• صد وبلاگ برتر اقتصادی

    این جا می توانید فهرست ۱۰۰ وبلاگ برتر اقتصادی به زبان انگلیسی را ببینید. من در گوگل ریدرم بخش مهمی از آن هایی که فید داشتند را اضافه کرده ام که فایل لیستش را این جا گذاشته ام و می توانید با Import کردن آن در گوگل ریدر خودتان بدون زحمت لیست را داشته باشید.

  • اقتصاد سیاسی تورم

    در این سرمقاله دنیای اقتصاد به اختصار سعی کرده ام به این موضوع بپردازم که صرف توصیه به دولت برای کاستن از نقدینگی برای کنترل تورم حرف عملی نیست و باید مساله را یک رده پایین تر برده و این سوال را مطرح کرد که “چرا هیچ کدام از دولت ها در ایران نمی توانند (حتی اگر بخواهند) که کسری بودجه دولت را به نزدیک صفر برسانند؟”. به نظرم این سوالی است که ریشه های متعدد دارد و من یک نمونه از ریشه هایش را بحث کرده ام:

    “خوشبختانه در نتیجه تلاش‌های اقتصاددانان موسوم به جریان اصلی در ایران، رویکرد علمی به علل تورم در کشور غالب شده و تقریبا تمامی اقتصاددانان و حتی سیاستمداران از جناح‌های مختلف به این جمع بندی رسیده‌اند که «افزایش نقدینگی عامل مهم افزایش نرخ تورم است». این درک علمی و جهان شمول از پدیده تورم جایگزین تحلیل‌های سنتی‌تر رایج که مبتنی بر عواملی همچون «اثرات روانی»، «تزریق پول به موارد مصرفی» و «بی‌انصافی تولیدکنندگان» بوده‌اند، شده است. تا اینجا امر مثبتی رخ داده است ولی اشکال کار این است که سطح بحث‌ها فعلا در حد عبارت‌های کلی متوقف شده و ریشه یابی مساله به لایه‌های پایین‌تر منتقل نشده است”

    ادامه مطلب ...
  • نشسته ام در سالن رایانه دانش گاه فنی وین و در ساعت استراحت طولانی کنفرانس روش های پیش رفته ریاضی در فاینانس که به مدت یک هفته این جا برگزار می شود کار و تفریح می کنم. اول یک سرمقاله برای روزنامه نوشتم، بعد کمی وب گردی کردم و ایمیل جواب دادم و دست آخر هم نشستم فیلم “مرد مرمری” از ساخته های معروف آندره وایدا را ببینم. مخفف دانشگاه فنی وین به آلمانی می شود TU ولی معروف است که در واقع همان Tehran University است چون هم کف و سالن رایانه اش پر است از جماعت ایرانی. من این قضیه را باور نداشتم تا این که در این سه روزی که ظهرها می آیم این جا موضوع را به عینه لمس کردم. از کل سالن صدایی نمی آید جز حرف زدن مداوم تعدادی دختر و پسر ایرانی.

    حالا حرفم این است: شاید در این سه روز بیش تر از ۲۰ نفر جوان ایرانی دیده ام (در واقع گفت و گوهایشان را شنیده ام و تیپشان دستم آمده است) ولی هیچ علاقه ای در خودم برای برقراری ارتباط با آن ها حس نکرده ام. الان وسط فیلم از بس صدای خنده هایشان روی اعصابم بود که فیلم را قطع کردم و گفتم این را بنویسم. راستش من بعد از سه سال هنوز در بین ایرانیان مقیم وین (غیر از دوستان گروه چای داغ که تعدادشان به نسبت کل ایرانی های این جا نزدیک به صفر است) احساس غریبی مطلق می کنم و هر بار که در جایی هستم که جمع ایرانی هم آن جا هست (مثلا سالن انتظار فرودگاه) همین حس به شدت برایم زنده می شود.

