان بگیرد. به عبارت دیگر قایل به گول زدن انسان ها با علاقه مند کردن آن ها به برخی ارزش های غیراصیل در جهت دست یابی به اهداف (ولو مثبت) نیستم. طبعا این که ملی گرایی گول زدن خود و بقیه است از دید من است و دیگری ممکن است فکر کند که این عین اصالت در زندگی است. این موضوع به شدت به "انتخاب" اولیه چارچوب فکری فرد بستگی دارد که به نظر نمی رسد خیلی قابل مناقشه منطقی باشد.

    2) خلاصه ای از چند نظر: انسان ها همیشه هم قبلیه ای خود را به بقیه ترجیح می دهند و گریزی از این نیست.

    پاسخ: باز در درست بودن "گزارش" فوق شکی نیست. در این که بعضی وقت ها ملاحظه محدودیت منافع باعث می شود تا تلاش هایمان را روی بهبود وضع افراد نزدیک مان متمرکز کنیم هم تردیدی نیست و اتفاقا هیچ جای این پست چیزی راجع به این موضوع گفته نشده است. بحث بیش تر بر سر انتخاب بین حق و مناسبات قبیله ای در زمان تعارض این دو است. طبعا تعداد آلمانی های غیریهودی که به جنبش های مقاومت کمک رساندند یا روشن فکران فرانسوی که برای رهایی الجزایر تلاش کردند و اسراییلی هایی که برای حقوق فلسطینیان تلاش می کنند زیاد نیست. این افراد از دید هم قبیله های خود "خائن" هستند ولی از دید من در پیش گاه بشریت و اخلاق سربلند هستند. فکر کنم بد نیست که حداقل در عالم نظر به این افراد تاسی بجوییم و نه برعکس آن.

    ادامه مطلب..."پاسخ هایی کوتاه به برخی کامنت های پست قبل"

    حامد قدوسی، ۵:۱۳ بعدازظهر ، پيام‌ها (32) ، دنبالک (0)


    دوشنبه ۲۶ فروردین ۱۳۸۷

    چرا ملی گرا نیستم؟

    1) من تجربه ای شخصی دارم: با این که آذری هستم و تا 18 سالگی هم آن جا زندگی کرده ام تقریبا تعلق خاطری به هیچ چیزی که اختصاصا آذری است ندارم (شاید به غیر از ترانه ساری گلین) و در عوض به خیلی چیزها (از جمله ادبیات و موسیقی) که به فرهنگ ایرانی مربوط است علاقه شخصی دارم. از نگاه یک معتقد به اصالت ملی گرایی و فرهنگی ملی - بومی و همه این "مزخرفات" من آدم بی هویتی هستم چرا که هیچ ارتباطی با "ریشه هایم" ندارم و در عوض به فرهنگی تعلق خاطر دارم که برای من به درجه ای بیگانه است. همین تجربه شخصی ام می گوید آدم می تواند خواسته یا ناخواسته ملیتش را گزینش کند و مشکلی هم پیدا نکند هر چند در عمل قضیه این قدر ساده نیست.

    2) ملی گرایی معمولا با فرض تعلق به یک عامل پیونددهنده مشترک شروع می کند مثلا نژاد یا فرهنگ یا قرارداد سیاسی. قاعدتا ملی گرایی ایرانی از این صحبت می کند که "ما" ایرانی ها میراث فرهنگی مشترکی داریم که باید در حفظ و گسترش آن بکوشیم. آیا چیزی به اسم "ما" ایرانی معنی دارد؟ وقتی من آذری به راحتی ایرانی می شوم پس چرا من ایرانی نتوانم جهانی شوم و خودم را از این قید و بند آزاد کنم؟ (اگر فرهنگ آذری جزیی از فرهنگ ایرانی است فرهنگ ایرانی هم جزوی از فرهنگ جهانی است)

    2-1) آیا این نژاد است که من نوعی را به چیزی به اسم ایران پیوند می دهد؟ در مورد شخص من که هم آذری هستم و هم اجدادی از گرجستان دارم و هم ظاهرا سید هم هستم و قاعدتا باید نژاد عربی هم داشته باشم فکر نکنم چیزی وجود داشته باشد که مثلا بنده را به داریوش و کوروش کبیر وصل کند و لذا متاسفانه از این امتیاز محروم هستم!

