سی و سه سال دارم و با همسرم مريم موقتا در کمبریج (بوستون) زندگي مي‌كنم. پيش از اين مهندسي، مديريت ، اقتصاد و فاینانس خوانده‌ام . به سینما، فلسفه و دين‌پژوهي هم علاقه‌مندم.

 

Ghoddusi AT Gmail

 
 

قول بده که هرگز با من موافق نباشی، حداقلش این که کاملا یا فی البداهه موافق نباشی. قول بده که همیشه دنبال موضوعی برای مخالفت خواهی گشت، دنبال استثناهایی برای چیزهایی که من نوشته ام و استدلال هایی که به نظرت بی ربط و غلط می رسد. این طوری به من فرصت می دهی که ازت یاد بگیرم. من اگر پاسخی ندادم این طور تعبیر کن که موافق نظرت بودم.

 
 
  • کاربردهای نظریه بازی در مدیریت
  • دوره آموزشی نظریه بازی
  • زنان متاهل در بازار کار
  • مشاغل فاینانس
  • اخبار کنفرانس ها و مشاغل اقتصاد
  • منابع اقتصاد رفتاری
  • راهنمای ادامه تحصیل اقتصاد در اروپا
  • اسلایدهای کتاب مبانی اقتصاد کلان مدرن
  • مجموعه‌ جزوه‌هاي دروس دكتراي اقتصاد
  • دایره المعارف کامل تاریخ اقتصاد.
  •  
       
       
    May 2012
    April 2012
    March 2012
    February 2012
    January 2012
    December 2011
    November 2011
    October 2011
    September 2011
    August 2011
    July 2011
    June 2011
    May 2011
    April 2011
    March 2011
    February 2011
    January 2011
    January 2010
    December 2009
    November 2009
    October 2009
    September 2009
    August 2009
    July 2009
    June 2009
    May 2009
    April 2009
    March 2009
    February 2009
    January 2009
    December 2008
    November 2008
    October 2008
    September 2008
    August 2008
    July 2008
    June 2008
    April 2008
    March 2008
    February 2008
    January 2008
    December 2007
    November 2007
    October 2007
    September 2007
    August 2007
    July 2007
    June 2007
    May 2007
    April 2007
    March 2007
    February 2007
    January 2007
    December 2006
    November 2006
    October 2006
    September 2006
    August 2006
    July 2006
    June 2006
    May 2006
    April 2006
    March 2006
    February 2006
    January 2006
    December 2005
    November 2005
    October 2005
    September 2005
    August 2005
    July 2005
    June 2005
    May 2005
    April 2005
    March 2005
    خودتان را برای مطالعات بومی توسعه آماده کنید
    توضیحی در مورد کامنت‌ها
    شیوه جدید مدیریت کامنت ها
    معرفی و نقدی بر کتاب مایکل سندل: پول چه چیزهایی را نمی‌تواند بخرد؟
    آیا نرخ بی‌کاری معیار خروج از بحران است؟
    تشریک شیرینی خاطره با خوانندگان
    گپ‌ و چای: مصاحبه با جواد صالحی اصفهانی، بخش دوازدهم
    چالش‌های جمعیتی اروپا
    به بهانه اسکار اصغر: اقتصاد سوپراستارها
    تئوری شبکه: موضوعی برای تز فوق‌لیسانس و دکترا
     
    Powered by
    Movable Type 3.2
     

    یکشنبه ۲۴ اردیبهشت ۱۳۹۱

    خودتان را برای مطالعات بومی توسعه آماده کنید

    یکی از نقاط قوت مهم دانش‌کده اقتصاد ام‌آی‌تی گروه توسعه آن است که فکر می‌کنم اگر مطلقا اول نباشد به هم‌راه هاروارد و ال‌اس‌ای و برکلی باید لیگ چهار دانش‌کده برتر را شکل بدهند. در ذهنم طرحی را می‌پرورانم که به طور تفصیلی به چهار ضلع مهم مطالعات اقتصاد توسعه بپردازم که عبارتند از روی‌کرد تجربی- خرد (که بیش‌تر به اسم بنرجی و دوفلو شناخته می‌شود و توسط آزمایش‌گاه فقر عبدالطیف جمیل ام‌آی‌تی شبکه گسترده‌ای را در بر می‌گیرد)٬ روی‌کرد نهادی - اقتصاد سیاسی که دارون عاجم‌اوغلو پیش‌تاز آن است٬ روی‌کرد اقتصاد کلان و بازارها - خصوصن بازارهای مالی محلی - که کسانی مثل رابرت تاوسند در آن مطرحند و روی‌کرد سیاست توسعه که بیش‌تر در مدرسه کندی هاروارد و توسط کسانی مثل دنی رودریک توسعه می‌یابد. طبعن کسانی مثل جفری ساکس هم هستند که نمی‌دانم بر اساس روی‌کردشان بیش‌تر باید به عنوان متخصص توسعه طبقه‌بندی شوند یا مدافعان یک سیاست جهانی ضد فقر.