    کاری با سلطنت طلبان و فرش فروش های سبیل دار و کراوات پهن و رستوران دارها و خانم های با آرایش دهه پنجاه و پناهندگان واقعی و دروغین دهه شصت و هفتاد ندارم که هر که هستند تیپ شان از ما جدا است و معمولا سر و کارمان هم به هم نمی افتد. مشکلم این است که من حتی با نسل جوان دانش جویان ایرانی مقیم این جا – که احتمالا سالی یکی دوبار هم به ایران رفت و آمد می کنند – و متخصصان ایرانی فارغ التحصیل ۱۰-۱۵ سال گذشته که مثلا در زینمس و آی بی ام کار می کنند هم هیچ حرفی برای گفتن ندارم. گفتم بروم با این جوان های دور و برم راجع به چه چیزی حرف بزنم؟ کنفرانسی که در دانشگاه شان برگزار می شود؟ یا وبلاگستان ایرانی؟ کتاب های جدید؟ فیلمی که دارم می بینم؟ کنفرانس ایران شناسی که این روزها در وین در جریان است؟ چی؟

    البته می شود راجع به یک سری موضوعات دیگر حرف زد. همان چیزهایی که همین آدم های دور و برم الان دارند راجع بهش حرف می زنند: شب رقص ایرانی که ماهی یک بار برگزار می شود یا این که چه جوری می شود شهریه را دور کرد یا این که جدیدترین مارک موبایل مجانی چیست؟

    نمی دانم جاهای دیگر (مثلا لندن و پاریس و تورنتو و بوستون) هم همین طور است یا فقط در وین است که حتی با قشر درس خوانده و جوان ایرانی اش هم حرفی برای گفتن نداریم. (در باب وضعیت ایرانی های شاغل (و نه دانش جو) در این جا بحث دیگری خواهم نوشت.)

    پ.ن: فکر نمی کردم موضوعی بدیهی نیاز به توضیح داشته باشد ولی ظاهرا دارد. هر کس حق دارد سبک زندگی خودش را داشته باشد و کسی حق (و نیز معمولا قدرت) محدود کردن آن ها را ندارد. من هم حق دارم از تفاوت علایقم با دیگران و تنهایی معنوی ام شکایت کنم (و از این شکایت و یک تحلیل بعدی هدف دارم). همین. یک جای متن هم سوء تفاهم برانگیز بود که اصلاحش کردم.

  • سهام داران بزرگ و فرآیند خصوصی سازی

    این را به عنوان سرمقاله امروز روزنامه دنیای اقتصاد نوشته ام:

    هفته گذشته یکی از بزرگ ترین معاملات تاریخ بورس ایران با عرضه ۲۰درصد از سهام شرکت ملی مس به کنسرسیومی‌از خریداران عمده رقم خورد که فی نفسه (مستقل از نبود رقابت در زمان خرید) خبر مثبتی برای دنبال کنندگان اخبار بازار سرمایه در ایران است. به‌رغم این توفیقات یکی از تمایلاتی که گاه و بی‌گاه در بین مردم یا لابه‌لای سطور مطبوعات و یا به طور ضمنی در صحبت‌های مسوولان شنیده می‌شود، بحث نارضایتی از خرید بخش مهمی‌ از سهام (بلوک سهام) توسط یک سرمایه‌گذار خصوصی یا نیمه دولتی و تمایل به عرضه سهام شرکت‌های بزرگ به تعداد زیادی سهامدار جزء است. چنین تمایلاتی در قالب عبارت‌هایی مثل «عرضه سهام به عموم» بیان می‌شود که هر چند از منظر باز کردن بازار سرمایه امری مثبت است، ولی اگر شکل سلبی آن یعنی تلاش‌های رسمی ‌و غیررسمی‌ برای ممانعت از حضور سرمایه‌گذاران بزرگ مدنظر باشد، از زاویه مدیریت بنگاه‌ها بسیار خطرناک بوده و می‌تواند زیان‌های جبران ناپذیری به عملکرد شرکت‌های واگذار شده وارد کند.