    2-2) آیا این فرهنگ ملی است که انسان ها را به هم پیوند می زند؟ آیا اصلا می شود عناصر انحصاری برای یک فرهنگ ملی پیدا کرد و اصلا چه کسی گفته که هر کسی که اهل جایی بود حتما باید تحت تسلط آن فرهنگ باشد؟ آیا شباهت فرهنگی دو نفر دانش جوی کره ای و ترکیه ای که در استرالیا دکترای زیست شناسی می خوانند و شریک انگلیسی و هندی دارند بیش از شباهت هر کدامشان به خیلی از هم وطنانشان نیست؟

    3) افتخارات ملی یعنی چه؟ بحث های پست قبلی را فراموش کنید و فرض کنید که همه بزرگان دنیا ایرانی اصیل بوده اند و اولین منشور حقوق بشر را هم کوروش کبیر نوشته است! به قول خارجی ها سو وات؟ ما به چه چیزی افتخار می کنیم؟ به این که مثلا هزار سال پیش یک نفر در بلخ می زیسته و من هم به طور کاملا "تصادفی" در جایی از زمین فرود آمده ام که اسم ام روزی اش همان است که اسم سرزمین او در آن زمان بود. واقعا مسخره تر از این پیدا می شود که کسی به این چیزها افتخار کند؟ ماجرا شبیه این است که من در وین در ساختمانی خانه پیدا کنم که صد سال پیش مثلا فروید یا هایک یا شومپتر یا ویتنگشتاین در یکی از واحدهای آن زندگی می کردند. آیا واقعا چیزی برای افتخار کردن وجود دارد؟

    3-1) برای این افتخار کردن می توان دلایل "روانی" یافت. من ممکن است به این دلیل به مولوی و سهروردی و ابن سینا افتخار کنم که در مقابل "دیگری" که به این فرهنگ تعلق ندارد به این موضوع اشاره کنم که تربیت من در فرهنگی صورت گرفته که این عناصر را دل خود داشته و لذا من هم خودآگاه و ناخودآگاه چیزهایی از آن را با خودم حمل می کنم و با اشاره به این شخصیت ها در واقع به طرف مقابلم می فهمانم که آن قدرها هم "بی فرهنگ" نیستم. اشکالی ندارد بلاخره همه ما نقطه ضعف و خلاء های شخصیتی داریم که باید به نحوی جبرانش کنیم.

    4) ملی گرایی غیراخلاقی و غیرانسانی است چرا که هم مبنا و هم نتیجه اش در عمل منجر به برتری دادن زیرمجموعه ای از انسان های روی زمین به بقیه می شود و این عین تبعیض است. درست مثل کسانی که مثلا در یک منازعه یک هم شهری، هم قبیله، هم محلی، فامیل، برادر و الخ را بر دیگری که عضو قبلیه آن نیست ترجیح می دهند. این که من فقط رنج ایرانیان را ببینم و به رنج هزاران آواره دارفور بی اعتنا باشم قبلیه گرایی نیست؟

    5) تئوری ملی گرایی و پایبندی به فرهنگ ملی بزرگ ترین توهین به شخصیت انسانی من است چرا که به طور ضمنی می فهماند که "هویت من مقدم بر وجودم است و نه بر عکس آن". این من نیستم که خودم را می سازم بل که نقطه فرود تصادفی ام باید برای من تعیین کند که از چه چیزی لذت ببرم و به چه ارزش هایی قایل باشم. انفعال از این بیش تر جایی پیدا می شود؟

    6) انسان ها در عمل تعلقات ملی دارند. مثلا خود من فقط موسیقی ایرانی گوش می دهم و فقط شعر ایرانی می خوانم چون یاد نگرفته ام از موسیقی کلاسیک لذت ببرم یا نمی توانم راحت گوته و شکسپیر را به زبان اصلی بخوانم. ولی مرتب فیلم خارجی می بینم و لذت هم می برم و از این حیث اصلا ایرانی نیستم. این که هر کدام از ما در عمل نمی توانیم از برخی شرایط اولیه مان و خاطره ها و نوستالژی هایمان فراتر رویم و به آن چسبندگی داریم صرفا نشانه ضعف ما است و نه چیزی دارای اصالت و ارزش که بخواهیم به آن دامن بزنیم و تئوریزه اش کنیم.

    7) آیا ژن وطن دوستی توضیح تکاملی ندارد؟ ...