    نکته‌ای که می‌خواهم اشاره کنم بیش‌تر به روی‌کرد اول و تا حدی روی‌کرد سوم مربوط است. یکی از مشاهداتم در ام‌آی‌تی کیفیت حیرت‌انگیز کارهای دانش‌جویان سال‌های اولیه دکترا در زمینه مسایل توسعه است. علاقه‌متد شدم که بدانم که چه طور دانش‌جوی جوان و تازه‌کار می‌تواند مقاله‌ای ارائه کند که اساسش شناخت دقیق و جزیی از نهادها و داده‌های دست اول جمع‌آوری شده از کشورهای آمریکای لاتین یا آفریقا یا شبه قاره هند است.

    یکی از پاسخ‌هایی که گرفتم این بود بود که این بچه‌ها معمولا خود را از دوره کارشناسی برای این کار آماده می‌کنند. به این معنی که در قالب دانش‌جوی خیلی جوان کارشناسی وارد ان‌جی‌او های مربوط به جهان سوم شده یا حتی خودشان چنین موسسه‌ای را شکل می‌دهند و به این مناطق سفر می‌کنند یا در پروژه‌های مطالعاتی به عنوان دست‌یار کار می‌کنند و لذا شناخت میدانی خوب - و طبعا هدف‌دار و مبتنی بر نظریه - از مسایل این کشورها پیدا می‌کند. دوره کارشناسی معمولا فراغت بیش‌تری دارد و لذا در این چند سال می‌توان آزمایش‌هایی را ترتیب داد یا منابع داده را شناسایی کرد یا شبکه ارتباطی ایجاد کرد و لذا صورت مساله و بخشی از داده‌ها را شکل داد. دوره دکترا بعدا کمک می‌کند تا ذهنیت نظری عمیق‌تر پیدا کنند و نیز با روش‌های دقیق‌تر و پیش‌رفته‌تر اقتصادسنجی آشنا شوند (هر چند در دوره کارشناسی هم بخشی از این آشنایی ایجاد می‌شود) و لذا به سراغ تبدیل آن تجربه قبلی به یک مقاله دست اول می‌روند. اگر می‌‌خواهید مثال عینی مشاهده کنید مثل به پروفایل ملیسا دل نگاه کنید که امسال از ام‌آی‌تی در بازار کار بود و فکر کنم از بین پیش‌نهادهای مختلفش تصمیم گرفت که به هاروارد بپیوندد. او وقتی که هنوز در میانه دوره دکترایش بوده مقاله تک‌نویسنده‌ای‌ را - در مورد تاثیر نیروی کار اجباری روی رشد اقتصادی محلی - در مجله مشهور اکونومتریکا چاپ کرده است! این کار ممکن نبوده مگر این‌که از سال‌ها قبل زمینه این کار را آماده کرده باشد.

    حالا این‌ها را برای این می‌گویم که به کسانی در ایران کارشناسی یا کارشناسی ارشد می‌خوانند توصیه کنم که با این عینک به مسایل ایران نگاه کنید. به جای متوقف شدن روی بحث‌های دست‌مالی شده سیاست پولی و تورم و نرخ ارز و قیمت سکه و اثر قیمت نفت و الخ(پ.ن.۱) به دل جامعه - مثلا کشاورزان یک منطقه یا مددجویان تحت پوشش کمیته امداد یا صنایع کوچک در مناطق دور افتاده یا تعاونی‌های مسکن یا شبکه توزیع کالا در بازار یا صنعت توریسم مذهبی و الخ - بروید و موضوعات و داده‌های مهم و ناب را شناسایی کنید٬ و خودتان را برای نوشتن مقالات جدید و دست اول و متفاوت و تاثیرگذار - و نه تکرار مقالات و مدل‌های قدیمی و تکراری بر روی داده‌های استاندارد ایران - آماده کنید. اقتصاد ایران آن‌قدر وسیع است و آن‌قدر پیچیدگی‌های نهادی جالب دارد که پر است از مسایلی که تحلیل آن‌ها می‌تواند نوری به کل ادبیات توسعه در جهان بیفکند. طبعا یافتن موضوعات ناب تا حدی آشنایی با مدل‌های کلاسیک و روی‌کردهای بروز اقتصاد توسعه را می‌طلبد و یک مسیر رفت و برگشتی است ولی این مسیر را می‌توان از یک جایی شروع کرد.