    مساله تاثیر حضور سهامداران بزرگ و تخصصی بر عملکرد شرکت‌ها و قیمت سهام آنان یکی از موضوعات مورد علاقه متخصصان است که مطالعات گسترده‌ای پیرامون آن در کشورهای توسعه یافته و در حال توسعه صورت گرفته است. یافته‌های مهم این مطالعات به ما می‌گوید که

    ادامه مطلب ...
  • آدم ها چه طور تصمیم می گیرند؟

    مساله تصمیم گیری برای محل سوار شدن در قطار به لحاظ ماهیت بسیار شبیه به رفتار افراد در تصمیم گیری های اقتصادی خصوصا در بازارهای دارایی تحت عدم اطمینان (مثلا بازارهای مالی دارای نرخ بهره تصادفی) است. جالب است که در همین مساله ساده سه دسته مدل تصمیم گیری متفاوت از طرف دوستان ارائه شد:

    ۱) چندین نفر از دوستان اشاره کردند که انتخاب وسط قطار (حتی در حالتی که مستلزم ۵۰ متر راه پیمایی بیش تر است) به خاطر “ریسک گریزی” افراد است. به عنوان یک پدیده شناخته شده می دانیم که اکثریت انسان ها به گشتاور اول (میانگین) و دوم (واریانس) توزیع منافع توجه می کنند و باز برای اکثریت مطلق افراد (غیر از کسانی مثل قماربازها) ضریب گشتاور دوم منفی است. این به این معنی است که اگر دو گزینه میانگین یک سانی داشته باشند گزینه با واریانس کم تر را انتخاب کنند. حتی ممکن است گزینه ای با میانگین “کم تر” و واریانس “کم تر” را ترجیح بدهند (مثلا خرید بیمه اتومبیل در مقابل بیمه نکردن آن). این توضیح هم بد نیست که اصطلاح “ریسک پذیری” در ایران معمولا به اشتباه به کار می رود و مثلا گفته می شود کارآفرینان ریسک پذیر هستند. کارآفرینان هم ریسک گریز هستند چون یک گزینه قطعی را به گزینه ریسکی با همان میانگین ترجیح می دهند.

    ۲) فرناز روی کرد دیگری را مطرح کرده است و آن بحث ماکسیمم کردن مینیمم ها (MaxMin) است. هدف از این روی کرد کمینه کردن تاسف (Regret) است. فردی که تحت این روی کرد تصمیم می گیرد بیش از این که به واریانس توجه کند به بدترین حالت هر گزینه توجه می کند. دقت دارید که تحت این مدل تصمیم گیری ممکن است نتیجه ای کاملا متفاوت از حالت اول (مطلوبیت انتظاری) به دست آید. مثلا دو گزینه را تصور کنید که یکی “تقریبا همیشه” ثابت است و فقط در یک لحظه مقدار منفی نسبتا بزرگی به خود می گیرد (به زبان نظریه اندازه احتمال انحراف از مقدار ثابت معیار صفر دارد. تجسمش یک خط ثابت است که فقط یک نقطه آن به پایین جهش می کند. در دنیای عمل به سفر با هواپیما فکر کنید. کیفیت هواپیما معمولا ثابت است ولی با یک احتمال خیلی خیلی کوچک ممکن است بمیریم!) و گزینه دیگر یک گزینه پرتلاطم است که حول گزینه قبلی نوسان می کند. به وضوح واریانس گزینه دوم خیلی بزرگ تر از گزینه اول است (اگر مقدار منفی محدود باشد واریانس اولی نزدیک به صفر است) و لذا فرد “ریسک گریز” اولی را انتخاب می کند حال آن که اگر آن یک نقطه پایین تر از پایین ترین نقطه گزینه دوم باشد فرد “بدترین حالت گریز” دومی را انتخاب می کند.

    ۳) حمید روی کرد دیگری را مطرح کرده و گفته ممکن است حس شکست موقعی که اتوبوس را از دست بدهی خیلی قوی تر از حس موفقیت ناشی از یافتن در درست باشد. این روی کرد حمید همان چیزی بود که کانمن و ترسکی به خاطرش جایزه نوبل اقتصاد سال ۲۰۰۲را دریافت کردند و معروف است به نظریه پراسپکت (ترجمه فارسی که معنی را برساند نمی دانم). حرف این روی کرد این است که افراد ابتدا یک “نقطه مبنا” برای تصمیم گیری انتخاب کرده و سپس مطلوبیت ناشی از سود و زیان نسبت به آن نقطه را محاسبه می کنند و ممکن است متقارن نباشد (این نتیجه البته از تقعر منحنی مطلوبیت هم به دست می آید).