    اگزیستانسیالیسم پادزهر خوبی برای بیماری ملی گرایی است. من یکی را که آشنا شدن با آموزه های اگزیستانسیالیستی از اسارت ته مانده آموزه های مبتنی بر مفاهیم عاریتی مثل وطن دوستی نجات داد.

    حامد قدوسی، ۵:۱۱ بعدازظهر ، پيام‌ها (68) ، دنبالک (0)


    شنبه ۲۴ فروردین ۱۳۸۷

    اقتصاد مهندسی و نگاه مهندسی به اقتصاد

    این پست به بحث قبلی مربوط است ولی از زاویه دیگر. اگر کامنت ها را بخوانید متوجه بحثی (قدیمی) بین پویا جبل عاملی و پویان مشایخ در مورد یکی از سرمقاله هایی که پویا در انتقاد از نگاه مهندسی به اقتصاد نوشته بود می شوید. من هر چند با همه گفته های پویا موافق نیستم (مثلا این نظر ضمنی اش که مهارت کمی اثر منفی در یادگیری اقتصاد دارد) ولی می توانم حسش را از اصل ماجرا درک کنم و اتفاقا با او خیلی موافق باشم: من هم به شدت مخالف نگاه مهندسی به اقتصاد هستم. کمی برایتان عجیب است ولی اجازه بدهید داستان را ادامه بدهیم.

    پویان دو سه روز پیش نقدی بر یکی از مقاله هایی که دکتر کاظم اورعی (استاد گروه معدن دانش گاه تربیت مدرس) در مورد تورم نوشته بود نوشت. به لحاظ محتوایی من کاملا موافق نقد پویان هستم. روزبه هم که بعد از موفقیت بسیار چشم گیرش در کسب موقعیت استادیاری در دانش گاه ایالتی آریزونا و هم کار شدن با پریسکات (از مهم ترین چهره های سازنده اقتصاد کلان مدرن و نظریه چرخه های تجاری حقیقی) دوباره وبلاگ نویسی را شروع کرده است نقدی علمی و تفصیلی بر ادعاهای دکتر اورعی مطرح کرده است که توصیه می کنم حتما بخوانید.

    پویان گفته بود که وقتی یک استاد معدن این چنین بی محابا در مورد اقتصاد کلان نظر می دهد نتیجه مقاله اش از این به تر نمی شود. من به خاطر کارهایی که در این یک سال اخیر در مورد اقتصاد منابع طبیعی و فلزات انجام می دهم دکتر اورعی را از روی مقاله هایش و کتاب اقتصاد برای همه اش می شناسم و می دانم که ایشان در واقع استاد معدن به معنی فنی قضیه نیست و بیش تر روی مباحث اقتصاد معدن کار می کند. در واکنش به پست پویان یک نفر از خوانندگانش هم به این نکته اشاره کرده بود که دکتر اورعی در واقع استاد "اقتصاد مهندسی" و "اقتصاد معدن" است و بر خلاف تصور پویان کاملا تخصص اقتصادی دارد.

    بدون این که کاری به شخص دکتر اورعی داشته باشیم باید بگویم که این ماجرا اتفاقا علامت خوبی از تفاهم پویا و پویان است چرا که هر دو هم عقیده هستند که "نگاه مهندسی به اقتصاد بسیار خطرناک است". پویا به شکل آشکار و پویان به شکل ضمنی. بگذارید به این سوال بپردازیم: فرض کنیم آقا/خانم الف در دانش گاه دروسی مثل اقتصاد مهندسی، تحقیق در عملیات، اقتصاد معدن، کارآفرینی و چیزهایی مثل آن تدریس می کند. آیا دانش این فرد در این حوزه چارچوب فکری درستی برای نظر دادن در مورد "سیاست های اقتصادی" است؟ به نظر می رسد نه! چرا؟

    جواب ساده است. در درسی مثل اقتصاد مهندسی یا اقتصاد معدن ما معمولا با موضوع "پویایی" و "انتخاب عامل ها" مواجه نیستیم. این نوع دروس معمولا برای یک بنگاه مطرح می شوند که یک مدیریت عقلانی تمامی پارامترهای آن را تحت کنترل دارد. هر چند از برخی مفاهیم اقتصادی مثل هزینه زمانی پول و تابع تقاضا استفاده می کنیم ولی در واقع (ضمنی) فرض می کنیم که جهان بیرون ثابت است و ما باید از بین گزینه های مختلف دست به انتخاب بزنیم و البته برای این انتخاب ها پارامترهایی مثل قیمت فروش محصول و یا ارزش فعلی سرمایه گذاری را محاسبه کنیم. جهان در این مسایل بسیار ساده و تحت کنترل است.