    این حرف آخرم را بیش‌تر باز می‌کنم: نسل جدید محققان علوم اجتماعی ایرانی باید به دنبال این باشند که به جای برداشتن یک تئوری استاندارد و اجرای آن در مورد ایران - یا بدتر از آن آربیتراژ علمی از طریق ترجمه موضوعات دم‌دستی ایرانی برای محقق خارجی - به دنبال این روی‌کرد باشند که از طریق مطالعه دقیق مسایل ایران چه طور می‌توان نظریه‌ها و مدل‌های جدیدی ایجاد کرد و ادبیات جهانی علم را گسترش داد و یک قدم جلو برد. این چیزی که می‌گویم دور از دست‌رس نیست چون محققانی که روی کشورهایی مثل هند و آمریکای لاتین کار می‌کنند الان سال‌ها است که همین کار را می‌کنند.

    پ.ن ۱) گفتم موضوعات دست‌مالی شده‌اند ولی این به معنی نیست که پاسخ‌هایی که به مسایل داده شده‌اند لزوما به‌ترین پاسخ‌ها بوده‌اند. درک دقیق‌تر از تئوری‌های اقتصاد و کار با دقت بیش‌تر با داده‌ها هم‌چنان می‌تواند چیزهای زیادی در مورد رفتار اقتصاد ایران به ما بگوید ولی این نتایج معمولا محدود به ایران است و جز موارد خاص آن‌قدر چیز جدیدی به دانش جهانی اضافه نمی‌کند.

    حامد قدوسی، ۱۰:۲۰ بعدازظهر ، پيام‌ها (23) ، دنبالک (0)


    توضیحی در مورد کامنت‌ها

    متاسفانه مدتی است که نمی‌رسم کامنت‌ها را پاسخ بدهم. این یک تصمیم بود که آیا باید متعهد به نوشتن و پاسخ به همه نظرات باشم یا نه. طبعا حالت ایده‌آل همین است ولی متاسفانه محدودیت زمانی باعث می‌شد که نتوانم به نظرات برسم و لذا قید نوشتن را هم می‌زدم. ولی دست آخر به این نتیجه رسیدم که حداقل هر از چندی به صورت سریع هم که شده پستی را بنویسم و پیشاپیش عذرخواهی کنم که جز در موارد خاص یا وقتی که فراغت کاملی حاصل شود نمی‌رسم که به تک تک نظرات پاسخ بدهم. خصوصا که نظرات معمولا فکر شده و پخته هستند و پاسخ آن‌ها گاهی چند برابر نوشته اصلی وقت می‌برد. در هر صورت به این نتیجه رسیدم که این حالت بهینه دوم (Second-Best) احتمالا به‌تر از ننوشتن مطلق است. طبعا همه نظرات را می‌خوانم و استفاده می‌کنم. گاهی هم نظرات پاسخ هم را می‌دهند و بحث ادامه پیدا می‌کند. تنها چیزی که باید اضافه کنم این است که احتمالا الان دیگر پاسخ ندادن به نظرات لزوما نشانه موافق بودن نیست :) امیدوارم این روی تصمیم خوانندگان برای نظر دادن اثر نگذارد چون عده زیادی از این نظرات بهره می‌برند.

    حامد قدوسی، ۱۰:۱۴ بعدازظهر ، پيام‌ها (0) ، دنبالک (0)


    دوشنبه ۱۸ اردیبهشت ۱۳۹۱

    شیوه جدید مدیریت کامنت ها

    خوانندگان عزیز از سخت بودن کار با سیستم تشخیص انسانی قبلی شکایت داشتند. ضمن این‌که متوجه شدم سیستم به طور کلی در یک هفته گذاشته از کار افتاده بوده و امکان نظر دادن در مورد پست قبلی وجود نداشته است. سعی کردم سیستم شناسایی کاربر انسانی از اسپم را کمی به‌بود بدهم. این بار به جای خواندن کد شما باید به یک سوال خیلی ساده جواب بدهید: نوشیدنی مورد علاقه نویسنده چیست؟ جوابش هم سخت نیست چون همین بالای وبلاگ هست. دقت کنید که جواب درست آن کلمه سه حرفی وسطی است و نه کل عبارت. دقیقن هم همین طور که بالا نوشته شده است. البته ممکن است هر از گاهی سوال را عوض کنم تا مطمئن شویم که اسپم‌ها جواب درست را پیدا نمی‌کنند. در هر صورت امیدوارم که این سیستم ساده‌تر از قبل باشد. به هر حال سیستم نظرگیر باید الان کار کند..