    پ.ن: نسخه جدید راهنمای تحصیل در اروپا با فونت خواناتر و برخی اصلاحات را می توانید این جا بگیرید.

  • سر قطار یا ته قطار

    فرض کنید قرار است سوار متروی بلند شوید و بسیار عجله دارید که به یک اتوبوس که در یکی از ایستگاه های بعدی است برسید. یا اصلا تصور کنید که از پله ها که بالا آمدید درست در اول مترو می ایستید. نکته این است که نمی دانید در ایستگاه بعدی که باید از مترو پیاده شوید از کدام در ایستگاه باید خارج شوید. ممکن است خروجی منتهی به ایستگاه اتوبوس در اول مترو یا بر عکس درست در آخر مترو باشد (اگر در وین زندگی کنید و اقتصاد خوانده باشید ۲۰% مغزتان دائم مشغول جمع آوری اطلاعات و مدل کردن این مساله برای صدها ایستگاه قطار است 🙂 ) و خوب فاصله بین سر تا ته مترو هم چند دقیقه پیاده روی است.

    فرض کنید طول قطار ۱۰۰ باشد و من هم موقع سوار شدن (Ex Ante) هیچ تخمینی از این که در خروجی بعدی کدام سمت قطار است ندارم. الان هم ده دقیقه وقت دارم تا قطار برسد و باید تصمیم بگیرم که کجا بایستم که سریع تر به اتوبوس برسم یا در ایستگاه بعدی راه کم تری بروم. فعلا سه گزینه پیش رویم است: وسط قطار، سر قطار، ته قطار. برای این که تصمیم بگیرم چه کار کنم امیدریاضی (میانگین) مسافتی که در هر حالت باید طی کنم را محاسبه می کنم:
    ۱) سر قطار: به احتمال ۵۰% ۱۰۰ متر باید بروم و به احتمال ۵۰% هیچ راهی نمی روم و صاف از در می روم بیرون.
    ۲) وسط قطار: به احتمال ۵۰% باید ۵۰ متر بروم و به احتمال ۵۰% دیگر هم باز ۵۰ متر
    ۳) ته قطار: به احتمال ۵۰% ۱۰۰ متر باید بروم و به احتمال ۵۰% هیچ راهی نمی روم و صاف از در می روم بیرون.

    اگر دقت کنید در هر سه حالت فوق میانگین مسافتی که باید بروم ۵۰ متر است پس سه گزینه فوق عملا فرقی ندارد (در واقع وقتی هیچ اطلاعی از توزیع احتمال خروجی درست نداریم هر جای قطار که بایستیم میانگین مسافتی که باید برویم ثابت است و لذا به قول گربه آلیس در سرزمین عجایب همه راه ها راه توست). تا این جا یک مشت محاسبات معمولی در حد ریاضیات دبیرستانی بود ولی نکته جالب این است که اگر از اکثر مردم بپرسید ایستادن در وسط قطار را به یکی از سرهای قطار ترجیح می دهند در حالی که میانگین ها یک سان است.

    شاید حتی این ماجرا جالب تر باشد. فرض کنید سر قطار هستید و تصمیم می گیرید بروید وسط قطار بایستید. در این حال میانگین راهی که می روید می شود ۱۰۰ متر چون موقع منتظر شدن ۵۰ متر می روید و وقتی رسیدید هم ۵۰ متر دیگر باید بروید. در حالتی که سر یا ته قطار بمانید به طور میانگین ۵۰ متر راه خواهید رفت پس از سر به وسط رفتن و آن جا منتظر شدن پرهزینه تر از همان جا ماندن است. با این همه بازهم ممکن است مردم این کار را بکنند.