    در مقابل پیام اقتصاد مدرن این است که ما در برابر هر سیاستی با عامل های عقلانی (فرد یا بنگاه یا سیاست مدار) طرف هستیم که هم انتظاراتی راجع به آینده دارند و هم در واکنش به اطلاعات جدید فورا واکنش نشان داده و تصمیمات خود را بروز می کنند. واکنش عامل ها به سیاست ها لزوما آن چیزی نیست که سیاست گذار علاقه مند است یا انتظار دارد بل که چیزی است که برای خود عامل بهینه است. تعامل رفتار عامل ها در واکنش به تکانه های سیستم (سیاست یا شوک) پویایی خاصی را بر سیستم اقتصادی حاکم می کند که ما در علم اقتصاد (خصوصا اقتصاد کلان و اقتصاد مالی) علاقه مند به درک آن هستیم. مطالعه تورم و سیاست پولی نمونه ای از این نوع مسایل است.

    اگر مقاله دکتر اورعی را بخوانید جمله های جالبی در آن می بینید مثل "اگر از خزانه که منبع اصلی سرمایه است به عنوان محرک اقتصاد استفاده شود" و یا این جمله که "با سوق دادن بیشتر سرمایه به سمت تولید و اشتغال پایدار اقتصاد ایران شکوفا خواهد شد". پارادایم حاکم بر این جملات دقیقا پارادایم حاکم بر ذهن یک استاد اقتصاد مهندسی است که در آن "مدیر" شرکت و نه بازار منابع را تخصیص می دهد و تعیین هم می کند که منابع نه به فعالیت های "بد" بل که به سمت "تولید و اشتغال پایدار" سوق یابد. در مقابل یک اقتصاددان وقتی با مساله عرضه اضافی پول یا افزایش پایه پولی مواجه می شود فورا در ذهنش مفاهیمی مثل انتظارات، نرخ بهره، قیمت دارایی ها، مصرف، پورت فولیوی بهینه، عرضه نیروی کار، بازار کالا و تقاضای پول و واکنش این متغیرها به افزایش حجم پول و تاثیرات آن ها بر روی یک دیگر و نهایتا پویایی اقتصاد از حرکت از نقطه اولیه به تعادل نهایی شکل می گیرد.

    حرف اولم را تکرار می کنم که نگاه مهندسی به اقتصاد بسیار خطرناک است وقتی معنی آن این باشد که اقتصاد را به شکل یک ماشین ساده کاملا تحت کنترل تصور کنیم که می توان آن را به هر شکلی هدایت کرد. فکر کنم پویا و پویان هر دو اتفاقا روی این موضوع خیلی توافق دارند. نگاه مهندسی به اقتصاد البته زمانی خیلی مفید خواهد بود که با درک رفتار عامل ها و تعادل نظام اقتصادی از دانش مهندسی برای مدل کردن پویایی های اقتصاد استفاده کنیم.

    پ.ن: برای جلوگیری از سوءبرداشت این نکته را باید متذکر شوم که مطلب فوق به هیچ وجه کوچک ترین موافقتی با این نظر که "چون در اقتصاد با انسان های آزاد سر و کار داریم پس اقتصاد علم قطعی نیست و نمی شود مثل علوم طبیعی با آن برخورد کرد" ندارد. اقتصاد در جمعیت های بزرگ اتفاقا از قانون مندی های پایداری پیروی می کند و کار ما هم درک رفتار سیستم های پیچیده مبتنی بر این قانون مندی ها است و به همین علت هم ابزارهای علوم طبیعی بسیار برایمان مفید هستند. اگر بخواهیم آزادی انسان ها را به عنوان عدم پیروی رفتار آن ها از یک قانون مشخص (مثلا عقلانیت) تعبیر کنیم که بساط علم و مطالعه رفتار تعطیل است.

    پ.ن 2: یک نکته تلخ قضیه این است که تعداد قابل توجهی از اساتید اقتصاد و حتی روزنامه نگاران اقتصادی در ایران اتفاقا به شدت "نگاه مهندسی" به اقتصاد دارند. با این که خودشان مهندسی نخوانده اند و مخالف سرسخت مهندس های اقتصادخوانده هستند. دارم سعی می کنم یک مقاله مستقل در این باره بنویسم.