    حامد قدوسی، ۲:۴۸ صبح ، پيام‌ها (14) ، دنبالک (0)


    شنبه ۱۶ اردیبهشت ۱۳۹۱

    معرفی و نقدی بر کتاب مایکل سندل: پول چه چیزهایی را نمی‌تواند بخرد؟

    مایکل سندل - استاد فلسفه هاروارد - این اواخر در ایران معروف شده است٬ خصوصن با درس‌نامه آن‌لاینش در مورد عدالت. کتاب جدید سندل با عنوان «محدودیت‌های اخلاقی بازار: پول چه چیزهایی را نمی‌تواند بخرد» همین تازگی منتشر شد و ما هم در مراسم معرفی‌اش در کتاب‌فروشی هاروارد شرکت کردیم. حقیقتش سخن‌رانی سندل انتظار من را برآورده نکرد. کل سخن‌رانی صرفن بیان مثال‌هایی بود از مواردی که پولی کردن یا کالایی کردن برخی روابط می‌تواند به ماهیت آن‌ها ضربه بزند. من از سندل انتظار داشتم که استدلال‌های فلسفی‌تری ارائه کند و حداقل معیارهای مشخص‌تری برای این مرز اخلاقی ارائه کند٬ خصوصن که عنوان کتاب نویدبخش چنین چیزی بود. متاسفانه مطالعه خود کتاب هم انتظارم را برآورده نکرد و باز بخش مهمی از آن معطوف مثال‌هایی بود که در مورد مرتبط بودن آن‌ها می‌شود بحث فراوان داشت. با این مقدمه قصد داشتم که مقاله مفصلی - شاید برای مهرنامه - بنویسم و ضمن معرفی تفصیلی کتاب نقد خودم را هم به تفصیل ارائه کنم. حیف که کم‌بود وقت تا الان مانع شده و چون دیدم ممکن است به این زودی فرصت دست ندهد گفتم لااقل یک معرفی اجمالی و یک نقد مشخص را این‌جا بنویسم تا از نظرات بقیه استفاده کنیم.

    کتاب سندل یک پیام مهم دارد - و شاید خودش در دفاع از کتاب بگوید که اساسن هدفش همین بوده و نه انتظاری که من ابراز کردم -. سندل می‌گوید که نباید این امر را که می‌توان هرچیزی را به کالا تبدیل کرده و لذا بازاری برای آن درست کرد را بدیهی گرفت. فضای سیاست‌عمومی (Public Policy) باید زمان بیش‌تری برای بحث و گفت و گو در مورد این‌که آیا در یک مورد خاص حق ایجاد بازار را داریم یا نه صرف کند. این به نظرم نکته بسیار مهمی است. در بسط این نکته سندل مثال‌های متعددی از مواردی که به نظرش مجاز بودن پولی/کالایی کردن امر بدیهی نیست را ذکر می‌کند (و در واقع عمده کتاب شرح و بسط این مثال‌ها است). نمونه‌هایی از مثال‌های او عبارتند از: خرید مسیر سریع (Fast-Track) در صف‌های بازرسی امنیتی فرودگاه‌ها٬ فروش جای‌گاه تماشاچیان کنگره٬ خرید و فروش اعضای بدن٬ تن‌فروشی٬ فروش امضاء٬ ایجاد مشوق پولی برای دانش‌آموزان ضعیف و الخ. دو دلیل اصلی که برای ممانعت از پولی/کالایی کردن این موارد ذکر می‌شود هم عبارتند از عدالت (تخصیص موقعیت‌های منحصر به فرد به افراد ثروت‌مند) و تهی‌کردن روابط اجتماعی از ماهیت اصلی آن‌ها. مثلن سندل ایستادن در صف کنترل امنیتی را وظیفه مساوی همه شهروندان برای مقابله با خراب‌کاری می‌داند و فروش مسیر سریع را تخطی از این وظیفه (شبیه به این استدلال را می‌توان برای فروش خدمت سربازی هم ذکر کرد). یا مثلن پرداخت جایزه پولی به دانش‌آموزان برای خواندن کتاب را شرطی کردن افراد و تهی کردن مطالعه از معنی حقیقی و اصیل آن می‌داند.

    چون نمی‌خواهم وارد موارد متعددی از نقد بشوم یک مورد را این‌جا نقل می‌کنم. کتاب به طور مفصل به بحث فروش جا-در-صف برای اتفاقاتی مثل تماشای مباحث کنگره یا کنسرت‌ها و تئاترهای مجانی عمومی می‌پردازد. ظاهرن برخی از این اتفاقات بسیار پرمشتری هستند و لذا صف ورود به آن‌ها ممکن است از چند روز قبل شکل بگیرد. در این بین شرکت‌هایی پیدا شده‌اند که افرادی را به خدمت می‌گیرند که جایی را در صف نگه دارند و در زمان باز شدن درها آن‌را به خریدار جا تحویل دهند.