    این رفتار مردم یک توضیح کاملا اقتصادی دارد …

  • چه خبر از کتاب؟

    به نظرم بازار کتاب در ایران کمی بهتر شده بود. من چندتایی کتاب خوب گیرم آمد که به شما هم معرفی می کنم:

    ۱) یک دوره جدید معرفی فیلسوفان با عنوان “نام آوران فرهنگ” و با ترجمه روان خشایار دیهیمی از انتشارات طرح نو: سه جلد راجع به جان استوارت میل، هانا آرنت و جان راولز را خریدم و خصوصا از خواندن جلد مربوط به آرنت بسیار لذت بردم. خوبی کتاب ها این است که هم امهات آرای افراد را با دقت بحث می کند و هم جزییاتی از زندگی شان را روایت می کند که ضمن هیجان انگیز بودن به فهم اندیشه کمک فراوان می کند.

    ۲) سرزمین موعود اثر کلاسیک ولادیسلاو ریمونت نویسنده لهستانی برنده جایزه نوبل ادبیات با ترجمه دکتر روشن وزیری. کتاب ماجرای روابط بین سه گروه لهستانی (کارگر) و آلمانی (سرمایه دار صنعتی) و یهودی (بانک دار) ساکن شهر لودز (مرکز صنعت نساجی لهستان) را در اواخر قرن ۱۹ روایت می کند ضمن این که نگاه نقادانه ای به شیوه زندگی اشراف و بورژواها دارد. دوستان لهستانی ام معتقدند که تصویر کتاب بسیار به واقعیت لهستان آن موقع نزدیک است. داستان کمی کشدار است و نمی توانم بگویم ترجمه اش عالی است ولی اگر به شناخت حال و هوای اروپای شرقی در اوایل قرن بیستم علاقه مند هستید قطعا به خواندنش می ارزد. مترجمش خانمی است از خانواده بزرگ علوی که خودش نسل دوم یک خانواده ایرانی مقیم لهستان است و قبلا هم کتاب درس هایی کوچک در باب مقولات بزرگ را ترجمه کرده است. از روی این داستان آندره وایدا کارگردان معروف لهستانی و پدر موج نوی سینمای لهستان فیلمی به همین عنوان ساخته که من درست مقارن با اتمام کتاب تماشایش کردم. از حیث فهم ماجرا به نظرم کتاب و فیلم مکمل هم هستند.

    ۳) همیشه دنبال کتاب هایی بودم که برای آدم غیرفنی مثل خودم کارهای نقاشان بزرگ را معرفی کند. این بار یک سری گیر آوردم که هر جلدش مربوط به کارهای یک نقاش (گویا، پیکاسو، بروگل، …) بود و از دید من خیلی روان آثار مهم نقاش را معرفی و تحلیل کرده بود. متاسفانه کتاب ها را ایران جا گذاشتیم و اسم ناشر و نویسنده خاطرم نیست.

    ۴) فصوص الحکم با ترجمه محمدعلی موحد را به توصیه دوستان گرفتم و دیدم حرفشان راجع به مقدمه درست است. از زیبایی خود متن که بگذریم مقدمه دکتر موحد هم بسیار خواندنی است.

    ۵) علی رغم نظرات متضاد بادبادک باز را هم خواندم. به نظرم کتابی است که به یک بار خواندنش می ارزد خصوصا که نثر سبکی دارد و ۲-۳ ساعته می شود تمامش کرد. مثل خیلی های دیگر من از پایان کتاب لذت نبردم و به نظرم ۱۰% آخرش زاید بود ولی فصول اولش که روایت گر زندگی در کابل قبل از کمونیست ها است نوستالژیک و جذاب است (از این حیث تم کتاب تکراری است: روایت زندگی سرخوشانه طبقه آریستوکرات در سال های قبل از انقلاب کمونیستی. تمی که نمونه اعلایش در دکتر ژیواگو عرضه شده و مشابهش هم در شهر گمشده روایت می شود.) به نظر من کتاب در روایت بخش اول یعنی زندگی افغانستان موفق تر از بخش دوم یعنی مساله هویت در آمریکا عمل کرده است.

    ۶) از سری بینش معنوی نگاه معاصر کتاب “حکمت مردان صحرا” نوشته تامس مرتون با ترجمه فروزان راسخی را از یکی از دوستان هدیه گرفتم. کتاب مجموعه ای از داستان ها و کلمات قصار طبقه خاصی از راهبان مسیحی صحرانشین در قرن ۴ میلادی است.