    حامد قدوسی، ۱۰:۲۷ بعدازظهر ، پيام‌ها (19) ، دنبالک (0)


    چهارشنبه ۲۱ فروردین ۱۳۸۷

    آموزش اقتصاد

    آخر هفته گذشته در کنفرانسی در مورد مالیه کمی (Quantitative Finance) در زوریخ شرکت کرده بودم. آخر کنفرانس یک نفر که دکترای فیزیک داشت و ده سال بود در یک بانک به عنوان تحلیل گر کمی (Quant) کار کرده بود سخن رانی کرد با عنوان "Physics Meets Structured Products" و در آن تصویر بسیار مفیدی از ارتباط علم فاینانس در دو دهه اخیر و مهارت فیزیک خوان ها ارائه کرد. بحث این بود که بخش مهمی از مشاغل ام روزی فاینانس در بانک ها و موسسات سرمایه گذاری متمرکز روی قیمت گذاری انواع اوراق بهادار است و این امر نیازمند مهارت بالا در حل معادلات دیفرانسیل تصادفی و شبیه سازی مونته کارلو است که فیزیک خوانده ها (و البته ریاضی دان ها و مهندسان برق در رده بعدی) در آن خبره هستند.

    بحث او یک سوال جدی را که این روزها با آن مواجه هستم را برای من زنده کرد و مطرح کردنش زنجیره ای از بحث های بعدی را رقم زد که تا ساعتی بعد و خارج از محیط کنفرانس هم ادامه داشت (و حتی باعث شد یکی از شرکت کنندگان دوست دخترش را که در کنفرانس نبود و روی فلسفه اقتصاد کار می کرد را برای ادامه بحث فرا بخواند!). سوال خیلی ساده این است: اگر بسیاری از مشاغل فاینانس و اقتصاد در دنیای ام روز نیازمند مهارت بسیار بالای کمی و محاسباتی است (که هست) و اگر فارغ التحصیلان رشته هایی غیر از اقتصاد از این حیث بر فارغ التحصیلان اقتصاد و فاینانس برتری دارند (که به نظر من دارند) و اگر این بازار کار جذاب توسط آن ها کشف شده است (که شده است) و اگر یاد گرفتن مهارت های اضافی اقتصاد (مثل اقتصاد خرد و برخی تکنیک های اقتصادسنجی و البته مفاهیم و اصطلاحات بازار مالی) برای کسی که پایه کمی خیلی قوی دارد آسان است (که هست) پس ما اقتصاد و فاینانس خوانده ها برویم بوق بزنیم چون با یک رقیب قدر که در بازار نسبت به ما برتری مطلق دارد مواجه هستیم.

    سوال من البته یک جواب قدیمی و استاندارد از طرف اقتصادخوانده ها دارد: ریاضی و فیزیک خوانده ها خیلی زیاد جزیی نگر هستند، مهارت های نرم (مثل مهارت ارائه مطلب) ندارند و مفاهیم اقتصادی را درک نمی کنند. این جواب برای من قانع کننده نیست و بیش تر به نوعی تسلی بخشی شبیه است. چرا که فرضش این است که ریاضی دان های مفروض قدرت تطبیق با محیط ندارند و همان طور باقی می مانند. در واقعیت خیلی از کسانی که دکترای فیزیک یا ریاضی دارند می توانند با یک دوره یک ساله یا یک سال و نیمه فوق لیسانس اقتصاد تمام مفاهیم لازم را کسب کنند و این نقطه ضعفشان را برطرف کنند ولی عکس آن چندان صادق نیست. یک اقتصادخوانده نمی تواند با یک سال درس خواندن مهارت ریاضی اش را به پای آن ها برساند.