    مثال مشخصی در مورد یکی از تئاترهای مشهور و مجانی شهر نیویورک است که کسب و کار فروش جای صف عملن آن‌ها را تبدیل به تئاتر پولی کرده است. طبعن لازم نیست کسی اقتصاددان باشد تا حدس بزند که در تعادل قیمت جا در صف احتمالن برابر قیمتی خواهد بود که بلیط پولی تئاتر می‌توانست به فروش برود. منتهی با این تفاوت که به جای این‌که عواید فروش بلیط به مجریان تئاتر برسد به شرکت فروشنده جای صف - و اندکی از آن به کسانی که در صف ایستاده‌اند - می‌رسد. به قول سندل اجازه فروش جای صف - یا عدم ممانعت از فعالیت این شرکت‌ها - عملن این برنامه‌ را از معنی حقیقی آن که فراهم کردن فرصت بیش‌تر برای شهروندان برای دست‌رسی به محصولات فرهنگی است تهی کرده است.

    نقد من این‌جا است. مجریان تئاتر رایگان دقیقن همان نکته سندل را برجسته می‌کنند و می‌گویند عرضه رایگان بلیط در آن‌روزها قرار است فرصتی فراهم کند تا کسانی که واقعن به هنر علاقه دارند - و نه فقط کسانی که جیب‌شان اجازه می‌دهد - به تماشای تئاتر شکسپیر بنشینند. بدیهی است که فروش جای صف عملن دوباره تماشای تئاتر را به کسانی که قادرند ۲۰۰-۳۰۰ دلار هزینه جا را بپردازند محدود می‌کند و از این زاویه فروش جا هم ضد عدالت و هم تغییر منظور اصلی برنامه است.

    سوالی که سندل باید جواب بدهد این است که آیا پولی نکردن تئاتر و محدود کردن تماشای آن به کسانی که می‌توانستند و حاضر بودند تا ۲۴-۴۸ ساعت در صف بایستند لزومن عادلانه‌تر از فروش آن‌ است؟ نقد من این است که مخالفان پولی کردن - به درستی - اشاره می‌کنند که قیمت‌داشتن باعث می‌شود تا مصرف کالا در اختیار صاحبان ثروت قرار گیرند ولی در غیاب پولی کردن چه؟ مثلن در همین مثال تئاتر می‌شود استدلال کرد که غیرپولی کردن حتی به یک معنی ناعادلانه‌تر است چون تماشای تئاتر را صرفن به کسانی محدود می‌کند که حاضرند یا قادرند تا زمان طولانی در صف بایستند. لذا کسانی که نمی‌تواند این صف را تحمل کنند عملن از گردونه خارج هستندَ مثلن: افراد سال‌خورده یا بیمار٬ خانم‌های باردار٬ ماموران خدمات اضطراری که باید در ۲۴ ساعت قبلی سر پست خود باشند٬ دانش‌جویانی که امتحان دارند٬ کسانی که ضعف جسمانی دارند و الخ.

    اتفاقن می‌شود استدلال کرد که پولی کردن به یک درجه عادلانه‌تر است چون حداقل افراد زیادی در نیویورک منطقن قادرند که ۲۰۰ دلار را به نحوی پس‌انداز کرده و تئاتر را ببینند - یعنی اگر خیلی ثروت‌مند هم نباشند درآمد ماهیانه‌شان خیلی بیش از ۲۰۰ دلار است - ولی کسانی که در لیست قبلی ذکر کردیم تقریبن به هیچ نحوی نمی‌توانند در این امر مشارکت کنند و به طور قطعی از گردونه خارج هستند.

    به طور خلاصه کسانی که به ناعادلانه بودن نظام کالایی/پولی اعتراض می‌کنند معمولن چشم خود را بر بقیه نابرابری‌ها - مثلن نابرابری در توانایی ذهنی یا بدنی یا زیبایی‌شناختی یا اجتماعی افراد - می‌بندند (نابرابری پولی هم تا درجه‌ای - و نه کاملن - محصول همین نابرابری‌ها است). معلوم نیست که اگر نظام کالایی/پولی را سرنگون کردیم وضعیت جدید لزومن به تخصیص برابرتری بینجامد.