    ۷) از سری ادیان جهان نشر مرکز که با ترجمه حسن افشار منتشر می شود دین های بودا و هندو را خوانده بودم و لذت برده بودم. این دفعه دین های چینی را هم به قبلی ها اضافه کردم.

    ۸) این یکی قدیمی است ولی شاید به گفتنش بی ارزد. از سری قدم اول نشر شیرازه این بار “اخلاق” و “کامو” را خواندم و به نظرم هر دو جالب بودند.

    ۹) تعداد قابل توجهی کتاب خوب در حوزه فاینانس هم گرفتم که در پست جداگانه ای معرفی می کنم. یک سری کتاب هم به توصیه دوستان خریدم که هر وقت تمامشان کردم دوباره این جا می نویسم.

  • اقتصاد یا ام.بی.ا ؟

    شاید اغراق نباشد اگر بگویم به طور متوسط هفته ای یک ایمیل در این رابطه دریافت می کنم و این هفته تعداد این ایمیل ها آن قدر زیاد شد که فکر کردم خوب است یک بار به طور روشن نظرم را این جا بنویسم. سوال تکراری این است: “من مهندسی خوانده ام و حالا بین اقتصاد و ام.بی.ا شریف در تردید هستم. کدام را توصیه می کنید؟”.

    ۱) اقتصاد به طرز معنی داری سخت تر از ام.بی.ا است. شاید وقتی اقتصاد کلان دکتر نیلی یا سنجی دکتر سوری را بگیرید معنی درس سخت را برای اولین بار در عمرتان حس می کنید. ام.بی.ا به طرز قابل ملاحظه ای آسان تر است. دقت کنید که معنی این حرف این نیست که لزوما ام.بی.ا زمان کم تری نیاز دارد چون حجم تکالیف یا پروژه های مدیریتی هم ممکن است قابل توجه باشد ولی هر چه باشد فهم درس هایش نیاز به فسفر سوزاندن چندانی ندارد.

    ۲) ام.بی.ا به دنیای عمل بسیار نزدیک تر است. اگر می خواهید مستقیما از دانشگاه به بازار کار با دست مزد بالاتر وارد شوید ام.بی.ا راه به تر و کم ریسک تری است. چرا کم ریسک تر؟ چون یک ام.بی.ا ای متوسط هم در بازار کار خوب پیدا می کند ولی در اقتصاد باید کاملا خوب باشید تا کار دل خواه پیدا کنید. ضمن این که هنوز هم متوسط دست مزد فارغ التحصیلان ام.بی.ا (حداقل در میان مدت) بالاتر از فارغ التحصیلان اقتصاد است.

    ۳) شانس رفتن به خارج در اقتصاد کاملا بالاتر است. اقتصاد به استانداردهای دنیای علمی نزدیک تر است و دانشکده اقتصاد شریف هم کم کم شناخته شده است. ورود به مدارس مدیریت نیاز به تلاش و شانس (و گاهی پول) بیش تری دارد.

    ۴) گروه اساتید ام.بی.ا بزرگ تر است و طیف متنوع تری از دروس نسبت به اقتصاد در آن ارائه می شود. گروه اقتصاد دارد بزرگ می شود ولی هنوز کوچک تر از مدیریت است.

    ۵) وقتی اقتصاد بخوانید چیزهایی یاد می گیرید که تا آخر عمر با شما است (مثلا تکنیک های سنجی یا بهینه سازی دینامیکی یا نظریه بازی) و می توانید آن را در حوزه های مختلف به کار بگیرید. از درس Business Dynamics مدیریت که صرف نظر کنیم تقریبا هیچ درس دیگری به شما “بینش” یا “ابزار تحلیل” به یادگار نمی گذارد. ام.بی.ا بیش تر تکنیک ها و اصطلاحات را یاد می دهد تا چارچوب تحلیل سیستم های پیچیده را.

    ۶) این فقط یک حدس است ولی حس من این است که جو دانش جویان گروه اقتصاد جوان تر و “علمی” تر و تا حدی جدی تر از گروه مدیریت است. امیدوارم در اعتراض به این جمله رفقای ام.بی.ا تظاهرات خیابانی راه نیدازند.