    ماجرا به نظر من به یک اشکال بنیادی در آموزش اقتصاد و فاینانس برمی گردد: آموزش واقعی این رشته ها از فوق لیسانس یا گاهی دکترا شروع می شود و آموزش دوره کارشناسی عملا هدر می رود. به این قیاس توجه کنید: یک فارغ التحصیل مهندسی در مقطع کارشناسی بخش عمده ای از ابزارهای مفهومی مورد نیازش در مقاطع بعدی را کسب کرده است و در دوره فوق لیسانس و دکترا بیش تر به سمت تمرکز بر روی یک حوزه خاص حرکت می کند. حال آن که فارغ التحصیل اقتصاد تازه در ابتدای دوره فوق یا دکترا با ریاضیاتی آشنا می شود که بخش جدی علم اقتصاد بر آن استوار است. این یعنی این که در علم اقتصاد افراد در سنین بالاتر (نزدیک 25 سال) با مفاهیم کمی جدی آشنا شده و زمان کم تری برای هضم این مطالب در اختیار دارند. ضمن این که نیاز به آموزش ریاضیات در مقاطع تحصیلات تکمیلی عملا زمان زیادی را از برنامه درسی به خود اختصاص می دهد و در نتیجه شاید کم تر از نصف برنامه آموزشی در این مقطع صرف تمرکز روی مفاهیم اقتصادی می شود.

    اگر اقتصاد هم مثل مهندسی سازماندهی شود یک جوان 18 ساله که تازه وارد دانش گاه شده و ذهنش آماده تر است می تواند یک یا دو سال اول کارشناسی را به یاد گرفتن هر چیزی که بعدا در اقتصاد لازم دارد و اتفاقا خیلی هم زیاد نیست و می شود کل آن را حداکثر در 4-5 درس دوره کارشناسی جای داد - حساب دیفرانسیل و تئوری احتمال و فرآیندهای تصادفی و جبر خطی و نظریه اندازه و آنالیز حقیقی و تابعی و بهینه سازی پویا و آنالیز تصادفی و معادلات دیفرانسیل معمولی و با مشتقات جزیی و محاسبات عددی - صرف کند و از ابتدا به یک پایه مفهومی قوی مجهز شود. بعد از آن است که دیگر می توان با سرعت بسیار بیش تر روی اقتصاد و دروس اقتصادی تمرکز کرد و بدون ترس و ضعف با این ابزارهای ریاضی بازی کرد. در این صورت است که دیگر لازم نیست فارغ التحصیلان فیزیک و ریاضی وارد بازار کار اقتصاد و فاینانس شوند چون اقتصاددان ها خودشان به اندازه کافی این چیزها را بلد هستند.

    این ایده خیلی ساده و قاعدتا برای همه بدیهی است ولی واقعا نمی دانم در عمل چرا هنوز خیلی فراگیر نشده است.

    حامد قدوسی، ۱۱:۱۵ بعدازظهر ، پيام‌ها (64) ، دنبالک (0)


    دوشنبه ۱۹ فروردین ۱۳۸۷

    یارانه نقدی، مطلوبیت و طراحی مکانیسم

    الان از سفر برگشتم و دیدم که ظاهرا خبرهای رسمی از حرکت کردن به سمت نقدی کردن یارانه ها منتشر شده است. می خواستم بحث را درباره برنامه اول ادامه بدهم ولی اتفاقا این مبحث هم به موضوع مربوط است و می شود چند کلمه ای راجع به آن صحبت کرد:

    1) چرا به لحاظ تئوریک پرداخت نقدی یارانه به تر از ارائه کالای یارانه ای است؟ یک مثال ساده: فرض کنید قیمت نان 100 تومان است و 200 تومان یارانه روی آن پرداخت می شود و فرد هم روزانه یک نان مصرف می کند. حال قیمت نان را واقعی می کنیم (300 تومان) و 200 تومان را نقدی به حساب فرد واریز می کنیم. درآمد او اکنون 200 تومان بیش تر شده ولی قیمت نان هم شده 300 تومان. اگر دقت کنید فرد می تواند با حفظ سید مصرف قبلی روی بقیه کالاها همان یک نان قبلی را بخرد (یعنی حداقل در وضعیت قبلی است) ولی می تواند کار دیگری هم بکند و آن این که 200 تومان را مثلا خرج مقداری پنیر کند و نان کم تری بخرد. اگر فرد این کار را بکند از تئوری ترجیحات آشکار شده می دانیم که این وضعیت را به حالت قبلی ترجیح می دهد. در حالی که در نظام یارانه نان مجبور بود فقط نان را دریافت کند و نمی توانست انتخاب کند که مثلا سوبسید کم تری برای نان دریافت کند و به جایش پنیر بخرد. به قول فرنگی ها "موهبت نقدی به از موهبت کالایی"