    حامد قدوسی، ۲:۵۷ صبح ، پيام‌ها (13) ، دنبالک (0)


    دوشنبه ۱۴ فروردین ۱۳۹۱

    آیا نرخ بی‌کاری معیار خروج از بحران است؟

    در جریان رکود بزرگ سال‌های 2007-2009 یکی از شاخص‌‌هایی که مردم، روزنامه‌ها، سیاست‌مداران و اقتصاددانان برای پایش وضعیت بحران استفاده می‌کردند نرخ بی‌کاری بود. یادم هست که در اوایل 2009 یکی از موضوعاتی که به شدت جلب توجه می‌کرد اعلان "استخدام نداریم" روی شیشه‌های یکی از بزرگ‌ترین کارفرمایان خصوصی آمریکا یعنی وال‌مارت بود. یک سال بعد شرایط عوض شده بود و اعلان "الان داریم استخدام می‌کنیم" جای‌گزین شده بود. مردم احتمالن از این مشاهدات عینی به عنوان شاخصی برای تحلیل وضعیت استفاده می‌کردند و بازتاب این تجربه روزمره را عینن در تحلیل‌ها و گزارش‌ها هم می‌دیدیم.

    نکته‌ای که این وسط قابل توجه بود عدم تطابق تحولات نرخ بی‌کاری با نرخ رشد اقتصاد بود. یعنی از سال 2010 به بعد بر اساس شاخص‌های رشد اقتصادی (که معیار مهم ورود وخروج از چرخه‌های تجاری است) اعلام می‌شد که کم‌کم در حال خروج از بحران هستیم ولی در همان زمان نرخ بی‌کاری هم‌چنان بالا بود و لذا می‌شد این عدم تطابق را به عنوان نشانه‌ای از خارج نشدن از بحران تلقی کرد. در این صفحه می‌توانید نمودار نرخ بی‌کاری آمریکا را ببینید. ملاحظه می‌کنید که درست قبل از رکود بزرگ نرخ بی‌‌کاری بسیار پایین و در حد نرخ طبیعی بود. درست بعد از بحران این نرخ به حدود 10 درصد صعود می‌کند و کمابیش همان اطراف می‌ماند و حتی با گذشت سه سال هنوز به زیر هشت درصد نرسیده است.

    تازه این نکته را هم اضافه کنید که به اعتقاد برخی اقتصاددانان نرخ کل بی‌کاری عدد بی‌کاران را دست‌ پایین تخمین می‌زند و نمایان‌گر همه مساله نیست. بخشی از نیروی کار وقتی بی‌کار می‌شود و امیدی به بازگشت به بازار کار ندارد به کل از بازار کار خارج می‌شود و لذا جز نرخ بی‌کاری حساب نمی‌شود (چون این نرخ فقط کسانی را که فعالانه در جست و جوی کار هستند شامل می‌شود و نه کسانی که خانه‌نشین شده‌اند). مثلن کسی را فرض کنید که در مرکز آمریکا در شهر کوچکی در کارگاهی کار فنی می‌کرده و حالا کارگاه به علت واردات از چین ورشکست شده است. این فرد اگر در سن 50 سالگی باشد، با تخصص فنی که بیش‌تر به کار آن کارگاه ورشکسته می‌آمد، در شرایطی که خانه‌ای هم دارد که فروشش چندان راحت نیست و هم‌سرش هم در همان منطقه کار دولتی دارد (مثال‌هایی از عواملی که جا به جایی نیروی کار به مناطق دیگر را پرهزینه می‌کند) ممکن است کلن قید جست و جو برای کار جدید را بزند و از بازار کار خارج شود.

    برگردیم به بحث اصلی. گفتیم که با برخی شاخص‌ها اقتصاد ظاهرن از بحران خارج شده ولی بی‌کاری هم‌چنان در سطح بحران باقی است. بلاخره آیا از بحران خارج شده‌ایم یا نه؟ این‌جا است که باید پیش‌فرض رشد هم‌زمان تولید ناخالص ملی و بی‌کاری را کمی عوض کرد. در شرایطی که فناوری ثابت است و نیروی کار کمابیش کیفیت یک‌سانی دارد این رابطه ممکن است برقرار باشد. مثلن شرکتی که ماشینی دارد و وقتی تقاضا بالا است دو نفر کارگر و وقتی تقاضا پایین است یک نفر کارگر در استخدام دارد چنین رفتاری را نشان می‌دهد. ولی اگر بحران هم‌زمان با تجدید ساختار و تغییرات فناوری هم‌راه باشد ممکن است فرض اولیه درست نباشد.