    ۷) اقتصاد به خاطر طبیعت ریاضی که دارد ذهنتان را منظم تر و موشکاف تر و سیستماتیک تر بار می آورد. در عوض در ام.بی.ا یاد می گیرید که چه طور یک مساله را ببینید و راه حل آن را برای مدیران پرزنت کنید.

    ۸) اگر اقتصاد بخوانید باید عادت به خواندن منظم مقاله های سخت و با زبان ریاضی را تا آخر عمر حفظ کنید وگرنه بعد از ده سال سوادتان تقریبا به درد نمی خورد. ام.بی.ا از این حیث راحت تر است و بروز ماندن در آن از طریق تجربه و شنیدن و خواندن های سریع هم ممکن است.

    ۹) اگر آدم علمی هستید و از ریاضیات و جزییات تئوریک لذت می برید و ترجیح می دهید که عمده وقتتان را روی یک مساله متمرکز شوید و از بین داده ها چیزی را استخراج کنید و الخ اقتصاد انتخاب به تری است. اگر آدم عمل گرایی هستید و حوصله جزییات تئوریک را ندارید و از بودن با “بیزنس من” ها و هیجان دنیای کسب و کار لذت می برید ام.بی.ا انتخاب به تری است. به زبان ریاضی اقتصاد عرض از مبداء کم تر ولی ضریب زاویه بزرگ تری برای رشد شغلی می دهد. ام.بی.ا با عرض از مبداء به مراتب بزرگ تری شما را به بازار کار پرتاب می کند ولی شیبش در درازمدت کم تر از اقتصاد است.

    ۱۰) یک راه میان بر این است که بروید ام.بی.ا و گرایش اقتصاد را انتخاب کرده و تا می توانید دروس اقتصادی بردارید و تز اقتصادی درست و درمان بنویسید. این طوری خدا و خرما را تا حد زیادی با هم خواهید داشت.

    پ.ن: فکر کنم باید این توضیح را در جواب کامنت یکی از دوستان این جا اضافه کنم چون بسیار مهم است. بر خلاف تصور عمومی در ایران اقتصاد صرفا علم مطالعه پدیده های سطح سیاست گذاری و کلان نیست. بخش عمده فعالیت های اقتصادانان و بازار کار آن ها در دنیا روی موضوعات مربوط به بنگاه ها (مثلا حوزه های مربوط industrial organization یا فاینانس یا اقتصادسنجی های سطح بنگاه یا اقتصاد نیروی کار و …) است و من اتفاقا اقتصاد را عمدتا از این زاویه نگاه می کنم و معتقدم که حتی اگر کسی (مثل خود من) صرفا علاقه به کار عملی در سطح بنگاه ها داشته باشد اقتصاد آموزش مناسبی است. هرچند که همان طور که گفتم نسبت به مدیریت فاصله بیش تری با عمل دارد و باید کاربست های عملی آن را بعد از دانشگاه پیدا کرد.

  • بانک ها چه طور سود می برند؟

    در بحث مربوط به بانک ها یکی از دوستان نوشته بود “اگر قبول کنیم که بانکداری سود بیشتری نسبت به صنایع دارد پس در این مطلب که لابد برای صنایع صرف دارد که وام میگیرند خدشه وارد می شود”. این گزاره به کل اشتباه است و احتمالا از این تصور ناشی می شود که وقتی بانک نرخ برگشت سرمایه بالاتری نسبت به صنعت دارد پس باید بهره ای که از سرمایه اش از صنعت می گیرد بیش از سود صنعت باشد در نتیجه صنعت همیشه متضرر است. مشکل این استدلال این است که بین Return on Investment (ROI) و Return on Equity (ROE) بانک خلط می کند و توجه نمی کند که بانک ها بنگاه هایی با ضریب اهرمی (Leverage) بالا هستند یعنی نسبت بدهی به حقوق صاحبان سهام در آن ها خیلی خیلی بالاتر از صنایع دیگر است. مثلا در حالی که این نسبت در یک صنعت تولیدی ممکن است ۲ یا ۳ باشد در بانک ممکن است به ۲۰ یا ۳۰ برسد. بگذارید با یک مثال بحث را روشن تر کنیم.