    2) موضوع ممکن است یک استثنا داشته باشد ولی قطعا این استثنا نان یا بنزین نیست. اگر دولت ها علاقه مند باشند که در مصرف فرد مداخله کرده و با ملاحظات عمومی او را تشویق کنند که بیش از مقدار مورد نظر خودش مصرف کند ممکن است فقط یارانه کالایی پرداخت کنند. شیر و کتاب ممکن است مثال هایی از این موارد باشند که مثلا دولت علاقه مند باشد که هر شهروند حتما مقدار مشخصی شیر را در روز دریافت کند و می داند که اگر یارانه را نقدی پرداخت کند ممکن است برخی آن را به جای خرید شیر مثلا صرف خرید سیگار کنند. ولی این موارد اولا محدود است و ثانیا می توان در مورد مشروعیت برخی موارد آن (مثلا کتاب) تردید ابراز کرد. به این معنی که می شود پرسید که چرا دولت حق دارد که شهروندان را تشویق به مصرف یک کالا بیش از حد مورد علاقه آن ها کند و نیز از کجا حق دارد که منابع عمومی را صرف تشویق مصرف یک کالای خاص که مورد ترجیح یک گروه خاص (مثلا روشن فکران) است بکند.

    3) نقدی کردن یارانه ها یک تاثیر مهم در بهینه سازی سرمایه گذاری بنگاه ها دارد. وقتی دولت کالای یارانه ای به تولیدکننده می دهد (مثلا آرد ارزان به نانوایی ها) آن وقت در بسیاری از تصمیمات بنگاه ها هم به صورت بوروکراتیک دخالت می کند. مثلا ممکن است در مورد این که نانوایی کجا تاسیس شود هم تصمیم بگیرد. نتیجه این می شود که گاهی در یک محله هیچ نانوایی یافت نمی شود و گاهی در یک کوچه تجمع نانوایی شکل می گیرد. اگر وضعیت قبلی لغو شود بنگاه ها راسا دست به بهینه سازی فردی می زنند. مثلا نانوایی ها ممکن است نان های متنوع تری ارائه کنند یا خدمات جدیدی را در آن ادغام کنند (مثلا تحویل نان تازه دم در) و غیره و یا با تشخیص درست مناطق دارای کم بود در آن جا سرمایه گذاری کنند.

    4) اصولا دست کاری در قیمت باعث اختلال (Distortion) در تصمیمات مصرف کننده می شود. وقتی مثلا نان یا بنزین یارانه ای است فرد قیمت واقعی آن را حس نمی کند و بیش از حد بهینه مصرف می کند. به زبان ساده وقتی نان 300 تومان فروخته شود و فرد هم 200 تومان پول نقد در جیبش دارد نان هم به کالایی گران تبدیل می شود که فرد قدر آن را می داند.

    5) اگر یارانه کالاها حذف شود چه تاثیری روی قیمت عرضه آن کالا در بازار می گذارد؟ در بازار رقابتی حذف یارانه عینا به مصرف کننده منتقل می شود و البته چون تقاضا کم تر می شود ظرفیت تولید بنگاه ها هم در تعادل کاهش می یابد (معنی اش این است که مثلا برخی نانوایی ها تعطیل می شوند و یا تعدادی از کارگران نانوایی بی کار می شوند). اگر تولیدکننده دارای قدرت بازار باشد موضوع کمی پیچیده تر می شود و به پارامترهایی مثل قابلیت جانشینی کالای گران شده با کالاهای دیگر در فرآیند تولید و کشش تقاضای مصرف کننده بستگی دارد ولی به هر حال همه افزایش قیمت به مصرف کننده منتقل نمی شود.

    6) آیا هدف مند کردن یارانه ها صرفا با پرداخت نقدی ممکن است؟ نه لزوما. گاهی می توان با پرداخت یارانه به کالاهایی که گروه مصرف خاص دارند دریافت یارانه را هدف مند کرد. مثلا فرض کنید یارانه به کتاب پرداخت شود. آن وقت کسی که کتاب خوان نیست اساسا به سمت دریافت این یارانه نمی رود (چون باید بخشی هم از جیب خودش پرداخت کند). در مورد مواد غذایی هم این بحث مطرح است که اگر یارانه به کالاهایی پرداخت شود که عمدتا اقشار ضعیف آن را مصرف می کنند ممکن است بتوان بخش اصلی یارانه را به گروه هدف منتقل نمود (نان مثال تقریبی برای این موضوع است. با توجه به این که ثروت مندان معمولا از برنج در تغذیه استفاده می کنند یارانه نان بیش تر نصیب اقشار ضعیف می شود).