    حرفی که می‌زنیم تازه نیست و دو قرن قبل و از زمان ظهور ماشین نساجی گفته شده است. فناوری جدید که بیاید بهره‌وری بالا می‌رود بدون این‌که لزومن تقاضا برای نیروی کار بالا برود. این پدیده را در اقتصاد کلان Jobless Recovery می‌گویند که این‌جا می‌توانید بیش‌تر بخوانید. یک فرض (که البته یکی از فروض و توضیحات ممکن است) این است که شرکت‌ها در بحران اخیر - که فشار تولید پایین است و شرکت نیازی ندارد که از حداکثر نیروی کار موجود در بازار استفاده کند - برای این بازسازی ساختاری استفاده کرده و نیروی کار و دارایی‌های با بهره‌وری پایین‌تر را کاهش داده‌اند ولی در زمان خروج از بحران به سمت افزایش بهره‌وری نیروهای باقی‌مانده (به جای استخدام نیروی جدید) و سرمایه‌گذاری روی فناوری جدید روی آورده‌اند. لذا اقتصاد واقعن رشد تولید را تجربه کرده است بدون این‌که از عدد بی‌کاران چندان کاسته شود. طبعن این توضیحی که ازش صحبت می‌کنیم در بلندمدت صادق نیست و بلاخره در اقتصادی که موانع تولید پایین است نیروی کار مازاد فعلی با بازسازی تخصص یا جا‌به‌جایی جغرافیایی و امثال آن جذب خواهد شد ولی آن رابطه کوتاه‌مدت بین رونق و بی‌کاری برقرار نیست و نمی‌شود از روی نرخ بی‌کاری بالا لزومن نتیجه گرفت که بحران پایان نیافته است.

    البته می‌شود تعریف بحران را زیر سوال برد و گفت بی‌کاری جزوی از معیار بحران است. این نکته خارج از دامنه این نوشته است و فرض ما این بود که بحران با تغییرات تولید (و به تبع آن سرمایه‌گذاری و البته نه لزومن مصرف، چون مصرف کل در بحران‌های اخیر چندان افت نکرده است) سنجیده می‌شود.

    پ.ن: ام روز دیدم دیوید آندولفاتو هم راجع به این موضوع نوشته است. تشکر از مزدک

    حامد قدوسی، ۱:۳۰ بعدازظهر ، پيام‌ها (14) ، دنبالک (0)


    پنجشنبه ۱۰ فروردین ۱۳۹۱

    تشریک شیرینی خاطره با خوانندگان

    می‌گویند جای مشخصی را برای به جای آوردن امورتان تخصیص بدهید تا حواس‌تان به حاشیه‌های مکان و فضای غریبه پرت نشود. اهل دل - آن‌هایی که وسع‌شان می‌رسد - معمولن جای ثابتی در خانه برای امور معنوی دارند، حالا می‌خواهد نمازخانه مستقلی باشد یا جایی که سجاده‌شان پهن می‌شود. اهل مسجد حرفه‌ای هم معمولن جای خاصی را نشان می‌کنند که محل ثابت‌شان است و می‌شود هر روز آن‌جا پیدایشان کرد.

    زمان گذشت تا بفهمم که کار متمرکز هم گاهی این چنین تخصیصی را می‌طلبد. این یکی دو سال آخر دو تا قهوه‌خانه در وین پیدا کرده بودم که تقریبن همیشه میز مورد نظرم در یک گوشه خلوت‌شان خالی بود. یکی قهوه‌خانه‌ای بود در یک جایی کمابیش جنوب شهر، دم یک ترمینال فرعی قطار که جای عکس گرفتن توریست‌ها و سکوت و نگاه‌های عشاق و مذاکرات اهل کسب و کار نبود. بزرگ بود و همه طرفش شیشه بود و غذای پاکیزه و غیرسنگین و قهوه‌های خوب و قیمت معقول و کارمندانی چابک و بخش غیرسیگاری داشت. هر وقت قرار بود کاری را تمام کنم و باید ساعت‌ها یک جا می‌نشستم، خارج از جمع رفقا و تشریفات قهوه‌خانه‌های وسط شهر، می‌رفتم آن‌جا. این آخرها باید یک گزارش مشاوره‌ای می‌نوشتم. از سر ظهر رفتم و نشستم. ناهار و شامم را همان‌جا حین کار خوردم و لیوان‌های قهوه و چای و آب‌ گازدار با لیمو را بالا انداختم . فکر کنم سرجمع 8- ساعت9 ای شد. کار را شروع کردم و وقتی نصف شب شد و موقع تعطیل کردن مغازه آمد 30-40 صفحه با شکل و نمودار و جدول نوشته بودم و گزارش به کفایت تمام شده بود، طبق یک اصل قدیمی اندکی بیش از تعهدی که به کارفرما داشتم. اگر می‌خواستم در خانه یا دفتر یا جایی مثل آن بنویسمش معلوم نبود چند هفته طول بکشد. بیرون که آمدم به لحاظ ذهنی و روحی فرسوده و لب‌ریز و بی‌طاقت شده بودم و کافئین نوشیدنی‌ها و طنین موسیقی که تمام مدت برای دوپینگ مصرف کرده بودم هم خسته‌گی‌ و فرسودگی بعد از کار را دو چندان کرده بود.