    بانکی را فرض کنید که ۱۰ میلیارد تومان سرمایه متعلق به سهام دارانش دارد و موفق می شود که ۲۰۰ میلیارد تومان پس انداز از سپرده گذاران جذب کند. به این ترتیب این بانک ۲۱۰ میلیارد تومان “دارایی” دارد که البته ۲۰۰ میلیارد آن “بدهی” است. فرض کنید که پس از کسر هزینه های عملیاتی و هزینه سپرده قانونی بانک روی هر واحد وامی که می دهد فقط ۲% سود (اسپرید) می برد (مثلا به سپرده گذاران سود ۱۲% می دهد و وام هایش هم ۱۵% درصدی است و ۱% هم هزینه عملیاتی دارد). به این ترتیب در آخر سال بانک ما معادل ۴ میلیارد تومان از بابت آن ۲% سپرده های ۲۰۰ میلیاردی سود به دست می آورد. ۱۰ میلیارد هم خودش سرمایه داشت که فرض کنیم با نرخ بهره ۱۰% وام داده است لذا کل سود بانک می شود ۵ میلیارد تومان در سال. وقتی رقم ۵ میلیارد را بر ۱۰ میلیارد سرمایه صاحبان بانک تقسیم کنید نرخ بازگشت سرمایه برای آن ها ۵۰% در سال می شود.

    سهام داران بانک ما سود فوق العاده ای برده اند (۵۰%) که خیلی بیش تر از نرخ سود معمول صنعت (مثلا ۱۷%) است و در عین حال بانک هم وام هایش را با نرخ بهره ۱۵% به صنعت داده است. کل ماجرا به خاطر همان قضیه اهرم کردن بدهی است که هر قدر بزرگ تر باشد سود بیش تری به جیب سهام داران شرکت می اندازد.

  • بانک سرمایه گذاری چیست؟

    این سرمقاله ای است که برای دنیای اقتصاد نوشته ام.

    در خبرهای هفته گذشته آمده بود که مجوز تاسیس نخستین بانک تامین سرمایه (بانک سرمایه گذاری) در ایران (البته برای یکی از نهادهای نیمه دولتی) صادر شده است. با توجه به جدید بودن مفهوم این نوع عملیات در کشور در این مقاله سعی می شود تا برخی ویژگی های خاص بانک های سرمایه گذاری را که آن ها را از بانک های تجاری معمول متمایز می کند تشریح شود البته طبیعتا معنی این توضیحات این نیست که لزوما همه این فعالیت ها و خدمات به یک باره در این بانک ارائه خواهند شد.

    شاید بتوان گفت که مهم ترین عامل تمایز بانک سرمایه گذاری از بانک تجاری سبد مشتریان و خدمات آن ها است. بانک های تجاری (Commercial Banks) معمولا با مشتریان شخصی یا شرکت های کوچک سر و کار داشته و خدماتی از جنس حساب پس انداز و جاری، پرداخت های بین بانکی، تامین مالی مشتریان شخصی (مثلا وام های کوچک)، حساب سرمایه گذاری برای بازنشستگی، کارت اعتباری و خدمات ماشین های پرداخت خودکار را ارائه می کنند. در مقابل مشتریان بانک سرمایه گذاری شرکت ها هستند و وظیفه اصلی این بانک کمک به شرکت ها برای تامین مالی است که می تواند اشکال متنوعی به خود بگیرد که در این جا به چند نمونه آن اشاره می شود.

    ادامه مطلب ...

درباره خودم

حامد قدوسی٬ متولد بهمن ۱۳۵۶ هستم و با همسرم مريم موقتا در نزدیکی نیویورک زندگي مي‌كنم. در دانش‌گاه اقتصاد مالی درس می‌دهم. به سینما، فلسفه و دين‌پژوهي هم علاقه‌مندم.
پست الکترونیک: ghoddusi روی جی‌میل

جست و جو

بایگانی‌ها