    7) مفاهیم طراحی مکانیسم در این مبحث می تواند بسیار مفید باشد. یک مفهوم ساده می تواند این باشد که مکانیسم را طوری طراحی کنیم که فقط عامل های واجد شرایط در صف دریافت یارانه (نقدی و غیرنقدی) قرار گیرند و عامل های غیرنیازمند اصلا وارد صف نشوند. یک مثال ملموس (و احتمالا غیرعامدانه) صفی است که برای دریافت کالای یارانه ای در مقابل فروش گاه هایی مثل سپه در ایران شکل می گیرد. دریافت کالای یارانه ای نیازمند صرف زمان است و کسی که قیمت وقتش از حد مشخصی بالاتر است ایستادن در صف برایش غیربهینه است. حال آن که کسی که قیمت وقت پایینی دارد (و لذا واجد شرایط دریافت یارانه است) ایستادن در صف را بهینه می یابد. این مکانیسم البته به ترین گزینه (First Best) نیست چرا که وقت افراد در صف تلف می شود ولی این را می دانیم که وقتی افراد اطلاعات خصوصی در مورد نوع خود دارند چاره ای جز تحمل مقداری ناکارآمدی یا به قول معروف سوزاندن پول برای تفکیک نوع مطلوب از غیرمطلوب نیست.

    8) سوال آخر و مهم این است که تاثیر حذف یارانه برخی از کالاهای اساسی روی سطح عمومی قیمت ها چیست؟ پاسخ این سوال حداقل برای من آسان و بدیهی نیست چرا که حذف یارانه باعث جا به جایی تقاضا از کالاهای یارانه دار به سمت بسیاری از کالاهای جای گزین می شود و لذا قیمت نسبی بسیاری از کالاها دست خوش تغییر خواهد شد. این که وضعیت جدید چیست نیازمند ساختن یک مدل مناسب تعادل عمومی برای اقتصاد ایران و بررسی پاسخ آن به شوک های از این نوع است که نمی دانم آیا کسی تا به حال این کار را انجام داده یا نه.

    حامد قدوسی، ۹:۴۴ صبح ، پيام‌ها (37) ، دنبالک (0)


    جمعه ۱۶ فروردین ۱۳۸۷

    اصل ارائه مطلب

    ام روز رفته بودم سر یک سخن رانی بازار کار* (Job Market Talk). طرف خیلی بد ارائه کرد و با تلف کردن وقتش در ابتدا نتوانست وقت کافی روی اصل تحقیقش بگذارد. معمولا دانش جویان دکترا این جور سخن رانی ها را می روند تا حسی نسبت به فرآیندی که خودشان دو یا سه سال دیگر طی خواهند کرد پیدا کنند و از خطاهای دیگران یاد بگیرند. بعد از جلسه داشتیم نقاط قوت و ضعف طرف را با یکی از دوستان تحلیل می کردیم که جمله جالبی گفت. در یک کارگاه آموزش ارائه مطلب یاد گرفته بود که
    Never overestimate the knowledge of your audience but also do not underestimate her intelligence.

    به نظرم دقت نکردن به این اصل ساده (خصوصا قسمت دوم آن) یکی از دلایل جذاب نبودن بسیاری از ارائه ها در ایران است. بسیاری از ارائه کنندگان هوش مخاطب را دست کم می گیرند و وقت زیادی سر بیان کردن چیزهای بدیهی تلف می کنند که باعث چرت زدن مخاطب می شود (امیدوارم خودم به همین مشکل دچار نباشم).

    * سخنرانی بازار کار سخن رانی است که متقاضیان استخدام در مراکز تحقیقاتی و دانش گاهی (حداقل در رشته اقتصاد و فاینانس، بقیه رشته ها را نمی دانم) به دعوت موسسه علاقه مند به استخدام ارائه می کنند. مقاله ای که در این سخن رانی ارائه می شود مقاله بازار کار (Job Market Paper) نامیده می شود که مهم ترین خروجی فرد در کل دوره دکترا است و موفقیتش تا حد بسیار زیادی به جذابیت این مقاله بستگی دارد.

    حامد قدوسی، ۱۱:۰۱ صبح ، پيام‌ها (15) ، دنبالک (0)


     

    all right reserved for hanif.ir & behzadbashu.com - Copyright © 2007