    باید این سم‌های جسم و روح را بیرون می‌ریختم. دوچرخه برداشتم و به جای مسیر استانداردی که از کمربند داخلی می‌گذشت و 20-30 دقیقه‌ای به خانه می‌رساندم مسیر کمربند بیرونی شهر را انتخاب کردم. یک ساعت تمام در نیمه شب مرطوب و خنک و نیمه بارانی یک شب اوایل پاییز سربالایی کمربندی را با سرعت زیاد پدال زدم و از کنار قصرهای عظمت‌باخته و وسط باغ‌ها و کوچه‌ها و کنار بزرگ‌راه‌ها گذشتم و بعد از نیمه‌شب خیس از باران و غرق در عرق رسیدم خانه. همه خستگی روحی به در رفته بود و خستگی جسمی هم به مدد ترشح هورمون‌ها فعلن به سراغ نمی‌امد. فکر کنم آن‌شب یکی از به‌ترین خواب‌های عمرم را کردم.

    ام‌روز همان برنامه قهوه‌خانه‌نشینی را تکرار کردم و یک کار را تمام کردم ولی حیف که قسمت دوچرخه‌سواری آخرش را نداشت چون که قهوه‌‌خانه سر کوچه بود و من هنوز دوچرخه ندارم و کمبریج به اندازه وین با دوچرخه‌سواران پرسرعت مهربان و مراقب نیست. دیدم قسمت دوچرخه‌سواری را بدجور لازم دارم و سعی کردم با یادآوری خاطره جبرانش کنم.

    حامد قدوسی، ۱:۴۷ صبح ، پيام‌ها (21) ، دنبالک (0)


    چهارشنبه ۹ فروردین ۱۳۹۱

    گپ‌ و چای: مصاحبه با جواد صالحی اصفهانی، بخش دوازدهم

    حامد: چه مشارکتی در فرآیند ایجاد دانش‌گاه داشتید یا می‌خواستید داشته باشید؟

    جواد: ما به سراغ هاروارد رفتیم و پیش‌نهاد کردیم که در برنامه‌ریزی ایجاد دانش‌گاه رامسر کمک کنیم. کسی که از طرف هاروارد مدیر پروژه بود از این فکر استقبال کرد و بعد از اصرار فراوان از طرف ما با طرف ایرانی‌اش یعنی وزیر علوم وقت (سمیعی) تماس گرفت و ظاهرن تایید گرفت که ما بتوانیم در شورای مدعوین دانش‌گاه در واشنگتن شرکت کنیم. در آن جلسه من برای اولین بار چندین نفر از افراد رده‌بالای نظام اداری را که به جناح روشن‌فکرتر رژیم شاه تعلق داشتند ملاقات کردم.

    جلسه با اعضای هیات مدیره دانش‌گاه خوب پیش نرفت. یکی از اعضای هیات مدیره یعنی جهانگیر آموزگار مخالف حضور دانش‌جویان در جلسه بود. یکی دیگر از اعضاء از حضور ما دفاع کرد و گفت این دانش‌جویان دکترا احتمالن استادان آینده این دانش‌گاه خواهند بود. آموزگار، با عصبانیتی آشکار، پاسخ داد که: دانش‌جوی دکترا بودن معنی خاصی را به من نمی‌رساند. ما آدم‌هایی با مدرک دکترا می‌شناسیم که مارکسیست و خراب‌کار هستند! این اظهار نظر شدت نگاه امنیتی که در فعالیت‌های روزمره حکومت شاه رخنه کرده بود را نشان می‌داد و این‌که چه طور هر فعالیتی با ظن و گمان هم‌راه بود و به دلایل سیاسی رد می‌شد.

    تازه این نظر کسی بود که زمانی وزیر اقتصاد مملکت بود و الان به عنوان سفیر کبیر اقتصادی در واشنگتن خدمت می‌کرد و مشارکت سازنده دانش‌جویان را با فعالیت سیاسی خلط می‌کرد. آخر سر قضیه، ما در جلسه ماندیم ولی قیافه رابرت گوهین – رییس سابق پرینستون – یادم هست که احتمالن داشت با خودش فکر می‌کرد که ساختن یک پرینستون دیگر در ایران چه قدر مشکل است.

    ادامه مطلب..."گپ‌ و چای: مصاحبه با جواد صالحی اصفهانی، بخش دوازدهم"

    حامد قدوسی، ۳:۵۹ صبح ، پيام‌ها (11) ، دنبالک (0)


     

    all right reserved for hanif.ir & behzadbashu.com - Copyright © 2007